Softestan Download Center | دانلود نرم افزارهای جدید Softestan Download Center | دانلود نرم افزارهای جدید
Home
منوی کاربری


این سایت را به صفحات مورد علاقه تان اضافه کنید!     با ما تماس بگیرید!    Print This Page    Save This Page    این سایت را صفحه خانگی خودتان کنید!

 پیغام مدیر : مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم. کسم خدا بود، کس بی کسان. در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست داشتن دم زدم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قد کشیدم و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم کردند تا : حقیقت دینم شد و راه رفتنم و خیر حیاتم شد و کار ماندنم و زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم!
خداوندا : برای همسایه كه نان مرا ربود، نان !! برای عزیزانی كه قلب مرا شكستند، مهربانی !! برای كسانی كه روح مرا آزردند بخشش !! و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم...


زبان های دیگر سایت
ترجمه به زبان انگلیسی ترجمه به زبان عربی ترجمه به زبان آلبانیایی ترجمه به زبان بلغاری ترجمه به زبان کاتالان ترجمه به زبان چینی
ترجمه به زبان چکی ترجمه به زبان دانمارکی ترجمه به زبان هلندی ترجمه به زبان استونیایی ترجمه به زبان فیلیپینی ترجمه به زبان فنلاندی
ترجمه به زبان آلمانی ترجمه به زبان یونانی ترجمه به زبان هندی ترجمه به زبان مجاری ترجمه به زبان اندونزیایی ترجمه به زبان ایتالیایی
ترجمه به زبان ژاپنی ترجمه به زبان کره‏ای ترجمه به زبان لاتویایی ترجمه به زبان لیتوانیایی ترجمه به زبان مالتی ترجمه به زبان لهستانی
ترجمه به زبان پرتغالی ترجمه به زبان رومانیایی ترجمه به زبان روسی ترجمه به زبان صربستانی ترجمه به زبان اسلواکیایی ترجمه به زبان اسلووِنیایی
ترجمه به زبان اسپانیایی ترجمه به زبان سوئدی ترجمه به زبان تایلندی ترجمه به زبان ترکی ترجمه به زبان اوکراینی ترجمه به زبان ویتنامی


  از این پس شما می‏توانید وب سایت سافتستان را علاوه بر زبان شیرین فارسی، با 36 زبان دیگر دنیا مشاهده کنید


طالع بینی سایت

نظرسنجی


شما که الان این جا هستی پسری یا دختر؟






آدرسهای ورود

یادم باشد با صدای یاسین


فیلم سینمایی



بازی آنلاین


عاشقانه


تبلیغات


کمک مالی به سایت
افزایش شمار بازدید کنندگان سایت و بالا رفتن حجم کار، هزینه های سنگینی را به ما تحمیل کرده که بدون همیاری شما هم میهنان مسئول، تامین آن برای ما میسر نیست. از این رو به پشتیبانی مالی شما نیازمندیم.

سایت دوستیابی لاوستان
بزرگترین سیستم دوستیابی كاملا فارسی و رایگان در ایران...امروز عضو شوید فردا دیر است

دكتر علی شریعتی
مجموعه ارزشمند و كم نظیر سخنرانی ها و كتاب های معلم شهید دكتر علی شریعتی با قیمتی باور نكردنی!!! این مجموعه فوق العاده را از دست ندهید

قابل توجه تمام دوستان
تبلیغ سایت یا وبلاگ شما در این محل با كمترین قیمت.
فقط با 3000 تومان در ماه.
این فرصت را از دست ندهید
softestan@gmail.com
«یاسین»

میلیونر شوید
با استفاده از اینترنت پولدار شوید
فقط كافیست طریقه اتصال به اینترنت را یاد داشته باشید و پس از آن میتوانید ماهیانه تا سقف 900 هزار تومان و بیشتر كسب درآمد كنید

هك و ضد هك
فروش 500 برنامه هك و ضد هك محصول 2010 با قیمتی باورنكردنی.دائمی كردن اكانت اینترنت.هك كردن تلفن و ضبط مكالمات.نفوذ به رایانه قربانی.هك آی دی بدون فرستادن فایل و...


نمایش مطالب در سایت شما

رادیو سافتستان



ساز شكسته


سینمای سایت


جستجو


Custom Search


تبلیغات


دست نوشته


خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم، چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟! مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی. خداوندا! اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای ‌تکه نانی ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ و شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف‌تر عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی‌ پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…


فیلم سینمایی



صفحات سایت


  1  2  3  4  5  6  7  ...  

لینک به ما / لوگوی دوستان

لینک به ما



لوگوی دوستان




برای تبادل لوگو ابتدا لوگوی سافتستان را در سایت خود قرار داده سپس به مدیر سایت ایمیل بزنید و یا در قسمت نظرات اعلام كنید


آمار سایت


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل بازدید ها :
تاسیس سایت : 18/06/84
بیشترین آنلاین : 93
Subscribe Share/Save/Bookmark Add to Technorati Favorites Add to any service softestan technorati Page Ranking Tool







تبلیغات



پیام های بازرگانی

 «یک قصه و یک شعر» خورخه لوییس بورخس | داستان ,


منی كه بود و هست و خواهد بود دوباره به كلام مكتوب سر فرود آورده ام كه زمان در توالی است و چیزی بیش از یك نشانه نیست «یک قصه و یک شعر»
خورخه لوییس بورخس
ترجمه: احمد میرعلایی


آن روز امپراتور زرد قصر خویش را به شاعر نشان می داد. چون به پیش رفتند نخستین ردیف از ایوان های غربی را یكی یكی پشت سر گذاشتند. که مانند رف های آمفی تئاتری تقریبن بیکران، بر باغی اشراف داشت که آیینه های رویین و صفوف در هم پیچیده ی درختان عرعرش، اندیشه ی هزارتو را به ذهن می آورد. در آغاز خویش را به شادی در آن گم کردند. چنان که گویی تن به بازی داده اند. اما بعد این شادی به هولی آمیخته شد، زیرا خیابان مستقیم باغ انحنایی بسیار خفیف و مداوم داشت و در خفا مستدیر بود.نزدیک نیمه شب ملاحظه ی اختران و قربانی کردن به موقع یک قمری آنان را قادر ساخت تا خویش را از آن اقلیم جادویی رهایی بخشند. اما نتوانستند خود را از آن احساس
گم شده گی که تا آخر با آنان بود برهانند. سپس از پستوها و حیاط ها و کتابخانه ها و تالاری هشت ضلعی با ساعتی آبی گذشتند . و یک روز صبح از برج، مردی سنگی را دیدند و بعدها هرگز ندیدند .بر قایق هایی از چوب صندل رودخانه های بسیاری را یا چندین بار رودخانه ای واحد را درنوردیدند موکب امپراتوری می گذشت و مردم خویش را به خاک می افکندند؛ اما روزی به جزیره ای رسیدند که مردی در آن چنین نکرد، زیرا هیچ گاه پسر آسمان را ندیده بود.و جلاد به اجبار سر از تن اش جدا کرد. نگاه آنان بی اعتنا از موی سیاه سرها و رقص های سیاه و نقاب های غریب طلایی می گذشت؛
هر آن چه واقعی با هر آن چه رویایی می آمیخت، یا به سخن دیگر، واقعیت یکی از اشکال رویا بود
به نظر ناممکن می رسید که زمین چیزی جز باغ و جویبار و پدیده های معماری و شکوه و جلال
باشد. هر صد قدم به صد قدم برجی سینه ی آسمان را می شکافت، رنگ برج ها به چشم یکسان می نمود، هر چند نخستین زعفرانی و آخرین ارغوانی بود. انتقال تدریجی رنگ، این چنین ظریف و تعداد .برج ها این چنین زیاد بود شاعر ( که از این همه شگفتی که دیگران را به اعجاب آورده بود برکنار می نمود) در پای برج ماقبل آخر، سروده ی کوتاه خود را که امروزه ما بی هیچ تردید با نام او پیوسته می داریم. و چنان که اصلح :مورخان تاکید می کنند، برای او مرگ و جاودانگی آورد، قرائت کرد. متن شعر مفقود شده است کسانی برآن اند که این شعر فقط از یک مصراع تشکیل می شده است؛ و آن دیگران که معتقدند فقط از یک کلمه – آن چه مسلم و در عین حال باورنکردنی است، این است که تمامی قصر عظیم، با دقیق ترین جزییات آن، با تمام چینی های منقش و هر نقش، بر روی هر چینی و سایه روشن هر فلق و شفق، و هر لحظه ی شاد یا غمبار در حیات سلسله های جلیل فانیان، خدایان و اژدهایانی که از گذشته ای نامعلوم در آن قصر سکنا گرفته بودند، در آن شعر مضمر بود. همه ساکت بودند، به جز امپراتورکه فریاد برداشت: تو قصر مرا از من دزدیدی! و تیغه ی شمشیر جلاد، شاعر را دو نیم کرد دیگران داستان های دیگری نقل می کنند. می گویند هیچ دو چیز مشابهی در جهان نمی گنجد، و می گویند که به محض آن که شاعر شعرش را قرائت کرد، قصر ناپدید شد، گویی ویران شد و با آخرین هجای شعر، آخرین نشانه های آن هم محو گردید. مسلمن چنین افسانه ای چیزی بیش از خیال پردازی های ادبی نیست. شاعر برده ی امپراتور بود و چون یک برده مرد؛ سروده ی او دستخوش نسیان شد ،زیرا مستحق نسیان بود و اخلاف او هنوز می جویند و نمی یابند کلمه ای را که عالم را وصف کند


تمثیل قصر یوحنا 14:1
این صفحه در معما
.كم از اوراق كتاب مقدس من نخواهد بود
یا آن اوراق دیگر
كه دهان های نادان بازخواندند
با این باور كه دست- نوشته ی انسانی است
. نه آینه های تاریك روح القدس
منی كه بود و هست و خواهد بود
،دوباره به كلام مكتوب سر فرود آورده ام
كه زمان در توالی است و چیزی بیش
از یك نشانه نیست
آن كه با كودكی بازی می كند با چیزی
بازی می كند
،نزدیك و مرموز
یك بار خواستم با بچه هایم بازی كنم
با ترس و مهربانی در میان شان ایستادم
من از زهدانی زاده شدم
.در اثر جادویی
، زیر فسونی زیستم در جسمی زندانی شدم
.در تواضع یك روح
، خاطره را شناختم
. سكه ای را كه هیچ گاه دوباره یكسان نیست
، امید و ترس را شناختم
. صورت های توامان آینده ای نامعلوم را
، بیخوابی را شناختم خواب را ، رؤیا ها را
،جهل را ، جسم را
،هزارتوهای مدور عقل را
،دوستی انسان ها را
عبودیت كورسگان را
.مرا دوست داشتند ، شناختند ، ستودند
. و از صلیب آویختند
. من جام ام را تا به درد نوشیدم
چشمان ام دیدند آن چه را كه هرگز ندیده بودند
. شب و ستارگان بیشمارش را
، چیزها را شناختم صاف و ناصاف ،خشن و ناهموار
، طعم عسل را و سیب را
،آب رادر گلوی عطش
،سنگینی فلز را در دست
، آوای انسانی را ،صدای پاها را بر علف
،بوی باران را در جلیل
.فریاد مرغان را برفراز
.تلخی را هم شناختم
.نوشتن این كلمات را به مردی عامی واگذاشته ام
و هیچ گاه آن كلماتی نخواهند شد كه می خواهم بگویم
.بلكه تنها سایه ای از آنها خواهند شد
. این آیه ها از ابدیت من فرو چكیده اند
.بگذار كس دیگری این شعر را بنویسد
.نه آن كه اكنون كاتب آن است
، فردا درخت عظیمی خواهم بود در آسیا
یا ببری در میان ببران
.كه قانون خود را بر بیشه ها ی ببر ابلاغ می كند
گاه غربت زده به گذشته می اندیشم
.به بوی دكه ی آن نجار

انجیل یوحنا ،باب اول ، آیه 14 : « و كلمه جسم گردید و میان ما ساكن شد پر از فیض و راستی و
« جلال او را دیدیم جلالی شایسته پسر یگانه ی پدر

نوشته شده توسط یاسین قاسمی در سه شنبه 18 اسفند 1388 و ساعت 07:19 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 داستان گربه سیاه ادگار آلن پو | داستان ,


به زودی احساس نوعی نفرت از او در وجودم زبانه كشید و این دقیقاً خلاف امیدواریم بود.نمی‌دانم چگونه این حالت به وجود آمد و چرا ملایمت و بردباری او حالم را دگرگون می‌كرد.نرم نرمك احساس دلزدگی ...
داستانی را كه می‌خواهم به روی كاغذ بیاورم هم بس حیرت‌انگیز است و هم بسیار متداول.انتظار باور آن را ندارم.انتظار باوری كه حتی حواس خود من نیز حاضر به گواهی آن نباشد، تنها یك دیوانگی‌ست، و من دیوانه نیستم.بی‌گمان خواب هم نمی‌بینم.من فردا خواهم مرد و امروز می‌خواهم روح خود را آرامش بخشم.می‌خواهم وقایع را بدون تفسیر و چكیده بازگو كنم.وقایعی كه با گذشت هر لحظه‌اش به خود لرزیدم، عذاب دیدم و گامی‌به سوی نابودی برداشتم.با این همه كوشش نخواهم كرد همه چیز را بی‌پرده بیان كنم.وقایعی كه جز نفرت و بیزاری برنمی‌انگیزد.البته ممكن است به نظر پاره‌ای بیش از آن‌كه وحشت‌آور باشد، شگرف بنماید.شاید هم بعدها ذهنیتی پیدا شود و توهمات مرا پیش پا افتاده ارزیابی كند.ذهنیتی آرام‌تر، منطقی‌تر و بسیار ملایم‌تر از ذهنیت من.ذهنیتی كه چنین رویدادهایی را دهشتبار نیابد و آن‌را تنها ثمره یك سلسله علیت‌های معمولی و طبیعی ارزیابی كند.
از همان دوران كودكی به خاطر شخصیت فرمان‌بردار و انسان دوستم از دیگران متمایز بودم.رقت قلب بیش از اندازه سبب شده بود تا رفقا تحقیرم كنند.شیفتگی ویژه‌ام به حیوانات، پدر و مادرم را برآن داشت تا اجازه دهند انواع گوناگون آن‌ها را داشته باشم و تقریباً تمام وقت خود را با آن‌ها بگذرانم.خوش‌ترین لحظاتم هنگامی‌بود كه به آن‌ها غذا می‌دادم یا نوازششان می‌كردم.این ویژه‌گی در شخصیت با رشد سنی فزونی می‌گرفت و زمانی كه مرد شدم نیز تنها وسیله سرگرمی‌ام شد.
برای آن‌هایی كه به سگی مهربان و باهوش دل بسته‌اند، نیازی به توضیح درباره كیفیت و میزان لذت انسان از این كار نیست.فداكاری حیوان برای جلب رضایت بر قلب كسی می‌نشیند كه فرصت كافی جهت تعمق پیرامون دوستی ناپایدار و وفای بسیار اندك انسان‌های معمولی را دارد.
من زود ازدواج كردم و از داشتن همسری مهربان احساس خوشبختی می‌كردم.او با درك علاقه‌ام به حیوانات خانگی برای گرد آوری بهترین آن‌ها هیچ فرصتی را از دست نمی‌داد.ما تعدادی پرنده داشتیم.یك ماهی طلایی.سگی زیبا.چندتایی خرگوش.میمونی كوچك و یك گربه.
این آخری حیوانی بسیار قوی و زیبا بود.یكدست سیاه و بسیار با هوش.اما وقتی گفت‌وگو به هوش وی كشیده می‌شد همسرم كه باطناً خرافاتی بود بیدرنگ به همان اعتقادات قدیمی‌عوام اشاره می‌كرد و می‌گفت: گربه‌های سیاه جادوگرانی هستند با ظاهر تغییر یافته.البته نه این‌كه همواره این قضیه را جدی بگیرد.و اگر من اشاره‌ای گذرا می‌كنم تنها بدین سبب است كه هم اكنون به خاطرم رسید.من پلوتن را –نام گربه پلوتن بود- به دیگر حیوانات ترجیح می‌دادم.او دوست من بود و تنها از دست من غذا می‌خورد.به هر كجای خانه می‌رفتم او نیز دنبالم بود و به سختی می‌توانستم مانع وی شوم تا دیگر در خیابان به دنبالم راه نیفتد.
دوستی ما سال‌ها به همین گونه ادامه یافت.سال‌هایی كه با گذشت‌شان اندك اندك مجموعه شخصیت و خوی من –به‌خاطر زیاده روی بی‌حد در پاره‌ای كارهای شرم آور- تغییر كرد.هر روز بیش از پیش گوشه‌گیرتر، زود رنج‌تر و نسبت به احساسات دیگران بی‌توجه‌تر می‌شدم.به خودم اجازه دادم تا با همسرم تندخویی كنم و خود خواهی‌های مبالغه آمیزم را به وی تحمیل كنم.حیوانات بیچاره هم طبیعتاً چنین تغییر شخصیتی را احساس می‌كردند.من نه تنها به آن‌ها اعتنایی نمی‌كردم بلكه با آن‌ها به خشونت هم رفتار می‌كردم.با این وجود تعلق خاطر به پلوتن هنوز مانع می‌شد تا با او رفتار بدی داشته باشم.دیگر هیچ گونه احساس ترحمی‌نسبت به خرگوش‌ها، میمون، و حتی سگمان نداشتم و اگر از روی دوستی یا تصادفاً در مسیر حركتم قرار می‌گرفتند، وجودم انباشته از شرارت و بدجنسی می‌شد –و چه شرارتی می‌تواند با شرارت ناشی از نوشیدن الكل قابل قیاس باشد؟_ و سرانجام پلوتن، كه دیگر پیر و بنابر این كمی‌تندخو شده بود، به شخصیت بد نهاد من پی برد.
یك شب هنگامی‌كه مستِ مست از پاتوق شبانه‌ام به خانه بازگشتم، احساس كردم گربه از نزدیك شدن به من پرهیز می‌كند.او را كه گرفتم از ترس خشونتم، دستم را گاز گرفت و خراشی جزئی ایجاد كرد.به یك‌باره خشمی‌اهریمنی بر وجودم استیلا یافت و از خود بی‌خود شدم.
گویی روح انسانی از كالبدم پر كشیده بود.به سبب زیاده روی در شراب‌خواری كینه‌ای شیطانی تار و پود وجودم را انباشت.از جیب جلیقه چاقویی بیرون آورد، بازش كردم، گلوی حیوان درمانده را گرفتم و در یك آن، یكی از چشم‌هایش را از كاسه بیرون آوردم!
من از نوشتن این بی‌رحمی‌ابلیس گونه‌ام سرخ می‌شوم، می‌سوزم و می‌لرزم!
صبح، با از میان رفتن نشانه‌های الكل شب پیش، منطقم بازگشت.به سبب جنایتی كه مرتكب شده بودم احساس پشیمانی و نفرتی نیم بند وجودم را فرا گرفت.اما این احساس بسیار مبهم و ضعیف بود و به روحم لطمه چندانی وارد نیاورد.باز به زیاده روی در می‌گساری ادامه دادم و به زودی خاطره جنایتم در پس گیلاس‌های شراب گم شد.
گربه آرام آرام بهبود می‌یافت و گرچه قیافه‌ای ترسناك پیدا كره بود اما به نظر می‌رسید زجر چندانی نمی‌كشد.به عادت گذشته در خانه می‌گشت اما همواره وحشت زده از نزدیك شدن به من پرهیز می‌كرد.ابتدا ته مانده احساس عاطفی‌ام از گریز آشكار موجودی كه پیش از آن، آن همه مرا دوست می‌داشت، جریحه دار می‌شد؛ اما این احساس هم به زودی جای خود را به كینه داد و ذهنیت تبهكارم در سراشیبی غیر قابل بازگشت افتاد.در چنان ذهنیتی دیگر جایی برای فلسفه وجود ندارد.من ایمان دارم تبهكاری یكی از اولین تمایلات جبری بشری است.یكی از اولین كشش‌ها یا احساساتی كه به شخصیت آدمی‌جهت می‌دهد.چه كسی از ارتكاب صد باره كار احمقانه یا رذیلانة خود در شگفت نمانده؟ كاری كه می‌دانسته نباید مرتكب شود.آیا ما علی‌رغم قوه تمیز عالی خود، باز تمایل به تجاوز به آن چه قانون نامیده می‌شود و ما نیز آن را به عنوان قانون پذیرفته‌ایم، نداریم؟ من این ذهنیت تبهكار را سبب انحراف نهایی خود می‌دانم.انحرافی كه مرا به سوی آزار و سرانجام ارتكاب جنایت نسبت به آن حیوان بی آزار كشاند.عشق به شرارت، عطش بی پایان روح است برای خود آزاری.
یك صبح، خونسرد گرهی بر گردنش زدم و از شاخه درختی آویزانش كردم.لحظه‌ای بعد اشك جان‌كاه ندامت چشمانم را پوشانده بود.او را دار زدم چون می‌دانستم پیش از آن دوستم می‌داشته.چون می‌دانستم هیچ كاری كه سبب خشم من شود انجام نداده.دارش زدم چون می‌دانستم به این ترتیب مرتكب گناه می‌شوم.گناهی نابخشودنی كه روحم را برای همیشه به رسوایی می‌كشاند.گناهی آن چنان عظیم كه حتی رحمت بی پایان خداوندی هم –اگر چنین چیزی ممكن باشد- شامل حالش نمی‌شود.
شب همان روز جنایت، به دنبال فریاد «آتش!» از خواب پریدم.پرده‌های تخت خوابم در میان زبانه‌های آتش می‌سوخت.تمام خانه می‌سوخت.بالاخره به هر ترتیب بود من، همسرم و پیشخدمت‌مان توانستیم جان سالم به در بریم.همه‌جا ویران شده بود.همه چیزم از كف رفته بود.از همان زمان، دیگر در نومیدی غلتیدم.گرچه آن‌قدر ضعیف نیستم تا در پی رابطه‌ای میان سفاكی خود با آن فاجعه باشم اما وقایع زنجیروار بعدی را هم نمی‌توان نادیده انگاشت.
روز بعد از آتش سوزی، به ارزیابی ویرانی پرداختم.دیوارها به جز یكی، درهم فرو ریخته بودند.دیوار پا بر جا به خلاف آن‌های دیگر تیغه‌ای بیش نبود و حدوداً میان عمارت، درست مماس با تختخواب قرار داشت.قسمتی از این بخش عمارت در برابر آتش سوزی مقاومت كرده بود –سبب آن هم دوباره سازی اخیر بود- نزدیك دیوار عده زیادی گرد آمده بودند.چندین نفر هم به دقت و با توجهی خاص گوشه و كنار را بازرسی می‌كردند.عبارات، شگفت‌آور است! عجیب است! و نظایر آن كنجكاویم را برانگیخت.نزدیك دیوار رفتم.تصویری برجسته برسطح هنوز سفید دیوار حك شده بود.تصویر غول آسای یك گربه.دقت تصویر حیرت آور بود.حیوان با رسیمانی بلند به دار آویخته شده بود.از دیدن آن هیئت شبح گونه –بی‌گمان جز شبح چیز دیگری نبود- بر جای میخكوب شدم.برای چند لحظه وحشت سرتاپایم را فرا گرفت.اما بلافاصله به كمك منطق، قضیه را برای خود حل كردم: من گربه را در باغ دار زده بودم و به دنبال فریاد كمك، جمعیت زیادی وارد باغ شده بود.بنابراین بی شك كسی ریسمان حیوان را باز كرده و از پنجره اتاق به درون پرتاب كرده بود تا مرا از خواب بیدار كند و حیوان بیچاره در همان حال پرواز میان دیوار دیگر اتاق كه در حال فرو ریختن بود و دیوار سالم له شده بود.تركیب گچ تازه دیوار و آمونیاك جسد و گرمای آتش هم سبب ثبات تصویر شده بود.
هر چند بدین ترتیب به سادگی، خودم –اگر نگویم وجدانم- را مجاب كردم، اما به هر رو موضوع تاثیر عمیقی بر ذهنیتم باقی گذاشت.مدت چند ماه شبح گربه رهایم نمی‌كرد.به نظر می‌آمد گونه‌ای احساس عاطفی به روحم بازگشته باشد.هر چند بی‌تردید احساس ندامت نبود.گاه به خاطر از دست دادن حیوان حس دلسوزی نیم‌بندی بر وجودم چیره می‌شد و حتی تصمیم گرفتم به دنبال حیوانی با همان هیئت بگردم تا جانشین او كنم.
یك شب كه سرگشته و ملول در یكی از فضاحت خانه‌های همیشگی خود نشسته بودم، ناگهان توجهم به سوی جسمی‌سیاه جلب شد.جسم روی چلیك بزرگ شراب قرار داشت.چند لحظه خیره نگاهش كردم و حیران ماندم، چون هنوز برایم قابل تشخیص نشده بود.نزدیك رفتم و با دست آن را لمس كردم، یك گربه سیاه بود –گربه ای فربه و سیاه- درست مانند پلوتن.تنها با یك تفاوت: پلوتن حتی یك موی سفید در تمام بدن نداشت.اما این یكی روی سینه خود سفیدی نامشخص و مبهمی‌داشت.هنوز به درستی او را نوازش نكرده بودم كه از جای برخاست و خرناسی كشید و خود را بدستم مالید.گویی مفتون توجهم شده بود.پس موجودی كه مدت‌ها در جستجویش بودم یافته بودم.بلافاصله نزد صاحبش رفتم و پیشنهاد خریدش را دادم.پولی نگرفت، گفت پیش از آن هرگز گربه را ندیده است.یك‌بار دیگر نزدیك گربه رفتم و او را نوازش كردم.به هنگام بازگشت، او نیز به دنبالم آمد و من هم اجازه این كار را به او دادم.در راه، گه‌گاه خم می‌شدم و نوازشش می‌كردم.وقتی به خانه رسید، انگار به خانه خود آمده است و خیلی زود دوست وفادار همسرم شد.
به زودی احساس نوعی نفرت از او در وجودم زبانه كشید و این دقیقاً خلاف امیدواریم بود.نمی‌دانم چگونه این حالت به وجود آمد و چرا ملایمت و بردباری او حالم را دگرگون می‌كرد.نرم نرمك احساس دلزدگی و ملال به نفرتی آشكار تبدیل شد.دیگر از او همانند یك طاعونی می‌گریختم و شاید احساس شرم گونه از خاطره سفاكیم مانع می‌شد تا با او هم بدرفتاری كنم.چند هفته از آزار و بد رفتاری با وی پرهیز كردم.اما به تدریج و آرام آرام به جایی رسیدم كه نفرتی بیان نكردنی نسبت به او وجودم را فرا گرفت و از او هم‌چون دم طاعونی می‌گریختم.
بی‌گمان یكی از دلایل نفرتم یك چشم بودن او بود.زیرا درست فردای آوردنش متوجه شدم او نیز مانند پلوتن از داشتن یك چشم محروم است و شاید همین مساله سبب شد تا او به همسرم نزدیك‌تر شود و الفتی ناگفتنی میان آن‌ها برقرار شود.میان او همسرم با آن احساسات لطیفش كه پیش از آن سرچشمه ساده‌ترین و ناب‌ترین لذات من بود.هرچه نفرت من از گربه بیشتر می‌شد، علاقه او به من بیشتر می‌شد و با لجاجتی عجیب كه درك آن برای خواننده مشكل است قدم به قدم همراهی‌ام می‌كرد.هرگاه می‌نشستم یا زیر صندلی‌ام چمباتمه می‌زد، یا روی زانوانم می‌نشست و نوازشم می‌كرد و اگر از جای بر می‌خواستم تا قدمی‌بزنم میان پاهایم می‌لولید و گاه تقریباً سبب می‌شد سكندری بخورم.و یا با فرو بردن پنجه‌های بلند و تیز خود در لباس‌هایم خود را به سینه‌ام می‌رساند.در چنین لحظاتی آرزو می‌كردم می‌توانستم با ضربه مشتی هلاكش كنم.اما هم یاد اولین جنایت و هم باید اعتراف كنم كه وحشت بی‌اندازه از حیوان مانع این كار می‌شد.این وحشت، وحشت جسمانی نبود بازگویی این هم فراوان رنجم می‌دهد و شاید این به دلیل شرم از اعتراف باشد.آری حتی در سلول مجرمین نیز اعتراف به سبب وحشت و نفرتی كه حیوان در من بر می‌انگیخت و نشان از خیالات واهی داشت شرم‌آور است.
همسرم بارها توجه مرا به لكه سفید روی سینه حیوان جلب كرده بود.همان لكه‌ای كه تنها تفاوت میان او بود با گربه‌ای كه كشته بودم.بدون تردید خواننده به یاد دارد كه ابتدا گنگ و نامشخص بود اما آهسته آهسته و به مرور، علی‌رغم كوشش بسیار برای واهی دانستن آن، مشخص و مشخص‌تر می‌شد.اكنون دیگر آن را آشكارا می‌دیدم و از دیدن آن برخود می‌لرزیدم.انگیزه نفرت و وحشتم و این كه خود را از شر او هم خلاص كنم، درست همین بود.–البته اگر شهامتش را می‌داشتم- لكه تصویر كریه و شوم چوبة ‌دار! آوخ چوبه وحشتناك دار! چوبة نفرت و جنایت! چوبة عذاب و مرگ!
من دیگر بدبخت‌ترین موجود بشری بودم و سبب این بدبختی، حیوانی وحشتناك بود! كه من با نفرت تمام برادر او را كشته بودم.من، مرد تربیت شده و انسانی به تمام معنی، گرفتار بدبختی غیر قابل تحملی شده بودم! افسوس! دیگر خوشبختی برایم مفهومی‌نداشت.نه شب و نه روز! در تمام طول روز، آن موجود وحشتناك كه یك لحظه تنهایم نمی‌گذاشت و در خلال شب هم هر لحظه كه كابوس هراسناك مرگ رهایم می‌كرد، نفس مرطوب و وزن سنگین وی را روی سینه‌ام احساس می‌كردم! فشار روحی آن چنان در تنگنایم قرار داد كه خوی محزون و ته مانده انسانیت خود را نیز از دست دادم و خبث طینت و نفرت، تنها اندیشه درونی‌ام شد.با این همه، همسرم هرگز لب به شكایت نمی‌گشود و ستم‌های روز افزون مرا با شكیبایی دهشتباری تحمل می‌كرد.از شكیبایی تحمل ناپذیر وی روح سركشم گرفتار خشمی‌توفان‌زا می‌شد.
یك روز برای كاری روزمره راهی زیر زمین عمارت قدیمی، كه فقر وادارمان می‌كرد در آن زندگی كنیم، شدم.همسرم و گربه سیاه نیز همراهی‌ام كردند.هنگامی‌كه از پله‌های با شیب تند پایین می‌رفتیم، گربه به عادت همیشگی پیشاپیش و تقریباً در میان پاهای من حركت می‌كرد و در یك آن، چنان به پاهایم چسبید كه نزدیك بود با سر از پله‌ها سقوط كنم.
خشمی‌جنون آسا وجودم را فرا گرفت.ترس كودكانه خود را فراموش كردم و با تبر به حیوان حمله بردم.اما پیش از آن كه ضربه را فرود آورم، همسرم مانع شد و همین دخالت، به جنون من نیرویی اهریمنی بخشید.بازوی خود را از دستش رها ساختم و با تبر بر مغز خودش كوفتم.بی‌كمترین ناله‌ای بر زمین افتاد و در دم جان داد.بیدرنگ تصمیم گرفتم جسد را پنهان كنم.می‌دانستم سربه نیست كردن آن در خارج از خانه چه در روز و چه در خلال شب خالی از خطر نخواهد بود.زیرا هر آن ممكن بود همسایه‌ها متوجه شوند.نقشه‌های زیادی از ذهنم گذشت.لحظه‌ای به این فكر افتادم تا جسد را تكه تكه كرده در آتش بسوزانم.بعد خواستم گودالی كف زیر زمین حفر كنم.دقایقی كه گذشت تصمیم گرفتم آن را در چاه حیاط بیندازم.یك لحظه به فكر افتادم جسد را همانند كالایی در صندوق بسته بندی كرده و شخصی را مامور كنم تا آن را به خارج از منزل ببرد.سرانجام چاره‌ای را مناسب‌تر از چاره‌های دیگر یافتم.تصمیم گرفتم او را مانند كشیشان دوران تفتیش عقاید قرون وسطی درون دیوار زیر زمین مدفون كنم.
گویی زیر زمین را برای همین كار ساخته بودند.دیوارها كه بدون دقت ساخته شده بودند، به تازگی سفید كاری شده بودند و رطوبت مانع سخت شدن گچ آن‌ها شده بود.افزون بر این در بخشی از دیوار برآمدگی مناسبی وجود داشت، شبیه بر آمدگی دودكش بخاری یا اجاق دیواری كه ظاهر دیوار آن هم شبیه سایر قسمت‌های زیر زمین بود.بی‌گمان می‌توانستم به سادگی آجرهای آن قسمت را بردارم؛ جسد را پشت آجرها قرار دهم و دوباره آن‌ها را به گونه نخست روی هم بچینم، بی‌آن كه كوچك‌ترین احتمالی برای كشف جسد وجود داشته باشد.آری در محاسبه‌ام اشتباه نكرده بودم.به كمك میله‌ای آهنین آجرها را به راحتی یكی پس از دیگری بیرون كشیدم و پس از آن كه جسد را به دقت درون دیوار قرار دادم دوباره آن‌ها را در جای اول خود چیدم.مدتی زحمت كشیدم تا توانستم گچی درست با همان رنگ سابق تهیه كنم و سطح كنده شده را بپوشانم.نتیجه كار بسیار رضایت بخش بود و اوضاع بر وفق مراد.جای كوچك‌ترین دست‌خوردگی به چشم نمی‌خورد.با وسواس فراوان پای كار و گوشه و كنار زیر زمین را تمیز كردم و نگاهی پیروزمندانه گرداگرد خود انداختم.دست كم برای یك بار زحماتم به ثمر نشسته بود! بیدرنگ به جستجوی حیوانی كه سبب آن بدبختی بزرگ شده بود پرداختم.دیگر تصمیم گرفته بودم او را هم بكشم.اگر همان لحظه به چنگم می‌افتاد سرنوشتش روشن بود.اما گویی حیوان حیله‌گر با احساس خطر از حمله اول، آب شده، به زمین فرو رفته بود و مراقب بود تا در چنان حالی پیش رویم آفتابی نشود.نبود آن موجود نفرت‌انگیز، آرامشی ژرف در من به وجود آوردم و آن شب اولین شبی بود كه آسوده خیال به صبح رساندم.آری من با وجود سنگینی بار جنایت در دوشم، آسوده خفتم.دومین و سومین روز هم سپری شد بی‌آن كه از جلاد خبری شود.دیگر مانند انسانی آزاد نفس می‌كشیدم و اهریمن وحشت آفرین برای همیشه خانه را ترك گفته بود! و من دیگر هرگز او را نمی‌دیدم.از احساس خوش‌بختی در پوست نمی‌گنجیدم و جنایت هولناك نرم نرمك به دست فراموشی سپرده می‌شد.مراستم تحقیقات اولیه به سادگی و به گونه‌ای كاملاً رضایت بخش انجام گرفت و دستور كاوش خانه صادر شد.من با اطمینان از نتیجة روشن كاوش، به زندگی سعادت بار آینده‌ام می‌اندیشیدم.
روز چهارم، گروهی مامور بی‌ آن‌كه انتظارشان را داشته باشم به خانه آمدند و به دقت سرگرم تجسس شدند.اما من با اطمینان كامل به پنهان‌گاه جسد، خم به ابرو نیاوردم و از دلهره خبری نبود.به درخواست ماموران، در تمام مدت تجسس، آن‌ها را همراهی كردم.هر جای مظنون را كاویدند و هیچ گوشه‌ای را نادیده نگذاشتند.سرانجام برای سومین یا چهارمین بار وارد زیر زمین شدند.كوچكترین ترسی به خود راه ندادم.قلبم با آرامش طبیعی كار می‌كرد.در تمام مدت، دست به سینه، آسوده خاطر، درازا و پهنای زیر زمین را می‌پیمودم.ماموران خشنود از جستجوی دقیق بساط خود را برچیدند و آماده رفتن شدند.دیگر یارای سركوبی شادمانی خود را نداشتم.دست كم باید جمله‌ای به نشانه پیروزی و این‌كه آن‌ها را از بیگناهی خود مطمئن سازم بر زبان می‌راندم.وقتی خواستند از پله‌ها بالا بروند تحمل از كف دادم و رو به آن‌ها كردم:
- آقایان! خوشحالم از این كه سوةظن شما برطرف شده.برای همه شما آرزوی سلامتی می‌كنم.امیدوارم از این پس رفتارتان كمی‌مودبانه‌تر باشد.آقایان! در ضمن لازم است یادآوری كنم كه این خانه بسیار خوب ساخته شده...
دیوانه‌وار و گستاخانه صحبت می‌كردم.بی‌آن كه به درستی دریابم چه می‌كنم:
- ...به جرات می‌توانم بگویم قابل ستایش است.به ویژه دیوارها...دارید می‌روید، آقایان؟ این دیوارها عجیب محكم ساخته شده‌اند.
و در آن لحظه، با گستاخی خشم آلوده‌ای انتهای عصای خود را درست به همان قسمتی كه جسد همسرم را قرار داده بودم، كوبیدم.آه خداوند مرا از چنگال اهریمن حفظ كند.هنوز بازتاب ضربه عصا به درستی سكوت را نشكسته بود كه صدایی از دل دیوار پاسخ داد! صدا نخست ناله‌ای گنگ و بریده بریده بود؛ همانند هق‌هق كودكی، و آن‌گاه آرام آرام بلند و پرطنین و غیر انسانی شد – زوزه‌وار.فریادی نیم نفرت نیمی‌پیروزی- صدایی كه تنها از جهنم بر می‌خیزد.صدای موحشی كه هم، دوزخیان زیر شكنجه سر می‌دهند و هم اهریمنان شاد از عذاب جاویدان.بیان احساساتم در آن لحظات، نشان نادانی‌ست.داشتم بیهوش می‌شدم.كوشیدم با تكیه بر دیوار روی پا بایستم.ماموران بهت زده و هراسان برای یك لحظه بی‌حركت ماندند؛ آن گاه دستان پولادینشان به دیوار حمله برد.تمام قسمت باز سازی شده، یك‌باره فرو ریخت و جسد بدهیبت آشكار شد.سر از میان چاك برداشته بود خون اطراف آن دلمه بسته بود و حیوان خبیث با تنها چشم شرربار خود روی جسد چمباتمه زده بود.حیوان حیله‌گری كه مرا به جنایت واداشت و زوزه نابهنگامش به چنگال جلادم افكند.من آن هیولا را نیز درون دیوار مدفون كرده بودم.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در دوشنبه 17 اسفند 1388 و ساعت 07:13 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 داستان کوتاه آلمانی هانریش بل | داستان ,


در همان‌ لحظه‌ می‌دانستم‌ که‌ این‌ ناخوشایندترین‌ سرآغازی‌ است‌ که‌ می‌توانستم‌ انتخاب‌ کنم، اما پیش‌ از آن‌ که‌ بتوانم‌ سخنم‌ را ادامه‌ دهم، با صدایی‌ بی‌نهایت‌ آرام‌ گفت: "من‌ همه‌‌چیز را می‌دانم...

خبر
هانریش بل؛ برگردان پریسا رضایی
داستان کوتاه آلمانی



آیا شما آن‌ دهکده‌های‌ مفلوکی‌ را می‌شناسید که‌ در آن‌ها انسان‌ بیهوده‌ از خود می‌پرسد که‌ چرا راه‌آهن‌ در آن‌جا ایستگاه‌ دارد؛ آن‌جا که‌ به‌ نظر می‌رسد ابدیت‌ برگرد چند خانه‌‌ی کثیف‌ و کارخانه‌ای‌ متروک‌ چنبره‌ زده‌ است؛ جایی‌ که‌ مزارع‌ اطرافش‌ به‌ نفرین‌ ابدی‌ بی‌حاصلی‌ دچار شده‌اند؛ آن‌جا که‌ انسان‌ یک‌باره‌ حس‌ می‌کند ویرانه‌ای‌ بیش‌ نیست؛ زیرا درخت‌ یا حتی‌ برج‌ کلیسایی‌ هم‌ به‌ چشم‌ نمی‌آید؟
مردی‌ که‌ کلاه‌ قرمز بر سر دارد، سرانجام‌ پس‌ از توقفی‌ طولانی‌ قطار را به‌ حرکت‌ درمی‌آورد و پشت‌ تابلویی‌ بزرگ‌ با نامی‌ درشت‌ بر آن، ناپدید می‌شود. این‌ طور به‌ نظر آدم‌ می‌رسد که‌ مرد حاضر است‌ تمام‌ دارایی‌اش‌ را بدهد تا بتواند یک‌ روز تمام‌ فقط‌ سیر بخوابد.
افقی‌ خاکستری‌‌رنگ‌ بر فراز مزارع‌ متروکه‌ و ویرانه‌ که‌ هیچ‌کس‌ در آن‌ها چیزی‌ نمی‌کارد، آویخته‌ شده‌ است. با همه‌ این‌ احوال‌ من‌ تنها کسی‌ نبودم‌ که‌ پیاده‌ شدم. زنی‌ سالخورده‌ با پاکتی‌ بزرگ‌ و قهوه‌ای‌‌رنگ‌ از کوپه‌ مجاور پیاده‌ شد، اما هنگامی‌ که‌ آن‌ ایستگاه‌ کوچک‌ و کثیف‌ را ترک‌ می‌کردم، گویی‌ زمین‌ دهان‌ باز کرده‌ و زن‌ را بلعیده‌ بود و من‌ برای‌ یک‌ لحظه‌ سر در گم‌ ماندم؛ زیرا نمی‌دانستم‌ باید از چه‌ کسی‌ آدرس‌ بپرسم. چند خانه‌ی‌ آجری‌ با پنجره‌هایی‌ که‌ هیچ‌ نشان‌ از زندگی‌ در آن‌ خانه‌ها نداشت، با آن‌ پرده‌های‌ زرد و سبز چنان‌ می‌نمودند که‌ گویا سکونت‌ در آن‌ها ناممکن‌ است. در آن‌ سوی‌ این‌ خیابان، دیواری‌ سیاه‌ کشیده‌ شده‌ بود که‌ به‌ نظر می‌رسید در حال‌ ریزش‌ است. به‌ سمت‌ دیوار تیره‌ رفتم، زیرا می‌ترسیدم‌ درِ یکی‌ از این‌ خانه‌های‌ مردگان‌ را به‌ صدا درآورم. سپس‌ از نبش‌ خیابان‌ پیچیدم‌ و درست‌ در کنار تابلوی‌ کثیفی‌ با عنوان‌ غذاخوری‌ که‌ به‌ سختی‌ قابل‌ خواندن‌ بود، واژه‌ خیابان‌ اصلی‌ را به‌ وضوح‌ با حروف‌ سفید بر زمینه‌ آبی‌ خواندم. باز هم‌ چند خانه‌ که‌ چشم‌اندازی‌ قناس‌ را به‌ تصویر می‌کشیدند، گچ‌کاری‌های‌ تکه‌‌تکه‌ شده‌ و در طرف‌ مقابل، دیوار طویل، بی‌پنجره‌ و تیره‌ و تار کارخانه، مانند حصاری‌ که‌ گرداگرد ویرانه‌ها کشیده‌ باشند، دیده‌ می‌شد. به‌ سادگی‌ فقط‌ به‌ حکم‌ احساس‌ به‌ سمت‌ چپ‌ پیچیدم، اما در آن‌جا ناگهان‌ دهکده‌ به‌ پایان‌ می‌رسید. حدود ده‌‌متر دورتر بار دیگر دیوار ادامه‌ داشت. پس‌ از آن‌ مزرعه‌ای‌ هموار و خاکستری‌‌رنگ‌ با نور خفیفی‌ به‌ رنگ‌ سبز که‌ به‌ سختی‌ به‌ چشم‌ می‌آمد و در نقطه‌ای‌ با افق‌ خاکستری‌ دوردست‌ پیوند می‌یافت، آغاز می‌شد. این‌ احساس‌ خوفناک‌ به‌ من‌ دست‌ داد که‌ در انتهای‌ دنیا و در جلوی‌ مغاکی‌ بی‌‌پایان‌ ایستاده‌ام. گویا نفرین‌ شده‌ بودم‌ که‌ درون‌ این‌ خیزاب‌ بی‌نهایت‌ فریبنده‌ و خاموش‌ ناامیدی‌ مطلق‌ کشیده‌ شوم.
سمت‌ چپ‌ خانه‌ای‌ کوچک‌ و کتابی‌شکل، مانند خانه‌هایی‌ که‌ کارگران‌ پس‌ از خاتمه‌ کار می‌سازند، قرار داشت. با تردید و تقریباً‌ تلوتلوخوران‌ به‌ سوی‌ آن‌ حرکت‌ کردم. پس‌ از عبور از پرچینی‌ محقر و رقت‌آور که‌ شاخه‌های‌ گل‌ سرخ‌ وحشی‌ آن‌ را پوشانده‌ بود، شماره‌ خانه‌ را دیدم‌ و متوجه‌ شدم‌ که‌ درست‌ آمده‌ام.
کرکره‌های‌ تقریباً‌ سبز رنگ‌ خانه‌ که‌ دیگر حسابی‌ از رنگ‌ و رو رفته‌ بود، محکم‌ بسته‌ شده‌ و انگار به‌ پنجره‌ها چسبیده‌ بودند. سقف‌ کوتاه‌ خانه‌ که‌ دست‌ من‌ به‌ پیش‌آمدگی‌ آن‌ می‌رسید، با صفحه‌های‌ حلبی‌ زنگ‌‌زده‌‌ وصله‌ شده‌ بود. سکوتی‌ بیان‌ناپذیر حاکم‌ بود؛ ساعتی‌ که‌ در آن‌ شامگاه‌ پیش‌ از آن‌ که‌ با رنگ‌ خاکستری‌ خود در حاشیه‌ بی‌نهایت‌ جاری‌ شود، اندکی‌ مکث‌ می‌کند. لحظه‌ای‌ طولانی‌ پشت‌ در خانه‌ ایستادم‌ و آرزو کردم‌ که‌ کاش‌ آن‌ روزها مرده‌ بودم... به‌ جای‌ این‌که‌ این‌جا بایستم‌ تا وارد این‌ خانه‌ شوم. هنگامی‌ که‌ دست‌ دراز کردم‌ تا در بزنم، از داخل‌ خانه‌ صدای‌ پرطنین‌ خنده‌‌ی زنانه‌ای‌ را شنیدم؛ از همان‌ خنده‌های‌ مرموزی‌ که‌ درک‌ناشدنی‌ هستند و بنا به‌ خلق‌ و خویی‌ که‌ داریم‌ یا ما را سرخوش‌ می‌سازند یا قلبمان‌ را درهم‌ می‌فشارند. در هر صورت‌ فقط‌ زنی‌ که‌ تنها نباشد، می‌توانست‌ آن‌ گونه‌ بخندد، باز هم‌ ایستادم. بار دیگر آن‌ میل‌ درنده‌ و سوزان‌ برای‌ این‌که‌ بگذارم‌ درون‌ آن‌ بی‌‌نهایت‌ خاکستری‌ شامگاهی‌ که‌ فرو می‌نشست، کشانده‌ شوم، درونم‌ به‌ جوشش‌ افتاد؛ شامگاهی‌ که‌ اکنون‌ بر فراز آن‌ مزرعه‌ دوردست‌ آویزان‌ بود و مرا به‌ سوی‌ خود می‌کشید و می‌کشید... با واپسین‌ توانم‌ در را به‌ شدت‌ کوبیدم.
نخست‌ سکوت‌ بود. آن‌گاه‌ صدای‌ نجوا و سر آخر صدای‌ قدم، قدم‌های‌ آهسته‌‌ی یک‌ نفر با دمپایی، سپس‌ در باز شد و من‌ زنی‌ با موهای‌ بور سرخ‌فامی‌ را دیدم‌ که‌ تأثیر او بر من‌ مانند یکی‌ از آن‌ نورهای‌ توصیف‌ناشدنی‌ای‌ بود که‌ نقاشی‌های‌ تیره‌ رامبراند را تا کوچکترین‌ زاویه‌ روشن‌ می‌سازند. این‌ زن‌ با رنگ‌ طلایی‌ و سرخ‌ موهایش‌ همچون‌ نوری‌ درون‌ این‌ ابدیت‌ خاکستری‌ و سیاه‌ می‌درخشید. او با فریادی‌ آهسته‌ به‌ عقب‌ جست‌ و با دستانی‌ لرزان‌ در را نگه‌ داشت، اما هنگامی‌ که‌ کلاه‌ سربازیم‌ را برداشتم‌ و با صدایی‌ گرم‌ عصر به‌ خیر گفتم، تشنج‌ هراس‌ که‌ این‌ چهره‌ بی‌اندازه‌ بی‌‌حالت‌ را دربرگرفته‌ بود، برطرف‌ شد و او با پریشانی‌ لبخندی‌ زد و گفت: "بله؟".
برای‌ لحظه‌ای‌ در پس‌زمینه، هیکل‌ عضلانی‌ مردی‌ را دیدم‌ که‌ در تاریک‌ و روشن‌ راهروی‌ کوچک‌ از آن‌جا گذشت. آهسته‌ گفتم: "می‌خواستم‌ با خانم‌ برینک‌ صحبت‌ کنم".
بار دیگر با صدایی‌ بی‌‌طنین‌ گفت: "بله؟" و با عصبانیت‌ در را گشود. هیکل‌ مرد در تاریکی‌ ناپدید شده‌ بود. وارد اتاقی‌ تنگ‌ شدم‌ که‌ از اثاثیه‌ محقری‌ پر شده‌ و بوی‌ غذای‌ نامرغوب‌ و سیگار بسیار مرغوب‌ در آن‌ پیچیده‌ بود. دست‌ سفید زن‌ به‌ سوی‌ کلید برق‌ رفت‌ و هنگامی‌ که‌ نور بر او افتاد، چهره‌ رنگ‌‌پریده‌ و بی‌‌حالت‌ او که‌ بی‌شباهت‌ به‌ چهره‌ی‌ مردگان‌ نبود، هویدا شد. فقط‌ موهای‌ قرمز روشن‌ او زنده‌ و گرم‌ به‌ نظر می‌رسید. زن‌ با این که‌ دکمه‌های‌ پیراهنش‌ محکم‌ بسته‌ شده‌ بود، با دستانی‌ که‌ هنوز می‌لرزید، با تشنج‌ لباس‌ قرمز تیره‌اش‌ را روی‌ سینه‌های‌ برآمده‌ خود چنگ‌ زد. انگار می‌ترسید من‌ روی‌ او چاقو بکشم. نگاه‌ چشمان‌ آبی‌ و پر اشک‌ او هراسیده‌ و رمیده‌ بود، انگار بدون‌ داشتن‌ هیچ‌ تردیدی‌ درباره‌ صدور حکمی‌ خوفناک‌ در پیشگاه‌ دادگاه‌ ایستاده‌ است. حتی‌ تابلوهای‌ ارزان‌‌قیمت‌ آویخته‌ به‌ دیوار و آن‌ تصاویر شیرین‌ نیز بی‌شباهت‌ به‌ متهمین‌ به‌ دار آویخته‌ نبودند. به‌ زحمت‌ گفتم: "نترسید".
در همان‌ لحظه‌ می‌دانستم‌ که‌ این‌ ناخوشایندترین‌ سرآغازی‌ است‌ که‌ می‌توانستم‌ انتخاب‌ کنم، اما پیش‌ از آن‌ که‌ بتوانم‌ سخنم‌ را ادامه‌ دهم، با صدایی‌ بی‌نهایت‌ آرام‌ گفت: "من‌ همه‌‌چیز را می‌دانم، او مرده‌ است... مرده."
فقط‌ توانستم‌ سرم‌ را به‌ علامت‌ تصدیق‌ تکان‌ دهم. سپس‌ دست‌ به‌ درون‌ جیبم‌ بردم‌ تا واپسین‌ دارایی‌های‌ او را به‌ زن‌ تحویل‌ دهم، اما در همین‌ لحظه‌ صدایی‌ خشمگین‌ درون‌ راهرو پیچید: "گیتا!"
زن‌ مأیوسانه‌ مرا نگاه‌ کرد، سپس‌ در را گشود و فریادزنان‌ گفت: "پنج‌ دقیقه‌ صبر کن‌ لعنتی"، و بار دیگر در را با صدا به‌ هم‌ کوبید. می‌توانستم‌ تصور کنم‌ که‌ مرد چگونه‌ بزدلانه‌ پشت‌ بخاری‌ چپیده‌ است. زن‌ نگاه‌ لجوجانه‌ و تقریباً‌ پیروزمندانه‌اش‌ را به‌ من‌ دوخته‌ بود. به‌ آهستگی، حلقه، ساعت‌ و کتابچه‌ سربازی‌ با عکس‌های‌ بسته‌بندی‌ شده‌اش‌ را روی‌ رومیزی‌ مخمل‌ سبز گذاشتم. در این‌ لحظه‌ زن‌ ناگهان‌ با حالتی‌ عصیان‌زده‌ و هراسان‌ مانند حیوانی‌ به‌ هق‌‌هق‌ افتاد. خطوط‌ چهره‌اش‌ کاملاً‌ محو و بسیار نرم‌ و بی‌شکل‌ شده‌ و قطرات‌ شفاف‌ و کوچک‌ اشک‌ از میان‌ انگشتان‌ کوتاه‌ و گوشتالودش‌ بیرون‌ می‌غلتید. زن‌ خود را روی‌ کاناپه‌ انداخت‌ و درحالی‌ که‌ با دست‌ چپ‌ با اشیأ محقر اتاق‌ بازی‌ می‌کرد، دست‌ راستش‌ را به‌ میز تکیه‌ داد. خاطرات‌ به‌ نظرش‌ با ضربه‌ هزاران‌ شمشیر پاره‌پاره‌ می‌شد. در این‌ لحظه‌ بود که‌ دانستم‌ جنگ‌ هرگز به‌ پایان‌ نخواهد رسید؛ جنگ‌ تا زمانی‌ که‌ این‌جا و آن‌جا زخمی‌ سر باز کند که‌ آن‌ رزمنده‌ شهید مسبب‌ آن‌ بوده‌ است، هرگز پایان‌ نخواهد گرفت. تمامی‌ نفرت، هراس‌ و یأس‌ خود را مانند باری‌ محقر از دوش‌ فروافکندم‌ و دستم‌ را روی‌ آن‌ شانه‌ لرزان‌ و گوشتالود گذاشتم. هنگامی‌ که‌ چهره‌ متعجب‌ خود را به‌ سویم‌ چرخاند، برای‌ نخستین‌ بار در خطوط‌ چهره‌اش‌ شباهتی‌ با آن‌ دختر زیبا و دوست‌‌داشتنی‌ یافتم‌ که‌ بی‌شک‌ صدها بار ناگزیر به‌ دیدن‌ عکسش‌ شده‌ بودم، آن‌ روزها....
- کجا اتفاق‌ افتاد؟ بنشینید. در شرق‌ بود؟
از چهره‌اش‌ مشخص‌ بود که‌ ممکن‌ است‌ هر لحظه‌ بار دیگر به‌ گریه‌ افتد.
- نه... در غرب، در اسارت... ما بیشتر از صد هزار نفر بودیم.
- چه‌ موقع؟
نگاهش‌ هیجان‌آلود، هوشیار و بسیار زنده‌ و چهره‌اش‌ سخت‌ و جوان‌ بود، انگار هستی‌اش‌ به‌ پاسخ‌ من‌ بستگی‌ داشت. آهسته‌ گفتم: "ژوئن‌ "45.
به‌ نظر رسید که‌ برای‌ لحظه‌ای‌ به‌ فکر فرو رفته‌ است‌ و سپس‌ لبخندی‌ بر لب‌ آورد. لبخندی‌ کاملاً‌ معصومانه‌ و بی‌گناه‌ و من‌ پیش‌ خود اندیشیدم‌ که‌ برای‌ چه‌ لبخند می‌زند. اما حالی‌ به‌ من‌ دست‌ داد گویی‌ هر لحظه‌ ممکن‌ است‌ خانه‌ بر سرم‌ خراب‌ شود. از جایم‌ بلند شدم. او بدون‌ این‌که‌ کلامی‌ بر لب‌ آورد، در را برایم‌ گشود و خواست‌ آن‌ را برایم‌ نگه‌ دارد، اما من‌ سرسختانه‌ آن‌قدر منتظر ماندم‌ تا او از کنارم‌ رد شد و از در بیرون‌ رفت. هنگامی‌ که‌ با من‌ دست‌ می‌داد، با هق‌هقی‌ فروخورده‌ گفت: "می‌دانستم، از همان‌ زمان‌- تقریباً‌ سه‌ سال‌ پیش‌- وقتی‌ او را تا راه‌آهن‌ بدرقه‌ کردم، می‌دانستم." سپس‌ با صدایی‌ کاملاً‌ آهسته‌ افزود: "من‌ را تحقیر نکنید".
از بیان‌ این‌ سخنان‌ قلبم‌ از هراس‌ به‌ لرزه‌ افتاد. خدای‌ بزرگ، مگر من‌ به‌ یک‌ قاضی‌ می‌ماندم؟ پیش‌ از آن‌ که‌ بتواند مانع‌ شود، آن‌ دست‌ کوچک‌ و نرم‌ را بوسیده‌ بودم‌ و این‌ نخستین‌ بار در زندگیم‌ بود که‌ دست‌ زنی‌ را می‌بوسیدم. بیرون‌ هوا تاریک‌ شده‌ بود. در حالی‌ که‌ ترس‌ سراپایم‌ را فراگرفته‌ بود، باز هم‌ لحظه‌ای‌ پشت‌ در بسته‌ منتظر ماندم. در این‌ لحظه‌ صدای‌ هق‌‌هق‌ بلند و وحشیانه‌ زن‌ را از داخل‌ شنیدم. او به‌ در خانه‌ تکیه‌ داده‌ بود و تنها لایه‌ای‌ از چوب‌ در، او را از من‌ جدا می‌کرد. در این‌ لحظه‌ صمیمانه‌ آرزو کردم‌ که‌ خانه‌ روی‌ سرش‌ خراب‌ شود و او را مدفون‌ سازد.
سپس‌ آهسته، کورمال‌ کورمال‌ و با احتیاط‌ فراوان‌ به‌ سمت‌ راه‌آهن‌ برگشتم، زیرا می‌ترسیدم‌ هر لحظه‌ درون‌ گودالی‌ فرو بروم. نورهای‌ ضعیف‌ و کوچکی‌ درون‌ خانه‌ مردگان‌ می‌سوخت‌ و کل‌ خانه‌های‌ کوچک‌ مقابل‌ آن‌ نور، بسیار بسیار عظیم‌ به‌ چشم‌ می‌آمدند. حتی‌ پشت‌ دیوار سیاه‌ هم‌ لامپ‌های‌ کوچکی‌ را دیدم‌ که‌ به‌ نظر می‌رسید، حیاط‌های‌ بی‌اندازه‌ بزرگی‌ را روشن‌ کرده‌اند. فضای‌ شامگاه‌ متراکم، سنگین، مه‌آلود، تیره‌ و نفوذناپذیر شده‌ بود.
درون‌ سالن‌ انتظار پر کوران‌ و کوچک‌ به‌ غیر از من‌ چند زوج‌ سال‌خورده، سرمازده‌ در گوشه‌ای‌ چپیده‌ بودند. من‌ دست‌هایم‌ را در جیب‌ فرو برده‌ و کلاهم‌ را تا روی‌ گوش‌هایم‌ پایین‌ کشیده‌ بودم. مدتی‌ طولانی‌ به‌ انتظار ایستادم، زیرا کوران‌ سردی‌ از سوی‌ ریل‌ها می‌وزید و شب‌ هر لحظه‌ بیشتر و بیشتر همچون‌ باری‌ سنگین‌ فرود می‌آمد.
مردی‌ پشت‌ سرم‌ غرغرکنان‌ گفت: "کاش‌ فقط‌ مقدار بیشتری‌ نان‌ و کمی‌ توتون‌ داشتیم." من‌ مرتب‌ به‌ جلو خم‌ می‌شدم‌ تا خطوط‌ موازی‌ ریل‌ را که‌ در دوردستها در لابلای‌ نورهای‌ بی‌رنگ‌ به‌ یکدیگر نزدیک‌ می‌شدند، نگاه‌ کنم.
اما پس‌ از مدتی‌ در ناگهان‌ گشوده‌ شد و مرد کلاه‌‌قرمز با چهره‌ای‌ که‌ از اشتیاق‌ او به‌ حرفه‌اش‌ حکایت‌ داشت، گویی‌ در سالن‌ انتظار ایستگاهی‌ بزرگ‌ است، فریاد کشید: "قطار مسافربری‌ به‌ مقصد کلن‌ با نود و پنج‌ دقیقه‌ تأخیر."
در این‌ لحظه‌ به‌ نظرم‌ رسید تا آخر عمرم‌ به‌ اسارت‌ افتاده‌ام.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در یکشنبه 16 اسفند 1388 و ساعت 07:11 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 داستان کوتاه قفس صادق چوبک | داستان ,


همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچكس روزگارش از دیگری ...
قفسی پر از مرغ و خروسهای خصی و لاری و رسمی و كلهماری و زیرهای و گلباقلایی و شیربرنجی و كاكلی و دمكل و پاكوتاه و جوجه های لندوك مافنگی، كنار پیاده رو، لب جوی یخ بسته ای گذاشته شده بود. توی جو، تفاله چای و خون دلمه شده و انار آبلمبو و پوست پرتقال و برگهای خشك و زرت و زنبیلهای دیگر قاتی یخ، بسته شده بود.
لب جو، نزدیك قفس، گودالی بود پر از خون دلمه شده ی یخ بسته كه پرمرغ و شلغم گندیده و ته سیگار و كله و پاهای بریده مرغ و پهن اسب توش افتاده بود.
كف قفس خیس بود. از فضله مرغ، فرش شده بود. خاك و كاه و پوست ارزن، قاتی فضله ها بود. پای مرغ و خروسها و پرهایشان خیس بود. از فضله خیس بود. جایشان تنگ بود. همه تو هم تپیده بودند. مانند دانه های بلال به هم چسبیده بودند. جا نبود كز كنند. جا نبود بایستند. جا نبود بخوابند. پشت سر هم، تو سر هم تك میزدند و كاكل هم را میكندند. جا نبود. همه توسری می خوردند. همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچكس روزگارش از دیگری بهتر نبود.
آنهایی كه پس از تو سری خوردن سرشان را پایین میآوردند و زیر پر و بال و لای پای هم قایم میشدند، خواه ناخواه تكشان توی فضله های كف قفس میخورد. آنوقت از ناچاری، از آن تو پوست ارزن ورمیچیدند. آنهایی كه حتی جا نبود تكشان به فضله های ته قفس بخورد، به ناچار به سیم دیواره ی قفس تك میزدند و خیره به بیرون مینگریستند. اما سودی نداشت و راه فرار نبود. جای زیستن هم نبود. نه تك غضروفی و نه چنگال و نه قدقد خشم آلود و نه زور و فشار و نه تو سرهمزدن، راه فرار نمینمود؛ اما سرگرمشان میكرد. دنیای بیرون به آنها بیگانه و سنگدل بود. نه خیره و دردناك نگریستن و نه زیبایی پر و بالشان به آنها كمك نمیكرد.
تو هم می لولیدند و تو فضله ی خودشان تك میزدند و از كاسه ی شكسته ی كنار قفس آب مینوشیدند و سرهایشان را به نشان سپاس بالا میكردند و به سقف دروغ و شوخگن و مسخره قفس مینگریستند و حنجرههای نرم و نازكشان را تكان میدادند.
در آندم كه چرت میزدند، همه منتظر و چشم به راه بودند. سرگشته و بی تكلیف بودند. رهایی نبود. جای زیست و گریز نبود. فرار از آن منجلاب نبود. آنها با یك محكومیت دسته جمعی درسردی و بیگانگی و تنهایی و سرگشتگی و چشم به راهی برای خودشان می پلكیدند.
به ناگاه در قفس باز شد و در آنجا جنبشی پدید آمد. دستی سیاه سوخته و رگ درآمده و چركین و شوم و پینه بسته تو قفس رانده شد و میان همقفسان به كند و كاو درآمد. دست با سنگدلی و خشم و بی اعتنایی در میان آن به درو افتاد و آشوبی پدیدار كرد. هم قفسان بوی مرگ آلود آشنایی شنیدند و پرپر زدند و زیر پروبال هم پنهان شدند. دست بالای سرشان می چرخید و مانند آهنربای نیرومندی آنها را چون براده آهن میلرزاند. دست همه جا گشت و از بیرون چشمی چون رادار آنرا راهنمایی میكرد تا سرانجام بیخ بال جوجه ی ریقونه ای چسبید و آن را از آن میان بلند كرد.
اما هنوز دست و جوجه ای كه در آن تقلا و جیك جیك میكرد و پروبال میزد، بالای سر مرغ و خروسهای دیگر میچرخید و از قفس بیرون نرفته بود كه دوباره آنها سرگرم چریدن در آن منجلاب و تو سری خوردن شدند. سردی و گرسنگی و سرگشتگی و بیگانگی و چشم به راهی به جای خود بود. همه بیگانه و بیاعتنا و بی مهر، بربر نگاه میكردند و با چنگال، خودشان را می خاراندند.
پای قفس، در بیرون كاردی تیز و كهنه بر گلوی جوجه مالیده شد و خونش را بیرون جهاند. مرغ و خروسها از توی قفس می دیدند. قدقد می كردند و دیوارهی قفس را تك میزدند. اما دیوار قفس سخت بود. بیرون را مینمود، اما راه نمیداد. آنها كنجكاو و ترسان و چشم به راه و ناتوان، به جهش خون هم قفسشان كه اكنون آزاد شده بود نگاه میكردند. اما چاره نبود. این بود كه بود. همه خاموش بودند و گرد مرگ در قفس پاشیده شده بود.
هماندم خروس سرخ روی پر زرق و برقی، تك خود را توی فضله ها شیار كرد و سپس آن را بلند كرد و بر كاكل شق و رق مرغ زیرهای پاكوتاهی كوفت. در دم مرغك خوابید و خروس به چابكی سوارش شد. مرغ تو سری خورده و زبون تو فضله ها خوابید و پا شد. خودش را تكان داد و پر و بالش را پف و پر باد كرد و سپس برای خودش چرید. بعد تو لك رفت و كمی ایستاد و دوباره سرگرم چرا شد.
قدقد و شیون مرغی بلند شد. مدتی دور خودش گشت. سپس شتابزده میان قفس چندك زد و بیم خورده، تخم دلمه با پوست خونینی توی منجلاب قفس ول داد. در دم دست سیاه سوخته ی رگ درآمده ی چركین شوم پینه بسته ای هوای درون قفس را درید و تخم را از توی آن گند زار ربود و همان دم در بیرون قفس دهانی باز چون گور باز شد و آنرا بلعید. هم قفسان چشم به راه، خیره جلو خود را مینگریستند.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در شنبه 15 اسفند 1388 و ساعت 07:10 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 داستان اتاق شماره 13 | داستان ,


قلب “ ُرزا “ تند تند شروع به زدن كرده است با عصبانیت چشمهایش را روی هم گذاشت و سپس دستگیره ی در را آزمایش كرد در باز نمی شد .قفل بود - اینجا فقط ...

نوشته ی پال واگنر

مترجم: هادی محمدزاده
آخرهای بعد از ظهر یك روز جمعه بود ،و “ ُرزا “ كه تازگی ها،با خانواده اش به “دیتون” نقل مكان كرده بودند برای ثبت نام وارد دبیرستان جدیدش شد. مدرسه بزرگ قدیمی ،خشك و بیروح به نظر می آمد .پیچكهای چسبان ،كه بر لبه های بام رشد كرده بود بین پنجره ها و خشتهای پوسیده دیوارها،جدایی انداخته بود .آت آشغالها و ته سیگارها ،سطح باغچه های محصور محوطه را, پوشانده بود.هیچ دانش آموزی در حیاط به چشم نمی خورد .و راهروهای داخل دبیرستان نیز خلوت و تقریباً همه ی كلاسها خالی بود.اما هنوز دفترداران ،سر كارشان بودند .كارمند زن میانسالی،با او مساعدت كرد , تا فرمهای ثبت نام را پر كند،و چندی نگذشت كه از چاپگر رایانه ،فرم چاپی جدول برنامه كلاسی را تحویلش داد.
- " اینو گمش نكن" این را زن به او خاطر نشان كرد و ادامه داد :
- شماره ی كلاست 12 است،اولین كلاست همین جاست كه در ضمن سالن اجتماعات و حضور و غیاب نیز هست.
" “ ُرزا “ از او تشكر كرده و دفتر را ترك كرد.با خود اندیشید :
دوست دارم بفهمم این كلاس شماره ی 12 چگونه جایی است.همان جایی كه دوشنبه آینده باید به اندازه كافی عجله كنم تا به خاطر غیبت و تأخیر،در آنجا مورد مؤاخذه قرار نگیرم .
در راهروهای خلوت شروع به پرسه زنی كرد و صدای تلق تلق گامهایش،بر سنگفرشِ ته راهرو منعكس می شد .سر انجام،در آخرین نقطه سالن, مقابل كلاسی كه شماره 12 زیر دریچه آن, چاپ شده بود،توقف کرد.برای لحظه ای از شیشه ی دریچه،داخل كلاس خالی را با دقت نگاه كرد .كلاس در طرف آفتاب گیر ساختمان،قرار نگرفته بود اما به خاطر پنجره های زیادش ،به اندازه كافی روشن بود.با خودش گفت : اگر بتوانم نیمكتی در عقب كلاس برای خودم دست و پا كنم, خیلی خوب می شود
رویش را كه از كلاس 12 برگرداند,متوجه نور آفتاب شد كه بر یكی از اتاقهای راهرو, پخش شده بود .شمارة 13 به صورت چاپی روی در خود نمایی می كرد. چند گام جلو رفت و داخل را نگاه كرد میز معلم, میان او روشنی پنجره فاصله ایجاد كرده بود مردی روی میز قوز كرده بود ظاهراً داشت اوراقی را نمره گذاری می كرد.به روشنی نمیتوانست مرد را ببیند.مرد یك وری بود و نوری كه از پشت سرش می تابید, طرح كلی از او به دست نمی داد.انگار نیمرخش در سایه ای سیاه قرار داشت “ ُرزا “ اصلاً نمی توانست ویژگی های صورتش را تشخیص دهد اما چیزی كه مشخص بود این بود كه روی ورقه ها متمركز شده و داشت به آنها نمره می داد .ناگهان, سرش را به طور غیر منتظره ای برگرداند .این حركت “ ُرزا “ را غافلگیر كرد و در جا خشكش زد ، و همچنان به آن طرح تاریك, كه فكر می كرد صورت مرد است خیره ماند.نمیتوانست چشمهایش را ببیند.فوراً از جلوی در كنار رفت چنین انگاشت كه شاید خطای دید, بوده است .شاید او بیرون را نگاه می كرده و من فكر كرده ام به طرف من چرخیده است.نگاه آخر را به در شماره 13 انداخت و می خواست آنجا را ترك كند همین كه رویش را بر گرداند با پیرمردی كه در سكوت كامل به سمتش می آمد بر خورد كرد.مرد مسن ,لباس كار خرمایی رنگی به تن داشت و بالای جیب پیراهنش , كلمه , (سرایدار) دوخته شده بود.در یك دستش چوب زمین شوی رنگ و رو رفته ای بود و در دست دیگرش, یك دسته ورقه یادداشت
در حالی كه با چشمهای كبود گودش, به من خیره شده بود گفت :
- كنار این اتاق نپلكید!
.“ ُرزا “ بدون اینكه پشت سرش را نگاه كند با عجله ,به سمت پایین راهرو به راه افتاد.با واقعه ی اعجاب آوری روبرو شده بود.

#
این ماجرا را كاملاً از یاد برده بود.دوشنبه موعود فرا رسیده بود و او حالا داشت با دوست و هم محله ای اش “ مرسدس “ , به سمت مدرسه می رفت

- اولین كلاس من در اتاق شماره 12 تشكیل می شود وقتی برای ثبت نام رفته بودم سر و گوشی آنجا آب دادم
- اون اتاق خانم "پریبل" است.آدم بسیار كوشایی است
- من كه اونو اونجا ندیدم اما معلمی در اتاق شماره 13, و یك ماجرای عجیب ...
“ مرسدس “ حرفش را قطع كرد
- اصلاً اتاقی به این شماره وجود ندارد
“ ُرزا “ تاكید كرد
-ولی من با چشم خودم شماره 13 را روی در اتاق دیدم
- اشتباه می كنی به دلایل آشكاری , هیچ اتاقی با شماره 13 وجود ندارد
“ ُرزا “ اندیشید:
چه دلایل آشكاری !؟شاید به این دلیل كه اعتقاد بر این است كه شماره 13 بد یمن است ؟اما این عقیده حالا قدیمی شده است.
“ ُرزا “ حرفش را پی گرفت :
پس از مدتی مرد سرایداری پیدایش شد.آدمی جا افتاده و كاملاً مسن .به من گفت كه دیگر جلوی آن اتاق نپلكم
“ مرسدس “ با صدای بلند در حالی كه می خندید گفت :
این حرفها شبیه حرفهای پیترز پیر است .او یك خل و چل به تمام معنا است سال قبل به این دلیل كه به دانش آموزان گفته بود روحی در مدرسه وجود دارد كه به اوراق امتحانی نمره می دهد و اگر شما كارتان را درست انجام ندهید روح به سراغتان خواهد آمد ،رفت وآمدش را به مدرسه محدود كردند
پیترز پیر ادعا می كرد كه این وظیفه را به روح خودش محول كرده است.
"مرسدس " پس از گفتن این جملات , به طرز تمسخر آمیزی خنده سر داد .اما نیم لبخندی هم بر لبان “ ُرزا “ نیامد
“ مرسدس “ ادامه داد :
- از وقتی كه مدرسه ساخته شده است پیترز آنجا بوده است.پیترز پیر ,دیگر حالا گوشه گیری اختیار كرده است جدای دیوانه بودنش, او الان باید 80, 90 سال داشته باشد در ضمن قلبش هم بیمار است .چند ماه پیش , به گروه نجات ,تلفن زده بودند كه بیایند او را به هوش بیاورند
همچنان كه “ مرسدس “ به گفته هایش ادامه می داد احساس بدی , به “ ُرزا “ دست داده بود و مو بر تنش راست شده بود وقتی به مشاهداتش در اتاق شماره 13 و رویارویی اش با آن سرایدار پیر , فكر می كرد , اروح و اشباح , در نظرش ,متجسم می شد.
این وقایع برایش خیلی نامأنوس بود دیگر كاملاً مطمئن شده بود كه این قضایا حقیقت داشته است همین كه به مدرسه رسیدند از “ مرسدس “ جدا شد و با عجله به سمت كلاس درسش دوید.. حالا راهروها شلوغ و پر جنب جوش بود.وقتی به قسمتی كه اتاق شماره 12 در آنجا قرار داشت رسید به خاطر جمعیت متراكم دانش آموزان , در سالن جای سوزن انداختن نبود همین كه داشت راهش را به سمت كلاسش كج می كرد نگاهی یه سرتاسر سالن انداخت دانش آموزان دیگر جلوی دیدش را سد كرده بودند اما او می توانست روی در اتاق شماره 13 را ببیند با یك حركت ناگهانی ,تغییر مسیر داد و به جای اینكه به سمت كلاس خودش برود به سمت آن در حركت كرد.حالا مسیر خلوت شده بود و تنها چند یارد میان او و در, فاصله بود “ ُرزا “ مات و مبهوت خیره مانده بود.هیچ شماره ای بر در دیده نمی شد! و شیشه آن از داخل سیاه شده بود. دیدن داخل اتاق كاملاً غیر ممكن بود.به نظر می رسید كه قلب “ ُرزا “ تند تند شروع به زدن كرده است با عصبانیت چشمهایش را روی هم گذاشت و سپس دستگیره ی در آزمایش كرد در باز نمی شد .قفل بود
- اینجا فقط انباری است نمی توانید داخل شوید
این را پسری كه از آنجا در حال عبور بود به او خاطر نشان كرد .
“ ُرزا “ درمانده و ملول به در بی عنوان, خیره مانده و حیرت كرده بود .
- چه باید بكنم ؟
كمی احساس ترس می كرد .برگشت و به سمت اتاق شماره 12 به راه افتاد.به نفس نفس افتاده بود در قسمت انتهای سالن , همان سرایدار پیر "پیترز" ایستاده بود و چشمهای نافذ سیاهش را به او دوخته بود.
عجیب بود كه مثل دفعه قبل , خصمانه به نظر نمی رسید اما تشویش انگیز بود چینهای عمیق صورت كبود مرگ بارش , رعشه سردی به اندام او انداخته بود به سرعت،وارد اتاق شماره 12 شد و خودش را روی اولین نیمكت خالی یله داد #
“ ُرزا “ بقیه روز را از رفتن به آن قسمت مدرسه كه اتاق شماره دوازده در آن قرار داشت اجتناب كرد.اما پس خوردن زنگ پایانی مدرسه , او مجبور بود حدود نیم ساعتی را با معلم ساعت ششم اش به بحث در مورد تكالیفی كه قرار بود به او محول شود , بگذراند.ناخواسته , به سمت آن راهروی وحشتناك كشانده شد.مثل اینكه نیرویی عظیم تر از ترس , مجبورش می كرد برود.با هر قدمی كه بر می داشت بر ترس و وحشتش افزوده می شد راهروها حالا خلوت بودند .و او كاملاً تنها بود.وقتی تا انتهای سالن پیش رفت ناگهان "پیترز", همان سرایدار پیر پیدایش شد و خود را روی پاهای او انداخت.زمین شویش به یك طرف و كاغذهای دستش, به سمت دیگری پرت شد.“ ُرزا “ ,عجولانه و در یك حركت واكنشی, و بدون آنكه بداند چه می كند دولا شد و شروع به جمع كردن كاغذها كرد.
ناگهان سرایدار پیر مچ دستش را گرفت.“ ُرزا “ با یك جیغ , به صورتش نگاه كرد.چشمهای سیاه پیرمرد , باز بود و به كاغذهایی كه او جمع آوری كرده بود می نگریست.سپس چشمانش را به آرامی برای رساندن پیامی به سمت او چرخاند به نظر می رسید كه می گوید: :
تو فهمیدی چه باید بكنی !
به صورت ناگهانی ,چشمانش را به سمت دیگر چرخاند چشمهای پیرمرد بسته شد و لبهایش نفس مرگ كشید.“ ُرزا “ به دست دیگر پیرمرد نگاه كرد و متوجه كلیدی زیر آن شد در حالی كه انگشتانش می لرزید آن را برداشت و برچسب آن را خواند. اتاق شماره 13.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در شنبه 15 اسفند 1388 و ساعت 07:09 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 «شکار» عباس معروفی | داستان ,


یک‌بار گفتی:اگه بابام زنده بود، ما با هم دیگه بهترین شکارچیای دنیا بودیم. اما نمی‌دونم واسه چی به من گفتی:...

داستان زیر در صفحه‌های 38- 39 مجله اتحاد جوان شماره 16(29 آذر 1358) منتشر شده است؛ هنوز یک سال از پیروزی انقلاب نگذشته بود و سوژه برگرفته از موقعیتی در سال‌های پیش از انقلاب است. اما نویسنده؛ عباس معروفی جوان آن‌ سال‌ها، مقهور داغی شرایط نیست و به دور از شعارزدگی از ظلمی که به احتمال زیاد از سوی شکارچیان درباری به مردم روا داشته می‌شود، داستانی می‌سازد تا روند مبارز شدن جوانی را روایت کند. به همین دلیل پس از سه دهه که از نگارش آن می‌گذرد، هم‌چنان خواندنی است.



تو بودی. مادرت هم بود. خواهراتم بودن. من که اومدم، همه به من نگاه کردین. من به تو گفتم:
- باباتُ کشتن.
مادرت دودستی زد به سرش و غش کرد. شیون و ضجه همه بلند شد. تو اشکاتُ پاک کردی. اما هر چی پاک کردی، بازم صورتت پر از اشک بود. گفتی:
- کجا... کجا بود... بالاخره چی شده... بابا رُ کی کشت؟
گفتم:
- نزدیکیای تهرون. توی کوه‌ها. یعنی منم بودم، بابات با دوربین سیاهه که الانه گمش کردیم، نیگا کرد. داد منم نیگا کردم. اما عجب چاق بود، عینهو گاو.
بهش گفتم:
- ما که نمی‌‌تونیم اینُ بزنیم.
بابات خوش‌حال بود. گفت: «بیا بریم بابا.»
من گفتم:
- خسرو خان، صلاح نیست. این‌جا نمی‌شه. می‌افتیم تو هچل.
راستش خیلی ترسیده بودم. حقم داشتم. با اون سر و صدائی که بابات راه انداخته بود و اون تابلوها و سیم‌خاردارا، از ترس لرزم گرفته بود. گفت:
- مرد نباید بترسه. اگه دلت هوای کباب دل و جیگر قوچ کرده، بیا بریم.
گفتم:
- خسرو، اگه نشد چی؟
گفت: «نشد که نشد. همه کارا که نباید بشه. آدم باید بره، اگه به مقصد رسید که رسید. اگه نرسید نفر بعدی می‌رسه.»
دل تو دلم گذاشت. پای تپه اول که نشسته بودم، جای پوتین هم دیده می‌شد. خیلی زیاد. گفتم:
- خسرو خان، من از گوشت شکار گذشتم. بیا بریم. همون نون و پنیر می‌ارزه به این‌همه گرفتاری که می‌خواد بیاد سرمون.
گفت: «بیا بریم مرد. آخه باید معلوم بشه که وجود داری و هستی. باید همه بدونن که یه نفر آدم زنده هم وجود داره. اگه خسته شدی، یه حرفی. اما توی دل مرد نباید ترس و لرز باشه.»
دیگه حسابی خجالت کشیدم و جلوی بابات خودی نشون دادم و جلو افتادم.
مادرت دیگه دودستی نمی‌‌زد تو سرش و نفرین نمی‌کرد. غش کرده بود و افتاده بود رو متکاها. تو به من گفتی:
- بیا تو، کمک کن.
من اومدم توی اتاق، مادرتُ خوابوندیم رو زمین. تو یه کاسه آب پاشیدی رو صورتش، مادرت چشمشُ وا کرد و دوباره گریه‌زاری شروع شد. تو هنوز بیست سالت نشده بود. هنوز جوون بودی. گفتی:
- بریم اتاق بالا.
رفتیم بالا. توی پله‌ها تو گفتی:
- بعدش چی شد.
گفتم:
- بابات از کوه رفت بالا. دوربین و تفنگشُ انداخت گردنش، از کوه بالا رفت. من از تنگه رفتم. سه- چهار ساعتی نگذشته بود. انگار بابات یه دسته قوچ لب چشمه دیده بود. منم دیدم‌شون. من از سایه‌اش فهمیدم که بابات تفنگشُ قراول رفته بود. صدای تیر که بلند شد، من خیال کردم بابات زده، اما قوچ‌ها در رفتن. صدای ناله بابات بلند شد، گفت آخ. بعد صدای حرف چند نفرُ شنیدم. هنوز سرمُ بلند نکرده بودم که بابات از لبه تیغ کوه مثل یه تیکه گوشت افتاد پائین. جلو پای من افتاد. وقتی افتاد، چشمشُ وا کرد، به من نیگا کرد و به زحمت گفت "حمید، منُ کشتن. اما به رفاقت‌مون قسمت می‌دم به پسرم بگو همین تفنگُ برداره بیاد همین‌جا شکار." تفنگش سالم بود. خط بهش نیفتاده بود. بابات دیگه حرفی نزد، مُرد. تفنگُ ورداشتم، گذاشتم زیر سایه کوه. نعش بابات جلوم بود. چی‌کار می‌تونستم بکنم. فقط گریه می‌‌کردم. هنوز حالم روبه‌راه نشده بود. نشسته بودم که دیدم این‌ور تنم سوخت و صدای گوله پیچید تو گوشم. دیگه هیچی نفهمیدم. وقتی به‌هوش اومدم، خودمُ رو تخت مریض‌خونه دیدم. یک‌ماه و نیم کشید تا اومدم بیرون، آخه گوله بدجوری کتفمُ برده بود. وقتی‌که آزاد شدم، ازم امضا گرفتن. اول نمی‌خواستم امضا کنم. اما دست خودم نبود و تعهدنامه رُ امضا کردم. خیلی دلم می‌خواست که نمی‌کردم. ولی آخرش کردم. دیدم اگه بخوام جلوشون وایستم، حریف نمی‌شم. غیر از این واسه بابات هنوز گریه در گلوم بود. غصه تفنگ هنوز از سرم نپریده بود. تا چند وقت داشتم دوا درمون می‌کردم.
وقتی بهت گفتم باباتُ این‌جوری کشتن، تو گفتی:
- شکایت می‌کنم، پدرشونُ درمی‌یارم.
گفتم:
- از کی شکایت می‌کنی؟ از خودشون به خودشون؟ فایده نداره.
اما کردی. به همه جا نوشتی. اما چی شد؟ تو اون‌جائی و من این‌جا. یه دفعه بهت گفتم که نکن، گور باباشون. بابات که زنده نمی‌شه. این شکایتا هم که کاری از پیش نمی‌برن.
وقتی من خونه رُ فروختم و اومدم خونه شما، یعنی خودتون خواسته بودین. یک هفته بعد از اومدن من بود که اومده بودی خونه ما، دخترم درُ برات وا کرده بود. من نبودم. تو توی اتاق بالا نشسته بودی که من اومدم. تو توی یه عالم دیگه‌ئی بودی. سرسنگین و آشفته بودی. گفتی:
- حمید آقا، ما فقط شما رُ داریم. هر چی باشه فقط شما با اون خدا بیامرز مثل دو تا داداش بودین. مادرم گفته به شما بگم که یا خونه ما رُ بفروشین، یا خونه خودتونُ. پولشُ سرمایه کنین، یه خرجی در بیاد همه با هم بخوریم. زندگی‌مون یکی بشه.
من اول فکر کردم شاید نتونم . اما غیرتم قبول نکرد. آخه تو اون موقع دانش‌گاه می‌رفتی. گفتم:
- من که حرفی ندارم. من از خدا می‌خوام. هنوز دستم زیر سنگه. همین روزا این کارُ می‌کنیم.
یک ماه به عید مونده بود که خونه خودمُ فروختم، اومدیم خونه شما. گفتم من که پسر ندارم براش خونه زندگی بذارم. چهار تا دختر دارم که می‌رن خونه شوهر. دیدی که غیر اولی همه رفتن. کجا رفتن؟ وقتی نه پدر بود و نه مادر، دیگه چی می‌شه؟ اسباب‌کشی کردم. با یک تاکسی‌بار کوچیک. چیزی که نداشتیم. چنا تا تیکه خرت و پرت. اما هیچ تو این فکرا نبودیم که بیان دنبالم. اومدن. یه نصفه‌شبی اومدن و پابرهنه منُ از خونه کشیدن بیرون و بردن. خودت که بودی و دیدی حتا لباسمُ نذاشتن بپوشم. خواب‌آلو بودم. رئیس‌شون گفت: «مردیکه پدرسوخته، رفیقتُ کشتی. یک مأمور دولتُ هم در حال انجام وظیفه نابود کردی و می‌خوای خونه زندگی یتیمای رفیقتُ صاحاب بشی؟»
بعد به مأمورا نیگاه کرد و گفت: «بیرینش پدرسوخته رُ.»
چه کاری از دستم ساخته بود؟ هیچی. سه ماه از مدت زندونیم گذشته بود. تو همیشه می‌اومدی و سرکشی می‌کردی. وقتی یاد اون موقع‌ها می‌افتادم که با بابات می‌رفتیم شکار و با هم بودیم، بغض گلومُ می‌گرفت. دلم واسه همه‌تون تنگ می‌شد. خب باز خوب بود این آخر سری من یه ماشین خریده بودم و کار می‌کردم. یه چیزی درمی‌آوردم، همه با هم می‌خوردیم. تو هم دانش‌گاه می‌رفتی. اما دیدی چه بلائی سرمون اومد؟ خودت باعث شدی. گفتم که شکایت نکن. کردی. گفتم نرو شکار، رفتی. اما به جای شکار، می‌دونی چی زدی؟ نفهمیدن کار تو بوده. منُ گرفتن. منم زیر بار نرفتم، اما تو رُ لو ندادم. بعد از یه مدت که از زندونیم گذشته بود، دادگاهی شدم. توی جلسه دادگاه تو دختر بزرگمُ که حالا زنت شده، آورده بودی. دیدین که برام ابد بریدن. خودمم نفهمیدم از کجا خوردم. اما یادم نمی‌ره قبل از این‌که من و بابات دنبال قوچ، همون قوچ چاقه بریم، من با مشت زده بودم تو ی دماغ یه ژاندارم و قنداق تفنگشُ از کمر شیکسته بودم. آخه بابات شیرم کرده بود.
اون اواخر تو دانش‌گاهت تموم شده بود. گاه‌گداری دست بچه‌ها رُ می‌گرفتی و می‌آوردی این‌جا ملاقاتی. منم خوش‌حال می‌شدم. تا این‌که دوباره رفته بودی شکار. جواز نداشتی. با هفت‌تیر کمری رفته بودی. همون جائی که بابات مُرد. من بهت گفته بودم که بری، ولی چرا تنها؟ نشسته بودی سر قبر بابات که سایه یک آدم دیده بودی. تو از همون زیر سایه، نشون گرفته بودی و یارو رُ انداخته بودی. وقتی صدای تیر بلند شده بود، ریخته بودن که تو رُ بگیرن، تو یکی دیگه رُ هم زده بودی و دست راست خودت گوله ورداشته بود و افتاده بودی. بعد از بیمارستان یک‌راست آوردنت زندون. به مادرت گفتم که ماشینُ فروخت و آن‌قدر حق حساب داد تا من و تو رُ انداختن توی یک بند. اول که اومدی، نشناختمت. تمام تنت کبود بود و صورتت انگاری باد افتاده بود. چشم چپت آسیب دیده بود و زبونت لکنت داشت. با اون فحش‌هائی که داده بودی، شکنجه‌ات داده بودند و برات ابد بریده بودن. نمی‌دونستم چطور شد که حکم اعدامتُ لغو کردند.
تو روی دیوار همین‌جا نقاشی می‌کردی و عکس شکار می‌کشیدی. یه جوری بودی. روی تخت می‌افتادی و با دستت نشونه می‌گرفتی و شکار می‌زدی.
یک‌بار عکس باباتُ کشیدی که دستشُ دراز کرده بود که پای یه شکارُ بگیره، اما دستش نمی‌‌رسید. داشت به تو نگاه می‌کرد و می‌خندید. انگاری ازت رضایت داشت. یک‌بار گفتی:
- اگه بابام زنده بود، ما با هم دیگه بهترین شکارچیای دنیا بودیم.
اما نمی‌دونم واسه چی به من گفتی:
- هر وقت آزاد شدی برو شکار.
آخه تو که می‌دونستی من دیگه تفنگ ندارم.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در جمعه 14 اسفند 1388 و ساعت 07:06 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 آلبر کامو« افسانه سیزیف »را روایتی تازه می کند | داستان ,


خدایان سیزیف را محکوم کرده بودند که دائما سنگی را به بالای کوهی بغلتاند، تا جائیکه سنگ بخاطر وزنش به پایین می‌افتادآنها به دلائلی فکر می‌کردند که تنبیه وحشتناک تری از کار عبث و بی امید وجود ندارد...

خدایان سیزیف را محکوم کرده بودند که دائما سنگی را به بالای کوهی بغلتاند، تا جائیکه سنگ بخاطر وزنش به پایین می‌افتادآنها به دلائلی فکر می‌کردند که تنبیه وحشتناک تری از کار عبث و بی امید وجود ندارد.
اگر کسی به هومر معتقد باشد، سیزیف خردمندترین و محتاط ترین موجودات فانی بود. هرچند، بنا بر روایتی دیگر، او مایل بود تا حرفه راهزنی را بیازماید. من تضادی در این امر نمی‌بینم. عقاید مختلفی وجود دارد که چرا او کارگر پوچ و عبث جهان زیرین شد.
اولا، او متهم به سبک سری در رفتار با خدایان است. او اسرارآنان را دزدید. اگینا، دختر اسوپوس، توسط ژوپیتر ربوده شد. پدرش از ناپدید شدن او به هراس آمده و به سیزیف شکایت برد. او که از جریان ربودن باخبر بود، به این شرط حاضر شد ماجرا را بگوید که اسوپوس به قلعه کورینث، آب برساند. به خاطر آذرخش های آسمانی، او برکت آب را ترجیح داد. به همین دلیل او در جهان زیرین تنبیه شد. هومر همچنین می‌گوید که سیزیف، مرگ را در زنجیر کرده بود. پلاتو نمی‌توانست منظره فرمانروایی ویران و ساکت او را تحمل کند. او خدای جنگ را گسیل داشت تا مرگ را از دستان اشغالگر آزاد سازد.
گفته می‌شود که سیزیف وقتی نزدیک به مرگ بود، بطور بی ملاحظه ای می‌خواست عشق زن خود را بیازماید. او به زنش فرمان داد که بدن دفن نشده خود(سیزیف) را در وسط میدان عمومی‌قرار دهد. سیزیف در جهان زیرین بیدار شد و آنجا درحالی که از فرمانبرداری بسیارمتضاد با عشق انسانی رنج می‌برد، این اجازه را از پلاتو گرفت که به زمین برگردد تا زن خود را ملامت کند. ولی وقتی دوباره چشمش به دنیا باز شد، از آب و خورشید، سنگ های گرم و دریا لذت برد،دیگر نمی‌خواست به آن تاریکی دوزخ وار برگردد. فراخوانی ها،علائم خشم و اخطارها هیچ کدام کارگر نیفتاد. سالهای زیاد دیگری را هم با انحنای خلیج، دریای تابان و لبخند زمین زندگی کرد.
حکمی‌از جانب خدایان ضروری به نظر می‌رسید. عطارد آمد و گریبان مرد گستاخ را گرفت، او را از لذات خود جدا ساخت و به زور به جهان زیرین برد، جائی که سنگش انتظار او را می‌کشید.
تا حالا دریافته اید که سیزیف، فرمان پوچی است. او همانقدر که لذت می‌برد، عذاب می‌کشد. تمسخر خدایان از جانب او، نفرت او ازمرگ و اشتیاق او برای زندگی، آن مجازات وصف ناشدنی را برای او به ارمغان آورد که تمام وجودش باید برای انجام دادن هیچ، بکار رود. این هزینه ای است که باید برای اشتیاق به زندگی پرداخته شود. چیزی از دنیای زیرین درباره سیزیف به ما گفته نشده است.
افسانه ها برای تصورات بوجود می‌آیند تا در آنها روح بدمند. درمورد این افسانه، تمام تلاش یک شخص برای بالابردن یک سنگ عظیم،چرخاندن آن و هل دادن آن به سمت بالا روی یک سطح شیب دار برای صدها بار را می‌توان دید؛ صورت رنجور، گونه چسبیده به سنگ،شانه هایی زیر توده ای از خاک، پاهای از هم وارفته، شروع دوباره با بازوان گشاده و تمام امنیت انسانی دستان پینه بسته را می‌توان دید. در پایان تلاش بی پایان او در فضا و زمان بی نهایت، هدف برآورده می‌شود. آنگاه سیزیف می‌بیند که سنگ در چند لحظه به سمت دنیای پائین تر می‌غلتد و به جایی می‌رود که دوباره باید آنرا به سمت قله راند. او دوباره به پائین برمی‌گردد.
در طی این بازگشت، این وقفه، است که سیزیف نظر مرا به خود جلب می‌کند. صورتی که بدین حد به سنگ ها نزدیک است و رنج می‌کشد،خودش اکنون سنگ شده است! مردی را ببینید که با گامهایی سنگین و درعین حال شمرده به عذابی بازمی‌گردد که هیچگاه پایان آنرا نخواهد دانست. آن موقع مثل مکثی که با رنج او فرا می‌رسد، زمان هوشیاری است. در تک تک آن لحظات که او ارتفاعات را ترک می‌کند و تدریجا به کنار خدایان کشیده می‌شود، مافوق سرنوشت خود قراردارد. او از سنگ خود سخت تر است.
اگر این افسانه غم انگیز است، بخاطر اینست که قهرمان آن هشیار است. در واقع اگر در هر قدم، امید موفقیت به او دلگرمی‌می‌دهد، شکنجه ای وجود دارد؟ کارگر امروزی، در هرروز زندگی اش کار یکسانی می‌کند و سرنوشت او کمتر از سرنوشت سیزیف، پوچ نیست. ولی فقط در لحظات نادری، غم انگیز می‌شود که هشیاری وجود دارد. سیزیف، کارگر خدایان، ناتوان و سرکش، تمام جزئیات وضعیت تأسف آور خود را می‌داند: این چیزی است که درطی هبوط خود به آن می‌اندیشد. روشن بینی که قرار بود شکنجه او باشد، به تاج پیروزی او تبدیل می‌شود. هیچ سرنوشتی وجود ندارد که نتوان با استهزا بر آن فائق آمد.
بنابراین اگر هبوط، بعضی مواقع با غضه همراه بود، می‌تواند با شادی نیز همراه باشد. این حرف زیادی نیست.
باز هم من سیزیف را تصور می‌کنم که به سوی سنگ خود برمی‌گردد و غصه دوباره آغاز می‌گردد. وقتی تصورات زمین در حافظه حک می‌شوند، وقتی خاطرات شادی دست از سر آدم برنمی‌دارند، قلب انسان، سودازده می‌شود: این پیروزی سنگ است، اصلا خود سنگ است. اندوه بیکران را نمی‌توان تحمل کرد. این ها، شبهای گتسمان ما هستند.
ولی حقایق نابود کننده، اگر تصدیق شوند، کشنده خواهند بود.بنابراین ادیپ در آغاز بدون اینکه بداند تسلیم قسمت است. ولی از لحظه ای که آگاه می‌گردد، تراژدی او آغاز می‌شود. در همان لحظه، کور و بی امید، در می‌یابد که تنها حلقه متصل کننده اوبه جهان، دستان آرام دختری است. آنگاه نکته شگرفی طنین انداز میشود: " علیرغم این همه کارهای شاق، سن زیاد و اصالت روحم مرا به این نتیجه می‌رساند که همه چیز خوب است". لذا ادیپ سوفوکل، مثل یریلف داستایفسکی نسخه پیروزی پوچ و بی معنی را می‌پیچد. خرد باستان، شجاعت مدرن را تأیید می‌کند.
کسی، پوچی را در نمی‌یابد مگر اینکه وسوسه شود تا دستورالعملی برای شادی بنویسد. "چی! با این روشهای مبتذل؟" با این حال دنیایی وجود دارد. شادی و پوچی، دو پسر یک زمین هستند. آنها جدایی ناپذیرند. اشتباه خواهد بود اگر بگوییم که لزوما شادی از کشف پوچی سرچشمه می‌گیرد. همچنین اگر بگوییم ازبین رفتن پوچی،ناشی از شادی است. ادیپ می‌گوید "من نتیجه می‌گیرم که همه چیزخوب است" و این جمله مقدس است. این جمله در جهان وحشی و محدود انسان طنین انداز می‌شود. به ما می‌آموزد که "همه"، خسته کننده نیست و نبوده است. از این دنیا، خدایی را بیرون می‌اندازد که با ناخشنودی و ترجیح رنج بیهوده به آن وارد شده بود. از قسمت،یک مسأله انسانی می‌سازد که باید با انسان ها همنشین شود.
تمام شادی خاموش سیزیف، در این امر نهفته است. قسمت او، مال خودش است. سنگش نیز همینطور. مرد ناامید وقتی به شکنجه خود می‌اندیشد، تمام خدایان دروغین را سرجای خود می‌نشاند. در جهانی که ناگهان به سکوت خود بازگشته است، ده ها هزار صدای کوچک سرگردان برمی‌خیزد. نداهای ناخودآگاه و مخفی و دعوت ها ازهرطرف، بازگشت ضروری و هزینه پیروزی هستند. بدون سایه، خورشیدی نخواهد بود و شناختن شب واجب است. انسان ناامید می‌گوید "آری" و لذا تلاش هایش ازین پس بی پایان خواهد بود. اگر قسمت شخصی وجود داشته باشد، سرنوشت بالاتری وجود نخواهد داشت یا حداقل سرنوشتی وجود دارد که او نتیجه می‌گیرد ناگزیر و پست است. اما در مورد باقی مطالب، او درمی‌یابد که خداوندگار روزگار خود است. در آن لحظه ظریف، نظری به عقب بر زندگی خود می‌اندازد، سیزیف که به سوی سنگ خود برمی‌گردد، در آن چرخش ناچیز، او به آن اعمال نامرتبطی که سرنوشت او را تشکیل داده اند، توسط او بوجود آمده اند و در سایه حافظه او ترکیب شده اند و با مرگ او مهر و موم شده اند می‌اندیشد. بنابراین، بشر، تقاعد به اینکه تمام سرچشمه های این اتفاقات، انسان است، انسان نابینایی که مشتاق دانستن این است که چه کسی می‌داند شب، انتهایی ندارد، همچنان درحرکت است. سنگ همچنان می‌چرخد.
من سیزیف را در پایین کوه رها می‌کنم! انسان همیشه راه خودرا می‌یابد. ولی سیزیف صداقت بالاتری را آموزش می‌دهد که خدایات را نفی کرده و سنگ ها را می‌چرخاند. او همچنین نتیجه می‌گیرد که همه چیز خوب است. این جهان از این پس بدون خدا، به نظر او نه بی حاصل است و نه پوچ. هر اتم آن سنگ، هر تکه آن کوهستان غرق درشب، برای خود دنیایی است. فقط تلاش برای غلبه بر ارتفاع، برای ارضای قلب انسان کافی است. باید سیزیف را شاد بپنداریم.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در پنجشنبه 13 اسفند 1388 و ساعت 07:04 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 داستان هانریش بل« مزه نان» | داستان ,


زن گفت: «خدای من. مرا ترساندید. چیزی می‌خواهید؟»مرد به آرامی گفت: «گرسنه‌ام.»ولی مرد دیگر ...
مزه‌ی نان* هانریش بل
هوای نمناک و آمیخته به بوی ترشیدگی از زیرزمین به سوی مرد می‌آمد. او به آرامی از پله‌های لزج پایین رفت و کورمال‌کورمال وارد تاریکی ِ مایل‌به‌زردی شد: از یک جایی چیزی می‌چکید؛ یا سقف آسیب دیده بود یا لوله‌ی آب ترکیده بود. آب با آوار و گردوخاک آمیخته شده بود، و پله‌ها را مانند کفِ آکواریوم لغزنده کرده بود. مرد به رفتن ادامه داد. از میان دری که آن پشت قرار داشت، نوری آمد. مرد در سمت راستش در تاریک‌روشن تابلویی دید: «سالن پرتونگاری، لطفاً وارد نشوید». مرد به نور نزدیک‌تر شد. نور زرد و لطیف بود و لرزشش باعث شد تا مرد بفهمد که این می‌بایست نور شمع باشد. مرد همچنان که می‌رفت به اتاق‌های تاریک سرک کشید. او در هر یک از اتاق‌ها متوجه صندلی‌ها و کاناپه‌های چرمی درهم‌ریخته‌شده و کمدهای شکسته‌شده و پخش‌‌شده بر زمین شد.
دری که نور از آن خارج می‌شد، کاملاً باز بود. راهبه‌ای با ردای آبی بر تن کنار شمع بزرگِ محراب ایستاده بود. زن داشت سالاد را در یک کاسه‌ی لعابی به‌هم‌می‌زد. برگ‌های سبز به رنگ سفید درآمده بودند. مرد صدای آرام چلپ‌چلوپ سُس را در ته کاسه شنید. زن با دستِ دراز و گلگونش برگ‌ها را می‌چرخاند، و گه‌گاه برگ‌های کوچک از لبه‌ی کاسه می‌افتادند بیرون. زن برگ‌ها را به راحتی برمی‌داشت و دوباره می‌انداخت داخل کاسه. کنار جاشمعی یک قوری بزرگ حلبی قرار داشت و از درونش بوی سوپ رقیق می‌آمد، بوی آب داغ، پیاز و یک نوعی از حبوبات.
مرد به صدای بلند گفت: «عصر به خیر.»
راهبه رویش را برگرداند. چهره‌ی تازه گلگون زن ترس را نشان می‌داد. او به آرامی گفت: «خدای من – چه می‌خواهید؟» سُس ِ شیرمانند از دستان زن می‌چکید، و بر بازوانِ نرم و کودکانه‌اش چند برگ کوچک چسبیده بودند. زن گفت: «خدای من. مرا ترساندید. چیزی می‌خواهید؟»
مرد به آرامی گفت: «گرسنه‌ام.»
ولی مرد دیگر به راهبه نگاه ‌نکرد: او داشت سمت راستش را می‌نگریست. مرد به داخل کمد بی‌دری نگاه ‌کرد که در ِ آن توسط فشار هوا کنده شده بود. باقی‌مانده‌ی تکه‌تکه‌شده‌ی در ِ چوبی بر لولای در آویزان بود، و زمین با تکه‌های ریز رنگ‌ پوشیده شده بود. داخل کمد نان وجود داشت، تعداد زیادی نان. آن‌ها سرسری روی هم چیده شده بودند. در آن‌جا بیشتر از یک دوجین نان وجود داشت، و همه تا شده بودند. آب خیلی سریع در دهان مرد جمع شد. مرد سِییل را فروداد پایین و فکر کرد: «نان خواهم خورد، حتماً نان خواهم خورد...»
مرد به راهبه نگاه کرد: نگاه کودکانه‌ی زن نشان‌گر همدردی و ترس بود. زن گفت: «گرسنه؟ گرسنه‌اید؟» زن با حالتی پرسش‌گرانه به کاسه‌ی سالاد، قوری و نان‌های روی‌هم‌چیده‌شده نگاه کرد.
مرد گفت: «نان. لطفاً نان.»
زن رفت به طرف قفسه و نانی بیرون آورد. آن را گذاشت روی میز و داخل کِشو به دنبال چاقو گشت.
مرد به آرامی گفت: «ممنون، چاقو لازم نیست، نان را می‌توان با دست هم نصف کرد...»
راهبه کاسه‌ی سالاد را گذاشت زیر بغلش؛ قوری را برداشت و از کنار مرد گذشت و رفت بیرون.
مرد با عجله لبه‌ی نان را جدا کرد: چانه‌‌‌اش می‌لرزید، و تکان‌خوردن عضلات دهان و فکش را احساس می‌کرد. سپس مرد دندان‌هایش را درون تکه‌ی جداشده‌ی ناصاف و نرم فروبُرد و شروع به خوردن کرد. مرد داشت نان می‌خورد. نان کهنه شده بود. مطمئناً یک هفته از پختنش می‌گذشت، یک نان خشک و خاکستری‌رنگ با مارک مقوایی ِ مایل‌به‌قرمز از یک کارخانه. مرد به فروبردن دندان‌هایش در نان ادامه داد، و حتی پوسته‌ی مایل‌به‌قهوه‌ای و چرم‌مانند آن را خورد. قرص نان را در دستانش گرفت و تکه‌ی دیگری جدا کرد. با دست راستش می‌خورد و با دست چپش قرص نان را محکم گرفته بود. مرد همچنان در حال خوردن بود. او نشست روی لبه‌ی یک صندوق، و هرگاه تکه‌ای جدا ‌کرد، نخست قسمت نرم‌تر آن را گاز ‌زد، و بعد تماس نان با گرداگرد دهان خود را همچون عطوفت خشکی احساس ‌کرد، در حالی که دندان‌هایش پیوسته در نان فرومی‌رفتند.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در چهارشنبه 12 اسفند 1388 و ساعت 11:32 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 داستان کوتاه صمد بهرنگی | داستان ,


بودی گفت: طفلك دختر ننه مرده! نگاه كن ببین چقدر دشمن و بدخواه داره. پاشو همه شان را بزنیم بكشیم دختره نفس راحتی بكشد...
یكی بود، یكی نبود. مردی بود به اسم «آدی» و زنی داشت به اسم «بودی». روزی آدی به بودی گفت: بودی!
بودی گفت: چیه آدی؟ بگو.
آدی گفت: دلم برای دختره تنگ شده. پاشو برویم یك سری بهش بزنیم. خیلی وقته ندیده ایم. بودی گفت: باشد. سوغاتی چه ببریم؟ دست خالی كه نمی‌ شود رفت.
آدی گفت: پاشیم خمیر كنیم، توتك بپزیم. صبح زود می‌رویم.
شب چله ی زمستان بود، مهتاب هم بود. آدی گفت: بختمان گفت تنور خدا روشن است دیگر لازم نیست تنور آتش كنیم.
خمیر را چونه چونه چسباندند به دیوارهای حیاط و رفتند خوابیدند. صبح پا شدند خمیرها را از دیوار كندند و گذاشتند توی خورجین. خمیرها از زور سرما مثل مس سفت و سخت شده بودند.
توی تنور كله پاچه بار گذاشته بودند روی قابلمه را پوشاندند. یك كیسه هم پول داشتند كه جای خوبی قایم كردند. آنوقت بیرون آمدند در خانه را بستند و كلید را دم در زیر سنگی گذاشتند و راه افتادند. توی راه به بابا درویش برخوردند. گفتند: بابا درویش!
بابا درویش گفت: به علی.
گفتند: ما می‌رویم به خانه ی دخترمان. كلید خانه را هم گذاشتیم دم در زیر سنگ. توی تنور، كله پاچه بار گذاشتیم و كیسه ی پول را هم در فلان جا قایم كرده ایم. تو نروی در خانه را باز كنی و تو بروی كله پاچه را بخوری و جاش كار بد بكنی بعد هم پول ها را برداری و جاش خرده سفال پر كنی، ها!
بابا درویش گفت: من برای خودم كار و بار دارم. بچه نشوید. آخر من را با پولها و كله پاچه ی شما چكار؟ گم شوید! بروید. عجب گیری افتادیم!
آدی و بودی خوشحال و مطمئن شدند و رفتند. بابا درویش هم خودش را فوراً به در خانه رساند و در را باز كرد و تو رفت. اول كله پاچه را خورد و جایش را با چیز دیگری پر كرد و بعد كیسه ی پول را توی جیبش خالی كرد و لولهنگی دم دست بود، آن را شكست و خردهایش را ریخت توی كیسه و بیرون آمد.
آدی و بودی آمدند تا رسیدند نزدیك های شهر دختر. به كسی سفارش كردند كه برود به دختر بگوید كه پدر و مادرت می‌آیند به دیدن تو.
شوهر دختر تاجری حسابی و آبرومند بود. كیا بیایی داشت. دختر دلش هری ریخت پایین كه اگر پدر و مادرش با لباس شندرپندری به خانه بیایند آبرویش پاك خواهد رفت. بدتر از همه اینكه پدر و مادرش سوقاتی هم خواهند آورد. از این رو نوكرهایش را فرستاد رفتند آدی و بودی را سر راه گرفتند و سوقاتی ها را از دستشان گرفتند و دور انداختند. اما بودی یكی از توتك ها را كش رفت و زد زیر بغلش قایم كرد. آخرش آمدند رسیدند به خانه، سلام وعلیك گفتند و نشستند. از این در و آن در صحبت كردند تا شوهر دخترشان آمد. بودی فوراً توتك را درآورد گرفت جلو دامادش و گفت: ننه ت به قربانت، یك دانه توتك را برای تو آورده ایم. زیاد پخته بودیم. سر راه دزدها و اوباش ها ریختند از دستمان گرفتند.
دختر مجال نداد. فوری توتك را از دست مادرش قاپید و انداخت بیرون جلو سگ ها. بعد شام خوردند و وقت خواب شد. دختر به كنیزهایش گفت: جای پدر و مادرم را توی اطاق هل و میخك بیندازید.
آدی و بودی نصف شبی به بوی هل و میخك بیدار شدند.
بودی گفت: آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: هیچ می‌دانی چی شده؟
آدی گفت: چی شده؟
بودی گفت: ننه اش به قربان! طفلك دختر بس كه سرش شلوغ بوده و كار داشته نتوانسته برود مستراح و مرتب برای دست به آب آمده توی این اتاق. پاشو این ها را ببریم بریزیم توی رودخانه.
آنوقت پا شدند و هر چه هل و میخك بود ریختند توی رودخانه و آمدند راحت و آسوده خوابیدند. صبح كه شد، آمدند پیش دیگران برای نان و چایی خوردن. بودی تا دخترش را دید گفت: ننه ات به قربان مگر خانه ی این پدر سگ باید چقدر كار كنی كه وقت نمی كنی به مستراح بروی؛ شب همه اش نجس ها را بردیم و ریختیم توی رودخانه.
دختر زود جلو دهانشان را گرفت كه شوهرش نفهمد چه اتفاقی افتاده. بعد هم به نوكرهایش پول داد رفتند هل و میخك خریدند ریختند توی اتاق كه شوهر بو نبرد.
فردا شب دختر به كنیزهایش گفت كه جایشان را در اتاق آینه بند بیندازند.
باز یك وقتی از شب آدی و بودی بیدار شدند و هر چه كردند خواب به چشمشان نرفت. این بر و آن بر را نگاه كردند دیدند از هر طرف زن و مردهایی بهشان خیره شده اند. بودی گفت: آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: هیچ می‌دانی چی شده؟
آدی گفت: چی شده؟
بودی گفت: طفلك دختر ننه مرده! نگاه كن ببین چقدر دشمن و بدخواه داره. پاشو همه شان را بزنیم بكشیم دختره نفس راحتی بكشد.
آنوقت پا شدند و هر كدام کلنگی گیر آوردند و زدند هر چه آینه بود شكستند و خرد كردند. وقتی دیدند دیگر كسی نگاهشان نمی كند، بودی گفت: نگاه كن آدی! همه شان مردند. دیگر كسی نگاه نمی كند.
بعد تا صبح خوش و شیرین خوابیدند. صبح كه پا شدند آمدند نان و چایی بخورند، بودی به دخترش گفت: طفلك دخترم؟ تو چقدر دشمن و بدخواه داشتی و ما خبر نداشتیم. شب تا صبح، مدعی كشتیم.
دختره رفت اتاق آینه را نگاه كرد دید آدی و بودی عجب دسته گلی به آب دادند. زودی نوكرهایش را فرستاد آینه بند آوردند تا هر چه زودتر اتاق را آینه ببندند كه مردش بو نبرد.
آن روز را هم شب كردند. وقت خوابیدن دختر به كنیزهایش گفت جایشان را توی اتاق غازها بیندازند.
نصف شبی غازها برای خودشان آواز می‌خواندند. آدی و بودی بیدار شدند و دیگر نتوانستند بخوابند. بودی گفت، آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: هیچ می‌دانی چی شده؟
آدی گفت: چی شده؟
بودی گفت ننه ات روی سنگ مرده شور خانه بیفته! طفلك دختر، یعنی اینقدر كار روی سرت كوپه شده كه نمی توانی به غازها برسی و شپش سرشان را بجویی؟ ببین آدی، حیوانكی غازها چه جوری گریه می‌كنند. پاشو آب داغ كنیم همه شان را بشوییم.
پا شدند توی دیگی آب داغ كردند، غازها را یكی یكی گرفتند و توی آب فرو كردند و درآوردند چیدند بیخ دیوار. آنوقت سر و صداها خوابید و بودی گفت: می‌بینی آدی. حیوانكی ها آرام گرفتند.
صبح كه آمدند نان و چایی بخورند بودی به دخترش گفت: ننه ات به قربانت دختر! توی این خراب شده چقدر باید جان بكنی كه وقت نمی كنی غازهایت را بشویی تمیز بكنی. شب آب داغ كردیم همه شان را شستیم تا گریه شان برید.
دختر دو دستی زد به سرش كه وای خدا مرگم بدهد. ذلیل شده ها مگر نمی دانید غاز شب آواز می‌خواند؟
باز به نوكرهایش پول داد بروند قازهای دیگری بخرند بیاورند تا شوهرش بو نبرد.
شب چهارم جای آدی و بودی را در انبار نفت انداختند. نفت را پر كرده بودند توی كوزه ها و بیخ دیوار ردیف كرده بودند.
بودی نگاهی به كوزه ها انداخت و گفت: آدی!
آدی گفت:‌جان آدی!
بودی گفت: طفلك دختره فهمیده كه امشب می‌خواهیم حمام كنیم، كوزه ها را پر آب كرده. پاشو آب گرم كنیم خودمان را بشوییم.
آنوقت پا شدند و نفت را گرم كردند و ریختند سرشان و همه جایشان را نفتی كردند و لحاف وتشك هایشان را هم. صبح مثل سگ جهنم آمدند كه چایی بخورند. دختر سر وصورت كثیفشان را دید ترسید. بودی گفت: قربانت بروم دختر! تو چقدر مهربانی. از كجا فهمیدی كه وقت حمام كردن ماست كه كوزه های پر آب را گذاشتی توی انبار؟
دختر گفت: وای خدا مرگم بدهد! ذلیل شده ها توی كوزه ها نفت بود.
بعد به نوكرهایش گفت این ها را ببرید حمام و زود برگردانید.
آدی و بودی وقتی از حمام برگشتند، دختر دیگر نگذاشت تو بیایند. همانجا دم در یك كوزه دوشاب و چند متر چیت و یك اسب بهشان داد و گفت: بس است دیگر. بروید خانه ی خودتان.
آدی و بودی دوشاب و چیت و اسب را گرفتند و راه افتادند. هوا خیلی سرد بود. تف توی هوا یخ می‌كرد. رفتند و رفتند تا رسیدند به جایی كه زمین از زور سرما ترك خورده بود. بودی نگاهی كرد و دلش سوخت. گفت: آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: طفلك زمین را می‌بینی چه جوری پاشنه اش ترك شده؟ می‌گویم دوشاب را بریزیم روش بلكه كمی نرم شد و خوب شد. دوشاب را ریختند توی شكاف زمین و راه افتادند. كمی كه رفتند رسیدند به بوته خاری. باد می‌وزید و بوته ی خار تكان تكان می‌خورد. بودی نگاهی كرد و دلش سوخت. گفت: آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: حیوانكی خار را می‌بینی لخت ایستاده جلو سرما دارد می‌لرزد. بهتر نیست چیت را بیندازیم روی سرش كه سرما نخورد؟
چیت را انداختند روی سر بوته ی خار و راه افتادند. رفتند رفتند و كلاغ چلاقی دیدند كه لنگان لنگان راه میرفت. بودی نگاهی كرد و دلش سوخت. گفت: آدی!
آدی گفت: جان آدی!
بودی گفت: كلاغه را می‌بینی؟ حالا بچه هایش نشسته اند توی خانه می‌گویند ببینی مادرمان كجا ماند. از گرسنگی مردیم.
آدی گفت: تو می‌گویی چكار كنیم؟
بودی گفت: بهتر نیست اسب را بدهیم به كلاغه كه تندتر برود؟ ما پایمان سالم است، پیاده هم می‌توانیم برویم.
اسب را ول كردند جلو كلاغه و راه افتادند. كمی كه راه رفتند به بابا درویش برخوردند. گفتند: بابا درویش!
بابا درویش گفت: بعلی.
گفتند: نرفتی كه كله پاچه را بخوری و توی قابلمه چیز دیگری بریزی؟
بابا درویش گفت: نه بابا. مگر من بیكار بودم كه بروم كله پاچه بخورم؟
گفتند: بابا درویش!
گفت: بعلی.
گفتند: نرفتی كه كیسه ی پولمان را خالی كنی و جایش خرده سفال پر كنی؟
بابا درویش عصبانی شد و گفت: بروید گم شوید بابا. شماها عجب آدم هایی هستید.
آدی و بودی خوشحال شدند و گفتند: بابا درویش!
بابا درویش گفت باز دیگر چه مرگتان است؟ گفتند، بابا درویش نروی چیت را از روی بوته ی خار برداری و اسب را از كلاغه بگیری، ها!
بابا درویش عصبانی شد و فریاد زد: گورتان را گم كنید بابا. شما خیال می‌كنید من خودم كار و كاسبی ندارم و همه اش بیكارم؟ گم شوید از جلو چشمم!
آدی و بودی راه افتادند. بابا درویش هم رفت وچیت و اسب را صاحب شد.
آدی و بودی وقتی به خانه شان رسیدند، قابلمه را درآوردند كه ناهار بخورند، دیدند بابا درویش كارش را كرده. از كله پاچه نشانی نیست. رفتند سراغ كیسه ی پول، دیدند كه به جای پول ها تویش سفال پر كرده اند.
دو دستی زدند سرشان و نشستند روی زمین.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در چهارشنبه 12 اسفند 1388 و ساعت 11:31 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 داستان کوتاه گل وبلبل شاهکار اسکار وایلد | داستان ,


بلبل بانگ برداشت :‌ " مرگ بهای گزافی یرای یك شاخه گل سرخ است و زندگی برای همه عزیز است . نشستن در جنگل سرسبز و خورشید را در ارابه...
دانشجوی جوان فریاد زد : " او گفت اگر برایش گل سرخ ببرم – با من میرقصد – اما در سراسر باغ ام گل سرخی نیست "‌.
بلبل از آشیانه اش در درخت شاه بلوط صدای او را شنید و از لابلای برگ ها فرو نگریست و در شگفت شد.
دانشجو فریاد زد : " در سرتا سر باغ من گل سرخی نیست ! دریغ كه خوشبختی به چه چیزهای كوچكی بسته است ! آنچه خردمندان نوشته اند مو به مو خوانده ام و بر تمام رمزهای حكمت دست یافته ام – و با این همه تنها نیاز به یك گل سرخ زندگیم را به شوربختی میبرد ." و چشمان زیبایش پر از اشك شد .
دانشجوی جوان زیر لب زمزمه كرد : " فردا شب شاهزاده مجلس رقصی دارد و یار من در میان آن جمع است. اگر برایش گل سرخ ببرم – تا سپیده دم با من میرقصد
اگر برایش گل سرخ ببرم او را در آغوش خواهم گرفت و او سر بر شانه ام خواهد نهاد و دستش در دستانم گره خواهد خورد .
اما دریغ كه در باغ من گل سرخ به هم نمیرسد !
پس ناگزیر تنها خواهم نشست و او از كنارم خواهد گذشت –به من اعتنا نخواهد كرد و قلبم خواهد شكست.
بلبل گفت :‌ "‌به راستی عاشقی پاكباز است . او گرفتار همان دردی است كه من به نغمه میخوانم – آنچه مایه شادمان من است – رنجورش میدارد ! راستی كه عشق چه شگفت انگیز است .
مارمولك سبز كوچكی كه با دم علم كرده از كنارش میگذشت پرسید :‌ "‌چرا گریه میكند ؟"
پروانه ای كه سراسیمه در پی پرتو از آفتاب پر می‌زد گفت :‌"‌به راستی – چرا ؟"
گل مرواریدی با صدای نرم و نازك در گوش همسایه اش نجوا كرد: "‌به راستی – چرا ؟"
بلبل گفت:‌" به خاطر یك گل سرخ میگرید ".
آنها فریاد زدند :‌ "‌برای یك گل سرخ ؟ آه چه مسخره است ! " و مارمولك كه از شمار عیبجویان بود – غش غش خندید .
اما بلبل راز پنهان غم دانشجو را دریافت و خاموش بر درخت شاه بلوط نشست و به رمز و راز عشق اندیشید. ناگاه بالهای قهوه ای رنگش را برای پرواز گشود و در دل آسمان اوج گرفت . چون سایه از میان بیشه گذشت و سایه وار پهنای باغ را پیمود.
در میان چمنزار درخت گل سرخ زیبائی ایستاده بود و بلبل همین كه آن را دید – راست به سویش پر كشید و فریاد زد :‌ "‌یك گل سرخ به من بده من نیز برایت آواز میخوانم ." اما درخت گل سرش را بالا برد و پاسخ داد : " گل های من سفید است – سفید تر از برف كوهسار – اما پیش برادرم برو كه در پای ساعت قدیمی‌روئیده است و شاید آنچه را كه میخواهی به تو بدهد ."
از این رو بلبل به سوی درخت گلی كه در پای ساعت آفتابی قدیمی‌روئیده بود – پر كشید . فریاد زد :‌یك گل سرخ به من بده و من شیرین ترین آوازم را برایت میخوانم . اما درخت گل سرش را بالا برد و پاسخ داد : گل های من زرد است – به زردی گیسوان پری دریائی كه بر تخت عنبرین مینشیند . اما پیش برادرم برو كه زیر پنجره دانشجو روئیده است – او شاید آنچه را كه میخواهی به تو بدهد .
از این رو بلبل به سوی درخت گلی كه زیر پنجره دانشجو روئیده بود – پر كشید . فریاد زد " گل سرخی به من بده و من شیرین ترین آوازم را برای تو میخوانم " . اما درخت گل سرش را بالا برد و پاسخ داد " گل های من سرخ است – به سرخی پای كبوتران و سرخ تر از خوشه های بزرگ مرجان كه در غارهای دریای پیوسته در پیچ و تاب است . اما زمستان رگهایم را از سرما فسرده – یخبندان جوانه هایم را خشكانده و طوفان شاخه هایم را شكسته است و امسال گل سرخی نخواهم داشت "‌.
بلبل فریاد زد :‌"‌تنها یك گل سرخ میخواهم – تنها یك گل سرخ ! آیا راهی وجود ندارد كه بتوانم گل سرخی پیدا كنم؟".درخت پاسخ داد :‌" تنها یك راه وجود دارد – اما چنان وحشت آور است كه یارای گفتنش را ندارم ".
بلبل گفت : " بگو – نمی‌ترسم ".درخت گفت : اگر گل سرخ میخواهی – باید آن را در مهتاب از نغمه و نوا بسازی و با خون دل خویش بدان رنگ دهی . باید سینه ات را بر خار بفشاری و برایم بخوانی . سراسر شب باید برایم بخوانی و خار در قلبت بخلد و خونمایه زندگی ات در رگ هایم روان شود و خون من گردد ".
بلبل بانگ برداشت :‌ " مرگ بهای گزافی یرای یك شاخه گل سرخ است و زندگی برای همه عزیز است . نشستن در جنگل سرسبز و خورشید را در ارابه طلاییش و ماه را در ارابه مرواریدش نگریستن بسیار دلنواز است. اما باز عشق از زندگی برتر است – و قلب پرنده در برابر قلب انسان چه وزنی دارد ؟‌"
پس بالهای قهوه ای رنگش را باز كرد و در دل آسمان اوج گرفت . شتابان از فراغ باغ گذشت و سایه وار در میان بیشه زار پر زد .
دانشجو در همان جا كه بلبل او را دیده بود و از كنارش رفته بود – روی چمن زار دراز كشیده بود و اشگ چشمانش هنوز نخشكیده بود . بلبل بانگ زد :‌"‌شاد باش – شاد باش ! گل سرخ را خواهی یافت . آن را در روشنائی مهتاب از نغمه و نوا میسازم و با خون دل خود بدان رنگ میدهم – اما در برابر آن تنها خواهشی از تو دارم و آن این است كه عاشقی پاكباز باشی . دانشجو از روی چمن فرا نگریست و گوش داد – اما از گفته های بلبل هیچ درنیافت . اما درخت شاه بلوط فهمید و اندوهگین شد – زیرا به بلبل كوچك كه بر شاخه هایش آشیانه ساخته بود – مهر می‌ورزید . درخت زمزمه كرد : واپسین سرودت را برای من بخوان . وقتی تو بروی من سخت تنها خواهم ماند!! بدینسان بلبل برای درخت شاه بلوط آواز خواند و صدایش بسان غلغل ریزش آب از تنگ نقره بود.
هنگامی‌كه ماه در آسمان درخشیدن گرفت – بلبل به سوی درخت گل سرخ پر كشید و نشست و سینه اش را بر خار فشرد . سراسر شب خواند و خواند و سینه اش بر خار بود . و خار هر لحظه بیشتر در سینه اش خلید و خونمایه هستی اش از او بیرون تراوید . نخست از پیدایش عشق در دل یك پسر و دختر خواند تا بر بلندترین شاخه درخت – گل سرخی دلفریب شكفت – هر نغمه ای كه در پی نغمه ای بر می‌آمد – گلبرگی بر گلبرگ های دیگر می‌افزود . گلبرگ نخست بی رنگ بود همچون مه ای شناور بر فراز رودخانه – همچون پای بامدادان بی رنگ . اما درخت بر بلبل بانگ زد تا سینه اش را هر چه بیشتر بر خار بفشرد . درخت فریاد زد :‌ "‌بلبل كوچك ! بیشتر بفشار و گرنه پیش از آنكه گل سرخ را تمام كنی – روز در میرسد ".از این رو بلبل خود را بیشتر بر خار فشرد و آوازش پیوسته بلندتر شد – زیرا از پیدایش اشتیاق در جان یك مرد و زن می‌خواند. بدین گونه بلبل خود را باز هم بیشتر بر خار فشرد و خار به قلب او رسید و دردی جانكاه بر جانش چنگ زد و در سراسر تنش دوید . درد هر دم جانكاه تر می‌شد و آوازش هر چه عنان گسیخته تر – زیرا از عشقی می‌سرود كه با مرگ كامل می‌شو د – عشقی كه در گور هم نمی‌میرد ! صدای بلبل هر دم ناتوانتر گردید و بال های كوچكش لرزیدن گرفت . آوازش هر دم ضعیفتر شد و ناگهان حس كرد چیزی سخت راه گلویش را می‌بندد . آنگاه واپسین نوایش را از حنجره بر آورد . ماه سپید آن را شنید و دمیدن سپیده را از یاد برد و در آسمان درنگ ورزید . گل سرخ آن را شنید و سراپایش با شوق و شادی لرزید و گلبرگ هایش را از خواب ناز برانگیخت . درخت فریاد زد :‌ نگاه كن ! نگاه كن ! گل سرخ كامل شده !! اما بلبل پاسخ نداد – چه مرده در میان سبزه های بلند افتاده بود و خاری در دل داشت.
باری ظهر هنگام دانشجو پنجره اتاقش را گشود و به بیرون نگاه كرد و فریاد زد :‌ آه خدایا ! چه بخت بلندی گل سرخی در اینجا شكفته است ! در تمام عمرم گل سرخی به این زیبائی ندیده ام . چه زیباست . انگاه كلاهش را بر سر نهاد و گل سرخ به دست به خانه استاد رفت . دختر استاد در آستانه در نشسته بود – دانشجو با صدای بلند گفت : گفتی اگر برایت گل سرخ بیاورم با من خواهی رقصید – اینهم سرخ ترین گل جهان ! امشب آنرا بر سینه ات – كنار قلب خو د بیاویز و هنگامی‌ كه با هم میرقصیم به تو خواهم گفت كه چقدر دوستت دارم . اما دختر رو در هم كشید و پاسخ داد : گمان نمی‌كنم به لباسهایم بیاید و از این گذشته پسر برادر پیشكار برایم چند جواهر اصل فرستاده و پیداست كه ارزش جواهر بسیار بیش از گل است . دانشجو با خشم و برافروختگی گفت : باشد – اما به شرفم قسم كه تو بسیار ناسپاسی و گل سرخ را به خیابان افكند و گل یكراست در میان لای و لجن افتاد و درشكه ای از روی آن گذشت !!‌!.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در سه شنبه 11 اسفند 1388 و ساعت 11:29 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 داستان کوتاهی از جلال آل احمد | داستان ,


من داشتم بیچاره میشدم. اگر بچه‌ام یك خرده دیگر معطل كرده بود، اگر یك خرده گریه كرده بود، حتماً منصرف شده بود. ولی بچه‌ام گریه نكرد. ...
شوهرم

خوب من چه می‌توانستم بكنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگهدارد. بچه كه مال خودش نبود. مال شوهر قبلی‌ام بود، كه طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر كس دیگری جای من بود چه میكرد؟ خوب منهم میبایست زندگی میكردم. اگر این شوهرم هم طلاقم میداد چه میكردم؟ ناچار بودم بچه را یك جوری سر به نیست كنم. یك زن چشم و گوش بسته، مثل من، غیر از این چیز دیگری بفكرش نمیرسید، نه جائی را بلد بودم، نه راه و چاره‌ای میدانستم. نه اینكه جائی را بلد نبودم. میدانستم میشود بچه را بشیرخوارگاه گذاشت یا بخراب شده دیگری سپرد. ولی از كجا كه بچه مرا قبول میكردند؟ از كجا می‌توانستم حتم داشته باشم كه معطلم نكنند و آبرویم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه‌ام نگذارند؟ از كجا؟ نمی‌خواستم باین صورت‌ها تمام شود. همان روز عصر هم وقتی كار را تمام كردم و بخانه برگشتم و آنچه را كه كرده بودم برای مادرم و دیگر همسایه‌ها تعریف كردم؛ نمیدانم كدام یكی‌شان گفتند «خوب، زن، میخواستی بچه‌ات را ببری شیرخوارگاه بسپری. یا ببریش دارالایتام و…» نمیدانم دیگر كجاها را گفت. ولی همانوقت مادرم باو گفت كه «خیال میكنی راش میدادن؟ هه!» من با وجود اینكه خودم هم بفكر اینكار افتاده بودم،‌ اما آنزن همسایه‌مان وقتی اینرا گفت، باز دلم هری ریخت تو و بخودم گفتم «خوب زن، تو هیچ رفتی كه رات ندن؟» و بعد بمادرم گفتم «كاشكی این كارو كرده بودم.» ولی من كه سررشته نداشتم. منكه اطمینان نداشتم راهم بدهند. آنوقت هم كه دیگر دیر شده بود. از حرف آنزن مثل اینكه یكدنیا غصه روی دلم ریخت. همه شیرین زبانیهای بچه‌ام یادم آمد. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. و جلوی همه در و همسایه‌ها زار زار گریه كردم. اما چقدر بد بود! خودم شنیدم یكیشان زیر لب گفت «گریه هم می‌كنه! خجالت نمی‌كشه…» باز هم مادرم بدادم رسید. خیلی دلداریم داد. خوب راست هم میگفت، من كه اول جوانیم است چرا برای یك بچه اینقدر غصه بخورم؟ آنهم وقتی شوهرم مرا با بچه قبول نمیكند. حالا خیلی وقت دارم كه هی بنشینم و سه تا و چهار تا بزایم. درست است كه بچه اولم بود و نمیباید اینكار را میكردم؛ ولی خوب،‌ حالا كه كار از كار گذشته است. حالا كه دیگر فكر كردن ندارد. من خودم كه آزار نداشتم بلند شوم بروم و این كار را بكنم. شوهرم بود كه اصرار می‌كرد. راست هم میگفت نمیخواست پس افتاده یك نرخر دیگر را سر سفره‌اش ببیند. خود من هم وقتی كلاهم را قاضی میكردم باو حق میدادم. خود من آیا حاضر بودم بچه‌های شوهرم را مثل بچه‌های خودم دوست داشته باشم؟ و آنها را سر بار زندگی خودم ندانم؟ آنها را سر سفره شوهرم زیادی ندانم؟ خوب او هم همینطور. او هم حق داشت كه نتواند بچه مرا، بچه مرا كه نه، بچه یك نره خر دیگر را ـ بقول خودش ـ سر سفره‌اش ببیند. در همان دو روزی كه بخانه‌اش رفته بودم همه‌اش صحبت از بچه بود. شب آخر خیلی صحبت كردیم. یعنی نه اینكه خیلی حرف زده باشیم. او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم. آخر سر گفتم «خوب، میگی چكنم؟» شوهرم چیزی نگفت. قدری فكر كرد و بعد گفت «من نمیدونم چه بكنی. هر جور خودت میدونی بكن. من نمیخام پس افتاده یه نره‌خر دیگرو سرسفره خودم ببینم.» راه و چاره‌ای هم جلوی پایم نگذاشت. آنشب پهلوی من هم نیامد. مثلاً با من قهر كرده بود. شب سوم زندگی ما با هم بود. ولی با من قهر كرده بود. خودم میدانستم كه میخواهد مرا غضب كن تا كار بچه را زودتر یكسره كنم. صبح هم كه از در خانه بیرون میرفت گفت «ظهر كه میام دیگه نبایس بچه رو ببینم، ها!» و من تكلیف خودم را از همان وقت میدانستم. حالا هر چه فكر میكنم نمیتوانم بفهمم چطور دلم راضی شد! ولی دیگر دست من نبود. چادر نمازم را بسرم انداختم دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بیرون رفتم. بچه‌ام نزدیك سه سالش بود. خودش قشنگ راه میرفت. بدیش این بود كه سه سال عمر صرفش كرده بودم. این خیلی بد بود. همه دردسرهاش تمام شده بود. همه شب بیدار ماندنهاش گذشته بود. و تازه اول راحتی‌اش بود. ولی من ناچار بودم كارم را بكنم. تا دم ایستگاه ماشین پا بپایش رفتم. كفشش را هم پایش كرده بودم. لباس خوب‌هایش را هم تنش كرده بودم. یك كت و شلوار آبی كوچولو همان اواخر، شوهر قبلی‌ام برایش خریده بود. وقتی لباسش را تنش میكردم این فكر هم بهم هی زد كه «زن، دیگه چرا رخت نوهاشو تنش میكنی؟» ولی دلم راضی نشد. می‌خواستمش چه بكنم؟ چشم شوهرم كور، اگر باز هم بچه‌دار شدم برود و برایش لباس بخرد. لباسش را تنش كردم. سرش را شانه زدم. خیلی خوشگل شده بود. دستش را گرفته بودم و با دست دیگرم چادر نمازم را دور كمرم نگهداشته بودم و آهسته آهسته قدم برمیداشتم. دیگر لازم نبود هی فحشش بدهم كه تندتر بیاید. آخرین دفعه‌ای بود كه دستش را گرفته بودم و با خودم بكوچه میبردم. دو سه جا خواست برایش قاقا بخرم. گفتم «اول سوار ماشین بشیم بعد برات قاقا هم میخرم» یادم است آنروز هم مثل روزهای دیگر هی ازمن سؤال میكرد. یك اسب پایش توی چاله جوی آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند. خیلی اصرار كرد كه بلندش كنم تا ببیند چه خبر است. بلندش كردم. و اسب را كه دستش خراش برداشته بود و خون آمده بود دید. وقتی زمینش گذاشتم گفت «مادل ـ دسس اوخ سده بودس» گفتم «آره جونم حرف مادرشو نشینده، اوخ شده» تا دم ایستگاه ماشین آهسته آهسته میرفتم. هنوز اول وقت بود. و ماشین‌ها شلوغ بود. و من شاید نیمساعت توی ایستگاه ماندم تا ماشین گیرم آمد. بچه‌ام هی ناراحتی می‌كرد. و من داشتم خسته می‌شدم. از بس سؤال میكرد حوصله‌ام را سر برده بود. دو سه بار گفت «پس مادل چطول سدس؟ ماسین كه نیومدس. پس بلیم قاقا بخلیم» و من باز هم برایش گفتم كه الان خواهد آمد. و گفتم وقتی ماشین سوار شدیم قاقا هم برایش خواهم خرید. بالاخره خط هفت را گرفتم و تا میدان شاه كه پیاده شدیم بچه‌ام باز هم حرف میزد و هی میپرسید. یادم است یك بار پرسید «مادل تجامیلیم؟» من نمیدانم چرا یك مرتبه بی‌آنكه بفهمم، گفتم «میریم پیش بابا» بچه‌ام كمی به صورت من نگاه كرد. بعد پرسید «مادل، تدوم بابا؟» من دیگرحوصله نداشتم. گفتم «جونم چقدر حرف میزنی اگه حرف بزنی برات قاقا نمی‌خرم. ها!» حالا چقدر دلم میسوزد. اینجور چیزها بیشتر دل آدم را میسوزاند. چرا دل بچه‌ام را در آن دم آخر اینطور شكستم؟ از خانه كه بیرون آمدیم با خود عهد كرده بودم كه تا آخر كار عصبانی نشوم. بچه‌ام را نزنم. فحشش ندهم. و باهاش خوشرفتاری كنم. ولی چقدر حالا دلم میسوزد! چرا اینطور ساكتش كردم؟ بچهكم دیگر ساكت شد. و باشاگرد شوفر كه برایش شكلك درمی‌آورد و حرف می‌زد، گرم اختلاط و خنده شده بود. اما من نه باو محل می‌گذاشتم نه ببچه‌ام كه هی رویش را بمن میكرد. میدان شاه گفتم نگهداشت. و وقتی پیاده می‌شدیم بچه‌ام هنوز می‌خندید. میدان شلوغ بود و اتوبوس‌ها خیلی بودند. و من هنوز وحشت داشتم كه كارم را بكنم. مدتی قدم زدم. شاید نیمساعت شد. اتوبوسها كمتر شدند. آمدم كنار میدان. ده شاهی از جیبم درآوردم و ببچه‌ام دادم. بچه‌ام هاج وواج مانده بود و مرا نگاه میكرد. هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود. نمیدانستم چطورحالیش كنم. آنطرف میدان یك تخم كدوئی داد میزد. با انگشتم نشانش دادم و گفتم «بگیر. برو قاقا بخر. ببینم بلدی خودت بری بخری» بچه‌ام نگاهی به پول كرد و بعد رو بمن گفت «مادل تو هم بیا بلیم.» من گفتم «نه من اینجا وایسادم تورو می‌پام. برو ببینم خودت بلدی بخری.» بچه‌ام باز هم به پول نگاه كرد. مثل اینكه دودل بود. و نمیدانست چطور باید چیز خرید. تا بحال همچه كاری یادش نداده بودم. بربر نگاهم میكرد. عجب نگاهی بود! مثل اینكه فقط همان دقیقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خیلی بد شد. نزدیك بود منصرف شوم. بعد كه بچه‌ام رفت و من فرار كردم و تا حالا هم، حتی آن روز عصر كه جلوی در و همسایه‌ها از زور غصه گریه كردم، هیچ اینطور دلم نگرفت و حالم بد نشد. نزدیك بود طاقتم تمام شود. عجب نگاهی بود! بچه‌ام‌ سرگردان مانده بود و مثل اینكه هنوز میخواست چیزی از من بپرسد. نفهمیدم چطور خود را نگهداشتم. یكبار دیگر تخمه كدوئی را نشانش دادم و گفتم «برو جونم. این پول را بهش بده،‌ بگو تخمه بده، همین. برو باریكلا» بچهكم تخم كدوئی را نگاه كرد و بعد مثل وقتیكه می‌خواست بهانه بگیرد و گریه كند گفت «مادل، من تخمه نمی‌خام. تیسمیس میخام.» من داشتم بیچاره میشدم. اگر بچه‌ام یك خرده دیگر معطل كرده بود، اگر یك خرده گریه كرده بود، حتماً منصرف شده بود. ولی بچه‌ام گریه نكرد. عصبانی شده بودم. حوصله‌ام سررفته بود. سرش داد زدم «كیشمش هم داره. برو هر چی میخوای بخر. برو دیگه.» و از روی جوی كنار پیاده‌رو بلندش كردم و روی اسفالت وسط خیابان گذاشتم. دستم رابه پشتش گذاشتم و یواش به جلو هولش دادم و گفتم «ده برو دیگه دیر میشه.» خیابان خلوت بود. ازوسط خیابان تا آن ته‌ها اتوبوسی و درشگه‌ای پیدا نبود كه بچه‌ام را زیر بگیرد. بچه‌ام دو سه قدم كه رفت برگشت و گفت «مادل، تیسمیس هم داله؟» من گفتم «آره جونم. بگو ده شاهی كیشمیش بده.» واو رفت. بچه‌ام وسط خیابان رسیده بود كه یكمرتبه یك ماشین بوق زد و من از ترس لرزیدم. و بیاینكه بفهمم چه می‌كنم، خودم را وسط خیابان پرتاب كردم و بچه‌ام را بغل زدم و توی پیاده‌رو دویدم و لای مردم قایم شدم. عرق از سر و رویم راه افتاده بود. ونفس نفس میزدم بچهكم گفت «مادل، چطول سدس؟» گفتم «هیچی جونم. ازوسط خیابون تند رد میشن. تو یواش میرفتی نزدیك بود بری زیر هوتول.» اینرا كه میگفتم نزدیك بود گریه‌ام بیفتد. بچه‌ام همانطور كه توی بلغم بود گفت «خوب مادل منو بزال زیمین» ایندفه تند میلم.» شاید اگر بچهكم این حرف را نمیزد من یادم رفته بود كه برای چه كار آمده‌ام. ولی این حرفش مرا ازنو بصرافت انداخت. هنوز اشك چشمهایم را پاك نكرده بودم كه دوباره به یاد كاری كه آمده بودم بكنم،‌ افتادم. بیاد شوهرم كه مرا غضب خواهد كرد،‌ افتادم. بچهكم را ماچ كردم. آخرین ماچی بود كه از صورتش برمیداشتم. ماچش كردم و دوباره گذاشتمش زمین و باز هم در گوشش گفتم «تند برو جونم، ماشین میادش.» باز خیابان خلوت بود و این بار بچه‌ام تندتر رفت. قدم‌های كوچكش را بعجله برمیداشت و من دو سه بار ترسیدم كه مبادا پاهایش توی هم بپیچد و زمین بخورد. آنطرف خیابان كه رسید برگشت و نگاهی بمن انداخت. من دامن‌های چادرم را زیر بغلم جمع كرده بودم و داشتم راه می‌افتادم. همچه كه بچه‌ام چرخید و بطرف من نگاه كرد، من سر جایم خشكم زد. درست است كه نمی‌خواستم بفهمد من دارم در میروم ولی برای این نبود كه سر جایم خشكم زد. مثل یك دزد كه سربرنگاه مچش را گرفته باشند شده بودم. خشكم زده بود و دستهایم همانطور زیر بغلهایم ماند. درست مثل آن دفعه كه سر جیب شوهرم بودم ـ همان شوهر سابقم ـ و كندوكو میكردم و شوهرم از در رسید. درست همانطور خشكم زده بود. دوباره از عرق خیس شدم. سرم را پائین انداختم و وقتی به هزار زحمت سرم را بلند كردم،‌ بچه‌ام دوباره راه افتاده بود و چیزی نمانده بود كه به تخمه كدوئی برسد. كار من تمام شده بود. بچه‌ام سالم به آنطرف خیابان رسیده بود. از همانوقت بود كه انگار اصلاً بچه نداشته‌ام. آخرین باری كه بچه‌امرا نگاه كردم، درست مثل این بود كه بچه مردم را نگاه میكردم. درست مثل یك بچه تازه پا وشیرین مردم باو نگاه میكردم. درست همانطور كه از نگاه كردن ببچه مردم میشود حظ كرد، ازدیدن او حظ كردم. و بعجله لای جمعیت پیاده‌رو پیچیدم. ولی یك دفعه بوحشت افتادم. نزدیك بود قدمم خشك بشود و سرجایم میخكوب بشوم. وحشتم گرفته بود كه مبادا كسی زاغ سیاه مرا چوب زده باشد. ازین خیال موهای تنم راست ایستاد و من تندتر كردم. دو تا كوچه پائین‌تر، خیال داشتم توی پسكوچه‌ها بیندازم و فرار كنم. بزحمت خودم را بدم كوچه رسانده بودم كه یكهو، یك تاكسی پشت سرم توی خیابان ترمز كرد. مثال اینكه الان مچ مرا خواهند گرفت. تا استخوانهایم لرزی. خیال میكردم پاسبان سر چهارراه كه مرا می‌پائیده توی تاكسی پریده و حالا پشت سرم پیاده شده و الان است كه مچ دستم را بگیرد. نمیدانم چطور برگشتم و عقب سرم را نگاه كردم. و وارفتم. مسافرهای تاكسی پولشان را هم داده بودند و داشتند میرفتند. من نفس راحتی كشیدم و فكر دیگری بسرم زد. بی‌اینكه بفهمم و یا چشمم جائی را ببیند پریدم توی تاكسی و در را با سر و صدا بستم. شوفر قرقر كرد و راه افتاد. و چادر من لای درتاكسی مانده بود. وقتی تاكسی دور شد و من اطمینان پیدا كردم،‌ در را آهسته باز كردم. چادرم را ازلای آن بیرون كشیدم و از نو در را بستم. به پشتی صندلی تكیه دادم و نفس راحتی كشیدم. و....


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در دوشنبه 10 اسفند 1388 و ساعت 11:28 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 ریچارد براتیگان به خدمت احضار شده | داستان ,


پس دوست داری چه جور قصه‌ای بشنوی؟""یکی که یک کشتار دسته‌جمعی تویش باشد، خیلی هم رک مثل کارهای همینگوی، من از حاشیه رفتن بیزارم."...
ریچارد براتیگان

قصه گوی به خدمت احضار شده

پرسیدم: "تو دارکوبی؟"گفت: "نه، یک دختر کوچولو هستم، حواستان کجاست، آقا؟"در بخش ادبیات کتابخانه عمومی ایستاده بودم. کتابی می‌خواندم از واتسن تی اسمیت برانلی که در آن، خیلی منطقی، این ایده را مطرح کرده بود که همه نویسندگان و شاعران باید نوشتن را رها کنند و به جایش آجر بالا بیندازند. حسابی غرق کتاب شده بودم که کسی شروع کرد به ضربه زدن روی پایم. اولین بارم بود که داشتم توی کتابخانه کتاب می‌خواندم و کسی شروع کرده بود به ضربه زدن روی پایم. کنجکاو شده بودم. پایین را نگاه کردم و دیدم دخترکوچولویی موطلایی آنجاست، با پیراهن سبز، و چشم های آبی و دارد با انگشت اشاره‌اش به پایم ضربه می‌زند.
پرسیدم: "مامانت کجاست، دختر کوچولو؟"
گفت: "رفته خرید"
کفتم: "تو اینجا چکار می‌کنی؟ می‌شود بس کنی این قدر نزنی روی پای من؟"
"مادرم مرا گذاشته اینجا که برود خرید. من داشتم کتاب می‌خواندم."
پیشنهاد کردم: "چرا برنمی‌گردی و کتابت را نمی‌خوانی؟"
گفت: "آخر خسته کننده است."
"حالا من باید چکارش کنم؟"
گفت: "برایم قصه بگو."
"چی!"
گفت: "ساکت، وگرنه همه را بیدار می‌کنم."
گفتم: "دلم نمی‌خواهد برای تو قصه بگویم. می‌خواهم کتابم را بخوانم."
"تو برای من قصه می‌گویی."
گفتم : "چرا من؟"
"چون نگاه کردم ببینم کی اینجا دهانش از همه بزرگتر است و مال تو بزرگتر بود."
پرسیدم: "اگر برایت قصه نگویم چکار می‌کنی؟"
با شیرین زبانی گفت: "خب هیچی، فقط تا بتوانم بلند جیغ می‌زنم، وقتی همه جمع شدند به شان می‌گویم تو پدر منی. به من گفته‌اند وقتی جیغ می‌زنم مثل این است که دنیا تمام شده. شاید هم یکی را گاز بگیرم، مثلا یک پیرزن مهربان بیگناه را. تا حالا شده ببندندت به کنده، آقا؟"
می‌دانستم که چاره‌ای ندارم، بنا‌براین با بی‌میلی کتاب را سرجایش توی قفسه گذاشتم و با لحن آدم‌های تسلیم شده گفتم: "برویم بیرون روی پله‌ها برایت قصه بگویم."
گفت: "می‌دانستم منظورم را می‌فهمی."
از کتابخانه قدم زنان خارج شدم در حالی که دست دختر کوچولویی توی دستم بود که می‌دانستم، بی‌تردید، می‌تواند نظریه نسبیت انیشتین را باطل کند.
روی پله‌های کتابخانه نشستم، او هم بدون ملاحظه نشست روی پایم. از روی سرش به ساختمان قدیمی و پوشیده از پیچک تئاتر شهر نگاه کردم که کبوتران رویش ایستاده بودند و بغبغو می‌کردند.
پرسیدم: "دوست داری قصه‌ای درباره یک کبوتر بشنوی؟"
او سقف تئاتر شهر را با دست نشان داد و گفت: "یکی از آن کبوترها؟"
گفتم: "آره."
گفت: "نه."
گفتم: "چرا نه؟"
گفت: "به نظر من شبیه یک مشت احمق‌اند."
"پس دوست داری چه جور قصه‌ای بشنوی؟"
"یکی که یک کشتار دسته‌جمعی تویش باشد، خیلی هم رک مثل کارهای همینگوی، من از حاشیه رفتن بیزارم."
"چی؟"
بی‌صبرانه گفت: "‌خب زود باش."
"‌قصه دراکولا را شنیدی؟"
گفت: "بعله ، آن قصه به اندازه کارپاتی ها عتیقه است."
"با یک قصه علمی – تخیلی چطوری؟"
فیلسوف مابانه گفت: "از آن پلیس فضایی‌ها نباشد."
این طور شروع کردم: "روزی روزگاری نسلی از تک شاخ‌های پنج سر بودند که روی سیاره نپتون زندگی می‌کردند."
گفت: " چه مسخره. شروعش که خیلی در پیت بود، به علاوه، جو نپتون روی زمینش منجمد است. خب تک شاخ‌های پنج سر چطور می‌توانند بدون هوا زندگی کنند؟"
سکوتی طولانی به وجود آمد.
پرسیدم: "مطمئنی می‌خواهی قصه گوش کنی؟ چرا برنمی‌گردی به کتابخانه نیچه ای یونگی چیزی بخوانی؟"
"من می‌خواهم قصه گوش کنم."
با لحنی مجاب کننده گفتم: "با...باشد."
برایش قصه‌ای گفتم درباره چند شیر دریایی با هوش‌های برتر و این که چطور راهی کشف کردند که به بعد چهارم سفر کنند و این که اگر یک اشتباه نکرده بودند توانسته بودند دنیا را به دست بگیرند: این که آن قدر در عمق بعد چهارم پیش رفتند که از بعد پنجم سر درآوردند. این شد که دیگر نمی‌توانستند به زمین صدمه‌ای برسانند چون که زمین فقط بر اساس مدلی سه و چهار بعدی کار می‌کند. وقتی قصه را تمام کردم سرم درد گرفته بود.
دختر کوچولو مدتی در حالی که قیافه‌ای خیلی جدی به خود گرفته بود در سکوت فکر کرد. بعد از روی پایم بلند شد و آهسته گفت: "آقا چرا برنمی‌گردید داخل کتابتان را بخوانید؟"
مثل یک هشت‌پای زخمی دویدم توی کتابخانه. خدا را شکر، دیگر هیچ وقت آن دختر کوچولو را ندیدم.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در یکشنبه 9 اسفند 1388 و ساعت 11:27 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()


-=-=- برای حمایت از سافتستان روی بنر های زیر تنها یك كلیك بكنید -=-=-


    حقوق این سایت محفوظ است و کپی از آن تنها با ذکر نام مجاز می باشد
All Rights Reserved 2005-2010 © http://www.softestan.ir

 Resolution: 1024 * 768


    آدرس:زاهدان - صندوق پستی: 9815648619


منوی اصلی

مدیر سایت

موضوعات


اخبار اینترنت(876)
زنگ تفریح(179)
داستان(72)
دعوتنامه جی میل(1)
اینترنت رایگان(4)
سینما(30)
ترفند یاهو(7)
ترفند(182)
کانال تلویزیون(8)
اینترنت مجانی(1)
اخبار ورزشی(233)
کد جاوا و قالب(25)
بازی(544)
فیلم(547)
موزیک ویدئو(242)
آموزش(46)
کتاب آموزشی(116)
هک اکانت اینترنت(7)
مزاحم تلفنی(7)
هاست رایگان(3)
اینترنت نامحدود(2)
نرم افزار هک(88)
نرم افزار کاربردی(1308)
نرم افزار پرتابل(530)
نرم افزار آنتی ویروس(353)
نرم افزار طراحی لوگو(8)
نرم افزار فشرده ساز(44)
کلیپ و ملودی موبایل(328)
نرم افزار دوربین زنده(13)
آموزش ساخت وبلاگ(3)
نرم افزار رایت و کپی(93)
سیستم عامل ویندوز(87)
سیستم عامل لینوکس(12)
سیستم عامل ویستا(21)
نرم افزار جستجو(5)
نرم افزار تلویزیون و رادیو(37)
نرم افزار دسکتاپ(317)
نرم افزار صدا(132)
نرم افزار تصویر(295)
نرم افزار تلفن(5)
نرم افزار برنامه نویسی(7)
نرم افزار آفیس(28)
نرم افزار سرگرمی(37)
نرم افزار طراحی سایت(15)
نرم افزار مدریت دانلود(116)
نرم افزار گرافیک(367)
نرم افزار مسنجر(61)
نرم افزار مرورگر(45)
نرم افزار فتوشاپ(168)
نرم افزار اینترنت(99)
فروشگاه سایت(11)
تماشای تلویزیون(6)
نرم افزار اتوکد(9)
نرم افزار ایمیل(20)
نرم افزار انیمیشن(50)
آموزش نرم افزار(24)
قرعه کشی(7)
تبلیغات(3)
دامین رایگان(2)
نام و کد شهرهای ایران(1)
اخبار سایت سافتستان(43)
بازی پلی استیشن در رایانه(10)
ویژوال بیسیك(3)
هاست و دامین (3)
آشپزخانه سافتستان(51)
مشکل گشا(11)
نام های اصیل ایرانی(1)
دنیای اتومبیل(140)
آموزش رانندگی(21)
بیوگرافی (35)
سیر و سیاحت(5)
ابزار دی وی دی(44)
زیرنویس فیلم(2)
ابزار وب مستر(75)
پرسش و پاسخ(15)
کار و تجارت(22)
راهنمای خودرو(31)
ارسال اس ام اس(3)
جواب سوالات تبیان(307)
سیدی مجانی(2)
گیاه شناسی(31)
گالری عكس(175)
متن قرآن کریم(114)
حمایت از سایت(1)
مقالات سایت (44)
سافتستان در رسانه ها(16)
فناوری اطلاعات و ارتباطات(18)
آموزش زبان انگلیسی(24)
آموزش اچ تی ام ال(41)
پزشکی(138)
طالع بینی مصری(12)
طالع بینی و فال(17)
زاهدان(18)
روانشناسی(42)
جن و روح(22)
گفته بزرگان(77)
اس ام اس و عاشقانه(67)
مدیر سایت(15)



آرشیو


اسفند 1388 (19)
بهمن 1388 (36)
دی 1388 (85)
آذر 1388 (31)
آبان 1388 (39)
مهر 1388 (31)
شهریور 1388 (98)
مرداد 1388 (93)
تیر 1388 (344)
خرداد 1388 (394)
اردیبهشت 1388 (283)
فروردین 1388 (544)
اسفند 1387 (654)
بهمن 1387 (339)
دی 1387 (421)
آذر 1387 (362)
آبان 1387 (356)
مهر 1387 (258)
شهریور 1387 (414)
مرداد 1387 (248)
تیر 1387 (265)
خرداد 1387 (46)
اردیبهشت 1387 (126)
فروردین 1387 (250)
اسفند 1386 (62)
بهمن 1386 (60)
دی 1386 (72)
آذر 1386 (93)
آبان 1386 (101)
مهر 1386 (90)
شهریور 1386 (92)
مرداد 1386 (387)
تیر 1386 (168)
خرداد 1386 (428)
اردیبهشت 1386 (178)
فروردین 1386 (83)
اسفند 1385 (97)
بهمن 1385 (65)
دی 1385 (76)
آذر 1385 (72)
آبان 1385 (58)
مهر 1385 (63)
شهریور 1385 (83)
مرداد 1385 (93)
تیر 1385 (105)
خرداد 1385 (84)
اردیبهشت 1385 (182)
فروردین 1385 (176)
اسفند 1384 (149)
بهمن 1384 (298)
دی 1384 (222)
آذر 1384 (57)
آبان 1384 (44)
مهر 1384 (46)
شهریور 1384 (12)



لینکستان

لینکدونی


مجموعه كارتونی اگی و سوسكها _ پت و مت _ پلنگ صورتی _ ارزان تر از همه جا
مقاله جن شناسی و ارتباط با جنیان
یادم باشد با صدای یاسین قاسمی داغ داغ داغ
بغض
سایت دوستیابی و همسریابی دلبر
خداحافظی یاسین قاسمی + مناجات + داستان زیبا
بیماران قلبی حتما بخونند...خیلی مهم
جدیدترین برنامه های كاربردی در این سایت
هاست مطمئن و ارزان قیمت میخوای؟ كلیك كن خب
فروش مجموعه كتاب های الكترونیكی كامپیوتر فوق العاده كم نظیر
منو شكستن... تكست زیبا از یاسین
سافتستان سه ساله شد...بدو بیا تو جشن و شادی
تماشای بیش از ۲۰۰ دوربین مخفی و زنده در کشورهای مختلف از جمله ایران و اسرائیل
نرم افزار دعاهای ماه مبارک رمضان هدیه سافتستان به تمام مسلمانان
بهترین فرصت شغلی برای بانوهای ایرانی...خیلی جالبه
خدمتی دیگر برای کاربران سایت...تشکر از خانوم هما روستا بازیگر معروف سینما
اینجا عضو بشین و پول پارو کنید...باور نمیکنی؟ خب ثبت نام کن
ابزار پخش زنده رادیو و تلویزیون های اینترنتی ایران 15 كیلوبایت!!!
ترفند جدید: پخش بوق اشغال برای مخاطبین سونی اریكسون
آموزش زبان انگلیسی...اگه میخوای انگلیسی یاد بگیری بیا اینجا رایگان رایگان
معرفی نرم افزار سافتستان توسط سایت آمریكایی...افتخاری دیگر برای سافتستان
پولدار شدن واقعی...صد در صد تضمینی و مطمئن کلیک کن دیگه...میلیونر شوید
انتقاد از كانال هامون سیستان و بلوچستان...بسیار مهم
ده میلیون ایمیل تبلیغاتی مخصوص وب مستر ها و فروشندگان و...
Softestan Farsi Game یه بازی ماشینی تقدیم به ایرانی های عزیز از طرف سافتستان
Softestan Portable Collection هدیه سافتستان به تمام کاربران اینترنت
بزرگ ترین مرکز فروش وی پی ان در سرتاسر ایران
یه سایت توپ پر از مطالب خوب و قشنگ و جذاب و دیدنی
علوم غریبه-متافیزیک-ارواح-ماوراطبیعه-جن
آتش سوزی بزرگ در زیباشهر زاهدان داغ داغ داغ
ترسناک ترین مستند جهان احضار روح و جن
مستند تکان دهنده فقر و فحشا
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم...حامی سایت شوید
طالع بینی مصری...طالع بینی و تحلیل شخصیت بر اساس ماه تولد و دهه
سال ۱۳۸۷ بر تمام شما خوبان مبارک باد
فرصتی استثنائی برای شما عضو شوید و پول دریافت کنید
میخوای آرایشگری یاد بگیری!!!
آموزش سریع زبان انگلیسی 90 روزه
سافتستان در پیام نمای شبکه سوم سیمای جمهوری اسلامی ایران!!!
اسکریپت های زیبا
برای شفای همه بیماران دعا كنیم
سافتستان دو ساله شد!!!
یاسین قاسمی مدیریت سافتستان دانشجو میشود!!! رشته مهندسی کشاورزی
طعم واقعی تجارت الکترونیکی با عضویت رایگان در این سایت
جواب سوالات سایت بزرگ تبیان فقط در این قسمت
آموزش فتوشاپ از مقدماتی تا پیشرفته
دیدن شماره تلفن اشخاص هنگام چت کردن...جدید
اسکریپت تماس بگیرید
عضویت در لاوستان مساوی است با برنده شدن یک جایزه نفیس
مطالب سایت سافتستان در روزنامه ابرار اقتصادی
Links Archive


فیلم سینمایی


دیكشنری آنلاین



فیلم سینمایی


مطالب گذشته سایت

«یک قصه و یک شعر» خورخه لوییس بورخس
داستان گربه سیاه ادگار آلن پو
داستان کوتاه آلمانی هانریش بل
داستان کوتاه قفس صادق چوبک
داستان اتاق شماره 13
«شکار» عباس معروفی
آلبر کامو« افسانه سیزیف »را روایتی تازه می کند
داستان هانریش بل« مزه نان»
داستان کوتاه صمد بهرنگی
داستان کوتاه گل وبلبل شاهکار اسکار وایلد
داستان کوتاهی از جلال آل احمد
ریچارد براتیگان به خدمت احضار شده
اندوه انتوان چخوف را روایت می کنیم
محمود دولت آبادی در آیینه
داستانی جذاب از او - هنری
داستانی وهم آلود از "اسكار ـ سروتو "
داستانی از برنده جایزه نوبل 2008
بخش‌هایی از رمان تازه داریوش مهرجویی
"چاقو" در دست محمد بهارلو
با صمد بهرنگی به دنبال فلک برویم!!
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می‌چسبانید
"محاکمه" آنتوان چخوف
سه ساعت بین دو پرواز
نقشبندان؛ اثر هوشنگ گلشیری
راشومون؛ داستان کوتاهی از ریونوسوكه آكوتاگاوا
لعنت بر «کریستف کلفت»!(داستانی از چیستا یثربی)
ماه منیر؛ از میترا الیاتی (برنده جایزه بنیاد گلشیری)
داستان کوتاه «جنگ» از لوئیجی پیراندللو
«قلب افشاگر» داستان کوتاهی از ادگار آلن‌پو
"داش آكل" اثر جاودانه صادق هدایت


Copyright © 2005-2010 by Yasin Ghasemi. All rights reserved