| لینک به ما / لوگوی دوستان |
|
|
لینک به ما
لوگوی دوستان
برای تبادل لوگو ابتدا لوگوی سافتستان را در سایت خود قرار داده سپس به مدیر سایت ایمیل بزنید و یا در قسمت نظرات اعلام كنید
|
| |
|
|
"محاکمه" آنتوان چخوف | داستان ,
|
|
 کوزمایگورف کمربند چرمیاش را از کمر باز میکند، لحظهای به جمعیت چشم میدوزد- شاید کسی شفاعت کند. آنگاه دست به کار میشود...
کلبه کوزما یگورف دکاندار. هوا گرم و خفقانآور است. پشهها و مگسهای لعنتی، دستهدسته دم گوشها و چشمها، وزوز میکنند و همه را به تنگ میآورند... فضای کلبه، آکنده از دود توتون است اما به جای بوی توتون، بوی ماهیشور به مشام میرسد. هوای کلبه و قیافة حاضران و وزوز پشهها، ملال و اندوه میآفریند.
میزی برزگ؛ روی آن، یک نعلبکی با چند تا پوست گردو، یک قیچی، شیشهای کوچک محتوی روغن سبز رنگ، چند تا کلاه کاسکت و چند پیمانة خالی. خود کوزما یگورف و کدخدا و پزشکیار ایوانف و فئوفان مانافوییلف شماس و میخایلویبم و پدر تعمیدی پارفنتی ایوانیچ و فورتوناتف ژاندارم که از چند روز به این طرف به قصد دیدار با خاله آنیسیا، از شهر به ده آمده است، دور میز نشستهاند. سراپیون، فرزند کوزما یگورف که در شهر، شاگرد سلمانی است و این روزها به مناسبت عید، برای چند روزی نزد والدین خود آمده، از میز فاصلة قابل ملاحظهای گرفته و ایستاده است؛ او احساس ناراحتی میکند و سبیل قیطانیاش را با دست لرزانش، به بازی گرفته است. کوزما یگورف، کلبه خود را موقتاَ به «مرکز درمانی» اجاره داده است و اینک عدهای ارباب رجوع نزار و مریض احوال، در هشتی خانهاش به انتظار نشستهاند. لحظهای پیش هم زنی روستایی را با دندههای شکسته، از نقطة نامعلومی به اینجا آوردهاند... زن، دراز کشیده است و مینالد، منتظر آن است که آقای پزشکیار ابراز لطفی در حقش بکند. عده زیادی نیز پشت پنجرههای کلبه ازدحام کردهاند- اینها آمدهاند مجازات فرزند را به دست پدر تماشا کنند.
سراپیون میگوید: - شماها همهتان ادعا میکنید که من دروغ میگویم. حالا که اینطور فکر میکنید، من هم دلم نمیخواد بیشتر از این با شما جر و بحث کنم. آخر باباجونم، در قرن نوزدهم که نمیشود فقط با حرف خالی به جایی رسید، برای اینکه خودتان هم میدانید که تئوری، بدون تجربه نمیتواند وجود داشته باشد.
کوزما یگورف با لحنی خشک و خشن میگوید: - ساکت! حرف نباشد! لازم نیست برای من صغراکبرا بچینی. بگو ببینم، با پولهام چکار کردی؟ - پول؟ هوم... شما که ماشاءالله آدم چیز فهمیهستید، باید بدانید که من کاری به کار پولهای شما نداشتم. خدا را شکر که اسکناسهاتان را هم برای من روی هم تلنبار نمیکنید... پس دروغم چیه؟
شماس میگوید: - سراپیون کوسمیچ، با ما روراست باشید. آخر به چه علت اینقدر از شما سؤال میکنیم؟ برای اینکه میخواهیم شما را قانع کنیم، به راه راست هدایتتان کنیم... ابوی، غیر از صلاح و مصلحت خودتان... میبینید از ماها هم خواهش کردهاند که... با ما روراست باشید... کیست که در عمرش مرتکب گناه نشده باشد؟ شما 25 روبل پول ابوی را از توی کمد برداشتهاید یا نه؟
سراپیون به گوشهای از کلبه، تف میاندازد و خاموش میماند. کوزما یگورف مشت خود را بر میز میکوبد و داد میزند: - آخر حرف بزن! یک چیزی بگو! بگو: آره یا نه؟ - هر جور میل شماست... به فرض اینکه... ژاندارم گفته او را اصلاح میکند: - فرضاً که... - فرضاً که من برش داشته باشم... فرضاَ ! بیخودی سر من داد میزنید، آقاجون! لازم نیست مشتتان را به میز بکوبید، هر چه هم مشت بزنید باز این میز زمین را سوراخ نمیکند. من هیچوقت نشده که از شما پول بگیرم، اگر هم یک وقت گرفته باشم لابد محتاجش بودم... من آدم زندهای هستم- یک اسم عام جاندار، و به همین علت هم به پول احتیاج دارم. بالاخره، سنگ که نیستم!... - وقتی آدم به پول احتیاج داشته باشد باید آستین بالا بزند، کار کند و پول دربیاورد، نه اینکه پولهای مرا کش برود. من غیر از تو، چند تا اولاد دیگر هم دارم، باید جواب هفت هشت تا شکم گرسنه را بدهم!... - این را بدون فرمایش شما هم میفهمم ولی شما هم میدانید که بنیهام ضعیف است، نمیتوانم پول دربیارم. پدری که به خاطر یک لقمه نان، به پسر خودش سرکوفت بزند، فردا جواب خدا را چه میدهد؟... - بنیه ضعیف!... توکه کارهای سنگین نمیکنی، سر تراشیدن که زحمتی ندارد! تازه از زیر همین کار سبک هم درمیروی. - کار؟ آخر سرتراشی هم شد کار؟ عین این است که آدم، چهاردستوپا بخزد... و تازه آنقدر هم تحصیل نکردهام که بتوانم چرخ زندگیام را بچرخانم.
شماس میگوید: - استدلالتان درست نیست سراپیون کوسمیچ. من که قبول نمیکنم! حرفة شما، خیلی هم قابل احترام است. یک کار فکری است، برای اینکه در مرکز ایالت خدمت میکنید و سر و ریش آدمهای نجیب و متفکر را میتراشید. حتی ژنرالها که ژنرالاند، از شغل شما کراهت ندارند. - اگر بنا باشد از ژنرالها حرف بزنیم باید بگویم که من آنها را بیشتر از شماها میشناسم.
ایوانف پزشکیار که کمی هم مشروب زده است، به سخن درمیآید: - اگر بخواهم به زبان خودمان یعنی به زبان طبیب جماعت حرف بزنم باید بگویم که تو، به جوهر سقز میمانی! - ما، زبان طبیب جماعت را هم بلدیم... اجازه بدهید از شما بپرسم، همین پارسال کی بود که میخواست یک نجار مست را به جای یک نعش، کالبدشکافی بکند؟ آن بیچاره اگر سربزنگاه بیدار نشده بود شما شکمش را جرواجر داده بودید. روغن شادونه را کی قاطی روغن کرچک میکند؟ - این کارها در طب مرسوم است. - ببینم، مالانیا را کی بود که به آن دنیا روانه کرد؟ اول بهش مسهل دادید، بعد دوای ضد اسهال تجویز کردید، بعدش هم دوباره مسهل به نافش بستید... دختره بینوا دوام نیاورد، ریق رحمت را سرکشید. شما، حقش است به جای آدم، سگ معالجه کنید.
کوزما یگورف میگوید: - خدا رحمت کند مالانیا را، خدا بیامرزدش. مگر پول مرا او برداشته که داری راجع بهش حرف میزنی؟... پسرم، بیا و راستش را بگو... پولها را به آلنا دادی؟ - هوم... آلنا؟... لااقل از روی مقام روحانی و جناب ژاندارم خجالت بکشید. - آخر بگو، پولها را تو برداشتی یا نه؟
کدخدا از پشت میز، موقرانه بلند میشود، چوب کبریتی به زانوی شلوار خود میکشد و روشنش میکند و آن را با حرکتی آمیخته به احترام، به پیپ ژاندارم نزدیک میکند. آقای ژاندارم با لحنی آکنده از خشم میگوید: - اوف!... دماغم را با بوی گوگرد پر کردی، مرد! آنگاه پیپ خود را چاق میکند، از پشت میز درمیآید، به طرف سراپیون میرود، نگاه غضبآلودش را از روبرو به او میدوزد و با صدای نافذش داد میزند: - تو کی هستی؟ یعنی چه؟ چرا باید اینطور باشد، ها؟ این کارها چه معنی دارد؟ چرا جواب نمیدهی؟ نافرمانی میکنی؟ پول مردم را کش میروی؟ ساکت! حرف بزن! جواب بده! - اگر که... - ساکت! - اگر که... خوب است، شما آرام بگیرید! اگر که... من که از داد و بیدادتان ترس ندارم! انگار خودش خیلی سرش میشود! شما که شعور ندارید! آقا جانم اگر بخواهد تکهتکهام کند، من حرفی ندارم، حاضرم... تکهتکهام کنید! بزنیدم! - ساکت! حرف نباشد! میدانم توی آن کلهات چه هست! تو دزدی! اصلاَ تو کی هستی؟ ساکت! هیچ میفهمیبا کی طرفی؟ حرف نباشد!
شماس آه میکشد و میگوید: - چارهای جز تنبیه نمیبینم. کوزما یگوریچ، حالا که ایشان نمیخواهد اقرار به معاصی کند، نمیخواهد بار گناهش را سبک کند باید مجازاتش کرد. این، عقیده بنده است.
میخایلویبم با صدای چنان زبری که همه را دچار وحشت میکند، میگوید: - بزنیدش! کوزمایگورف دوباره میپرسد: - برای آخرین دفعه میپرسم: تو برداشتی یا نه؟ - هرطور میل شماست... فرضاَ که تکهتکهام بکنید! من که حرفی ندارم...
سرانجام کوزمایگورف تصمیم خود را میگیرد: - شلاق! و با چهرهای برافروخته، از پشت میز بیرون میآید. انبوه جمعیت خارج از کلبه، به طرف پنجرهها هجوم میآورد. مریضها، پشت درها ازدحام میکنند و سرهایشان را بالا میگیرند. حتی زن روستایی دنده شکسته، سر خود را بلند میکند. کوزما یگورف، فریاد میکشد: - دراز بکش!
سراپیون، کت نیمدار خود را درمیآورد، صلیبی بر سینه رسم میکند، با حالتی حاکی از فرمانبری، روی نیمکت دراز میکشد و میگوید: - حالا، تکهتکهام کنید!
کوزمایگورف کمربند چرمیاش را از کمر باز میکند، لحظهای به جمعیت چشم میدوزد- شاید کسی شفاعت کند. آنگاه دست به کار میشود... میخایلو با صدای بمش شمردن ضربهها را آغاز میکند: - یک! دو! سه!... هشت! نه! شماس، در گوشهای ایستاده است؛ نگاهش را به زمین دوخته و سرگرم ورق زدن کتابی است. - بیست! بیست و یک! کوزما یگورف میگوید: - کافیش است! فورتوناتف ژاندارم، نجوا کنان میگوید: - باز هم!... باز هم! باز هم! حقش است! شماس، نگاهش را از کتاب برمیگیرد و میگوید: - به عقیده من کمش است؛ باز هم بزنیدش. تنی چند از تماشاچیان، شگفتزده میشوند: - جیکش هم درنمیآد!
مریضها راه باز میکنند و زن کوزما یگورف در حالی که دامان آهار خوردهاش خشوخش میکند وارد اتاق میشود و میگوید: - کوزما! یک مشت پول توی جیبت پیدا کردم، مال توست؟ نکند همان پولی باشد که پیاش میگشتی؟ - چرا، خودشه... پاشو پسرم! پول را پیدا کردیم! دیروز، خودم گذاشته بودمش توی جیبم... پاک یادم رفته بود...
فورتوناتف ژاندارم، همچنان زیر لب نجوا میکند: - باز هم! بزنیدش! حقش است! سراپیون برمیخیزد، کت خود را میپوشد و پشت میز مینشیند. سکوت طولانی. شماس، شرمنده و سرافکنده، توی دستمال خود فین میکند. کوزما یگورف خطاب به سراپیون میگوید: - ببخش پسرم... من چه میدانستم که پیدا میشود! مرا ببخش... - اشکالی ندارد، آقاجان. دفعه اولم که نیست... خودتان را ناراحت نکنید... من همیشه حاضرم عذاب بکشم. - یک گیلاس مشروب بخور... آرامت میکند...
سراپیون گیلاس خود را سر میکشد، بینی کبودش را بالا میگیرد و پهلوانوار از در خانه بیرون میرود. اما فورتوناتف ژاندارم تا ساعتی بعد، در حیاط قدم میزند و با چهرهای برافروخته و چشمهای از حدقه برآمده، زیر لب میگوید: - باز هم! بزنیدش! حقش است!
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در پنجشنبه 29 بهمن 1388 و ساعت 11:08 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
سه ساعت بین دو پرواز | داستان ,
|
|
 نانسی بهعنوان یک زن همان تأثیری را بر او میگذاشت که در کودکی داشت. ظرف نیم ساعت احساساتی به سراغش آمده بود که از زمان مرگ همسرش...
داستانی از اف اسکات فیتز جرالد
شانسش زیاد نبود، ولی دانلد از طرفی حالش را داشت و سردماغ بود، از طرفی هم حوصلهاش سر رفته بود و حس میکرد حالا که انگار وظیفهٔ خستهکنندهای را به انجام رسانده، وقتش است به خودش جایزه دهد. البته شاید.
هواپیما که فرود آمد، دانلد پا گذاشت توی یک شبِ چلّه-تابستانیِ غرب میانهای و راه افتاد سمت فرودگاه دورافتادهٔ شهرک، که مثل «ایستگاه قطار»های قرمز قدیمی درستش کرده بودند. نمیدانست دختره هنوز زنده است یا نه، اصلاً توی این شهر زندگی میکند، یا حتی اسم فعلیاش چیست. با هیجانی رو به اوج کتاب تلفن را در جستوجوی پدر دختر ورق زد، که او هم ممکن بود جایی در این بیست سال مرده باشد.
نه. قاضی هارمن هولمز – هیلساید 3194.
صدای تؤام با خندهٔ زنی به پرسوجوی او در مورد دوشیزه نانسی هولمز جواب داد.
«نانسی الآن شده خانم والتر گیفورد. شما؟»
اما دانلد بدون جواب قطع کرد. چیزی که میخواست بداند را یافته بود و فقط سه ساعت وقت داشت. هیچ والتر گیفوردی را به یاد نمیآورد و جستجو در کتاب تلفن زمان تعلیق دیگری را به همراه داشت. ممکن بود او با کسی از بیرونِ شهر ازدواج کرده باشد.
نه. والتر گیفورد – هیلساید 1191. خون دوباره به سرانگشتهای دانلد جریان یافت.
«الو؟»
«سلام. خانم گیفورد تشریف دارن؟ من از دوستان قدیمشون هستم.»
«خودم هستم.»
دانلد جادوی عجیبِ آن صدا را به یاد آورد، یا فکر کرد به یاد آورده.
«من دانلد پلنتام. از وقتی دوازده سالم بود ندیدمت.»
«اوه-ه-ه!» لحنش کاملاً غافلگیر شده و بسیار مؤدب بود، ولی دانلد در آن نه خوشحالی خاصی را تشخیص داد و نه به یاد آوردنی را. صدا اضافه کرد: «-دانلد!» لحنش این بار چیزی بیش از حافظهٔ در حال تلاش داشت. «کی برگشتی شهر؟» بعد، صمیمانه: «کجایی؟» «فرودگاهم- فقط یه چند ساعتی اینجام.» «خب، پاشو بیا دیدنم.» «مطمئنی نمیخواستی الان بخوابی؟» تندی گفت: «خدا جون، نه! واسه خودم نشسته بودم- تنهایی هایبال[1] میخوردم. کافیه به راننده تاکسی بگی...» توی راه دانلد گفتوگو را تحلیل کرد. «فرودگاهم»ای که گفته بود نشان میداد که او توانسته موقعیتش را در طبقهٔ بالای متوسط تثبیت کند. تنهایی نانسی ممکن بود حاکی از آن باشد که با بزرگشدنش، تبدیل شده باشد به زنی غیرجذاب و بدون رفیق. شوهرش ممکن بود یا بیرون باشد و یا در رختخواب. -از آنجایی که او همیشه در رؤیاهای دانلد دهساله بود- هایبال شوکهاش کرد، ولی با لبخندی خودش را تطبیق داد: نانسی دیگر تقریباً سی سالش بود.
تهِ یک ماشینروی پیچخورده، زیبای کوچک و تیرهمویی را دید که گیلاسی در دست، در روشنایی جلوی در ایستاده بود. دانلد مبهوت از سر و شکلی که نانسی پیدا کرده، از تاکسی پیاده شد و گفت: «خانم گیفورد؟» نانسی چراغ ایوان را روشن کرد، و با چشمانی گشاد و محتاط به او خیره شد. لبخندی چهرهٔ سردرگمش را باز کرد. «دانلد! ـخودتی- همهمون این جوری تغییر میکنیم. اوه، واقعاً که محشره!» وقتی میرفتند داخل «این همه سال» بود که از دهانشان میافتاد و اینجا بود که دانلد حس کرد دلش هرّی ریخت پایین. قسمتیش بابت تصویر ذهنی آخرین دیدارشان بود ـ وقتی نانسی سوار دوچرخه از کنارش گذشته و هیچ محلی هم به او نگذاشته بود ـ و قسمتی هم از ترس این ناشی میشد که مبادا حرفی برای گفتن نداشته باشند. مثل دور هم جمع شدن فارغالتحصیلهای کالج بود؛ اما آنجا ناتوانی در یافتن گذشته زیر پوشش شتاب و شلوغی جمع پنهان میشد. دانلد وحشتزده فکر کرد که این شاید از آن یک ساعتهای طولانی و خالی از آب دربیاید. نومیدانه سر صحبت را باز کرد. «تو همیشه آدم دوستداشتنیای بودی. ولی یهکم جاخوردم الآن که میبینم اینقدر خوشگل شدی.» نتیجه داد. درک آنیِ تغییر وضعشان بابت این تمجید جسورانه، باعث شد به جای دوستان بیحرف دوران کودکی، برای هم به غریبههایی جالب تبدیل شوند. نانسی پرسید: «یه هایبال میخوای؟ نه؟ خواهش میکنم فکر نکن شدم از اونهایی که قایمکی مشروب میخورن، ولی امشب دلم گفته بود. منتظر شوهرم بودم، ولی تلگراف زد که دو روز دیگه هم برنمیگرده. خیلی آدم خوبیه، دانلد، خیلی هم جذابه. تیپ و قیافهش یه جورهایی مثل خودته.» مکث کرد. «فکر کنم به یکی تو نیویورک علاقهمند شده، چه می-دونم.» دانلد خاطرجمعش کرد: «حالا که دیدمت به نظرم محاله. من شش سال متأهل بودم و یه دورانی بود که خودمو این جوری عذاب میدادم. بعد یه روز حسادتو برا همیشه از زندگیم گذاشتم کنار. بعدِ فوت همسرم، خوشحال بودم که اون تصمیمو گرفتم. باعث شد خاطرهٔ خیلی خوبی ازش برام بمونه، نه این که فکر کردن بهش سخت باشه یا ناراحتم کنه.» وقتی حرف میزد نانسی با توجه کامل، و بعد با همدلی نگاهش میکرد. گفت: «خیلی متأسفم.» و بعدِ مکثی مناسب: «تو خیلی تغییر کردی. سرتو بچرخون. یادمه پدر میگفت "این پسره مخ داره"». «احتمالاً تو باش مخالف بودی.» «من تعجب میکردم. تا اون موقع خیال میکردم همه مخ دارن. واسه همینه که تو ذهنم مونده.» دانلد با لبخند پرسید: «دیگه چیها تو ذهنت مونده؟» ناگهان نانسی بلند شد و به سرعت چند قدم از او فاصله گرفت. سرزنشکنان گفت: «ای بابا، انصاف نیست. گمونم دختر تخسی بودم.» دانلد قاطعانه گفت: «نه، نبودی. حالا اون نوشیدنیه رو میخوام.»
نانسی نوشیدنی را میریخت و هنوز صورتش را سمت دانلد برنگردانده بود که او گفت: «تو فکر میکنی تنها دختربچهای بودی که تا حالا بوسیده شده؟» به خواهش گفت: «از این موضوع خوشت میآد؟» اما ناراحتی زودگذرش از بین رفت و گفت: «اصلاً چه خیالیه! خوش بودیم دیگه. مث اون ترانه-هه.» «سوار سورتمه.» «آره ـ یا اون باری که پیکنیکِ یه نفر بود ـ پیکنیکِ ترودی جیمز. یا توی فرونتِناک. چه تابستونایی بود.» دانلد بیش از هر چیز سورتمهسواری را به یاد میآورد و این را که گوشهای روی کاهها گونه-های خنک دخترک را بوسیده بود و غشغش خندهٔ او را که رو به ستارههای سفید سرد بالا رفته بود. زوج کناریشان به آنها پشت کرده بودند و دانلد گردن کوچک و گوشهای دخترک را هم بوسید، ولی لبهایش را هرگز. گفت: «و مهمونی خونهٔ مک، که توش همه پستخونه[2] بازی میکردن، ولی من نتونستم چون اریون داشتم.» «اینو یادم نمیآد.» «اوه، تو اون جا بودی. همه هم بوسیدنت و من از حسادت چنان دیوانه شدم که سابقه نداشت.» «جالبه که یادم نمیآد. شاید میخواستم فراموش کنم.» دانلد با خنده پرسید: «آخه چرا؟ ما دو تا بچهٔ کاملاً معصوم بودیم. میدونی نانسی، هر وقت من با زنم دربارهی گذشته حرف میزدم، بش میگفتم تو تنها دختری بودی که من تقریباً به اندازهٔ اون دوسش داشتم. ولی فکر کنم من واقعاً تو رو همون اندازه دوست داشتم. وقتی ما از شهر رفتیم، من تو رو مثل ترکشی تو تنم با خودم همه جا بردم.» «واقعاً این قدر منقلب بودی؟» «خدای من، آره! من- »
ناگهان متوجه شد که آنها در نیم متری هم ایستادهاند، او دارد طوری حرف میزند که انگار در زمان حاضر عاشق نانسی است، و نانسی هم دارد با لبهایی نیمهباز و نگاهی غمبار در چشمانش به او مینگرد. نانسی گفت: «ادامه بده. خجالت میکشم بگم، ولی حرفهاتو دوست دارم. نمیدونستم اون موقع تو این همه به هم ریختی. فکر میکردم فقط خودم به هم ریختم.» دانلد با تعجب گفت: «تو! یادت رفته وقتی من رفته بودم دراگاستور یههو ترکم کردی؟» خندید: «زبونت هم طرفم دراز کردی.»
«اصلاً یادم نمیآد. به نظرم میاومد تو منو ترک کردی.» دستش نرم و تقریباً به قصد تسلا روی بازوی دانلد فرود آمد. «یه آلبوم عکس طبقهی بالا دارم که سالهاست نیگاش نکردم. میرم بیارمش.» دانلد پنج دقیقهای را دل مشغول دو فکر نشست: اولی امکانناپذیر و بیثمر بودن یکسانسازی چیزی بود که آدمهای مختلف از یک واقعهٔ واحد به یاد میآوردند ـ و دومی این بود که نانسی بهعنوان یک زن همان تأثیری را بر او میگذاشت که در کودکی داشت. ظرف نیم ساعت احساساتی به سراغش آمده بود که از زمان مرگ همسرش نمیشناختشان، و هیچ امید نداشت که دوباره بشناسدشان. پهلو به پهلوی هم روی کاناپهای کتاب را بینشان باز کردند. نانسی، لبخندزنان و خیلی خوشحال به او نگاه کرد. گفت: «اوه، چهقدر باحاله. چهقدر عالیه که تو اینقدر خوبی، که منو اینقدر ـ قشنگ یادته. بذار یه چیزی بهت بگم- کاشکه اون موقع هم اینو میدونستم! بعدِ این که رفتی، ازت متنفر شدم.» دانلد با ملایمت گفت: «چه حیف!» نانسی دوباره خیالش را راحت کرد: «ولی الآن نه.» و بعد بیاختیار: «ببوسم و جبران کن-» پس از یک دقیقه گفت: «...یه زن خوب همچین کاری نمیکنه. واقعاً فکر نکنم از وقتی ازدواج کردم دو تا مردو بوسیده باشم.» دانلد هیجانزده بود- ولی بیش از هر چیز گیج شده بود. آیا او نانسی را بوسیده بود؟ یا یک خاطره را؟ یا این غریبهٔ خوشگل مرتعش را که به سرعت نگاهش را از او برگرفت و صفحهای از آلبوم را ورق زد؟
دانلد گفت:«صبر کن! فکر نکنم یه چند ثانیهای بتونم عکسی ببینم.» «دیگه این کارو نمیکنیم. خودم هم خیلی احساس آرامش نمیکنم.» دانلد یکی از آن حرفهای پیش پا افتادهای را زد که خیلی چیزها را پوشش میدهند. «فکر کن چه افتضاحی میشه اگه دوباره عاشق هم بشیم.» نانسی با خنده، ولی بسیار بیتاب گفت: «بس کن! تموم شده. یه لحظه بود. یه لحظه که من باید فراموشش کنم.» «به شوهرت نگو.» «چرا نگم؟ من معمولاً همه چیو بهش میگم.» «ناراحتش میکنه. هیچ وقت به یه مرد همچین چیزایی رو نگو.» «خیله خب، نمیگم.» دانلد بیاختیار گفت: «یه بار دیگه ببوسم.» ولی نانسی آلبوم را ورق زده بود و داشت با اشتیاق به عکسی اشاره میکرد. داد زد: «این تویی. ایناهاش!» دانلد نگاه کرد. پسربچهای شلوارک به پا روی اسکلهای ایستاده بود و یک قایق بادبانی هم در پسزمینه به چشم میخورد. نانسی پیروزمندانه خندید:«روزی که این عکس گرفته شد رو خوب یادمه. کیتی گرفتش و من ازش کش رفتم.» برای یک لحظه دانلد نتوانست خودش را در عکس به جا بیاورد، بعد که خم شد و دقیقتر نگاه کرد، به کل نتوانست خودش را به جا بیاورد. گفت: «این که من نیستم.» «چرا دیگه. اینجا فرونتناکه. همون تابستونی که... با هم رفتیم تو غار.» «کدوم غار؟ من فقط سه روز فرونتناک بودم.» دوباره برای دیدن عکسِ کمی زردشده به چشمانش فشار آورد. «این من نیستم دیگه. دانلد باورزه. یه مقدار شبیه هم بودیم.» حالا نانسی به او خیره شده بود، طوری به پشت تکیه داد که انگار دارد از او دور میشود.
با شگفتی گفت: «ولی دانلد باورز که خود تویی.» صدایش کمی بالا رفت: «نه، نیستی. تو دانلد پلنتای.» «پای تلفن که بت گفتم.» بلند شده بود- چهرهاش کمی وحشتزده بود. «پلنت! باورز! حتماً دیوونه شدم. شاید هم مال مشروب باشه. اولش که دیدمت یه کم گیج بودم. وای، ببینم! من چیها به تو گفتم؟» دانلد سعی کرد با آرامشی پارسامنشانه آلبوم را ورق بزند. گفت: «مطلقاً هیچچی.» عکسهایی که او تویشان نبود جلوی چشمانش حرکت میکردند؛ فرونتناک، یک غار، دانلد باورز- «تو منو ترک کردی!» نانسی از آن سر اتاق به حرف آمد. گفت: «هیچ وقت نباید این قصه رو جایی بگی. قصهها دهن به دهن میچرخن.» او گفت: «قصهای وجود نداره.» ولی فکر کرد: «پس اون دختربچهٔ بدی بوده.» و حالا ناگهان پر شده بود از حسادت سرکش و بیامانی نسبت به دانلد باورز کوچک- اویی که برای همیشه حسادت را از زندگیاش کنار گذاشته بود. در پنج قدمی که تا آن سرِ اتاق برداشت، بیست سالِ گذشته و وجودِ والتر گیفورد را زیر پایش له کرد. «دوباره ببوسم، نانسی.» این را که میگفت، زانو زده بود کنار صندلی زن و دستش را گذاشته بود روی شانهٔ او. اما نانسی خود را کنار کشید. «گفتی باید به هواپیما برسی.» «مهم نیست. میتونم بش نرسم. اهمیتی نداره.» «لطفاً برو.» صدایش سرد بود. «و لطفاً سعی کن بفهمی من چه حالی دارم.» دانلد داد زد: «ولی تو یه جوری رفتار میکنی که انگار منو یادت نمیآد- انگار دانلد پلنت رو یادت نمیآد!» «یادمه. تو رو هم یادمه... ولی اینها مال خیلی وقت پیشه.» صدایش دوباره محکم شد. «شمارهٔ تاکسی هست کرِستوود 8484.»
در راهِ فرودگاه دانلد سرش را به این طرف و آن طرف تکان داد. حالا کاملاً به خودش آمده بود، ولی نمیتوانست این تجربه را هضم کند. فقط وقتی غرش هواپیما به آسمان تاریک بلند شد و مسافرانش تبدیل به موجوداتی سوای جهان یکپارچهٔ آن پایین شدند بود که دانلد متوجه شباهت وضعیتش با واقعیت پرواز هواپیما شد. به مدت پنج دقیقهٔ جانکاه او مانند مجنونی در آنِ واحد در دو دنیا زیسته بود. هم یک پسربچهٔ دوازده ساله بود و هم مردی سی و دو ساله، که به طرزی جدانشدنی و محتوم یکی شده بودند. در آن ساعاتِ بین دو پرواز، دانلد معاملهٔ خوبی را هم از دست داده بود- اما از آنجایی که نیمهٔ دوم زندگی فرآیندی طولانی برای خلاص شدن از شرّ چیزهاست، احتمالاً آن بخش از تجربهاش اهمیت چندانی نداشت.
پانوشتها 1- Highball - مشروب الکلی همراه با یخ و سودا یا آب. 2- Post Office - بازی مرسوم میان نوجوانان آمریکا، که در جریانش همدیگر را میبوسند.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در چهارشنبه 28 بهمن 1388 و ساعت 11:06 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
نقشبندان؛ اثر هوشنگ گلشیری | داستان ,
|
|
 زن رفته بود. تقصیر هیچ كداممان نبود كه دیگر ندیدیمش، گرچه وقتی دیدم كه نیست فكر كردم كه شیرین به عمد نگذاشت. با این همه هنوز میبینمش كه...
وقتی رسیدیم در خم روبهرو زنی سوار بر دوچرخه میگذشت. هنوز هم میگذرد، با بالاتنهای به خط مایل، پوشیده به بلوز آستین كوتاه سفید. ركاب میزند و میرود و موهایش بر شانهای كه رو به دریاست باد میخورد و به جایی نگاه میكند كه بعد دیدیم، وقتی كه زن دیگر نبود، خیابانی كه به محاذات اسكله میرفت و بعد به چپ میپیچید تا به جایی برسد كه هنوز هست، اما نشد كه ببینیم. زن رفته بود. تقصیر هیچ كداممان نبود كه دیگر ندیدیمش، گرچه وقتی دیدم كه نیست فكر كردم كه شیرین به عمد نگذاشت. با این همه هنوز میبینمش كه گوشهی بلوزش باد میخورد. شلوارش كتان مشكی بود. صندل این پایش را هم میبینم كه بند پشت پایش را نبسته است. پا میزند و صورتش را راست رو به باد گرفته است و میرود. یك لحظه كنار پیاده رو ایستادیم تا شیرین پیاده شود و سیگاری برای هر دوتامان بگیرد و من فقط فرصت كردم یك بارهم بالاتنهی خم شده و سر برافراشته رو به بادش را با موهای خرمایی بر متن آبی و آرام دریا ببینم. بعد وقتی به سر پیچ رسیدیم یادمان رفت، چون با سوت كشتی به دریا نگاه كردیم. داشت پهلو میگرفت و مازیار و زهره روی عرشه دست به نرده ایستاده بودند. دست تكان نمیدادند. بعد به صرافت زن افتادم كه دیدم خیابان تا آنجا كه پیچ میخورد خالی است. اما روی اسكله عدهای ایستاده بودند و ماشینهاشان را به محاذات اسكله، سپر به سپر، پارك كرده بودند و مثل شیرین كه پیاده شده بود دست تكان میدادند. خواستم به بهانهی پارك كردن جلوتر بروم. شیرین گفت: «مگر نمیبینی كه جا نیست؟ همین جا باش ما حالا میآییم.»
آن آخر سر پیچ جا بود. فكر كردم پس هنوز امیدی هست كه با هم برگردیم. نیامد. پس ندیده بود كه ركاب میزند و میرود. حالا هم میرود حتی اگر پیر شده باشد مثل من یا حتی شیرین، و صبح به صبح به مهتابی یكی از آن خانههای دو طبقهی رو به دریا میآید، با بلوز سفید و شلوار كتان مشكی، دستی بر نرده میگذارد تا آن دست را سایبان صورت برافراشتهی رو به دریا بكند و ببیند كه بر عرشه از تازه رسیدگان چه كسی آشناست. همیشه همین طورها میشود، مثل من كه حالا اینجا هستم در این بهار خواب و مشرف به كوچهای بیعابر و چشماندازم بامهای كاهگلی است كه رنگ یك دستشان را فیروزهی گنبد دوازده ترك بابا اسماعیل میشكند تا كی باز بهار شود و كارت پستال شیرین با یك هفته یا حتی ده روز تأخیر برسد. سالگرد ازدواجمان هم یادش مانده است و هر بار همان كارت پستال كاجهای سبز را میفرستد با لكهی زردی به جای خورشید، انگار كه ده دوازدهتایی كارت یك شكل خریده باشد، یا حتی بیست و چند تا، اگر تا آن وقت بماند یا یادش بماند. بچهها، مازیار و زهره هم فقط سالی دو نامه مینویسند، كه حالا دیگر همهاش انگلیسی است، هر بار هم عذر میخواهند كه فارسی یادشان رفته است. و من نه كارت پستال میفرستم و نه نامه مینویسم. بله، همین طورهاست؛ آدم دنبال چیز دیگری میرود، اما به جایی دیگر میرسد، مثل همان اوایل جنگ وقتی در وضعیت قرمز آدم بیرون بود و دست به دیوار میرفت، تاریكی چنان غلیظ بود كه انگار تاریكی میبردمان، یا مثل ما دو تا كه به پیشواز بچهها رفتیم تا یك ماهی همه با هم یك جا بمانیم و كمكم به بچهها بفهمانیم كه چرا میخواهیم جدا بشویم، یا من بگویم كه چرا برمیگردم، اما حالا بهاینجا رسیدهایم و هر بار هم كه به یاد چیزی میافتم كه آنجا هست، یا نامهای میرسد، یا كارت پستالهای یك شكل و یك اندازه میرسند، فقط همان خم خیابان را میبینم و خورشید را كه بزرگ اما سرد سر از دریا برآورده است و افق روبهرو را نارنجی مایل به زرد كرده است. نه، خورشید از آن راسته كه بالا میرفتیم پیدا نبود، فقط رنگ نارنجی مایل به زرد افق بود و در خیابان و حتی كنار ساحل، وقتی باز نگاه كردم كسی نبود. اما هست، مثل نوار فیلمی كه همهاش برداشتهای مكرر است از آنچه دیدهام. برای همین هر روز صبح از ساعت شش و نیم كه لقمهای میخورم واین كَرَمِ ننه رباب را میفرستم كه تا پیش از ظهر به هر جا میخواهد برود، تا من بنشینم مگر این بار بشود و بعد، وقتی در نمیآید میآیم به این بهار خواب تا نیم ساعت هم شده توی این صندلی چرمی بنشینم و به هیچ چیز فكر نكنم. نمیشود. آدم تنها نمیتواند باشد، حتی سنگ هم، یك تكه كلوخ هم تنها نیست یا آن بند درخت كه حالا فقط یك پیراهن سفید مردانه رویش تاب میخورد و به هر ده دقیقه زن لچك به سری میآید تا باز برش گرداند.
به شیرین اگر راستش را میگفتم حتما میگذاشت یك شب دیگر بمانیم. با بچهها و حتی در همان مهمانخانهی سوت و كور. گفته بودند فقط یك جا هست. سه خیابان كه بیشتر نداشت. یكی را ندیدیم و آن یكی هم كه به محاذات اسكله بود و خانهی جاشوها یا كارمندان دفتری بندر و پست و بانك بود. همان اوایل این یكی خیابان پیدایش كردیم. باز هم میشد برگردیم به همان جا و وقتی بچهها را راضی كردیم، یك شب دیگر بمانیم تا من باز فردا ببینمش كه ساعت نه و ربع كم از ساحلاین طرف میآید، بعد ركاب زنان تمام پیچ را با پشت خم و سر برافراخته رو به باد میرود. مازیارمان هم خواست بمانیم. اما زهره همهاش میپرسید: «چرا با هم آمدید؟ طوری شده؟» حالا همان جاست. بیست ودو ساله است. شوهر و دو بچهی دوقلو دارد كه عكسهاشان را دارم. همین پارسال، نه، پیرارسال با نامهاش فرستاد. تازه متولد شده بودند و یكی این طرف یكی آن طرف روی دامنش خوابیدهاند و دیوید هم بالای سرشان خم شده است و سرش را گذاشته است روی موهای زهره كه به من رفته است. چاقتر از وقتی است كه هنوز چیزی از فارسی سرش میشد: «پاپا، من حالا چاقتر هستم. اما خواهم رفت كه خودم را لاغر كنم مثل آن وقت كه تو اینجا آمدی.» لاغر و سبزه بود با موهای سیاه و بلند. گمان نمیكنم دانشكدهاش را تمام كرده باشد. گفتم: «چطور است شب را اینجا بمانیم؟» دست بر شانهی شیرین گذاشت: «باشد بمانیم.»
شیرین فقط شانه بالا انداخت. حالا هم هر سال جایی است: اول كه لندن بود؛ بعد رفت آلمان، كارت پستالها را آنجا خرید، بعد از كانادا تبریك عید فرستاد. حالا از نیویورك میفرستد، كارت پستالهای آلمانی را از آنجا میفرستد. برای تبریك عید هم فقط دو خط مینویسد: «آقای جواد بهزاد عزیز، این عید باستانی را كه یادگار اجداد ماست به شما و خانوادهی محترمتان تبریك عرض نموده سلامتی و شادكامیشما را از درگاه ایزد منان خواستاریم.» هر سال هم خطش پس میرود، انگار از روی سرمشقی رو نویس میكند و هر بار "د" یا "ر" یا حتی دو نقطهای جایی كم میگذارد. بچهها در تعطیلات عید میلاد و تابستان نامه مینویسند، اوایل به فارسی بعد كه نامهی مازیار از استرالیا رسید یك درمیان به فارسی و انگلیسی بود. حالا دیگر فقط به انگلیسی مینویسد، كتابهایی هم میخواند به فارسی تا یادش نرود. گاهی هم سوالی میكند، مثلا جایی میبیند كه عربسك نوشتهاند كه میخواهد بداند به فارسی چه میگوییم، یا مینیاتور را به فارسی چه گفتهایم یا موزاییك را. مهندس معدن است، زن ژاپنی گرفته است و چند پچه هم دارند. نشمردهام. آخر هر نامه هم ساچیكو و فلان و فلان و فلان سلام میرسانند، به پدربزرگشان. حداقل این یكی یادش نرفته است. هیچ وقت هم، به خلاف خواهرش، گله نمیكند كه چرا جوابش را نمیدهم. چه بنویسم؟ یا كدام را بفرستم وقتی هنوز تمام نكردهام؟ شیرین نوشت كه تو بیا، رفتم. اما از آنجا یك ماه هم نشده برگشتم. گفتم هر چه هست مال شما من بازنشتگیام هست و آن خانهی پدری. خطی هم گاهی میكشم و میفروشم. نمیكشم و نمیشود، انگار آدم بخواهد راه بر تاریكی ببندد. مهمتر از همه كانون نور است و سمت غلظت سایه. صبح دیگر هوا آفتابی بود، اما شاید در سایهی كشتی میرفت. ولی صورتش روشن است و تارهای مواج موهای خرماییاش، كنار خط گردن و روی شانهی آن طرف طلایی میزد. كشتی هم باید باشد و آفتابی كه حتما سرد و بزرگ بر بالای افق آویخته بود. بچهها هم باید باشند كه بالأخره وقتی شیرین را دیدند، دست تكان دادند شیرین هم دست تكان میداد و حالا در نیویورك صندوقدار فروشگاه لباس بچه گانه است و شب با قطار میرود تا نزدیكیهای خیابان بیست و هفتم و بعد پیاده تا ساختمان نمیدانم چندم و تا طبقهی پنجم هم از پلهها میرود بالا و به آپارتمانی كه فقط دو صندلی راحتی دارد و یك كاناپه كه شبها تخت میشود و هر شش ماه هم مجبور است شیمی درمانی بشود یا اصلا بگذارد یك جای دیگرش را ببرند. ندیدهام. یك چراغ مطالعه هم كنار كاناپه یا تخت شبهاش هست كه وقتی قرصش را میخورد و چشمبندش را میزند دستش را دراز میكند و چراغش را خاموش میكند و در آن تاریكی بیهاله یا مرز اصلاً به صرافت نمیافتد كه چرا باز گفتم: «من كه فكر میكنم بهتر بود یك شب دیگر آنجا میماندیم.» شیرین گفت: «كه چه بشود؟ مگر ندیدی؟» گفتم: «شاید یك اتاق دیگر برایمان خالی میكرد.»
فقط یك اتاق خالی داشت. دیر وقت رسیدیم. ردیف چراغهای زرد خیابان روشن بود. مه هم بود. غلیظ نبود. فانوس دریایی را در آن دورها میدیدیم. سر در مهمانخانه روشن نبود. در ورودی دو لنگه بود. پردههاش را هم كشیده بودند. بالای در از نور چراغ سر تیر روشن بود. ماشین را همانجا طرف چپ، گذاشتیم و پیاده شدیم، شیرین از آن طرف و من ازاین طرف. از لندن تا آنجا همانقدر حرف زده بودیم كه دو آدم غریبه حرف میزنند، وقتی بالاجبار همسفر باشند. نمیتوانست بیاید. به آلمان میرفت و من بعد ازاینكه شش ماه در تركیه انتظار كشیده بودم فقط برای دو ماه اجازهی اقامت گرفته بودم. بچهها را فرستاده بود هلند با همكلاسیهاشان. دعوا نكردیم. گفت: «نمیآیم میبینی كه نمیتوانم.» نشانم هم داد. سطح صافی بود با دو خط مایل. سرم را زیر انداختم، اما وقتی به صرافت افتادم كه باید چیزی بگویم تا مثلا دلداریش بدهم و سر هم بلند كردم، دیدم با دو پستان پر روبهرویم ایستاده است و دارد دكمههای بلوز چهارخانهاش را میبندد. موهایش هنوز بود. اینهاست، باز هم هست، اما نمیخواهم و هر روز از ششونیم تا همین ساعت فقط همان روبهرو را طرح میزنم تا بعد كه نیم ساعت اینجا نشستم بروم و تمامش كنم. اما تا ظهر فقط میرسم دستش را بكشم یا موهای ریز و مواج را طلایی بزنم، به نشانهی بادی كه از روبه رو میوزد یا آفتابی كه از آنجا شاید از كنار اتاقك ناخدا به سر و صورتش میتابد كه رو به باد گرفته است و ركاب میزند و میرود. اگر میماندیم باز میدیدمش. باز كه گفتم، شیرین گفت: «فایدهای ندارد؛ اما اگر تو میخواهی برو.» همان وقت هم که گفت رفتم تا فقط كنارش روی آن تخت باریك تك نفره دراز بكشم. چشمبند زده بود. فقط همان یكاتاق خالی را داشت. بالأخره كه در را باز كرد و راهمان داد، گفت. چراغ قوه دستش بود، روشن بود. بعد چشمهایش را دیدم، وقتی چراغ راه پله را روشن كرد: گرد بود و سرخ. اول پول را گرفت. كلاهی پشمیهم سرش بود و پالتویی هم روی دوشش. كلید را به شیرین داد و گفت. من كه نمیفهمیدم. شیرین هم خم شد و باز پرسید. اینبار فقط شمارهی اتاق را گفت و اشاره كرد. شیرین پرسید: «میخواهی دواتاق بگیریم؟» گفتم: «اصلاًً ببین دارد؟» مرد نگاهمان كرد. گذرنامهی من دستش بود. گذرنامهی شیرین را هم گرفت. ورق نزد. حالا شیرین گذرنامه هم ندارد. مرد چیزی گفت. شیرین توی راه پلهها گفت، با خودش: «این دیگر چه لهجهای بود!» مرد به كلیدهای آویختهی پشت سرش نگاه كرد و حرفی نزد. فهمیده بودیم. اتاق كوچك بود با دو تخت در دو طرف. یك عسلی هم میانشان بود با یك چراغ مطالعه و یك لیوان آب، آب مانده. یك زیر سیگاری هم بود. شیرین بارانیش را كند و بعد كفش و جورابهای ساقه كوتاهش را و وقتی قرصش را خورد و چشمبند سیاهش را زد، با همان شلوار و بلوز راه راهش دراز كشید، پشت به من، و پتو را كشید رویش و گفت: «شب به خیر.» چراغ را روشن كردم، گفتم: «ناراحت نمیشوی سیگار بكشم؟» گفت: «پس آن در را كمی باز كن.» گفتم: «به بچهها چه بگوییم؟» گفت: «ما كه دعوامان نشده.» گفتم: «اما آخر میفهمند.» گفت: «بفهمند. مگر تو برای همین نیامدی؟» برگشت و دست دراز كرد و كورمال كورمال كلید چراغ را پیدا كرد و زد و گفت: «شب به خیر. » رفتم در رو به مهتابی را باز كردم. كوچك بود و رو به همان خیابان كه فقط چراغهای زردش پیدا بود. یكی دو چراغ هم آنجا روی دریا بود. فانوسِ دریایی را ندیدم. صدای كشتی هم آمد. بچهها را برای تعطیلات تابستانی فرستاده بود هلند تا ما اول حرفمان را بزنیم. بعد گفت، یك ماه بمان. بهیك ماه نكشید كه برگشتم. زهره میگفت: «همینجا باش، بابا. مامان كار میكند. تو هم هر شش ماه برو، بازنشتگیات را بگیر و برگرد.» گفتم: «نمیشود، بهت كه گفتم.» همهاش را نگفتم، به شیرین هم نگفتم. به استانبول كه رسیدم تلفن كردم كه رسیدهام. از وان تا آنجا را با اتوبوس آمده بودم. نه، گفتن نداشت. فقط بایست از آن شب میگفتم كه میان گوسفندها چهار نفری چمباتمه زده بودیم، سیگارمان هم تمام شده بود. تاول پاهایم هم تیر میكشید. از راهنما تا اهالی ده هر كس هم كه میآمد سراغمان اسمش علی بود. بعد جوانكی آمد كه از «اسمم علی» و «بدوعسكر» و «بدو طویله» آن قدر فارسی میدانست كه سیگاری تعارفمان كند و بگوید كه عسكر بو برده است، باید چیزی بدهید تا ردشان كنیم. اول طمعش زیاد بود. بالأخره چهار نفری ده هزار تومان دادیم كه رفت. بعدش، صبح نشده، راهنمای تازه با دو اسب پیدایش شد و باز زدیم به بیراهه. به نوبت سوار میشدیم و میرفتیم. بوی عطر گلها را میشنیدیم، اما نمیدیدیم و زیر پایمان گل بود و یكیمان اسهال داشت. گاهی درخشش جوی آبی هم بود. این علی فارسی میدانست، میگفت: «شكر كه ابری است.» بالأخره رسیدیم به گداری كه جادهای از پایینش میگذشت. یك یا دو ساعت منتظر نشستیم و تاولهامان را تركاندیم تا ماشین باری آمد. بارش اثاث بود و ما زیر صندلیها یا توی كمد رفتیم و برزنت را كشیدند رویمان. شیرین خودش هم كشیده بود. فقط سینهی چپش را نشانم داد نیامد. گفت: «كم بدبختی كشیدی؟» برگشتم. این بار از راه كویته آمدم. گفتند راحتتر است. تراكتورها را شبانه میآوردند آن طرف مرز و برگشتن شكر میبردند. میآوردند. ندیدم. من و راهنما پیاده میآمدیم. گفت: «با پیرمردها كه كاری ندارند.» نداشتند. فقط دو هفته نگهم داشتند. بعدش هم كه دیگر مهم نبود. حالا اینجا هستم. با این كرم ننه رباب و زنش كوكب كه آن پایین دارد درهاون سنگی گوشت میكوبد. همیشه همین وقتها شروع میكند. میگوید شامیكباب اینطور بهترمیشود. اینهاست. باز هم هست. آن هم برای من كه وقتی قلممو به دست میگیرم حتی موسیقی نمیگذارم تا بارم را زیادتر نكنم. نمیشود. نمیتوانم فقط او را ببینم كه میرفت. نه این یكی را كه باز میآید تا پیراهن مردانه را برگرداند. نامه هم نمینویسم. چه فایدهای دارد؟ بچهها كه نمیتوانند بخوانند. مازیار مینویسد، به انگلیسی، كهیك دوره شاهنامه برایم بفرست تا یادم نرود. از مادرش هم میگوید. نوشت كه طلاق گرفته است تا تو آزاد باشی. كرم هم میآید. از صدای سرپاییهایش میفهمم و غرولندش كه چه صفی است. باز سبزی خوردن گرفته است و یكی دو گرد رختشویی با چند صابون. داد میزنم: «كرم، به زنت بگو، بس است دیگر. مگر نمیبینی كار دارم؟» چشم میبندم چهطور میشود راه بر تاریكی بست؟ بندهای صندلش چرمیبود، قهوهای سیر. در آفتاب قهوهای روشن است و ركاب میزند. قبل ازاینكه بپیچند دست دراز میكنند و علامت میدهند. ندیدم كه دست دراز كند. فقط دیدم كه رو به باد میرود. از گوشهی پیراهن مردانهاش میفهمم كه باد میآید. مه هم نیست، اما هست. همه چیز، هر چیزی كه در هر جا و به هر وقتاتفاق افتاده است همچنان هست، برای من هست. پسرم مینویسد به انگلیسی: «ما را چرا فراموش كردهای؟» مگر میتوانم بنویسم اینجا شاید عیب ما این است كه هیچ چیز را هیچ وقت دور نمیریزیم؟ كنار شیرین دراز كشیدم و دستم را گذاشتم رو شانهاش گفتم: «خوابی؟» گفت: «هوم.» گفتم: «برگردیم.» گفت: «نه.» گفتم: «بچهها را ببریم؟» گفت: «نه.» گفتم: «آنجا هم هست.» گفت: «من خوابم میآید. دیدی كه قرص خوردم.» گفتم: «خواهش میكنم.» گفت: «دیدی كه.» گفتم: «برای من فرقی نمیكند.» گفت: «میدانم، اما این دفعه موهایم میریزد. نمیخواهم به من ترحم كنی.» گفتم: «ترحم چرا؟ تو مادر بچههای منی.» گفت: «همین؟» خواستم بگویم، اما اگر رودررو میدیدمش میشد گفت. نگذاشت. همهی آن هفت هشت شب نگذاشته بود. گفت: «بعدها آن یكی را هم شاید ببرند.» گفتم: «آنجا هم هست. تازه میتوانی شش ماه به شش ماه بیایی.» گفت: «با چه پولی؟ اینجا بیمه میشوم.» نگذاشت. گفت: «خواهش میكنم بگیر بخواب.» همان جا رو به سقفی كه پیدا نبود دراز كشیدم و سعی كردم كه شكل تاریكی را بسازم، اما باز نشد. نمیشود، صدای لخلخ سرپاییهای كرم نمیگذارد. انار هم خریده است و كوكبش هم دان كرده است. یك بشقاب رنگ. این هم سربار آن همه كه هست، آن هم من كه باید به یمن چهارچوب بومهایم یا حداقل چهارچوب تختهی سه پایهام نگذارم بارش زیادتر شود، كه ركاب میزند و میرود. بعد هم دیگر ظهر است و میروم پایین ناهاری میخورم و چرتی میزنم تا باز بعد از ظهرآشنایی بیاید تا بیاییم به همین بهارخواب و او همهاش از زنش و بچههاش بگوید. بعد هم كه شب شد و رفت، با پشت خم و شانههایی كه انگار كوهی رویش گذاشتهاند باید بروم پایین و دراز بكشم تا مگر فردا صبح زودتر بیدار شوم و دوباره كادری بكشم، مگر بشود. همینهاست دیگر. باید هم بشود وگرنه همین فردا یا پس فرداست - شانزدهم یا هفدهم آبان - كه كارت پستال شیرین برسد، با همان كاجهای سردسیری و آن لكهی زرد كدر به جای خورشید و زمین شخم زدهی پیش زمینه كه فقط این طرفش باریكهی جویی هست كه آب آبیش معلوم نیست به كجا میرود، همانطور كه او میرود و خط نیم رخش هم روشن است، مثل هالهای كه میگویند گردبرگرد پوست آدمها هست، به همان قالب كه تن آدمها باید باشد، حتی اگر جاییش را بریده باشند. شاید همین طلسم است كه نمیگذارد تا حاضر شود و برود به هر جا كه باید، مثل من كه باید به اتاقم برگردم و باز بنشینم رو به سه پایهام و ببینم چهطور میشود اینها را كه قلم زدهام و خیلیها را كه خط زدهام، بیرون آن هالهی قاب بگذارم تا فقط هم او بماند كه میرود، ركاب زنان و رو به باد.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در سه شنبه 27 بهمن 1388 و ساعت 11:04 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
راشومون؛ داستان کوتاهی از ریونوسوكه آكوتاگاوا | داستان ,
|
|
 دیگر عفریت نبود بلکه پیرزن بیچاره ای بود که از سر مردگان مو میکند تا با آن کلاه گیس بسازد و آنرا بفروشد و لقمه نانی بدست آورد. تحقیر سراپای مرد را فرا گرفت...
شب سردی بود، مرد خدمتکار در زیر راشومون بانتظار بند آمدن باران ایستاده بود. کس دیگری در زیر این دروازه بزرگ نبود. روی ستون های ضخیم و صیقل خورده ارغوانی آن جا که در بعض جاها پریده و جویده شده بود سوسکهایی دیده میشدند. از آن جائیکه راشومون در خیابان سوجاکو بود احتمال داشت که چند نفر دیگر با کلاه اشرافی یا سربند طبقه عادی بانتظار وقفه ای در باران در آنجا ایستاده باشند ولی کسی آنجا نبود. در چند سال گذشته شهر کیوتو گرفتار مصائب بسیار از قبیل زلزله، گردباد و آتش سوزی شده بود و بالنتیجه دستخوش خرابی گشته بود.
وقایع نگاران قدیم مینویسند که اشیا شکسته، تصاویر بودا، قابهای مطلا که برگهای نقره ای آن از بین رفته بود همه در کنار راه ریخته و به عنوان هیزم میفروختند. وقتی اوضاع کیوتو بدین قرار بود دیگر چه جای بحث از تعمیر راشومون بود. روباهان و سایر حیوانات وحشی از این خرابی استفاده کرده بودند و در شکاف های این دروازه بزرگ برای خود لانه ساخته بودند. تبهکاران و راهزنان منزل مأوائی در آنجا تهیه دیده بودند. دیگر عادت شده بود که اجساد بی صاحب را نزدیک این دروازه بیاورند و روی زمین بیاندازند. پس از غروب آفتاب این مکان آنقدر وحشتناک میشد که کسی یاری گذشتن از نزدیک آن را نداشت. معلوم نبود که دسته های کلاغ از کجا میآید. هنگام روز این پرندگان پر سر و صدا در اطراف در بزرگ دروازه میپریدند. و در هنگام غروب که آسمان بعد از فرو رفتن خورشید قرمزرنگ میشد آنها شبیه دانه های کنجدی میشدند که بالای دیوارهای دروازه پاشیده شده باشند.
ولی در آن روز حتی یک کلاغ هم دیده نمیشد شاید دیر وقت بود. پله های سنگی در همه جا رو بخرابی گذارده بود و از خلال شکافهایشان علف در آمده بود. خدمتکاری که کیمونوی بلند آبی رنگی بر تن داشت روی پله هفتم،بلندترین پله ها، نشسته بود و بی اراده باران را تماشا میکرد. بیشتر متوجه جوش بزرگی بود که روی گونه راستش زده بود و ناراحتش میکرد.
گفتیم که خدمتکار منتظر بند آمدن باران بود ولی نقشه ای نداشت و نمیدانست پس از پایان باران چه کند؟ معمولا به خانه اربابش میرفت ولی آن روز درست پیش از شروع باران وی را از خدمت رانده بودند. ثروت شهر کیوتو به سرعت رو به فنا میرفت و اربابش فقط به علت بدی وضع اقتصادی پس از سالها خدمت گذاری مجبور به اخراج او شده بود. اکنون گرفتار باران شده و گیج مانده بود که به کجا رود. هوا هم بحال افسرده اش توجهی نمیکرد. باران خیال بند آمدن نداشت و او متحیر و متفکر بود که معاش فردا را چگونه تامین کند. افکار متشتت او همه از سرنوشت سختی خبر میداد. بدون مقصود به صدای قطرات باران که روی خیابان سوجاکو فرو میریخت گوش میداد. باران که راشومون را احاطه کرده بود اکنون شدید تر شده بود و با صدای ضربه داری فرو میریخت چنان که از دور نیز شنیده میشد. مرد خدمتکار وقتی به بالا نگریست ابر سیاه بزرگی را دید که خود را تا نوک سفال های بر آمده سقف کشانده بود. برای انتخاب وسیله معاش، چه بد و چه خوب، به علت وضع اندوه بارش اختیار زیادی نداشت. اگر میخواست کار شریف آبرومندانه ای پیدا کند مسلما میبایست در کنار دیوار و یا در یکی از چاله های سوجاکو از گرسنگی بمیرد و عاقبت اورا بهمین دروازه بیاورند و به نزد سگان گرسنه اش بیاندازند. ولی اگر تصمیم بگیرد دزدی کند؟... پس از آنکه مدتی در اینباره اندیشید به این نتیجه رسید که باید دزد شود. ولی تردید هر دم با شدت بیشتری باو روی میاورد. اگر چه مصمم شده بود و میدید که دیگر راهی ندارد ولی هنوز از جمع آوردن نیروی کافی برای تن دادن به دزدی ناتوان بود. پس از مقداری عطسه کردن آهسته از جای برخاست. سرمای غروب کیوتو وادارش کرده بود تا آرزوی گرمای منقلی را داشته باشد. باد شبانه، در میان ستونهای راشومون زوزه میکشید سوسکها که بر روی ستونهای صیقلی ارغوانی رنگ مینشستند دیگر رفته بودند.
مرد خدمتکار گردن کشید و به اطراف دروازه نظر انداخت و با شانه کیمونوئی که بر تن داشت زیر جامه نازکش را پوشاند. تصمیم گرفت تا شب را آنجا بگذراند. کاش میتوانست کنج خلوتی که از باد و باران مصون باشد پیدا کند. راه پله عریضی که به طرف برج روی دروازه میرفت پیدا کرد. هیچ چیز جز اجساد مردگان، آنهم اگر جسدی یافت میشد، ممکن نبود آن جا باشد. سپس با اطمینان شمشیری که بکمر بسته بود و اکنون آنرا از جلد بیرون کشیده بود بر روی کوتاه ترین پله پا نهاد. چند لحظه بعد در سایه راه پله حرکتی احساس کرد. نفس را حبس کرد و گربه وار در وسط پله ها که بسمت برج میرفت زانو زد و در انتظار ماند و مراقب شد. نوری که از بالای برج میتابید بطور ملایم روی گونه راست او تابیده بود. این گونه بود که جوش بزرگی رویش قرار داشت که حتی از زیر ریش نیز پیدا بود. انتظار داشت که در این برج جز اجساد مردگان چیز دیگر نباشد. ولی چند گامی که بالاتر رفت دید که آنجا آتشی روشن است و بر فراز آن آتش چیزی حرکت میکند. این نور، نوری زرد و لرزان بود که تار عنکبوت های آویخته سقف را به طرز وحشتناکی نمودار میساخت. چه جور آدمی در راشومون آتش میافروزد؟... آنهم در این طوفان ؟... این معما، این عفریت وی را هراسناک کرد. به آرامی سوسمار خود را به بالای پلکان لغزنده رسانید با دست و پا بر زمین نشست و گردن را تا آخرین حد امکان دراز کرد و بداخل برج نظر انداخت.
همانطور که شایع بود چندین جسد مشاهده کرد که بدون ترتیب در اطراف پراکنده بود و چون روشنائی ضعیف بود قادر به شمارش آنها نشد فقط دید که بعضی از آنها برهنهاند و چند تای دیگر کفن دارند، عدهای از آنها زن بودند و همه به زمین لم داده بودند. دهانشان گشوده و بازوانشان گسترده بود و هیچ نشانه ای از حیات در آنان دیده نمیشد و به عروسکهای گلی شبیه بودند. انسان به شک میافتاد آیا اینان که چنین در سکوت ابدی بسر میبرند زمانی گرمای زندگی در تن داشته اند؟ شانههاشان، سینههاشان و یا پیکر های بی سرو دستشان همه در آن نور کم نمایان بود ولی بقیه اعضا در تاریکی محو بود. چنان بوی نفرت آوری از بدنهای فاسد شده آنان بر میخواست که مرد خدمتکار بی اختیار دست به بینی برد. لحظه ای دیگر دستش به پایین افتاد و خیره نگریست. نظرش به هیکل عفریت مانندی افتاد که روی جسدی خم شده بود. این عفریت پیر زالی لاغر، بد قیافه، با موهای خاکستری بود که لباسی به شکل راهبه ها پوشیده بود. مشعلی از چوب کاج در دست گرفته بود و به صورت جسدی که موهای دراز سیاه داشت خیره مینگریست. ترس چنان اورا گرفت که کنجکاوی را از یاد برد و حتی دم بر آوردن را چند لحظه ای فراموش کرد. احساس کرد که موهای سر وتن او سیخ شده است. همانطور که مینگریست دید که زن مشعلش را ما بین دو تخته آجر زمین قرار داد و دست خود را روی جسد گذارد. همچون عنتری که شپش بچه اش را بگیرد شروع به کندن موهای جسد کرد. موها با حرکت دست او به آرامیکنده میشد. همانطور که موها ور میآمد ترس نیز از دل آن مرد بیرون میرفت ولی تنفرش نسبت به آن پیر زال افزوده میشد. این احساس نفرت از شخص گذشته و بصورت نفرت از همه پلیدی ها در آمده بود.
در آن لحظه اگر کسی از او میپرسید آیا دلش میخواهد که دزد شود و یا از گرسنگی بمیرد، یعنی همان سئوالی را که اندکی پیش از خود کرده بود وی بدون درنگ و تردید شق دوم را انتخاب میکرد. نفرت از بدیها چنان در وی شعله ور شده بود که همچون شاخه کاجی که پیر و زال بهمراه داشت و اینک آن را در میان درزهای آجر گذارده بود بر خود میسوخت. نمیفهمید که چرا آن پیر زال موهای جسد را میکند و بهمین سبب نمیدانست که کار او را باید بد بداند یا خوب. در نظر او کندن موی مرده در راشومون در آن شب طوفانی گناهی نابخشودنی بود. البته این بفکرش هم خطور نمیکرد که لحظه ای پیش تصمیم به دزد شدن گرفته بود.
پس از آن نیروی خود را در ساقها جمع کرد و بروی پله بپا خواست و ناگهان شمشیر در دست برابر آن زن بایستاد. پیر زن سر بر داشت و با چشمان وحشت زده از زمین جهید و میلرزید. لحظه کوتاهی مکث کرد و سپس با فریادی به سمت راه پله دوید. « جادو گر کجا میری؟ » مرد فریادی کشید و مانع راه پیرزن که میکوشید تا از کنار او بگذرد گردید. وی هنوز راه فرار میجست. زن را به عقب راند، بیکدیگر آویختند. در میان اجساد غلطیدند و گلاویز شدند. در لحظه ای زن را در میان دستان خود نگاهداشت. بازوان او لاغر و همه پوست استخوان بود و همچون استخوانی که از مطبخ بدور میاندازند بدون گوشت بود. چون پیر زال بپا ایستاد مرد شمشیر کشید وتیغه نقره فام آنرا در برابر بینی زن گرفت. زن ساکت شد و چونانکه گرفتار حمله عصبی شده باشد به لرزه افتاد. دیدگانش چنان گشاد شده بود که به نظر میرسید حالا از حدقه بیرون خواهد آمد. نفسش با صدا و و خشن بود. حیات این زن در دست او بود. از این فکر خشم خروشانش آرام شد و رضایتی جایگزین آن گردید بدو نگریست و به آرامیپرسید « ببین، من افسری از دستگاه کلانتر نیستم، مردی غریب و راهگذرم. ترا دو نیمه نمیکنم و کاری به کار تو ندارم ولی باید بمن بگوئی که در اینجا چه میکردی؟ »
پیرزن دیدگان خود را بیشتر گشود و با چشمان قرمز رنگ و دهان گشاده بصورت مرد با دقت بیشتری خیره شد. لبانش را که بدهان چسبیده بود جنبشی داد. سیب آدم گلویش به حرکت در افتاد و صدائیکه بیشتر به غارغار کلاغان شبیه بود از او بگوش رسید: «مو میکندم، مو میکندم تا کلاه گیس ببافم ».
پاسخ وی همه مجهولات را روشن کرد و به جایش یاس قرار داد. ناگهان پیر زال به لرزه افتاد و خود را به پای او آویخت. دیگر عفریت نبود بلکه پیرزن بیچاره ای بود که از سر مردگان مو میکند تا با آن کلاه گیس بسازد و آنرا بفروشد و لقمه نانی بدست آورد. تحقیر سراپای مرد را فرا گرفت ترس از قلبش بیرون شد و باز نفرت پیشین بدلش راه یافت. این احساسات را دیگران نیز میبایستی داشته باشند. پیر زال، در حالیکه هنوز موهارا در دست داشت با صدای خشن و کلمات شکسته گفت : « یقینا درست کردن کلاه گیس از موی سر مردگان در نظر شما گناه بزرگی است ولی آنانکه در اینجا هستند شایسته رفتاری بهتر از این نیستند. این زنی که موهای قشنگ و سیاهش را میکندم در نزدیکی دروازه گوشت مار خشک شده و یا تازه را بجای گوشت ماهی به نگهبانان میفروخت. اگر از طاعون نمیمرد اکنون نیز بفروش آن مشغول بود. سربازان دوست داشتند که از او چیز بخرند و میگفتند که غذایش بسیار لذیذ است. آن چه او میکرد عیب نداشت زیرا اگر آن کار را نمیکرد از گرسنگی میمرد. راه دیگری نداشت. اگر میدانست که من برای تأمین زندگی مجبور خواهم شد تا چنین رفتاری با او بکنم حتما عیبی در آن نمیدید.
مرد خدمتکار شمشیرش را غلاف کرد و دست چپش را بروی آن نهاده و بحرفهای زن گوش داد. با دست راست با جوش بزرگ صورتش بازی میکرد. همان طور که به سخنان آن زن گوش میداد نیرو و تهوری در قلب او پدید آمد. این تهور را اندکی پیش هنگامیکه در زیر دروازه نشسته بود نداشت. نیروی عجیبی اورا به جهت مخالف ترسی که پیر زال را فراگرفته بود میراند. دیگر او فکر مردن از گرسنگی و یا دزدی کردن نبود. از گرسنگی مردن مطلقا در ذهنش نبود. بلکه این آخرین چیزی بود که شاید بفکرش خطور میکرد. با صدائی که از آن تمسخر بگوش میرسید گفت « آیا تو این را میدانی ؟ » چون پیر زال از سخن بازایستاد دست راست را از گونه اش برداشت و بروی زن خم شد و گردن او را در دست گرفت و با خشونت گفت: « پس اگر تو را لخت کنم کار درستی کرده ام. اگر تو را لخت نکنم از گرسنگی میمیرم »
سپس جامه زن را پاره کرد و بیرون آورد. چون زن برای گرفتن البسه خود به پایش پیچید لگد سختی بدو نواخت و اورا میان اجساد مردگان به گوشه ای انداخت. پس از پنج گام به بالای پلکان رسید. لباسهای زرد رنگی را که از تن پیرزال کنده بود در بغل داشت. در یک چشم بهم زدن پله های بلند را پیموده و در تاریکی شب ناپدید گردید. صدای رعد آسای قدمهای او که از پله ها پایین میرفت در برج طنین افکن شده بود و پس از آن سکوتی بر قرار گردید. اندکی بعد پیرزال از میان اجساد برخاست.ناله کنان وغرغر کنان خود را به بالای پلکان رسانید وبه کمک مشعل کاج که هنور اندک نوری از آن میتابید از میان موهای خاکستری که روی صورتش ریخته بود در روشنائی ضعیف مشعل به آخرپله ها نگریست.
در پس آن تاریکی بود که کسی از آن خبر نداشت و کسی آنرا نمیشناخت.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در دوشنبه 26 بهمن 1388 و ساعت 11:02 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
لعنت بر «کریستف کلفت»!(داستانی از چیستا یثربی) | داستان ,
|
|
 آن وقت او خیلی ساده چند جملهای را به زبان آورد و گفت: «مربوط به طبقهی چهارمه...» من قلبم افتاد توی دهنم ما طبقهی چهارم زندگی میکردیم و واحد روبهرویمان یک جوانک... نامش را کریستف کلفت گذاشته بودیم، چون هم کت و کلفت و گنده بود و هم مثل کریستف کلمب، دائم در حال کشف و برملا کردن، و آخر همین کریستف کلفتیاش کار دستم داد. این پسربچهی خپل با آن لبهای آویزانش و موهایی که مثل چوب جارو، سیخ روی سرش میایستاد، تازه به آپارتمان ما آمده بود و هنوز نیامده، لقب کریستف کلفتیاش را با افتخار پذیرفته بود و هنوز یک روز از آمدنش نگذشته بود که فهمیدیم آقای «ع»، رئیس ساختمان، که در طبقهی اول مینشست، در انبارش شیشههای برزگی نگه میدارد و روز دوم به اطلاع ما رساند که خانم و آقای طبقه دوم که هیچوقت صدایشان در نمیآمد و بچهها فقط میدانستند که مَرده یک پا ندارد، بچهدار نمیشوند و خانمه به جای بچه، عروسکی را روی پایش میگذارد و در حالی که موهای عروسک را نوازش میکند، تلویزیون تماشا میکند و مرده با چوبدستی وحشتناک، دائم در اتاق راه میرود و به زمین و زمان فحش میدهد.
روز سوم فهمیدیم که آن دختره گیس قرمز قددراز طبقهی سوم که دختر آن آقای دندانپزشک بود و همیشه خودش را برای ما میگرفت، شبها جایش را خیس میکند، چون او وقتی مادرش ملحفههای دخترش را روی بند پهن میکرد، صدایشان را شنیده بود. و بالاخره روز چهارم فهمیدیم که پدر دندانپزشکش با یکی از مریضهایش سر و سری دارد، آن هم با دختر زشت صورت جوشجوشی که یکی دو تا دندانهایش را همین آقا کشیده بود. و اینها را آنقدر درست میگفت که مو لای درزش نمیرفت، چون روز بعد فهمیدیم که آقای دندانپزشک قهر کرده و خانه را ترک کرده است.
روز ششم فهمیدیم که کریستف کلفت رودل کرده و حدس زدیم که آن روز از کشف جدید خبری نیست. اما دمدمای غروب پیش ما آمد و گفت که خانم سرایدار آخر هفتهها برای مردم مجتمع سبزی پاک میکند و این کشف باعث شد که دخترش که با ما بود، تا بناگوش قرمز شود و با سرعت بلند شود و فریادزنان بگوید: «نخیر مادر من! نه، سبزی پاککن نیست و... نه...» و بعد برود. من خوشحال بودم که او هنوز به طبقهی چهارم نرسیده بود...
اما فاجعه روز هفتم اتفاق افتاد، یعنی در آن جمعهی نحسی که فکر میکردیم کریستف کلفت همراه با خانوادهاش به مهمانی رفته. اما دمدمای غروب در حالی که یواشکی کشیک میکشید، دم راهپلهها پیدایش شد و گفت: «خبر جدید را شنیدهاید؟» ما که از کسالت جمعه حوصلهمان سر رفته بود، با خوشحالی منتظر حرفهایش ماندیم. آن وقت او خیلی ساده چند جملهای را به زبان آورد و گفت: «مربوط به طبقهی چهارمه...» من قلبم افتاد توی دهنم ما طبقهی چهارم زندگی میکردیم و واحد روبهرویمان یک جوانک سبزهی مو مشکی بود که خودش را برای همه میگرفت. انگار شاهزادهی عرب بود! چه خوشباور بودم که فکر میکردم به این زودیها به طبقهی چهارم نمیرسد. «آن پسر خوشگلهی طبقهی چهارم باموهای سیاه...» (همه میدانستند پسر خوشگله کیست. چون در آن ساختمان فقط یک پسر خوشگل با موهای سیاه براق بود که آدامس میجوید و موهایش را یکوری میکرد و سیگار دود میکرد و به ما محل نمیگذاشت.) «آن پسر خوشگله با خانم طبقهی دوم سر و سری دارد...»
ذهنم پیش زن آرایشگر طبقهی دوم رفت. کثافت با آن عشوههای احمقانهاش... پدرش را درمیآورم. یک نامه پر از فحش نوشتم و هر چه ناسزا بلد بودم، بار آن زن آرایشگر سرخاب و سفیدآبمال کردم. حالا به شاهزادهی عرب من نظر داشت؟ نشان میدادم... نامه را از زیر در به داخل خانهاش انداختم و از پلهها بالا دویدم. دلم خنک شد...
آنقدر ما همهجا این خبر را پیچاندیم که زن آرایشگر را از خانه بیرون کردند. حالا دیگر خیالم راحت شده بود. عصر که به خانهمان آمدم، مادرم نبود. میخواستم همهی جریان را به او بگویم. بعد از مدتها میخواستم با او صمیمی شوم. یک کت روی کاناپه بود. با تعجب نگاه کردم. کت مرد جوان مو سیاه در خانهی ما بود... عطر عجیبش شبیه بوی نخل در خانه پیچیده بود. مادرم خانه نبود.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در یکشنبه 25 بهمن 1388 و ساعت 11:02 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
ماه منیر؛ از میترا الیاتی (برنده جایزه بنیاد گلشیری) | داستان ,
|
|
 زنش که مرد، دخترش که ولش کرد، ماه منیر آمد به پرستاری وشد همه زندگی اش. این را بعدها فهمید. گفته بودند: «سرپیری خجالت دارد.» « عقدش کردی؟» این را دخترش گفته بود. پیرمرد بلند گفته بود... ماه منیر؛ از میترا الیاتی (برنده جایزه بنیاد گلشیری درسال 1380، برنده جایزه خانه داستان درسال1380)
پیرمرد گفت: «ماه منیر»! نگاه کرد به تاریکی و گوش داد به صدایی که نمیشنید. چنگ زد به لبه تخت و سعی کرد بلند شود. دست هایش لرزید و باز به پشت افتاد. ناله ماه منیر نمیآمد دیگر. دوباره گفت: «ماه منیر!» ماه منیر که میآمد، گل هایی را که از باغچه چیده بود، توی گلدان پهلوی تخت میگذاشت و دست میکشید روی شبنم ها. مینشست روی صندلی راحتی و برایش کتاب میخواند. دواهایش را میداد و تا نخوابیده بود، کنارش مینشست. بعد چراغ را خاموش میکرد و میرفت از پله ها پایین. اگر حالش خوب شود، خانه کلنگی را از نو خواهد ساخت. بعد لحاف را میکشید سرش و به چشم های ماه منیر فکر میکرد که سیاه بود، با دو ردیف مژه های بلند. این بار بلند گفت: « ماه منیر»! جوری که ماه منیر بشنود .خودش را روی تخت بالاکشید. صبر کرد تا دردش آرام شود. باز به تاریکی خیره شد. صدای افتادن ماه منیر را از پله ها شنیده بود. شاید صدای شکستن نرده ها بود که همیشه زیر دستش لنگر میخورد. سعی کرد انگشتهای پایش را تکان دهد. دکتر گفته بود: «متاسفانه سکته کار خودش رو کرده.» گفته بود: «حالا زمین گیرم؟» گفته بود: «مرخصتون میکنم. بروید منزل.» خم شده بود وآهسته در گوشش گفته بود: «دختر قشنگی دارید!» ماه منیر دستش را از روی شانه پیر مرد برداشته بود. عرق صورتش را با دستمال پاک کرده بود و گذاشته بودش روی صندلی چرخدار. تمام راه فکر میکرد، اگر ماه منیر ولش کند و برود چه خواهد کرد. نپرسیده بود مرا کجا داری میبری. به خانه که رسیده بودند، خیالش راحت شده بود. همیشه غذایش را میآورد و میگذاشت روبرویش. نگاهش میکرد تا بخورد. بعد از پله ها میرفت پایین. فکر میکرد روزی ماه منیر هم خواهد رفت. هیچ وقت نرفته بود. مانده بود. هربار خواسته بود بگوید: «داری جوانیات را فدای من میکنی» اما نگفته بود. فقط زل زده بود به چشمهای سیاهش. چنگ زد تا شاید بتواند خودش را بکشد پایین. دستش که میرسید به زمین، میتوانست پاهایش را هم بکشد. نور ماه دویده بود روی پرده تور. باد هم میپیچید لای آن. اگر میتوانست خودش را تا دم پله ها روی زمین بکشد، شاید ماه منیر را میدید. دلش میخواست برای یک بار هم که شده سرش را روی شانههایش بگذارد، دست هایش را بگیرد و به چشم هایش سیاهش نگاه کند. زنش که مرد، دخترش که ولش کرد، ماه منیر آمد به پرستاری وشد همه زندگی اش. این را بعدها فهمید. گفته بودند: «سرپیری خجالت دارد.» « عقدش کردی؟» این را دخترش گفته بود. پیرمرد بلند گفته بود: «ولم کن» ماه منیر پله ها را تند بالا آمده بود. گفته بود: «خستهام، بگو برود» لحاف را کشیده بود سرش. دخترش توی راه پله غز زده بود: «خانه دارد روی سرت خراب میشود». نگفته بود خانه را به نام ماه منیر کردهام. داد زده بود: «بگذار خراب شود. دست از سرم بردار». هوا داشت روشن میشد. خودش را جلو کشید. از اتاق ها و دالان گذشت. سردش شد. خودش را کشید تا کنار نرده. لکههای تیره خون تا پایین پله ها ادامه داشت. افتاد. خواست بلند شود. نتوانست. آن جا بود، پایین پله ها. نرده را چسبیده بود. لنگر خورد زیر دستش. غلتید به پهلو. تمام راه تا پایین پله ها، صدای شکسن استخوان های ماه منیر توی گوشش بود. به پیراهن ماه منیر چنگ زد. نور خورشید از پنجره تابیده بود رویشان. میخواست بگوید: «ماه منیر». نگفت. فقط نگاهش کرد.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در یکشنبه 25 بهمن 1388 و ساعت 11:01 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستان کوتاه «جنگ» از لوئیجی پیراندللو | داستان ,
|
|
 او که سعی میکرد دهانش را با دست بپوشاند تا جای دو دندان افتادهاش، درجلو دهان، دیده نشود، دوباره گفت: « چرند میگویید، چرند میگویید. مگر ما برای استفاده خودمان بچه... داستان کوتاه «جنگ» از لوئیجی پیراندللو (نمایشنامه نویس ایتالیایی)
مسافرانی که شبانه با قطار سریع السیر رم را ترک کرده بودند ناگزیر شدند تا سپیده دم روز بعد، در ایستگاه کوچک فابریانو که خط آهن اصلی را به سمولمونا متصل میکرد، به انتظار قطار کوچک و قدیمی محلی بمانند. درسپیده دم زنی تنومند، سراپا سیاه پوش، همچون بسته ای بی شکل از واگن درجه دوم دودزده ودم کرده ای سر درآورد که پنج نفر شب را در آن گذرانده بودند. پشت سر او، شوهرش، مردی ریزاندام، لاغر و تکیده، نفس نفس زنان و نالان باچهره ای رنگ پریده و چشمهای کوچک و گیرا، که شرم و بیقراری درآنها خوانده میشد، پا به قطار گذاشت. مرد که سرانجام جای نشستن پیدا کرده بود، از مسافرانی که به زنش کمک کرده و جا برایش باز کرده بودند مودبانه تشکر کرد، سپس رو به زن کرد، یقه پالتو او را پایین کشید و مودبانه پرسید: « حالت خوب است، عزیزم؟»
زن به جای پاسخ یقه اش را تا روی چشمها بالا کشید و چهرهاش را پنهان کرد. مرد با لبخند زمزمه کرد: «ای دنیای کثیف!» و احساس کرد موظف است برای همسفرانش شرح دهد که زن درمانده اش سزاوار دلسوزی است، چون جنگ پسر یکی یک دانه اش را از کنارش دورکرده، آن هم پسر بیست سالهای که آنها، هردو، زندگیشان را به پایش ریخته اند و حتی خانهشان را درسولمونا به باد دادهاند تا توانستهاند همراهش به رم بروند، اسمش را به عنوان دانشجو بنویسند، سپس اجازه دهند که داوطلبانه در جنگ شرکت کند به این شرط که دست کم تا شش ماه او را به جبهه نفرستند. اما ناگهان تلگرامی به دست شان رسیده که درآن نوشته شده تا سه روز دیگر از رم میرود و از آنها میخواهد که برای بدرقهاش به رم بیایند. زن زیر پالتو پیچ و تاب میخورد و گهگاه مانند حیوانی وحشی خرناس میکشید. دلش گواهی میداد که همه آن حرفها سر سوزنی دلسوزی آن آدمها را، که احتمالا موقعیت ناگوار خود او را داشتند جلب نکرده است. یکی از آنها که سراپا گوش بود گفت: «شما باید شکر خدارا به جا بیاورید که پسرتان تازه به جبهه میرود. پسر مرا از روز اول جنگ به آنجا فرستادند و تا حالا دوبار با تن مجروح آمد و باز به جبهه برگشته» مسافر دیگری گفت :«مرا چه میگویید؟ من دو پسرو سه برادرزاده در جبهه دارم.» شوهر زن بی درنگ گفت: «بله، اما آخر این پسر یکی یکدانه ماست.» «چه فرقی میکند؟ آدم ممکن است پسر یکی یکدانه اش را با توجه بیش از حد لوس بکند، اما او را بیش از وقتی دوست ندارد که چند بچه دیگر هم دورش را گرفته باشند. محبت پدرانه نان نیست که بشود تکه تکه کرد و به طور مساوی میان بچه ها قسمت کرد. هر پدری همه محبتش را، بدون تبعیض، نثار هرکدام از بچه هایش میکند، خواه یک بچه داشته باشد خواه ده بچه و اگر من حالا برای دو پسرم ناراحتم، این ناراحتی برای هریک از آنها نصف نمیشود، بلکه دو برابر میشود........»
شوهر آشفته خاطر آهی کشید و گفت :«درست است....درست است ...اما بگیریم، البته دور از جان شما، پدری دو پسر درجبهه جنگ داشته باشد و یکی از آنها را از دست بدهد، دراین صورت یکی از آنها برایش میماند تا تسلی خاطری پیدا کند....درحالی که ...» دیگری از جا در رفت و گفت :«بله، پسری میماند تا تسلی خاطر پیدا کند، اما درعین حال پسری میماند تا باز نگران جانش باشد، درحالی که پدری که یک فرزند پسر داشته باشد پس از مرگ او میتواند برود خود را سربه نیست کند و به پریشانی خود پایان دهد. کدام یک از این دو موقعیت بدتر است؟ نمیبینید که وضع من چقدر ناگوارتر از شماست؟»
مسافر دیگر، مردی چاق وسرخ چهره، با چشمهای خاکستری کمرنگ و بیرون زده، میان حرفش رفت: «چرند میگویید» نفس نفس میزد، چشمهای بیرون زده اش گویی خشونت درونی نیروی سرکش را بیرون میریخت که تن ناتوان او تاب نگهداری آن را نداشت. او که سعی میکرد دهانش را با دست بپوشاند تا جای دو دندان افتادهاش، درجلو دهان، دیده نشود، دوباره گفت: « چرند میگویید، چرند میگویید. مگر ما برای استفاده خودمان بچه پس میاندازیم؟» مسافران دیگر با پریشانی به او خیره شدند. مسافری که پسرش از روز اول جنگ به جبهه رفته بود، آهی کشید و گفت: «حق با شماست، بچه های ما مال ما نیستند، مال میهن اند..»
مسافر چاق با حاضر جوابی گفت: «باها! پس بفرمایید ما با یاد میهن بچه پس میاندازیم. پسرهای ما به دنیا میآیند....خوب دیگر، چون باید به دنیا بیایند و وقتی به دنیا آمدند جان ما نثارشان میشود. واقعیت مساله همین است که میگویم. ما مال آنها هستیم، آنها مال ما نیستند و وقتی به سن بیست سالگی میرسند درست حال بیست سالگی ما را پیدا میکنند. ما هم پدر ومادر داشتیم، اما چیزهای دیگری هم توی این دنیا بود. زن، سیگار، رویاهای دور و دراز، پیوندهای تازه....... و البته میهن هم جای خود را داشت، یعنی وقتی بیست ساله میشدیم به ندای آن پاسخ میدادیم، حتی اگر پدر و مادر جلو ما را میگرفتند. البته حالا در سن و سال ما عشق به میهن هنوز هم همان قدر و منزلت را دارد اما علاقه ما به بچه هایمان بیش از میهن است. میخواهم ببینم، میان ما کسی پیدا میشود که اگر بنیهاش را داشته باشد نخواهد جای پسرش را، از ته دل، درجبهه بگیرد؟»
صدا از کسی درنیامد، همه سرخود را، به نشان تصدیق تکان دادند. مرد چاق دنبال حرفهایش را گرفت: «پس ما چرا به احساسات بچه هایمان، وقتی به بیست سالگی میرسند، نباید اعتنا کنیم؟ طبیعی نیست که وقتی بیست ساله میشوند به عشق میهن توجه کنند (البته منظورم پسرهای سربه راه است) و آن را مهمتر از علاقه به ما بدانند؟ طبیعی نیست که ما را پسرهای پیری بدانند که از کار افتادهایم و باید درخانه ماندگار شویم؟ و اگر میهن مثل نانی که تک تک ما باید بخوریم تا از گرسنگی نمیریم، وجودش ضروری است، پس کسانی باید بروند و از آن دفاع کنند و پسرهای ما، پسرهای بیست ساله میشوند، این کار را میکنند و به اشکهای ما نیاز ندارند. چون اگر بمیرند هیجان زده وشادمان میمیرند (البته منظورم پسرهای سر به راه است) حالا اگر کسی جوان و شادمان بمیرد با جنبههای زشت زندگی، با حقارتها، بیهودگیها و سرخوردگیها رو به رو نشود......چه بهتر از این؟ در مرگش کسی نباید اشک بریزد، همه باید بخندند، همین طورکه من میخندم، .....یا دست کم شکر خدا را به جا آورند، همین طور که من بجا میآورم، چون پسر من، پیش از مرگ، برایم پیغام فرستاد که پایان زندگیاش همان طور بوده که همیشه آرزو داشت. برای همین است که، چنان که میبینید سیاه هم نپوشیدهام....»
کت پوست گوزن خود را، که رنگ روشن داشت، تکان داد تا حرفش را ثابت کند، لب کبود او که جای دو دندان افتاده اش را میپوشاند، لرزید. در چشمهای بیحرکتش اشک حلقه زده بود و چیزی نگذشت که حرفهایش را با خنده ای جیغ مانند که به هق هق میماند، پایان داد. دیگران تصدیق کردند: « کاملا همین طور است...........کاملا همین طور است.»
زنی که زیر پالتو، دریک گوشه، مثل بسته ای به نظر میرسید و نشسته بود و گوش داده بود، سه ماه میشد که سعی کرده بود در گفته های شوهر و دوستانش چیزی پیدا کند که از اندوه عمیقش بکاهد و تسلی خاطری پید اکند، چیزی که به مادر آن قوت قلب را بدهد که پسرش را نه تنها به سوی زندگی خطرناک بلکه به سوی مرگ روانه کند. اما درمیان همه حرفها حتی یک کلمه تسلی بخش نیافته بود... و اندوهش از آنجا بیشتر شده بود که دیده بود هیچ کس- آن طور که اندیشیده بود -نمیتواند احساساتش را درک کند.
اما حالا گفته های مسافر او را گیج و کمابیش شگفت زده کرد. ناگهان دریافت که این دیگران نیستند که در اشتباهند ون میتوانند او را درک کنند بلکه خود اوست که نمیتواند به پای مادران و پدرانی برسد، که بدون اشک ریختن پسران خود را، هنگام جدایی، بدرقه و حتی تالب گور تشییع میکند. سرش را بلند کرد و از همان گوشهای که نشسته بود جلو آورد و سعی کرد با همه وجود به جزییاتی گوش دهد که مرد چاق برای همسفرانش تعریف میکرد و شرح میداد که چگونه پسرش مثل قهرمان، شاد و بدون تاسف، خود را برای شاه و میهن به کشتن داده است. به نظرش رسید که به جهانی کشانده شده که هرگز درخواب هم نمیتوانست ببیند، جهانی که برایش بسیار ناشناخته بود و از اینکه میدید همه به پدر شجاعی تبریک میگویند که چنین صبورانه از مرگ پسرش حرف میزند بی اندازه خوشحال شد.
سپس ناگهان، مثل آنکه چیزی از آنهمه حرف نشنیده و کمابیش مثل آنکه از خواب بیدار شده باشد رو به پیر مرد کرد و پرسید: « پس .......راستی راستی پسرتان مرده؟» همه به او خیره شدند. پیرمرد نیز روبرگرداند تا به او نگاه کند. با چشمهای درشت، بیرون زده، به اشک نشسته و خاکستری روشن خود به چهره او خیره شد. مدتی کوتاه سعی کرد پاسخ زن را بدهد، اما چیزی به نظرش نرسید. همچنان خیره شده بود، گویی تنها درآن لحظه- پس از آن پرسش ابلهانه و بی جا- بود که ناگاه سرانجام دریافت که پسرش به راستی مرده است، برای همیشه مرده است، برای همیشه. چهرهاش درهم رفت، به شکلی ترسناک از شکل افتاد، سپس عجولانه دستمالی از جیب بیرون کشید و در میان شگفتی همه، بی اختیار، هق هقی جگر سوز و تاثرآور سرداد.
بیوگرافی لوئیجی پیراندللو لوئیجی پیراندللو در1867 در سیسیل ایتالیا چشم به جهان گشود. او در دانشگاه ایتالیا و سپس دانشگاه بن به تحصیل پرداخت و پایان نامه درجه دکترای خود را در رشته لهجه زادگاه خود نوشت. پیراندللو کار ادبی را با شعر آغاز کرد اما لوئیجی کاپوئانا، رمان نویس نام آور سیسیلی، او را به نوشتن داستان تشویق کرد و پیراندللو نخستین مجموعه داستان خود را در1 893 انتشار داد. سال بعد رانده شده را نوشت. درونمایه های نخستین داستانهای او تقابل ظاهر و واقعیت است. او در این داستان ها به جنبه های غم انگیز جامعه ای میپردازد که تنها به ظاهر وانجام تشریفات ارج مینهد.
پیراندللو نخستین نمایشنامه خود شرارت را در 1908 نوشت. درسال 1916 درمدت یک سال نه نمایشنامه نوشت که از میان آنها اگر یان طور می اندیشید حق با شماست برای او شهرت کسب کرد. پیراندللو با نمایشنامههای خود انقلابی در شگردهای تئاتر جدید پدید آورد. نمایشنامه هانری چهارم (1922) که نخستین نمایشنامه تئاتر پوچی به شمار می آید، بیش از دیگر نمایشنامههای او به اجرا درآمده است.
پیراندللو همراه با برتلد برشت، جان میلینگتن سینگ و یوجین اونیل چهار تن نمایشنامه نویس بزرگ قرن بیستم هستند.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در شنبه 24 بهمن 1388 و ساعت 11:00 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
«قلب افشاگر» داستان کوتاهی از ادگار آلنپو | داستان ,
|
|
 ممکن نیست بتوان گفت نخستین بار چگونه آن فکر به ذهنم رسید؛ اما همین که نطفهش بسته شد دیگر شب و روز دست از سرم بر نمیداشت. نه غرضی در کار بود و نه غیظی... بله درست است بسیار، بسیار و شدیدا، عصبی بودم و هستم؛ اما چرا فکر میکنید من دیوانهام؟ آن بیماری حواس مرا نه ضایع و نه کند، بلکه تیزتر کرده بود. از همه بیشتر حس شنواییام را. همهی صداهای زمینی و آسمانی را میشنیدم. صدای بسیار از دوزخ میشنیدم. پس چگونه ممکن است من دیوانه باشم؟ گوش دهید! و خود ببینید که با چه صحت و آرامشی میتوانم داستان را برایتان بازگویم.
ممکن نیست بتوان گفت نخستین بار چگونه آن فکر به ذهنم رسید؛ اما همین که نطفهش بسته شد دیگر شب و روز دست از سرم بر نمیداشت. نه غرضی در کار بود و نه غیظی. من پیرمرد را دوست داشتم. او هرگز به من بدی نکرده بود. گمان میکنم به سبب چشمش، آری، همین بود. چشمی داشت مانند چشم کرکس: آبی کمرنگ با پردهٔ نازکی روی آن. هر گاه که نگاه آن چشم به من میافتاد، خون در رگم منجمد میشد؛ این بود که رفته، رفته و بسیار به تدریج، برآن شدم که جان پیرمرد را بستانم، و خود را تا ابد از شر آن چشم برهانم.
نکته همینجاست. شما گمان میکنید من دیوانهام. دیوانگان نادانند. حال باید مرا میدیدید. باید میدیدید که با چه درایت و احتیاط و دوراندیشی و تزویری دست به کار شدم! هفته پیش از کشتن از هر وقت دیگری با پیرمرد مهربانتر بودم. هر شب، حوالی نیمه شب، کلون در اتاقش را برمیداشتم و در را باز میکردم، بسیار آرام! آنگاه، وقتی که در درست به اندازه ای که سرم را به درون ببرم باز میشد، فانوسی چنان استتار شده که کمترین نوری از آن نمیتراوید. سپس سرم را به درون میبردم. قطعا میخندیدید اگر میدیدید که چه مکارانه این کار را میکردم. آهسته سرم را تو میبردم، بسیار آهسته مبادا خواب پیرمرد را برهم بزنم. یك ساعت طول میکشید تا تمام سر خود را از لای درز آنقدر جلو برم که بتوانم او را در آن حال که در بستر خفته بود ببینم.
بفرمایید! آیا دیوانه میتوانست اینقدر عاقل باشد؟ آنگاه، وقتی که تمام سرم داخل اتاق شده بود، پردهی فانوس را با احتیاط پس میزدم. با احتیاط تمام- بسیار با احتیاط، چون پوشش فانوس جیر، جیر میکرد ـ پوشش را همین قدر پس میزدم که فقط باریكه ضعیفی از نور روی چشم کرکس بیافتد. و این کار را هفت شب طولانی تکرار کردم. هر شب حوالی نیمه شب، اما آن چشم را همیشه بسته مییافتم. این بود که امکان نمییافتم کار را تمام کنم؛ زیرا پیرمرد نبود که مرا برمیآشفت، بلكه چشم شیطانیش بود. و هر روز صبح، در سپیده دم، بی پروا به اتاقش میرفتم، بیواهمه با او حرف میزدم، با صدای گرم و دوستانهای به نام صدایش میزدم و از او میپرسیدم که شب را چگونه بهسر آورده است. و بدین ترتیب میبینید که پیرمرد برای آنکه پی برد که هر شب، درست در نیمه شب هنگامیکه او در خواب بود من به او سر میزدم به بصیرتی بس عمیق نیاز داشت.
شب هشتم بیش از شبهای پیش هنگام باز کردن در احتیاط کردم. آن شب دست من از عقربهی دقیقه شمار ساعت کندتر جلو میرفت. پیش از آن شب دامنه قدرت و فراست خود را تا این حد درک نکرده بودم. به زحمت میتوانستم احساس پیروزی خود را مهار کنم. شگفتا که من آنجا باشم، در را اندک، اندک بگشایم و او حتی به خواب هم کردار و پندار نهان مرا نبیند. از این پوزخندی زدم؛ چه بسا صدای مرا شنید، چون ناگهان در بستر جنبید، تو گویی در خواب حیرت کرده است. شاید فکر کنید که من پس رفتم، اما خیر. اتاق پیرمرد از ظلمت ضخیمیمثل قیر سیاه بود، زیرا کرکرهها را از ترس دزد محکم بسته بود، و بدین ترتیب میدانستم که او نمیتواند درز در را ببیند و من در را همچنان به آرامی یواش، یواش میگشودم. سرم داخل اتاق بود و نزدیك بود پرده از روی فانوس کنار زنم که انگشتم روی چفت فلزی فانوس لغزید و پیر مرد از جا پرید و فریاد زد: «کیست» من خاموش ماندم و هیچ نگفتم. یك ساعت تمام کمترین حرکتی نکردم و در طول این مدت صدای پس افتادن او را به روی رختخواب نشنیدم. هنوز نیم خیز در بستر نشسته بود و گوش میداد، همانگونه که من شب از پس شب به اشباحی که درون دیوار ساعت مرگ کسی را انتظار میکشند گوش دادهام.
حال ناله ضعیفی شنیدم و دانستم که آن، نالهی دهشتی مرگزاست. ناله درد و اندوه نبود- خیر، خیر، صوت ضعیف و خفهای بود که از ژرفنای روح آدمیبه هنگام خوفی مهیب برون میآید. من آن صوت را خوب میشناختم. شبهای بسیار درست در نیمه شب، در آن هنگامیکه تمام جهان به خواب رفته است. آن صوت از سینه من بالا آمده و با پژواک ترسناکش به هول و هراس من دامن زده است. آری من آن صوت را خوب میشناختم. میدانستم پیرمرد چه میکشد، و دلم برایش میسوخت، هرچند که در دل پوزخند میزدم. میدانستم که او از همان نخستین لحظه شنیدن آن صدای ضعیف همان وقت که در رختخواب تکان خورده بود، کوشیده است ترس خود را بی مورد بداند اما نتوانسته بود. یکریز در دل تکرار کرده بود: «چیزی نیست جز صدای باد در دودکش – موشی است که در کف اتاق خزیده است» آری کوشیده بود با این تخیلات خود را دلگرم کند. افسوس که به عبث، تماما به عبث؛ زیرا عفریت مرگ با سایه سیاهش از پیش به او نزدیك شده و آن شكار را در برگرفته بود و تاثیر ماتمزای آن سایه ناپیدا سبب شده بود که او، هرچند نه چیزی میدید و نه چیزی میشنید، حضور مرا در اتاق حس کند.
پس از آن که بسیار صبورانه مدتی دراز منتظر ماندم و صدای دراز کشیدن او را به روی تختخواب نشنیدم، بر آن شدم که شكافی کوچک، بسیار کوچک، در پوشش فانوس باز کنم. بدین ترتیب بازش کردم – نمیتوانید تصور کنید که تا چه حد بی سرو صدا و آهسته– تا آنکه سرانجام باریكهی بیرمقی از نور، مانند تک رشتهای از تار عنکبوت از شكاف فانوس شلیك شد و درست به روی چشم کرکسی افتاد. باز بود- باز، تماما باز- و من همچنانکه به آن زل زده بودم سخت برآشفته شدم. با وضوح کامل میدیدمش ـ آبی مات با پردهی بسیار نازک نفرت انگیزی به روی آن که مغز استخوانم را منجمد میکرد اما از چهره یا بدن پیرمرد چیز دیگری نمیدیدم زیرا گویی از روی غریزه خط نور را درست به روی آن نقطهی لعنتی انداخته بودم.
آیا پیشتر به شما نگفته بودم که آنچه شما دیوانگی میپندارید چیزی نیست جز تیز شدن بیش از حد حواس؟ حال میگویم که در آن دم صدای کوتاه و خفتهی سریعی به گوشم رسید، همچون صدای ساعتی که آن را لای پنبه پیچیده باشند. آن صدا را هم خوب میشناختم. صدای ضربان قلب پیرمرد بود. آن صدا بر غیظ من افزود، همانگونه که آوای طبل بر تهور سرباز میافزاید. با این حال خویشتنداری کردم و جم نخوردم. نفسم را در سینه حبس کرده بودم. فانوس را کمترین تکانی نمیدادم. کوشیدم خط نور را روی آن چشم ثابت نگاه دارم. از سوی دیگر صدای گریه آن قلب دما دم شدت میگرفت. لحظه به لحظه تندتر و تندتر و بلندتر و بلندتر میشد. وحشت پیرمرد قطعا از حد بیرون بود. لابد به یاد دارید که پیشتر به شما گفته بودم که من عصبی هستم. به راستی نیز من سخت عصبی هستم.
اکنون در دل شب در سکوت خوفناک آن خانه قدیمی آن صدای غریب، دهشت بیلجامی در من برانگیخته بود. با این حال باز هم چند دقیقه خویشتنداری کردم و از جا نجنبیدم. اما صدای تپش قلب همچنان بلندتر و بلندتر میشد. فکر کردم آن قلب هر آن ممکن است بترکد. و حال، اضطراب دیگری بر من چیره شد: چه بسا همسایهها آن صدا را بشوند.
اجل پیرمرد فرا رسیده بود. با فریادی بلند پرده از روی فانوس برکشیدم و به درون اتاق رفتم. پیرمرد یكبار جیغ کشید، فقط یك بار، در چشم به هم زدنی او را به روی کف اتاق کشاندم و تختخواب سنگین را به روی او غلتاندم. آنگاه از اینکه این قسمت از کار را تمام کرده بودم شادمانه لبخند زدم. اما تا دقایقی بسیار آن قلب همچنان با صدای خفهای میتپید. از این بابت نگران نبودم. این صدا نمیتوانست به آن سوی دیوار نفوذ کند. سرانجام قلب از تپش بازماند. پیرمرد مرده بود. تختخواب را کنار زدم و جسم را وارسی کردم. آری، سنگ شده بود، مثل سنگ مرده بود. دستم را روی قلبش گذاشتم و چندین دقیقه همانجا نگاه داشتم. ضربانی در میان نبود. پیرمرد چون سنگ مرده بود. دیگر چشمش نمیتوانست مرا بیازارد.
اگر هنوز هم میپندارید که من دیوانه هستم، پس از این که برایتان شرح دهم که با چه محکم کاری و احتیاطی جسد را پنهان کردم، دیگر چنین پنداری نخواهید کرد. شب به سرعت میگذشت و من به سرعت اما خاموش دست به کار شدم. ابتدا جسد را قطعه قطعه کردم. سرش را و دستها و پاهایش را بریدم. آنگاه سه تخته از چوپهای کف اتاق را برداشتم و قطعات جسد را زیر تیر و تختهها جا دادم. سپس تخته چوپها را چنان زیرکانه و مکارانه سر جایشان گذاشتم که چشم هیچ آدمی، حتی چشم او، نمیتوانست چیز ناجوری ببیند. چیزی برای شستن در میان نبود، نه لكهای و نه خونی، مطلقا هیچ چیز. احتیاط لازم را به خرج داده بودم. وان حمام ترتیب همه چیز را داده بود – توجه میفرمایید!
کارم را که تمام کردم ساعت چهار صبح بود و هوا هنوز مانند نیمه شب تاریك. در همان دم که زنگ ما ساعت چهار صبح را اعلام کرد، کسی به در ورودی خانه کوفت. سبکبال از پلهها پایین رفتم تا در را باز کنم. دیگر از چه بترسم؟
سه مرد وارد خانه شدند و با ادب تمام گفتند که پلیسند. یكی از همسایهها در دل شب صدای جیغی شنیده بود. اکنون بیم آن میرفت که جنایتی رخ داده باشد. گزارش به کلانتری رسیده بود و آنان، یعنی پلیسها مامور شده بودند که خانه را تفتیش کنند. من لبخند زدم – میبایست از چه بترسم؟ گفتم که آن جیغ را خودم در خواب کشیده بودم. آنگاه به گفتهام افزودم که پیرمرد در سفر به سر میبرد. مفتشها را به همه جای خانه بردم. دست آخر آنها را به اتاق پیرمرد بردم. طلا و جواهرش را نشانشان دادم. از فرط اطمینان صندلی به درون اتاق آوردم و از آنها خواستم که خستگی در کنند و در همان حال خودم از فرط بی پروایی و مستی پیروزی، صندلیام را درست روی همان نقطهای گذاشتم که زیر آن تکه پارههای جسد پیرمرد نهفته بود.
پلیسها ابراز رضایت کردند. رفتار من متقاعدشان ساخته بود. راحت و آسوده بودم. نشستند از امور عادی و روزمره حرف زدند و من با خوشرویی به آنها پاسخ دادم. اما دیری نپایید که حس کردم رنگم پریده است و دلم میخواست آنها هرچه زودتر بروند. سرم درد میکرد و انگار گوشهایم سوت میکشید. اما آنها همچنان نشسته بودند و گپ میزدند. سوت توی گوشهایم را اکنون با وضوح بیشتری میشنیدم. صدا همچنان ادامه یافت و دم به دم واضحتر شد. آزادانه و بیشتر حرف زدم بلکه خود را از شر این احساس برهانم. اما صدا ادامه یافت و مشخصتر شد، عاقبت دریافتم که صدا از درون گوشم نیست.
شك ندارم که در آن دم مثل گچ سفید شده بودم، اما روانتر از پیش و با صدایی بلندتر حرف میزدم. با این حال صدا شدت گرفت. از دستم چه بر میآمد. صدا کوتاه و سریع بود، همچون صدای ساعتی که آن را لای پنبه پیچیده باشند. نفسم بر نمیآمد با این حال پاسبانها آن صدا را نمیشنیدند. تندتر و محکمتر حرف زدم، اما صدا مستمرا افزایش یافت. چرا نمیرفتند؟ با گامهای سنگین روی کف اتاق گام زدم، چنانکه گویی مشاهدات پلیسها بر سر غیظم آورده است. اما صدا مستمرا افزون شد. خداوندا، از دستم چه کار برمیآمد.
دهانم کف کرد. ناسزا گفتم و نعره کشیدم. صندلیام را تکان دادم و بر تخته چوپهای کف اتاق کشیدم، اما آن صدا از همهی صداهای دیگر بلندتر و بلندتر شد، با این همه آن سه مرد لبخند زنان و با خرسندی تمام همچنان گپ میزدند. آیا ممکن بود که آن صدا را نشنوند؟ خیر، خیر حتما میشنیدند، شك کرده بودند، آنها فقط وحشت مرا به باد ریشخند گرفته بودند. اما هرچیز دیگری بهتر از این عذاب میبود. هرچیز دیگری قابل تحملتر از این تمسخر میبود. دیگر آن لبخندهای ریاکارانه را برنمیتافتم. احساس میکردم که یا باید فریاد بکشم و یا بمیرم. و اینک.... فریاد برآوردم، « تزویر بس است، ناکسها، من خود اعتراف میکنم، این تختهها را بشکافید اینجا، اینجا، این تپش قلب نفرتانگیز اوست.»
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در جمعه 23 بهمن 1388 و ساعت 10:59 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
"داش آكل" اثر جاودانه صادق هدایت | داستان ,
|
|
 یك دقیقه نكشید كه در چشمهای یكدیگر نگاه كردند، ولی آن دختر مثل اینكه خجالت كشید، پرده را انداخت و عقب رفت. آیا این دختر خوشگل بود؟ شاید، ولی در هر صورت...
همه اهل شیراز میدانستند كه داش آكل و كاكارستم سایه یكدیگر را با تیر میزدند. یكروز داش آكل روی سكوی قهوه خانه دو میلی چندك زده بود، همانجا كه پاتوق قدیمیش بود. قفس كركی كه رویش شلة سرخ كشیده بود. پهلویش گذاشته بود و با سرانگشتش یخ را دور كاسة آبی میگردانید. ناگاه كاكارستم از در درآمد، نگاه تحقیر آمیزی باو انداخت و همینطور كه دستش بر شالش بود رفت روی سكوی مقابل نشست. بعد رو كرد به شاگرد قهوه چی و گفت: «به به بچه، یه یه چای بیار بینیم.» داش آكل نگاه پرمعنی بشاگرد قهوه چی انداخت، بطوریكه او ماستها را كیسه كرد و فرمان كاكا را نشنیده گرفت. استكانها را از جام برنجی در میآورد و در سطل آب فرو میبرد، بعد یكی یكی خیلی آهسته آنها را خشك میكرد. از مالش حوله دور شیشة استكان صدای غژ غژ بلند شد. كاكا رستم از این بی اعتنائی خشمگین شد، دوباره داد زد: «مه مه مگه كری! به به تو هستم؟!» شاگرد قهوه چی با لبخند مردد به داش آكل نگاه كرد و كاكا رستم از ما بین دندانهایش گفت: «ار – وای شك كمشان، آنهائی كه ق ق قپی پا میشند اگ لولوطی هستند ا ا امشب میآیند، و په په پنجه نرم میك كنند!»
داش آكل همینطور كه یخ را دور كاسه میگردانید و زیر چشمی وضعیت را میپائید خنده گستاخی كرد كه یك رج دندانهای سفید محكم از زیر سبیل حنا بسته او برق زد و گفت: «بیغیرتها رجز میخوانند، آنوقت معلوم میشود رستم صولت وافندی پیزی كیست.»
همه زدند خنده، نه اینكه به گرفتن زبان كاكا رستم خندیدند، چون میدانستند كه او زبانش میگیرد، ولی داش آكل در شهر مثل گاو پیشانی سفید سرشناس بود و هیچ لوطی پیدا نمیشد كه ضرب شستش را نچشیده باشد، هر شب وقتیكه توی خانة ملا اسحق یهودی یك بطر عرق دو آتشه را سر میكشید و دم محلة سر دزك میایستاد، كاكا رستم كه سهل بود، اگر جدش هم میآمد لنگ میانداخت. خود كاكا هم میدانست كه مرد میدان و حریف دانش آكل نیست، چون دوباره از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روی سینه اش نشسته بود. بخت برگشته چند شب پیش كاكا رستم میدان را خالی دیده بود و گرد و خاك میكرد. داش آكل مثل اجل معلق سر رسید و یك مشت مثل بارش كرده، باو گفته بود: «كاكا، مردت خانه نیست. معلوم میشه كه یك بست وافور بیشتر كشیدی، خوب شنگلت كرده. میدانی چیه، این بی غیرت بازیها، این دون بازیها را كنار بگذار، خودت را زده ای به لاتی، حجالت هم نمیكشی؟ اینهم یكجور گدائی است كه پیشة خودت كرده ای، هر شبة خدا جلو را مردم را میگیری؟ به پوریای ولی قسم اگر دو مرتبه بد مستی كردی سبیلت را دود میدهم، با بركة همین قمه دو نیمت میكنم.»
آنوقت كاكا رستم دمش را گذاشت روی كولش و رفت، اما كینه داش آكل را بدلش گرفته بود و پی بهانه میگشت تا تلافی بكند.از طرف دیگر داش آكل را همة اهل شیراز دوست داشتند. چه او در همان حال كه محلة سردزك را قرق میكرد، كاری به كار زنها و بچهها نداشت، بلكه بر عكس با مردم به مهربانی رفتار میكرد و اگر اجل برگشته ای با زنی شوخی میكرد یا به كسی زور میگفت، دیگر جان سلامت از دست داش آكل بدر نمیبرد. اغلب دیده میشد كه داش آكل از مردم دستگیری میكرد، بخشش مینمود و اگر دنگش میگرفت بار مردم را بخانه شان میرسانید. ولی بالای دست خودش چشم نداشت كس دیگر را ببیند، آن هم كاكا رستم كه روزی سه مثقال تریاك میكشید و هزار جور بامبول میزد. كاكا رستم از این تحقیری كه در قهوه خانه نسبت باو شد مثل برج زهر مار نشسته بود، سبیلش را میجوید و اگر كاردش میزدند خونش در نمیآمد. بعد از چند دقیقه كه شلیك خنده فروكش كرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چی كه با رنگ تاسیده پیرهن یخه حسنی، شبكلاه و شلوار دبیت دستش را روی دلش گذاشته بود و از زور خنده پیچ و تاب میخورد و بیشتر سایرین به خندة او میخندیدند. كاكا رستم از جا در رفت، دست كرد قندان بلور تراش را برداشت برای سر شاگرد قهوه چی پرت كرد. ولی قندان به سمار خورد و سماور از بالای سكو به با قوری بزمین غلطید و چندین فنجان را شكست. بعد كاكا رستم بلند شد با چهرة برافروخته از قهوه خانه بیرون رفت. قهوه چی با حال پریشان سمار را وارسی كرد گفت: «رستم بود و یكدست اسلحه، ما بودیم و همین سماور لكنته.»
این جمله را با لحن غم انگیزی ادا كرد، ولی چون در آن كنایه به رستم زده بود، بدتر خنده شدت كرد. قهوه چی از زور پیسی بشاگردش حمله كرد، ولی داش آكل با لبخند دست كرد، یك كیسه پول از جیبش در آورد، آن میان انداخت. قهوه چی كیسه را برداشت، وزن كرد و لبخند زد. درین بین مردی با پستك مخمل، شلوار گشاد، كلاه نمدی كوتاه سراسیمه وارد قهوه خان شد، نگاهی به اطراف انداخت، رفت جلو داش آكل سلام كرد و گفت: «حاجی صمد مرحوم شد.» داش آكل سرش را بلند كرد و گفت: «خدا بیامرزدش!» «مگر شما نمیدانید وصیت كرده.» «منكه مرده خور نیستم برو مرده خورها را خبر كن.» «آخر شما را وكیل و وصی خودش كرده…»
مثل اینكه ازین حرف چرت داش آكل پاره شد، دوباره نگاهی بسر تا پای او كرد، دست كشید روی پیشانیش، كلاه تخم مرغی او پس رفت و پیشانی دورنگه او بیرون آمد كه نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه ای رنگ شده بود و نصف دیگرش كه زیر كلا بود سفید مانده بود. بعد سرش را تكان داد، چپق دسته خانم خودش را در آورد، بآهستگی سر آنرا توتون ریخت و با شستش دور آنرا جمع كرد. آتش زد و گفت: «خدا حاجی را بیامرزد، حالا كه گذشت، ولی خوب كاری نكرد، ما را توی دغمسه انداخت. خوب، تو برو، من از عقب میآیم.» كسیكه وارد شده بود پیشكار حاجی صمد بود و با گامهای بلند از در بیرون رفت. داش آكل سه گرهاش را در هم كشید، با تفنن بچپقش یك میزد و مثل این بود كه ناگهان روی هوای خنده و شادی قهوه خانه از ابرهای تاریك پوشیده شد. بعد از آنكه داش آكل خاكستر چپقش را خالی كرد، بلند شد قفس كرك را بدست شاگرد قهوه چی سپرد و از قهوه خانه بیرون رفت. هنگامیكه داش آكل وارد بیرونی حاجی صمد شد، ختم را ورچیده بودند، فقط چند نفر قاری و جزوه كش سرپول كشمكش داشتند. بعد از اینكه چند دقیقه دم حوض معطل شد، او را وارد اطاق بزرگی كردند كه ارسیهای آن رو به بیرونی باز بود. خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولی داش آكل روی تشك نشست و گفت: «خانم سر شما سلامت باشد، خدا بچههایتان را به شما ببخشد.» خانم با صدای گرفته گفت: «همان شبی كه حال حاجی بهم خورد، رفتند امام جمعه را سر بالینش آوردند و حاجی در حضور همة آقایان شما را وكیل و وصی خودش معرفی كرد، لابد شماحاجی را از پیش میشناختید؟» «ما پنج سالی پیش در سفر كازرون باهم آشنا شدیم.» «حاجی خدا بیامرز همیشه میگفت اگر یكنفر مرد هست فلانی است.» «خانم، من آزادی خودم را از همه چیز بیشتر دوست دارم، اما حالا كه زیر دین مرده رفته ام، بهمین تیغه آفتاب قسم اگر نمردم بهمة این كلم بسرها نشان میدهم.»
بعد همینطور كه سرش را بر گردانید، از لای پرده دیگر دختری را با چهره برافروخته و چشمهای گیرنده سیاه دید. یك دقیقه نكشید كه در چشمهای یكدیگر نگاه كردند، ولی آن دختر مثل اینكه خجالت كشید، پرده را انداخت و عقب رفت. آیا این دختر خوشگل بود؟ شاید، ولی در هر صورت چشمهای گیرنده او كار خودش را كرد و حال داش آكل را دگرگون نمود، او سر را پائین انداخت و سرخ شد. این دختر مرجان، دختر حاجی صمد بود كه از كنجكاوی آمده بود داش سرشناش شهر و قیم خودشان را ببیند. داش آكل از روز بعد مشغول رسیدگی به كارهای حاجی شد، با یكنفر سمسار خبره، دو نفر داش محل و یكنفر منشی همه چیزها را با دقت ثبت و سیاهه بر داشت. آنچه زیادی بود در انباری گذاشت. در آنرا مهر و موم كرد، آنچه فروختنی بود فروخت، قبالههای املاك را داد برایش خواندند، طلبهایش را وصول كرد و بدهكاریهایش را پرداخت. همه اینكارها را دو روز و دو شب رو براه شد. شب سوم داش آكل خسته و كوفته از نزدیك چهار سوی سید حاج غریب بطرف خانه اش میرفت. در راه امام قلی چلنگر باو برخورد و گفت: «تا حالا دو شب است كه كاكا رستم براه شما بود. دیشب میگفت یارو خوب ما را غال گذاشت و شیخی را دید، بنظرم قولش از یادش رفته!» داش آكل دست كشید به سبیلش و گفت: «بی خیالش باش!»
داش آكل خوب یادش بود كه سه روز پیش در قهوه خانه دو میل كاكا رستم برایش خط و نشان كشید، ولی از آنجائیكه حریفش را میشناخت و میدانست كه كاكا رستم با امامقلی ساخته تا او را از رو ببرند، اهمیتی بحرف او نداد، راه خودش را پیش گرفت و رفت. در میان راه همة هوش و حواسش متوجه مرجان بود، هر چه میخواست صورت او را از جلو چشمش دور بكند بیشتر و سخت تر در نظرش مجسم میشد. داش آكل مردی سی و پنجساله، تنومند ولی بد سیما بود. هر كس دفعه اول او را میدید قیافه اش توی ذوق میزد، اما اگر یك مجلس پای صحبت او مینشستند یا حكایتهائی كه از دورة زندگی او ورد زبانها بود میشنیدند، آدم را شیفتة او میكرد، هرگاه زخمهای چپ اندر راست قمه كه به صورت او خورده بود ندیده میگرفتند، داش آكل قیافه نجیب و گیرنده ای داشت: چشمهای میشی، ابروهای سیاه پرپشت، گونههای فراخ، بینی باریك با ریش و سبیل سیاه. ولی زخمها كار او را خراب كرده بود، روی گونهها و پیشانی او جای زخم قداره بود كه بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لای شیارهای صورتش برق میزد و از همه بدتر یكی از آنها كنار چشم چپش را پائین كشیده بود. پدر او یكی از ملاكین بزرگ فارس بود زمانیكه مرد همة دارائی او به پسر یكی یكدانه اش رسید. ولی داش آكل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود، به پول و مال دنیا ارزشی نمیگذاشت، زندگیش را بمردانگی و ازادی و بخشش و بزرگ منشی میگذرانید. هیچ دلبستگی دیگری در زندگیش نداشت و همة دارائی خودش را به مردم ندار و تنگدست بذل و بخشش میكرد، یا عرق دو آتشه مینوشید و سر چهار راهها نعره میكشید و یا در مجالس بزم با یكدسته از دوستان كه انگل او شده بودند صرف میكرد.همة معایب و محاسن او تا همین اندازه محدود میشد، ولی چیزیكه شگفت آور بنظر میآمد اینكه تاكنون موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نكرده بود، چند بار هم كه رفقا زیر پایش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند او همیشه كناره گرفته بود. اما از روزیكه وكیل و وصی حاجی صمد شد و مرجان را دید، در زندگیش تغییر كلی رخ داد، از یكطرف خودش را زیر دین مرده میدانست و زیر بار مسئولیت رفته بود، از طرف دیگر دلباختة مرجان شده بود. ولی این مسئولیت بیش از هر چیز او را در فشار گذاشته بود – كسی كه توی مال خودش توپ بسته بود و از لاابالی گری مقداری از دارائی خودش را آتش زده بود، هر روز از صبح زود كه بلند میشد بفكر این بود كه درآمد املاك حاجی را زیادتر بكند. زن و بچههای او را در خانة كوچكتر برد، خانه شخصی آنها را كرایه داد، برای بچههایش معلم سرخانه آورد، دارائی او را بجریان انداخت و از صبح تا شام مشغول دوندگی و سركشی بعلاقه و املاك حاجی بود. ازین به بعد داش آكل شبگردی و قرق كردن چهار سو كناره گرفت. دیگر با دوستانش جوششی نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد. ولی همة داشها و لاتها كه با او همچشمیداشتند به تحریك آخوندها كه دستشان از مال حاجی كوتاه شده بود، دو به دستشان افتاده برای داش آكل لغز میخواندند و حرف او نقل مجالس و قهوه خانهها شده بود. در قهوه خانه پاچنار اغلب توی كوك داش آكل میرفتند و گفته میشد: «داش آكل را میگوئی؟ دهنش میچاد، سگ كی باشد؟ یارو خوب دك شد، در خانه حاجی موس موس میكند، گویا چیزی میماسد، دیگر دم محله سر دزك كه میرسد دمش را تو پاش میگیرد و رد میشود. كاكا رستم به عقده ای كه در دل داشت با لكنت زبانش میگفت: «سر پیری معركه گیری! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده! گزلیكش را غلا كرد! خاك تو چشم مردم پاشید. كترهای چو انداخت تا وكیل حاجی شد و همة املاكش را بالا كشید. خدا بخت بدهد.»دیگر حنای داش آكل پیش كسی رنگ نداشت و برایش تره هم خورد نمیكردند. هر جا كه وارد میشد در گوشی با هم پچ و پچ میكردند و او را دست میانداختند. داش آكل از گوشه و كنار این حرفها را میشنید ولی بروی خودش نمیآورد و اهمیتی هم نمیداد، چون عشق مرجان بطوری در رگ و پی او ریشه دوانیده بود كه فكر و ذكری جز او نداشت. شبها از زور پریشانی عرق مینوشید و برای سرگرمی خودش یك طوطی خریده بود. جلو قفس مینشست و با طوطی درد دل میكرد. اگر داش آكل خواستگاری مرجان را میكرد البته مادرش مرجان را بروی دست باو میداد. ولی از طرف دیگر او نمیخواست كه پای بند زن و بچه بشود، میخواست آزاد باشد، همان طوریكه بار آمده بود. بعلاوه پیش خودش گمان میكرد هرگاه دختری كه باو سپرده شده بزنی بگیرد. نمك بحرامی خواهد بود،. از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آینه نگاه میكرد، جای جوش خورده زخمهای قمه، گوشه چشم پائین كشیده خودشرا برانداز میكرد، و با آهنگ خراشیده ای بلند بلند میگفت: «شاید مرا دوست نداشته باشد! بلكه شوهر خوشگل و جوان پیدا بكند… نه، از مردانگی دور است… او چهارده سال دارد و من چهل سالم است… اما چه بكنم؟ این عشق مرا میكشد… مرجان…. تو مرا كشتی…. به كه بگویم؟ مرجان…. عشق تو مرا كشت…! اشك در چشمهایش جمع و گیلاس روی گیلاس عرق مینوشید. آنوقت با سر درد همینطور كه نشسته بود خوابش میبرد. ولی نصب شب، آنوقتی كه شهر شیراز با كوچههای پر پیچ و خم، باغهای دلگشا و شرابهای ارغوانیش بخواب میرفت، آن وقتیكه ستارهها آرام و مرموز بالای آسمان قیرگون به هم چشمك میزدند. آن وقتیكه مرجان با گونههای گلگونش در رختخواب آهسته نفس میكشید و گذارش روزانه از جلوی چشمش میگذشت، همانوقت بود كه داش آكل حقیقی، داش آكل طبیعی با تمام احساسات و هوا و هوس، بدون رودر بایستی از تو قشری كه آداب و رسوم جامعه بدور او بسته بود، از توی افكاری كه از بچگی باو تلقین شده بود، بیرون میآمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش میكشید، تپش آهسته قلب، لبهای آتشی و تن نرمش را حس میكرد و از روی گونههایش بوسه میزد. ولی هنگامیكه از خواب میپرید، بخودش دشنام میداد، به زندگی نفرین می فرستاد و مانند دیوانهها در اطاق بدور خودش میگشت، زیر لب با خودش حرف میزد و باقی روز را هم برای این كه فكر عشق را در خودش بكشد به دوندگی و رسیدگی بكاراهی حاجی میگذرانید. هفت سال بهمین منوال گذشت، داش آكل از پرستاری و جانفشانی درباره زن و بچه حاجی ذره ای فرو گذار نكرد. اگر یكی از بچههای حاجی ناخوش میشد شب و روز مانند یك مادر دلسوز بپای او شب زنده داری میكرد، و به آنها دلبستگی پیدا كرده بود، ولی علاقه او به مرجان چیز دیگری بود و شاید هماه عشق مرجان بود كه او را تا این اندازه آرام و دست آموز كرده بود. درین مدت همه بچههای حاجی صمد از آب و گل در آمده بودند. ولی، آنچه كه نباید بشود شد و پیش آمد مهم روی داد: برای مرجان شوهر پیدا شد، آنهم شوهری كه هم پیرتر و هم بدگل تر از داش آكل بود. ازین واقعه خم بابروی داش آكل نیامد، بلكه برعكس با نهایت خونسردی مشغول تهیه جهاز شد و برای شب عقدكنان جشن شایانی آماده كرد. زن و بچة حاجی را دوباره بخانه شخصی خودشان برد و اطاق بزرگ ارسی دار را برای پذیرائی مهمانهای مردانه معین كرد، همه كله گندهها، تاجرها و بزرگان شهر شیراز درین جشن دعوت داشتند. ساعت پنج بعد از ظهر آنروز، وقتی كه مهمانها گوش تا گوش دور اطاق روی قالیها و قالیچههای گرانبها نشسته بودند و خوانچههای شیرینی و میوه جلو آنها چیده شده بود، داش آكل با همان سر و وضع داشی قدیمش، با موهای پاشنه نخواب شانه كرده، ار خلق راه راه، شب بند قداره، شال جوزه گره، شلوار دبیت مشكی، ملكی كار آباده و كلاه طاسولة نو نوار وارد شد. سه نفر هم با دفتر و دستك دنبال او وارد شدند. همه مهمانها بسر تا پای او خیره شدند. داش آكل با قدمهای بلند جلو امام جمعه رفت، ایستاد و گفت: «آقای امام، حاجی خدا بیامرز وصیت كرد و هفت سال آزگار ما را توی هچل انداخت. پسر از همه كوچكترش كه پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد. اینهم حساب و كتاب دارائی حاجی است. (اشاره كرد به سه نفری كه دنبال او بودند.) تا بامروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جیب خود داده ام. حالا دیگر ما به سی خودمان آنها هم به سی خودشان!» تا اینجا كه رسید بغض گلویش را گرفت، سپس بدون اینكه چیزی بیفزاید یا منتظر جواب بشود، سرش را زیر انداخت و با چشمهای اشك آلود از در بیرون رفت. در كوچه نفس راحتی كشید، حس كرد كه آزاد شده و بار مسئولیت از روی دوشش برداشته شده، ولی دل او شكسته و مجروح بود. گامهای بلند و لاابالی بر میداشت، همینطور كه میگذشت خانة ملا اسحق عرق كش جهود را شناخت، بی درنگ از پلههای نم كشیده آجری آن داخل حیاط كهنه و دود زده ای شد كه دور تا دورش اطاقهای كوچك كثیف با پنجرةهای سوراخ سوراخ مثل لانه زنبور داشت و روی آن حوض خزه سبز بسته بود. بوی ترشیده، بوی پرك و سردابههای كهنه در هوا پراكنده بود. ملا اسحق لاغر با شبكلاه چرك و ریش بزی و چشمهای طماع جلو آمد، خندة ساختگی كرد. داش آكل بحالت پكر گفت: «جون جفت سبیلهایت یك بتر خوبش را بده گلویمان را تازه بكنیم.» ملا اسحق سرش را تكان داد، از پلكان زیر زمین پائین رفت و پس از چند دقیقه با یك بتری بالا آمد. داش آكل بتری را از دست او گرفت، گردن آنرا بجرز دیوار زد سرش پرید، آنوقت تا نصف آن را سر كشید، اشك در چشمهایش جمع شد، جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خود را پاك كرد پسر ملا اسحق كه بچة زردنبوی كثیفی بود، با شكم بالا آمده و دهان باز و مفی كه روی لبش آویزان بود، بداش آكل نگاه میكرد، داش آكل انگشتش را زد زیر در نمكدانی كه در طاقچه حیاط بود و در دهنش گذاشت. ملا اسحق جلو آمد، دوش داش آكل زد و سر زبانی گفت: «مزة لوطی خاك است!» بعد دست كرد زیر پارچة لباس او و گفت: «این چیه كه پوشیدی؟ این ارخلق حالا دور افتاده. هر وقت نخواستی من خوب میخرم.» داش آكل لبخند افسرده ای زد، از جیبش پولی در آورد، كف دست او گذاشت و از خانه بیرون آمد. تنگ غروب بود. تنش گرم و فكرش پریشان بود و سرش درد میكرد. كوچهها هنوز در اثر باران بعد از ظهر نمناك و بوی كاه گل و بهار نارنج در هوا پیچیده بود، صورت مرجان، گونههای سرخ، چشمهای سیاه و مژههای بلند با چتر زلف كه روی پیشانی او ریخته بود محو و مرموز جلو چشم داش آكل مجسم شده بود. زندگی گذشتة خود را بیاد آورد، یاد گارهای پیشین از جلو او یك بیك رد میشدند. گردشهائی كه با دوستانش سر قبر سعدی و بابا كوهی كرده بود بیاد آورد، گاهی لبخند میزد، زمانی اخم میكرد، ولی چیزیكه برایش مسلم بود اینكه از خانة خودش میترسید، آن وضعیت برایش تحمل ناپذیر بود، مثل این بود كه دلش كنده شده بود، میخواست برود دور بشود. فكر كرد بازهم امشب عرق بخورد و با طوطی درد دل بكند! سر تا سر زندگی برایش كوچك و پوچ و بی معنی شده بود. درین ضمن شعری بیادش افتاد، از روی بی حوصلگی زمزمه كرد:«به شب نشینی زندانیان برم حسرت،كه نقل مجلسشان دانههای زنجیر است»آهنگ دیگری بیاد آورد، كمیبلندتر خواند:«دلم دیوانه شد، ای عاقلان، آرید زنجیری، كه نبود چارة دیوانه جز زنجیر تدبیری!» این شعر را با لحن نا امیدی و غم و غصه خواند، اما مثل اینكه حوصله اش سر رفت، یا فكرش جای دیگر بود خاموش شد.
هوا تاریك شده بود كه داش آكل دم محله سردزك رسید. اینجا همان میدانگاهی بود كه پیشتر وقتی دل ودماغ داشت آنجا را قرق میكرد و هیچكس جرأت نمیكرد جلو بیاید. بدون اراده رفت روی سكوی سنگی جلو در خانه ای نشست، چپقش را در آورد چاق كرد، آهسته میكشید، بنظرش آمد كه اینجا نسبت به پیش خراب تر شده، مردم به چشم او عوض شده بودند، همانطوریكه خود او شكسته و عوض شده بود چشمش سیاهی میرفت، سرش درد میكرد، ناگهان سایة تاریكی نمایان شد كه از دور بسوی او میآمد و همینكه نزدیك شد گفت: «لو لو لوطی را شه شب تار می شناسه.» داش آكل كاكا رستم را شناخت، بلند شد، دستش را به كمرش زد، تف بر زمین انداخت و گفت: «اروای بابای بیغیرتت، تو گمان كردی خیلی لوطی هستی، اما تو بمیری روی زمین سفت نشاشیدی!» كاكا رستم خندة تمسخر آمیزی كرد، جلو آمد و گفت: «خ خ خیلی وقته دیگ دیگه ای این طرفها په په پیدات نیست!… اام شب خاخاخانة حاجی عع عقد كنان است، مك تو تو را راه نه نه…» داش آكل حرفش را برید: «خدا ترا شناخت كه نصف زبانت داد، آن نصف دیگرش را هم من امشب میگیرم.» دست برد قمه خود را بیرون كشید. كاكا رستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را بدست گرفت. داش آكل سر قمهاش را بزمین كوبید، دست بسینه ایستاد و گفت: «حالا یك لوطی میخواهم كه این قمه را از زمین بیرون بیاورد!» كاكا رستم ناگهان باو حمله كرد، ولی داش آكل چنان به مچ دست او زد كه قمه از دستش پرید. از صدای آنها دسته ای گذرنده به تماشا ایستادند، ولی كسی جرأت پیش آمدن یا میانجیگری را نداشت.
داش آكل با لبخند گفت: «برو، برو بردار، اما بشرط اینكه این دفعه غرس تر نگهداری، چون امشب میخواهم خرده حسابهایمانرا پاك بكنم!» كاكا رستم با مشتهای گره كرده جلو آمد، و هر دو بهم گلاویز شدند. تا نیمساعت روی زمین میغلطیدند، عرق از سرو رویشان میریخت، ولی پیروزی نصیب هیچكدام نمیشد. در میان كشمكش سرداش آكل بسختی روی سنگفرش خورد، نزدیك بود كه از حال برود. كاكا رستم هم اگر چه بقصد جان میزد ولی تاب مقاومتش تمام شده بود. اما در همین وفت چشمش به قمه داش آكل افتاد كه در دسترس او واقع شده بود، با همه زور و توانائی خودش آنرا از زمین بیرون كشید و به پهلوی داش آكل فرو برد. چنان فرو كه دستهای هر دوشان از كار افتاد.تماشاچیان جلو دویدند و داش آكل را به دشواری از زمین بلند كردند، چكههای خون از پهلویش بزمین میریخت. دستش را روی زخم گذاشت، چند قدم خودش را كنار دیوار كشانید، دوباره به زمین خورد بعد او را برداشته روی دست بخانه اش بردند.فردا صبح همینكه خبر زخم خوردن داش آكل بخانة حاجی صمد رسید، ولی خان پسر بزرگش به احوالپرسی او رفت. سربالین داش آكل كه رسید دید او با رنگ پریده در رختخواب افتاده، كف خونین از دهنش بیرون آمده و چشمانش تار شده، به دشواری نفس میكشید. داش آكل مثل اینكه در حال اغما او را شناخت، با صدای نیم گرفته لرزان گفت: «در دنیا… همین طوطی…. داشتم… جان شما… جان طوطی… او را بسپرید… به…» دوباره خاموش شد، ولی خان دستمال ابریشمی را در آورد، اشك چشمش را پاك كرد. داش آكل از حال رفت و یكساعت بعد مرد. همة اهل شیراز برایش گریه كردند. ولی خان قفس طوطی را برداشت و به خانه برد.
عصر همان روز بود، مرجان قفس طوسی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آمیزی پروبال، نوك برگشته و چشمهای گرد بی حالت طوطی خیره شده بود. ناگاه طوطی با لحن داشی – با لحن خراشیده ای گفت: «مرجان… مرجان… تو مرا كشتی…. به كه بگویم… مرجان…. عشق تو… مرا كشت.» اشك از چشمهای مرجان سرازیر شد.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در پنجشنبه 22 بهمن 1388 و ساعت 10:58 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
گرما در سال صفر، داستان کوتاهی از برنده جایزه گلشیری | داستان ,
|
|
 بی اعتنا بودم. برای این که از دستش ندهم بی اعتنا بودم و سعی میکردم اظهار نظری نکنم که او را برنجاند و از من... داستانی از شهرنوش پارسی پور برنده جایزه گلشیری سال 1382
تابستانی که شانزده سال داشتم مادر عاقبت خسته شد. از صبحش مشغول بودیم و اثاثیه را جمع وجور میکردیم و نفتالین توی اتاقها میپاشیدیم. مادرم داشت پردههای اتاق پذیرایی را باز میکرد. بعد نشست روی چهار پایه ای که برای باز کردن پردهها زیر پایش گذاشته بود (اصلا نمیریم. حوصله ندارم.) فکر کردم الان است که گریه کند اما در سکوت فقط صدای نفسش را میشنیدم. این بود که نرفتیم و توی گرما ماندیم. بعدش ظهرها جمع میشدیم توی اتاقی که کولر داشت. آن وقت من سعی میکردم با گرما بسازم و میرفتم توی اتاقم و روی تخت لخت میخوابیدم. از اتاق میهمانخانه بوی نفتالین دم کرده میآمد و من همین طور قطرههای عرق را میشمردم که از لای موهایم روی بالش میریخت و یا از پنجره به گرما نگاه میکردم که روی دیوارها ذوب میشد و به زمین چسبیده بود. مثل یک لش گندیده. غروب که میشد میرفتم روی بام. روی کاه گل مرطوب راه میرفتم و توی دم هوا نفس میکشیدم و همین طوری تک ستارههایی را میشمردم که توی زمینه صاف و باز و غم آلود آسمان چشمک میزدند و آسمان به رنگ لاجورد بود.
شبهای شرجی توی رختخواب که بودم صدای آن زن را که توی کازینوی چند صد متر پایین تر میخواند میشنیدم. شبهای شرجی مثل این است که هوا موج بر میدارد. صداها با زور همه جا شنیده میشوند. این طوری بود و سر میکردیم. مثل مرغ لندوک توی خودم کز کرده بودم. مادرم میگفت: «عینهو جغد شدی. سن تو که بودم روی یک آجر هزار تا چرخ میزدم.» و به سیگارش پک میزد. خودش خسته بود. این را میفهمیدم. آن وقت گاهی میرفت توی اتاق و در را از پشت قفل میکرد و روی تخت چندک میزد. ما میتوانستیم از پنجره ببینیمش. بچهها میرفتند پشت پنجره و حالش را تفسیر میکردند. من میرفتم دم در و مردها را نگاه میکردم که از بارانداز میآمدند و جلوی کنسولگری برای حرف زدن با صالح غرباوی میایستادند. روی پوستشان پولکهای عرق برق میزد و زیر پیرهنهاشان کثیف بود.کثیف کثیف. از نزدیک که رد میشدند بوی نا و آفتاب و کشتی میدادند. من میشمردم: یک ، دو، سه..... هشت و همین طوری تا آخرشب. یا نور ماشینها را میپاییدم ودید میزدم که چند تا رد میشوند. ماشینها کم بودند. مردم هم کم بودند. گرما همه را میتاراند. گاهی عصرها با بچههای میرفتیم کنار رودخانه راه میرفتیم. پاشنههای کفشمان توی آسفالت فرو میرفت و حس میکردم رطوبت قصد دارد پوست و گوشتم را بشکافد و روی استخوانهایم شبنم بنشاند. دوست داشتم کتاب بخوانم و میخواندم. بعد به شمال فکر میکردم و دریا، و فکرم پرک میکشید به طرف کوههای اطراف تهران و کرج و رودخانه ای که سرشار سرش را به سنگها میکوبید. رودخانه این جا که آرام و غلتان میرفت هیچ نوع احساس تند و جوانی را در من بیدار نمیکرد. هرگز هوس نمیکردم توی موج موج آبش شنا کنم. شاید برای این بود که کوسههای لعنتی همه جا کمین کرده بودند.
آخر از همه این روزها وقتی دیگر فکری نبود افتادم توی خط مردها. خسته بودم و به نظرم میآمد که پیر شده ام. حس میکردم دارم تجزیه میشوم. میرفتم جلوی آینه و لخت میشدم. هیکلم را توی آینه نگاه میکردم. غرق عرق بود و به زردی میزد. شبیه جوشهای روی پیشانی ام شده بود. توی نور لامپ دلم برای خودم میسوخت. آن وقت چراغ را خاموش میکردم که فقط گرما باشد نه نور. این بود که میرفتم دم در و به مردهای بندری به همه مردهای دنیا فکر میکردم. مانده بودیم سر یک دوراهی. دوراهی مادرم و گرما. مادرم میگفت: «این طوری بهتر است. آدم سرزندگی خودش نشسته البته گرما هست. ولی خوب زندگیت دور و برته. فرشات اونجان. میز و صندلیت این جا و خونت تو رو احاطه کرده. تازه مگر تا آخر دنیا طول میکشه؟» من میدانستم که تا آخر مهر طول میکشد نه تا آخر دنیا ولی تا آخر مهر سه ماه وقت داشتیم. فال ورق میگرفتم و روی مردهایی که یک دفعه توی زندگیم دیده بودم نیت میکردم.
بعد که برادرم را توی بارانداز گرفتند وضع عوض شد. برده بودنش کلانتری. میگفتند میخواسته از یک دوبه جنس بدزدد. پدر رفت و با روانداختن او را آورد خانه. آن وقت کمربندش را کشید که بزندش. برادرم مثل تیر شهاب در میرفت و روی پشت بام، توی اتاق صندوقخانه و دست آخر رفت توی کوچه و تا نیمههای شب بیرون بود. قال قضیه همین جا کنده شد. آن وقت بعدش ما به هم افتادیم. من و برادرم میرفتیم پشت بام. شرجی بود و توی هوای دم کرده نفس میکشیدیم. از ستارهها حرف میزدیم و توی آبیهای آسمان پی چیزهایی میگشتیم که اصلا وجود نداشتند. قرار میگذاشتیم که دو نفری برویم و توی کشتیها جاشو بشویم. بعد برادرم سرش را با تاسف تکان میداد: «تو که نمیتوانی بیایی؟» من میگفتم:« نه» باز سرش را تکان میداد: «با توخوب میشد کنار آمد»
گاهی میرفتیم توی اسکله جلوی خانه مینشستیم و عربها را تماشا میکردیم که تو نور آتش شامشان را روی دوبهها میپختند و مرغهای سفید روی آب را دید میزدیم وبه بوق کشتیها گوش میدادیم. برادرم از شبهایی تعریف میکرد که میرفت پیش آنها و باهاشان شام میخورده. قسم میخورد که آن شب برای دزدی نرفته بوده، فقط روی کنجکاوی. و من فکر میکردم از گرما و تنهایی. اگر میتوانستم من هم میرفتم. آن وقت مدتی ساکت به جذر آب نگاه میکردیم و بعد که مد میشد ستارهها یکی یکی درمیآمدند و گاهی ماه که رطوبت آن را مثل دمل درخت تبریزی به سقف آسمان چسبانده بود. برادرم میگفت این دوبهها تا هند میروند. میگفت یکی از رفقایش که نه ماه روی آب مانده بوده به بندرعباس که میرسند از کشتی فرار میکند. آن وقت یکی دو روز بعد پشیمان میشود. برادرم با هیجان دستهایش را در هوای مرطوب تکان میداد. « فکرش را بکن از بندرعباس تا این جا یک نفس میدود» « دیگر چرا میدویده؟ خوب میتوانسته یک ماشین کرایه کند» نمیدانم. این را میگفت و با عصبانیت سرش را پایین میانداخت. هوس دریا به سرش بود و بیشتر دلش میخواست باور کند که رفیقش از بندرعباس تا این جا میدویده. من خودم حس میکردم. خیلی چیزها را حس میکردم. اما ساکت گوش میدادم. یک جور همصحبتی بود. توی گرما و توی آن سکوت از دست رفتن شبیه یک فاجعه بود مثل پنجره ای که دور شیشه بکشند. همچی حس میکردم و حسم را پیش خودم نگاه میداشتم که نفهمد. بی اعتنا بودم. برای این که از دستش ندهم بی اعتنا بودم و سعی میکردم اظهار نظری نکنم که او را برنجاند و از من برمد. بعد، کمتر با من میآمد و با رفقایش میرفت.
برای همین من دیگر نمیتوانستم بروم روی اسکله و عربها را تماشا کنم و مرغها و دوبهها را از نزدیک تجربه کنم. فقط کناره دریا میایستادم و کارگران بارانداز را دید میزدم و نور چراغ ماشینها را میشمردم و غروبها میرفتم روی بام و توی هوا نفس میکشیدم و تک ستارهها را میشمردم و شب به صدای آن زن گوش میکردم که توی آن کازینوی پایین میخواند و میخواندم.
تابستان بعد مادرم گفت: «میرویم دیگر خسته شدم» داشت چمدانش را میبست و این را برای اطمینان گفت و نشست روی چمدانش. ما به او نگاه میکردیم و من فکر کردم الان گریه میکند ولی فقط صدای نفسش را میشنیدم. بعد اضافه کرد: «درسته که آدم توی خانه زندگی خودش هست فرشهایش اونجان و اتاقها دورو برشند. اما البته گرما هم هست. میدانید؟» ما این را میدانستیم این بود که رفتیم.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در چهارشنبه 21 بهمن 1388 و ساعت 10:57 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
کرگدنها، اثر به یادماندنی اوژن یونسکو | داستان ,
|
|
 تنم را که بیش از اندازه سفید بود و پاهای پر مویم را تماشا میکردم: ای کاش که آن پوست سفت و آن رنگ یشمی فاخر و آن برهنگی شایسته و بیموی آنها... اوژن یونسکو تولد: 1912 - نمایشنامهنویس و داستاننویس و منتقد در رومانی به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه و دانشگاهی را در همانجا به پایان رساند و در 1938 به فرانسه رفت. اولین نمایشنامهاش آوازهخوان کچل در 1950 او را به شهرت جهانی رساند. مهمترین نمایشنامههای او: درس (1951)، صندلیها (1952)، آمده یا چگونه میتوان از شرش خلاص شد(1954)، مستأجر جدید (1957)، کرگدنها (1960)، شاه میمیرد (1962)، تشنگی و گرسنگی (1966)، مکب ( 1972). یونسکو بعضی از نمایشنامههایش را ابتدا به صورت داستان کوتاه نوشته و بعد به صورت نمایشنامه درآورده است. «کرگدنها» یکی از اینهاست که از مجموعه داستانهای او عکس سرهنگ (1962 ) انتخاب و ترجمه شده است. او در 1969 به عضویت فرهنگستان فرانسه درآمد.
کرگدنها من و دوستم ژان در ایوان کافهای نشسته بودیم و آرام از هر دری سخن میگفتیم که ناگهان در پیادهرو مقابل، عظیم و جسیم و نفسزنان، کرگدنی را دیدیم که کوس بسته بود و میتاخت و تنهاش به بساط فروشندگان میسایید. رهگذران به سرعت خود را از مسیر او کنار میکشیدند تا راه برایش باز کنند. کدبانویی از وحشت نعره کشید و سبد از دستش افتاد و شراب بطری شکستهای روی سنگفرش پخش شد. چند تن از رهگذران، از جمله پیرمردی، خود را به داخل دکانها پرت کردند. این همه به سرعت برق گذشت. رهگذران از پناهگاهها بیرون آمدند ، گروههایی تشکیل دادند، به دنبال کرگدن که دیگر دور شده بود نگریستند ، دربارة ماجرا بحث کردند، سپس متفرق شدند. واکنشهای من نسبتاَ کند است. فقط تصویر یک حیوان درنده دونده در ذهنم نقش بست بیآنکه اهمیت فوقالعادهای به آن بدهم. وانگهی آن روز صبح احساس خستگی میکردم و دهانم بر اثر میگساریهای شب پیش تلخ بود؛ سالروز تولد یکی از دوستانم را جشن گرفته بودیم. ژان جزو جمع نبود و از اینرو لحظه اول حیرت که گذشت شگفتزده گفت: - کرگدن و آن هم رها شده در شهر! آیا تعجب نمیکنید؟ نباید چنین چیزی را اجازه بدهند. گفتم: راستی هم! فکرش را نکرده بودم. خطرناک است. - باید نزد مقامات شهرداری شکایت بکنیم. گفتم: شاید از باغوحش فرار کرده باشد. جواب داد: خواب میبینید! از وقتی که طاعون، در قرن دوازدهم، حیوانات را قلع و قمع کرد دیگر باغوحشی در شهر ما نمانده است. - پس شاید از سیرک آمده باشد. - چه سیرکی؟ شهرداری به چادرنشینها اجازة اقامت در اراضی این بخش را نمیدهد. از زمان بچگی ما حتی یک نفرشان از این طرفها رد نشده است. خمیازهای کشیدم و گفتم: شاید از آن زمان یکی از این حیوانات خودش را در بیشههای باتلاقی این حوالی مخفی کرده باشد. - بخارات غلیظ الکل وجود شما را گرفته است. - از معده متصاعد میشود... - بله، و مغز شما را احاطه میکند. بیشههای باتلاقی در این حوالی کجا بود؟ اسم ایالت ما را« کاستیل کوچک» گذاشتهاند، یعنی بیابان برهوت. - پس شاید خودش را زیر قلوه سنگی مخفی کرده باشد. شاید روی شاخة خشکیدهای لانه گذاشته باشد. - شما با این حرفهای ضد و نقیض حوصلهام را سر میبرید. شما توانایی اینکه جدی حرف بزنید ندارید. - به خصوص امروز. - امروز هم مثل روزهای دیگر. - ژان عزیزم، عصبانی نشوید. ما که نباید سر این حیوان با همدیگر دعوا کنیم...
موضوع را عوض کردیم و درباره آفتاب و باران، که در نواحی ما بسیار کم میبارد، و درباره لزوم استفاده از ابرهای مصنوعی و درباره مسائل روزمره لاینحل دیگر حرف زدیم. از یکدیگر جدا شدیم. یکشنبه بود. رفتم خوابیدم و تمام روز را خواب بودم. این یکشنبه هم مثل یکشنبههای دیگر به هدر رفت. صبح دوشنبه به اداره رفتم و جداَ تصمیم گرفتم که دیگر هرگز، به خصوص روزهای شنبه، مستی نکنم تا روزهای یکشنبهام به هدر نرود. آخر من فقط یک روز در هفته آزاد بودم و سه هفته تعطیل تابستانی داشتم. به جای مشروب خوردن و بیمار شدن آیا بهتر نبود که سرخوش و تردماغ باشم و لحظههای کوتاه آزادیام را به طرز عاقلانهای بگذرانم؟ مثلاَ به دیدن موزهها بروم، مجلههای ادبی بخوانم، سخنرانی بشنوم؟ و به جای اینکه موجودیام را صرف مسکرات کنم آیا پسندیدهتر نبود که بلیت تئاتر بخرم و به تماشای نمایشنامههای جالب توجه بروم؟ من از تئاتر پیشرو که این همه حرفش را میزنند غافل بودم و هیچکدام از نمایشهای اوژن یونسکو را ندیده بودم. یا باید همین امروز نوگرا بشوم یا دیگر هیچوقت.
یکشنبه بعد باز در ایوان همان کافه به ژان برخوردم. در حالی که به او دست میدادم گفتم: - من به قولم وفا کردم. پرسید: چه قولی داده بودید؟ - قولی که به خودم داده بودم. من عهد کردهام که دیگر مشروب نخورم. به جای میگساری تصمیم گرفتهام که ذوقم را پرورش بدهم و ذهنم را فرهیخته بکنم. امروز فکرم روشن است. بعدازظهر به موزه شهرداری میروم و شب به تئاتر. آیا با من میآیید؟ ژان پاسخ داد: خدا کند که نیتهای نیک شما دوام بیاورد. من نمیتوانم همراه شما بیایم. باید برای دیدن دوستانم به پیالهفروشی بروم. - وای عزیز من، حال شما دارید سرمشق بد به دیگران میدهید. میخواهید بروید مستی کنید! ژان با لحن خشمگینی جواب داد: - یکبار استثناست در حالی که شما... بحث ما داشت به جاهای باریک میکشید که ناگهان غرش رعدآسایی شنیدیم و صداهای شتابنده سم حیوانی وحشی همراه با فریادهای مردم و مئومئوهای گربهای برخاست و همان دم، در پیادهرو مقابل، به سرعت برق، جثه کرگدنی که نفیر میکشید و به تاخت میرفت پیدا و ناپیدا شد. لحظهای بعد زنی که لاشه بیشکلی را در بغل گرفته بود هقهقکنان به خیابان دوید و شیونکنان گفت: - گربهام را زیر گرفت. گربهام را له کرد.
مردم به دور زن بیچاره موآشفته که گویی مجسمه ماتم بود جمع شدند و بر او دل سوختند و به صدای بلند گفتند: - بدبختی را ببین، حیوان زبان بسته! من و ژان برخاستیم و به یک جست به آن سمت خیابان رفتیم و به جمع دورهکنندگان زن بینوا پیوستیم. من که نمیدانستم چطور او را تسلی بدهم احمقانه گفتم: - همه گربهها فانی هستند. عطار یادآوری کرد: - هفته پیش هم از جلو دکان من رد شد! ژان با لحن قاطعی گفت: - این همان نبود، همان نبود. کرگدن هفته پیش دو شاخ روی بینی داشت. کرگدن آسیایی بود، در حالی که کرگدن این هفته یک شاخ داشت، کرگدن افریقایی بود. من کلافه شدم و گفتم: - مزخرف میگویید. چطور میتوانستید شاخهایش را تشخیص بدهید؟ حیوان چنان به سرعت گذشت که ما به زور او را دیدیم. شما فرصت شمردن شاخهایش را نداشتید. ژان با خشونت جواب داد: - مغز مرا که بخار الکل نگرفته است، ذهن من روشن است و زود حساب میکنم. - آخر سرش پایین بود و میتاخت. - به همین دلیل شاخهایش بهتر دیده میشد. - ژان، شما آدم پرمدعایی هستید، آدم فضلفروشی که معلوماتش مبنایی ندارد. زیرا اولاَ کرگدن آسیایی است که یک شاخ روی بینیاش دارد، کرگدن افریقایی دو شاخ دارد! - اشتباه میکنید، برعکس است. - میخواهید شرط ببندید؟ - من با شما شرط نمیبندم. و در حالی که از فرط خشم سرخ شده بود فریاد کشید: - آن دو شاخ روی سر خودتان است، ای بدبخت آسیایی! - من شاخ ندارم و هیچوقت هم شاخ نخواهم داشت. من آسیایی نیستم. وانگهی آسیاییها هم آدماند، مثل همه مردم. ژان که از خود بیخود شده بود فریاد زد: - آنها زردند. پشت به من کرد و با قدمهای بلند ناسزاگویان دور شد.
خودم را آدم مضحکی حس کردم. حق بود ملایمتر باشم و با او مخالفت نکنم: من که میدانستم ژان تحمل ندارد و کوچکترین ناملایمی کف به لبش میآورد. تنها عیب او همین بود، اما دل مهربانی داشت و کمکهای بیشماری به من کرده بود. چند نفری که آنجا جمع بودند و به حرفهای ما گوش میدادند گربة لهشدة زن بینوا را از یاد بردند. دور من جمع شده بودند و بحث میکردند: بعضی میگفتند که کرگدن آسیایی تک شاخ است و حق را به من میدادند و بعضی به عکس بر این عقیده بودند که کرگدن تک شاخ مال افریقاست و حق را به جانب مخالفگوی من میدانستند. آقایی (کلاه حصیری ، سبیل کوچک، عینک بیدسته، کله مخصوص اهل منطق) که تا آنوقت در کناری ایستاده بود و حرف نمیزد وارد بحث شد: - موضوع این نیست. بحث درباره مسئلهای بود که شما از آن دور افتادید. در شروع مطلب، این سؤال را مطرح کردید که آیا کرگدن امروز همان کرگدن یکشنبه پیش بود یا کرگدن دیگری بود. باید جواب این را داد. ممکن است شما دو بار یک کرگدن را دیده باشید که یک شاخ داشته است، چنان که ممکن است دو بار یک کرگدن را دیده باشید که دو شاخ داشته است. همچنین ممکن است یک بار یک کرگدن را با یک شاخ و بار دیگر یک کرگدن دیگر را با یک شاخ دیگر دیده باشید. یا یک بار یک کرگدن را با دو شاخ و بار دیگر یک کرگدن دیگر را با دو شاخ دیگر دیده باشید. اگر بار اول کرگدنی را با دو شاخ و بار دوم کرگدنی را با یک شاخ دیده باشید باز هم قضیه منتج نخواهد بود. ممکن است که در عرض همین هفته یکی از شاخهای کرگدن افتاده باشد و کرگدن امروز همان کرگدن هفته پیش باشد. ممکن هم هست که دو کرگدن دو شاخ هر دو یکی از شاخهای خود را از دست داده باشند. اگر بتوانید ثابت کنید که بار اول یک کرگدن یک شاخ، چه آسیایی و چه آفریقایی، دیدهاید و امروز یک کرگدن دوشاخ، خواه افریقایی یا آسیایی، در این صورت میتوانیم نتیجه بگیریم که ما دو کرگدن مختلف دیدهایم، زیرا بعید مینماید که شاخ دومی در ظرف چند روز به نحو مشهودی روی بینی کرگدن بروید و موجب تبدیل کرگدن آسیایی یا آفریقایی به کرگدن افریقایی یا آسیایی بشود. این امر مطلقاَ ممکن نیست، زیرا موجود واحد نمیتواند در دو مکان مختلف متولد شود، خواه در لحظه واحد و خواه در دو لحظه مختلف. گفتم: - به نظر من واضح و روشن است، جز اینکه مسئله را حل نمیکند. آن آقای محترم با قیافه کارشناسانه لبخندی زد و گفت: - البته که حل نمیکند، منتها مسئله به نحو صحیح مطرح شده است. عطار که طبعی سودایی داشت و در بند منطق نبود به میان پرید و گفت: - موضوع این هم نیست. آیا میتوانیم بپذیریم که در مقابل چشممان گربههامان را کرگدنهای دو شاخ یا یک شاخ، خواه آسیایی خواه آفریقایی، زنده زنده له کنند؟ مردم هیجانزده گفتند: - حق دارد، صحیح است. ما نمیتوانیم اجازه بدهیم که گربههامان را کرگدنی یا چیز دیگری زیر بگیرد. عطار با حرکتی نمایشی زن بینوای گریان را نشان داد که لاشه بیشکل و خونآلود حیوانی را که زمانی گربهاش بود همچنان در بغل داشت.
فردا در روزنامهها، در ستون مخصوص« گربههای لهشده»، خبر مرگ آن حیوان بیچاره را که زیر پاهای یک ستبرپوست له شده بود در دو سطر نوشته ولی توضیح دیگری نداده بودند. بعدازظهر یکشنبه موزهها را ندیدم و شب به تئاتر نرفتم. تک و تنها، کسل و دلمرده و پشیمان از دعوایی که با ژان کرده بودم، در خانه ماندم. با خود میگفتم: «آخر ژان خیلی زودرنج است و من میبایست هوایش را داشته باشم. چه دعوای احمقانهای، آن هم سر چه چیزی... سر شاخهای کرگدنی که قبلاَ هرگز ندیده بودیم... حیوانی متعلق به افریقا یا آسیا، آن نواحی بسیار دور، این مسئله چه اهمیتی برای من داشت؟ و حال آنکه ژان دوست قدیمی من بود و من خیلی به او مدیون بودم و او...» خلاصه، در ضمنی که تصمیم میگرفتم هر چه زودتر به دیدن ژان بروم و با او آشتی کنم، بیآنکه ملتفت باشم یک بطری تمام کنیاک خوردم. فقط فردای آن روز بود که ملتفت شدم: سرم گیج میرفت، دهانم مزه گس داشت، وجدانم شرمنده بود و واقعاَ احساس ناخوشی میکردم. اما اول میبایست به کارم برسم: خودم را به موقع به اداره رساندم و دفتر حضور و غیاب را همانوقت که میخواستند بردارند امضا کردم.
رئیسم که با کمال تعجب دیدم آن موقع به اداره آمده است از من پرسید: - پس شما هم کرگدن را دیدید؟ در حالی که کتم را درمیآوردم تا کت کهنه کارم را که آستینهایش ساییده بود بپوشم گفتم: - البته که دیدم. دیزی، خانم ماشیننویس، هیجانزده گفت: - نگفتم! (دیزی با گونههای سرخ و موهای بورش چه خوشگل بود و چقدر هم من از او خوشم میآمد. اگر میتوانستم عاشق بشوم حتماَ عاشق او میشدم...) آن هم کرگدن یک شاخ. همکارم امیل دودار، فارغالتحصیل حقوق و حقوقدان عالیمقام، که آینده درخشانی در آن مؤسسه و شاید در دل دیزی داشت، حرف او را اصلاح کرد: - دو شاخ! بوتار، آموزگار سابق که حالا بایگان شده بود، اظهار داشت: - من ندیدمش! و باور هم نمیکنم. هیچ کس هم در این ناحیه از این جنس ندیده است مگر در تصویرهای کتابهای درسی. این کرگدنها از ذهن خالهزنکها گُل کردهاند. این هم مثل بشقابهای پرنده افسانه است. میخواستم به بوتار تذکر بدهم که اصطلاح« گل کردن» در مورد یک یا چند کرگدن مناسب مقام نیست که ناگهان حقوقدان گفت: - با این حال گربهای له شده است و شهود هم آن را دیدهاند! بوتار که دارای ذهنی قوی بود جواب داد: - همهاش اثر روانپریشی جمعی است! دیزی گفت: من بشقابهای پرنده را باور میکنم. رئیس این جدال لفظی را از وسط قطع کرد و گفت: - بسیار خوب! پرگویی بس است! کرگدن بوده یا نبوده، بشقاب پرنده بوده یا نبوده، باید کار پیش برود!
خانم ماشیننویس شروع به ماشیننویسی کرد. من پشت میزم نشستم و در کاغذهایم غرق شدم. امیل دودار به کار تصحیح نمونههای چاپی تفسیر یک ماده قانون درباره تشدید مجازات میخوارگی پرداخت. رئیس در را به هم کوبید و به اتاق خود رفت. بوتار خطاب به دودار پرخاشکنان گفت: - این تحمیق تودههاست! تبلیغات شماست که این شایعات را رواج میدهد! من مداخله کردم: - تبلیغات نیست. دیزی هم حرف مرا تأیید کرد: - من خودم دیدم... دودار به بوتار گفت: - حرفهای شما خندهدار است. تبلیغات؟ به چه منظوری؟ - خودتان بهتر میدانید. قیافة حقبهجانب نگیرید! - بههرحال بنده مزدور اجانب نیستم! بوتار مشتش را روی میز کوبید و گفت: - این توهین است! ناگهان در اتاق رئیس پس رفت و سر او خارج شد: - آقای بوف امروز نیامده است. من گفتم: صحیح است، غیبت دارد. - اتفاقاَ کارش داشتم. آیا خبر داده که مریض است؟ اگر این وضع ادامه پیدا کند مجبورم اخراجش کنم. اول بار نبود که رئیس دربارة همکارمان چنین تهدیدهایی به زبان میآورد. رئیس به دنبال سخن خود گفت: - آیا در میان شما کسی هست که کلید میز او را داشته باشد؟ درست در همین لحظه بانو بوف وارد شد. وحشتزده به نظر میرسید: - خواهش میکنم شوهرم را معذور بدارید. برای تعطیل آخرهفته، پیش خانوادهاش رفته و آنجا زکام شده است. بفرمایید، این هم تلگرافش. امیدوار است که چهارشنبه برگردد. یک لیوان آب به من بدهید... با یک صندلی! این را گفت و روی نشیمنگاهی که برایش آورده بودیم درغلتید. رئیس گفت: البته اسباب تأسف است! اما این دلیل نمیشود که شما اینجور سراسیمه بشوید. بانو بوف با لکنت زبان گفت: - آخر یک کرگدن از خانه تا اینجا مرا تعقیب میکرد. من پرسیدم: - کرگدن یک شاخ یا دو شاخ؟ بوتار به صدای بلند گفت: - حرفهای شما خندهدار است! بانو بوف کوشش بسیار کرد تا توانست توضیح بدهد: - حالا هم آن پایین توی راهرو ایستاده است. گویا میخواهد از پلکان بالا بیاید.
در همان لحظه صدای مهیبی برخاست. ظاهراَ پلهها زیر فشار سنگینی فرو میریخت. شتابان به بیرون دویدیم و دیدیم که فیالواقع، میان تل آوار، کرگدنی با سری رو به پایین و غرشهایی وحشتزده و وحشتزا به دور خود میچرخید. من توانستم ببینم که دو شاخ دارد. گفتم: - این کرگدن افریقایی است... نه، خدایا، آسیایی است. آشفتگی ذهنی من به حدی بود که دیگر نمیدانستم آیا وجود دو شاخ نشانه کرگدن آسیایی یا افریقایی است و یا، برعکس، وجود یک شاخ نشانه کرگدن افریقایی یا آسیایی است و یا، برعکس، وجود دو شاخ... خلاصه دچار پریشانی ذهنی شده بودم و در همان حال بوتار نگاه غضبآلودی به دودار انداخت و گفت: - این توطئة شرمآوری است! و مثل اینکه پشت میز سخنرانی ایستاده باشد انگشت خود را به سوی حقوقدان دراز کرد و افزود: - زیر سر شماست. حقوقدان در جواب گفت: - زیر سر خودتان است! دیزی که بیهوده میکوشید تا آنها را ساکت کند گفت: - آرام باشید، حالا وقتش نیست! رئیس گفت: - خوب است چند بار از مدیر کل تقاضا کرده باشم که به جای این پلکان پوسیده کرمخورده یک پلکان سیمانی به ما بدهند! چنین اتفاقی جبراَ میبایست بیفتد. قابل پیشبینی بود. حق با من بود. دیزی به طعنه گفت: - طبق معمول. اما حالا چطور باید پایین برویم؟ رئیس در حالی که گونه خانم ماشیننویس را نوازش میکرد با لحن عاشقانهای گفت: - من شما را بغل میکنم و با هم میپریم پائین! - دست زبرتان را به صورت من نمالید، ای مرد ستبرپوست! رئیس فرصت نکرد تا خودی نشان بدهد. بانو بوف که بلند شده بود و پیش ما آمده بود و از چند لحظه پیش کرگدن را که پایین پای ما به دور خود میچرخید تماشا میکرد ناگهان فریاد وحشتناکی برآورد و گفت: - این شوهر من است! بوف، بوف بیچاره من، چه بلایی سرت آمده است؟ کرگدن یا به عبارت دیگر، همان بوف با غرشی هم خشن و هم مهرآمیز جواب او را داد در حالی که بانو بوف بیهوش در آغوش من افتاد و بوتار دستها را بالا برده بود و میخروشید: - این دیوانگی محض است! چه جامعهای!
چون لحظههای اول تعجب گذشت، ما به مأموران آتشنشانی تلفن کردیم و آنها با نردبانهایشان آمدند و ما را پایین کشیدند. بانو بوف، گرچه از این کار منعش کرده بودیم، بر پشت همسرش سوار شد و به سوی مقر خانوادگی خود رفت، این میتوانست دلیلی برای گرفتن طلاق باشد (از چه کسی؟)، اما او ترجیح میداد که شوهرش را در آن وضع و حال تنها نگذارد. ما همه (البته منهای آقا و خانم بوف) برای خوردن ناهار به پیالهفروشی کوچکی رفتیم و آنجا شنیدیم که چند کرگدن در چند گوشه شهر دیده شدهاند: بعضی میگفتند هفت تا، بعضی هفدهتا، و بعضی سیودوتا. بوتار، در مقابل چنین شهادتهایی، دیگر نمیتوانست بداهت وجود کرگدن را انکار کند. اما مدعی بود که میداند تکلیفش چیست و یک روز آن را به ما خواهد گفت. او از« چون وچرا»ی امور و از جزئیات «پشت پرده» و از« اسم ورسم» مسئولان این ماجرا و از مقصود و معنای این «تحریکات» خبر داشت. البته بعدازظهر نمیشد به اداره رفت (گور پدر کارهای اداری) و میبایست منتظر ماند تا پلکان را تعمیر کنند. از این فرصت استفاده کردم تا سری به ژان بزنم، بلکه با او آشتی کنم. خوابیده بود. گفت: - حالم خیلی خوش نیست! - میدانید، ژان حق با هر دو ما بود. در شهر هم کرگدنهای دو شاخ هست و هم کرگدنهای یک شاخ. اینکه اینها از کجا آمدهاند و آنها از کجا خیلی مهم نیست. مهم به نظر من وجود خود کرگدن است. ژان بیآنکه به من گوش بدهد تکرار میکرد: - حالم هیچ خوش نیست، حالم هیچ خوش نیست! - چهتان شده است؟ - کمی تب دارم. سرم هم درد میکند. در حقیقت پیشانیاش بود که درد میکرد. میگفت: «حتماَ به جایی خورده است.» اتفاقاَ هم نوک یک دمل از بالای بینیاش بیرون زده بود و رنگش تیره مایل به سبز و صدایش دورگه شده بود. - آیا گلوتان درد میکند؟ شاید آنژین باشد. نبضش را گرفتم. ضربان آن منظم بود. - مسلماَ چیز مهمی نیست. چند روز استراحت میکنید و خوب میشوید. آیا به پزشک مراجعه کردهاید؟ پیش از رها کردن مچش، متوجه شدم که رگهایش متورم و برجسته شده است. بیشتر دقت کردم و دیدم نه فقط رگها درشت شده است، بلکه پوست اطراف آنها دارد بهطور محسوس تغییر رنگ میدهد و سفت میشود. در دل گفتم: «شاید وضع وخیمتر از آن باشد که من فکر میکردم.» بلند گفتم: - باید دکتر خبر کرد. با صدای زمختی گفت: - توی لباسهام احساس ناراحتی کردم. حالا تحمل پیژامهام را هم ندارم. - پوست شما مثل چرم شده است... سپس خیره به او نگریستم و گفتم: - خبر دارید چه به سر بوف آمده است؟ کرگدن شده است. - خوب، که چی؟ چه عیبی دارد؟ خودمانیم، آخر کرگدنها هم مخلوقاتی مثل ما هستند و مثل ما حق زندگی دارند... - به شرطی که زندگی ما را تباه نکنند. آیا متوجه تفاوت طرز تفکر هستید؟ - خیال میکنید طرز تفکر ما بهتر است؟ - نه، اما ما اخلاقی خاص خودمان داریم که به نظرم با اخلاق این حیوانات ناسازگار باشد. ما فلسفه و نظام ارزشهای والایی داریم... - انسانیت قدیمی شده است! شما آدم امل احساساتی مضحکی هستید و مزخرف میگویید. - ژان عزیزم، شنیدن چنین حرفهایی از شما بعید است. مگر عقل از سرتان پریده است؟ گویا واقعاَ هم عقل از سرش پریده بود. قیافهاش بر اثر خشمی کورانه از ریخت افتاده و صدایش چنان تغییر کرده بود که من کلماتی را که از دهانش خارج میشد به زحمت میفهمیدم. خواستم ادامه بدهم که: چنین اظهاراتی از جانب شما... اما به من مجال نداد. رواندازش را پس زد، پیژامهاش را پاره کرد و لخت و عور روی تخت ایستاد (آن هم او که معمولاَ آن همه عفیف و نجیب بود). سراپایش از شدت خشم سبز شده بود. دمل پیشانیاش درازتر و نگاهش خیرهتر شده بود. گویی مرا نمیدید. نه، مرا خوب میدید، زیرا سرش را پایین گرفت و به طرف من تاخت آورد. فقط فرصت کردم جستی بزنم و کنار بکشم، وگرنه به دیوار میخکوب شده بودم. فریاد زدم: - شما کرگدن هستید! و در حالی که به سوی در میشتافتم توانستم این چند کلمه را هم تشخیص بدهم: - تو را لگدکوب میکنم! تو را لگدکوب میکنم! از پلههای عمارت چهارتا چهارتا پایین دویدم در حالی که دیوارها از ضربههای شاخ به لرزه درآمده بود و غرشهای وحشتناک و خشمآلود به گوشم میرسید. به اجارهنشینها که مات و مبهوت لای در خانههایشان را رو به پلکان باز کرده بودند و دویدن مرا تماشا میکردند فریادزنان گفتم: - پلیس را خبر کنید! پلیس را خبر کنید! یک کرگدن توی عمارت است! وقتی که به طبقه همکف رسیدم با زحمت بسیار توانستم خودم را از حمله کرگدنی که از اتاق سرایدار خارج شده بود و به طرف من کوس میبست نجات بدهم، تا بالاخره از پا و ازنفس افتاده، خیس عرق خود را به خیابان رساندم.
خوشبختانه گوشه پیادهرو نیمکتی بود و من روی آن نشستم. هنوز نفسم جا نیامده بود که ناگهان گلهای کرگدن دیدم که شتابان از خیابان پایین میآمدند و تازان به من نزدیک میشدند. کاش دستکم از وسط خیابان میرفتند. اما نه. عده آنها به قدری بود که نمیتوانستند در سوارهرو بگنجند و به پیادهرو تجاوز میکردند. از نیمکت برجستم و خودم را به دیواری چسباندم. کرگدنها نفیرزنان و غرشکنان در حالی که بوی فحل و چرم میدادند از کنار من گذشتند و مرا در ابری از غبار گرفتند. وقتی که دور شدند دیگر نتوانستم روی نیمکت بنشینم: ددان نیمکت را خرد کرده بودند، و لاشه آن پارهپاره بر سنگفرش افتاده بود. از زیر این همه هیجان نتوانستم کمر راست کنم و ناچار چند روزی در خانه افتادم. دیزی به دیدنم میآمد و تحولاتی را که رخ میداد برایم نقل میکرد. اول رئیس اداره کرگدن شده بود. بوتار از عمل او سخت برآشفته بود، اما خودش هم بیستوچهار ساعت بعد کرگدن شده بود. آخرین کلمات انسانیاش این بود: - باید همرنگ جماعت شد. از تغییر وضع بوتار، با وجود ظاهر محکمش، تعجب نکردم. آنچه باعث تعجبم شد تغییر حال رئیس بود. البته دگرگونی او غیرارادی بود، اما به نیروی مقاومت او امید بیشتری میرفت.
دیزی به یاد میآورد که در روز ظهور بوف به صورت کرگدن، به رئیس تذکر داده بود که دستهایش زبر شده است و این تذکر در رئیس تأثیر بسیار کرده بود. البته به روی خود نیاورده بود، اما معلوم بود که عمیقاَ متأثر شده است. - اگر من خشونت کمتری نشان میدادم، اگر من این نکته را با مدارای بیشتری به او میگفتم شاید این اتفاق نمیافتاد. ماجران ژان را برای او شرح دادم و گفتم: - من هم متأسفم که چرا با ژان نرمتر تا نکردم. حق بود که دوستی و تفاهم بیشتری نشان بدهم. دیزی به من خبر داد که دودار هم تغییر شکل داده است. و نیز یکی از پسرعموهای خودش را که من نمیشناختم. اشخاص دیگری هم، از دوستان مشترک یا از ناآشنایان، تغییر کرده بودند. دیزی گفت: - عدهشان زیاد است. شاید هم یکچهارم جمعیت شهر باشند. - با این همه هنوز دراقلیتاند. دیزی آهی کشید و گفت: -با این ترتیب که پیش میرود زیاد طول نخواهد کشید! - افسوس که همینطور است! و کارآیی بیشتری هم دارند. وجود گلههای کرگدن که در معابر شهر میتاختند امری عادی بود که دیگر باعث تعجب کسی نمیشد. رهگذران از سر راه آنها کنار میکشیدند و سپس گردش خود را از سر میگرفتند یا دنبال کارهایشان میرفتند، گویی که هیچ خبری نشده است. من بیهوده فریاد می کشیدم: - مگر میشود کرگدن بود؟ قابل تصور نیست! از حیاطها، از خانهها، حتی از پنجرهها دسته دسته کرگدن بیرون میآمد و به جمع دیگر کرگدنها میپیوست. زمانی رسید که اولیای امور خواستند آنها را در محوطههای وسیعی اسکان دهند. اما جمعیت حمایت حیوانات، بنا بر دلایل انسانی، با این کار مخالفت کرد. از طرف دیگر، هر کس در جمع کرگدنها خویش نزدیکی، دوستی ، آشنایی داشت و همین امر، بنا بر دلایل آسانفهم، اجرای طرح را ناممکن میساخت. ناچار آن را به دست فراموشی سپردند. وضع وخیمتر شد و این قابل پیشبینی بود. مثلاَ روزی یک هنگ کرگدن، پس از اینکه دیوارهای پادگان را خراب کردند، از آنجا بیرون آمدند و با طبل و دهل به خیابانها ریختند. در وزارت آمار، آمارگران آمارگیری میکردند: سرشماری حیوانات، محاسبات تقریبی افزایش روزانه عدة آنها، درصد تک شاخها و دو شاخها... چه فرصت مناسبی برای بحثهای فاضلانه! چندی نگذشت که آمارگیران نیز یکیک به گروه کرگدنها پیوستند. تک و توکی که مانده بودند حقوق سرسامآوری میگرفتند.
یک روز از بالکن خانهام کرگدنی دیدم که غران و تازان لابد به استقبال رفقایش میرفت و یک کلاه حصیری بر تارک شاخ خود افراشته داشت. بیاختیار گفتم: - این همان مرد منطقی است! یعنی او هم؟ آخر چطور ممکن است؟ درست در همین لحظه دیزی از در درآمد. به او گفتم: - مرد منطقی هم کرگدن شده است! خودش میدانست. لحظهای پیش او را در خیابان دیده بود. دیزی سبدی آذوقه با خود داشت. به من پیشنهاد کرد: - میخواهید با هم ناهار بخوریم؟ راستش خیلی زحمت کشیدم تا مقداری خوراکی گیر آوردم. دکانها را غارت کردهاند: آنها همه چیز را میبلعند. خیلی از دکانها را بستهاند و روی در نوشتهاند: «به علت تحول تعطیل است.» - دیزی، من شما را دوست دارم، دیگر از پیش من نروید. - عزیزم، پنجره را ببند. خیلی سروصدا میکنند. و گرد و خاکشان تا اینجا میرسد. - تا وقتی که ما با هم باشیم من از هیچ چیز نمیترسم و هر اتفاقی بیفتد برایم بیاهمیت است. سپس پنجره را بستم و گفتم: - فکر نمیکردم که دیگر بتوانم عاشق زنی بشوم. او را تنگ در آغوش فشردم. محبت مرا به گرمی پاسخ داد. گفتم: - چقدر دلم میخواهد شما را خوشبخت کنم! آیا میتوانید با من خوشبخت باشید؟ - چرا نتوانم؟ شما ادعا میکنید که از هیچ چیز نمیترسید و حال آنکه از همه چیز ترس دارید! چه بر سر ما خواهد آمد؟ پچپچکنان گفتم: - عزیز دلم، شادی زندگیام! زنگ تلفن خلوت ما را برهم زد. دیزی از آغوش من بیرون آمد، پای تلفن رفت، گوشی را برداشت. فریادی کشید: - بیا گوش کن... گوشی را به گوش گذاشتم. صدای غرشهای وحشتناک شنیده میشد. - حالا دیگر سربهسر ما میگذارند! دیزی هراسان پرسید: - چه خبر شده است؟ رادیو را گرفتیم تا اخبار را بشنویم: باز هم صدای غرشهای کرگدن بود که به گوش میرسید. دیزی میلرزید. گفتم: - آرام باش، آرام باش! وحشتزده فریاد زد: - آنها تأسیسات رادیو را تصرف کردهاند. من که خودم هر دم آشفتهتر میشدم تکرار میکردم: - آرام باش! آرام باش! فردا در خیابانها کرگدن بود که از همه سو میدوید. میشد ساعتها تماشا کرد و مطمئن بود که احتمال دیدن حتی یک موجود بشری در میان نیست. خانه ما زیر سم همسایههای ستبرپوستمان میلرزید. دیزی گفت: - هر چه باداباد! چه میشود کرد؟ - همه دیوانه شدهاند. دنیا مریض است. - ما که نمیتوانیم آن را معالجه کنیم. - دیگر حرف هیچکس را نمیشود فهمید. آیا تو میفهمی چه میگویند؟ - باید سعی کنیم ذهنیاتشان را تعبیر کنیم و زبانشان را یاد بگیریم. - آنها زبان ندارند. - تو چه میدانی؟ - گوش کن، دیزی، ما بچهدار میشویم و بچههای ما هم بچهدار میشوند. البته خیلی خیلی طول خواهد کشید، اما ما دونفره میتوانیم جامعه بشری را از نو بسازیم. اگر کمی همت کنیم... - من نمیخواهم بچهدار شوم. - پس چطور میخواهی دنیا را نجات بدهی؟ - اصلاَ شاید خود ما را باید نجات داد. شاید غیر طبیعی خود ما باشیم. مگر از نوع ما دیگر کسی را میبینی؟ - دیزی، من حاضر نیستم چنین حرفهایی از تو بشنوم. نومیدانه به او نگریستم. - حق با ماست، دیزی. من مطمئنم. - چه ادعایی! دلیل مطلق وجود ندارد. حق با دنیاست، نه با من و تو. - چرا، دیزی. حق با من است. دلیلش هم اینکه تو حرف مرا میفهمی و من تو را آنقدر که مردی بتواند زنی را دوست داشته باشد دوست دارم. - من کمی شرم دارم از آنچه تو اسمش را عشق میگذاری. عشق یک چیز مرضی است... و با این نیروی فوقالعاده که از این موجودات اطراف ما برمیخیزد قابل قیاس نیست. من که چنتة استدلالم ته کشیده بود کشیدهای به او زدم و گفتم: - نیرو میخواهی؟ این هم نیرو! و بعد در حالی که او گریه میکرد گفتم: - من از مبارزه دست نخواهم کشید. من میدان را خالی نخواهم کرد. دیزی از جا برخاست و بازوهای خوش بویش را به گردن من انداخت: - من هم تا آخرین نفس همراه تو مقاومت خواهم کرد.
نتوانست به قولش وفا کند. افسرده شده بود و روز به روز تحلیل میرفت. یک روز صبح که بیدار شدم جایش را در رختخواب خالی دیدم. بی آنکه کلمهای برایم بنویسد از پیش من رفته بود. وضع برای من، به واقع کلمه، تحملناپذیر شد. تقصیر خودم بود که دیزی رفته بود. چه بلایی به سرش آمده بود؟ باز هم بار یک گناه دیگر بر دوشم. هیچ کس نبود تا برای بازیافتن او کمکم کند. بدترین مصیبتها در نظرم مجسم میشد و خود را مسئول میدانستم. و از همه سو، غرش آنها، تاخت و تاز آنها، گرد وخاک آنها بود. بیهوده میکوشیدم تا به اتاقم پناه ببرم و پنبه درگوشم بگذارم. شب آنها را در خواب میدیدم. «هیچ چارهای نیست جز اینکه آنها را متقاعد کنم.» ولی به چه چیز؟ تحول که برگشتپذیر نیست. و برای متقاعد کردن آنها باید با آنها حرف زد. برای اینکه آنها زبان مرا (که خودم هم داشتم فراموش میکردم) دوباره بیاموزند اول میبایست من زبان آنها را بیاموزم. من غرشی را از غرش دیگر و کرگدنی را از کرگدن دیگر تمیز نمیدادم. یک روز که در آیینه نگاه میکردم دیدم چهرهام دراز و زشت شده است: احتیاج به یک و بلکه دو شاخ داشتم تا بتوانم به قیافه وارفتهام سروصورتی بدهم. و نکند که به قول دیزی اصلاَ حق با آنها باشد؟ من از قافله عقب افتاده بودم و زیر پایم خالی شده بود.
پی بردم که غرشهای آنها گرچه اندکی خشن است خالی از لطف و جاذبه هم نیست. تا هنوز وقت نگذشته بود میبایست این نکته را در نظر بگیرم. سعی کردم که غرشی برآورم. اما صدایم چه ضعیف بود و فاقد صلابت! چون سعی بیشتری میکردم فقط به زوزه کشیدن میافتادم. زوزه کشیدن غیر از غریدن است. بدیهی است که آدم نباید همیشه دنبالهرو جریانات باشد و باید تازگی و اصالت خود را حفظ کند. با این حال، هر چیز برای خود جایی دارد. البته باید غیر از دیگران بود... اما با دیگران هم باید بود. من دیگر مشابهتی با هیچکس و هیچ چیز نداشتم جز با عکسهای کهنة قدیمی که دیگر با زندهها مناسبتی نداشتند. هر روز صبح دستهایم را نگاه میکردم به امید اینکه شاید پوست آنها در خواب سفت شده باشد. اما پوست آنها شل بود. تنم را که بیش از اندازه سفید بود و پاهای پر مویم را تماشا میکردم: ای کاش که آن پوست سفت و آن رنگ یشمی فاخر و آن برهنگی شایسته و بیموی آنها را من هم میداشتم! روز به روز وجدانم شرمندهتر و معذبتر میشد. خودم را عفریتی میدیدم! افسوس! من هرگز کرگدن نخواهم شد: من دیگر نمیتوانستم عوض بشوم. دیگر جرات نکردم به خودم نگاه کنم. از خودم شرم داشتم. و با این همه، نمیتوانستم. نه، نمیتوانستم.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در سه شنبه 20 بهمن 1388 و ساعت 11:13 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستان کامل خسرو و شیرین نظامی | داستان ,
|
|
 شیرین را در حین عیش و نوش میبیند و دستور میدهد تا آن نقش را برای او بیاورند. شیرین آنچنان مجذوب این نقاشی میشود كه خدمتكارانش... خسرو و شیرین معروفترین داستان عاشقانه ایرانی خسرو و شیرین دومین منظومه نظامی و معروفترین اثر و به عقیده گروهی از سخنسنجان شاهکار اوست. در حقیقت نیز، نظامی با سرودن این دومین کتاب (پس از مخزن الاسرار) راه خود را باز مییابد و طریقی تازه در سخنوری و بزم آرایی پیش میگیرد. این منظومه شش هزار و چند صد بیتی دارای بسیاری قطعات است که بی هیچ شبهه از آثار جاویدان زبان پارسی است و همانهاست که موجب شده است گروهی انبوه از شاعران به تقلیــد از آن روی آورند، گو این که هیچ یک از آنان، جز یکی دو تن، حتی به حریم نظامی نیز نزدیک نشده اند و کار آن یکی دو تن نیز در برابر شهرت و عظمت اثر نظامی رنگ باخته است.
داستان کامل خسرو و شیرین نظامی به نثر هرمز پادشاه ایران، صاحب پسری میشود و نام او را پرویز مینهد. پرویز در جوانی علی رغم دادگستری پدرمرتكب تجاوز به حقوق مردم میشود. او كه با یاران خود برای تفرج به خارج از شهر رفته، شب هنگام در خانه ی یك روستایی بساط عیش و نوش برپا میكند و بانگ ساز و آوازشان در فضای ده طنین انداز میگردد. حتی غلام و اسب او نیز از این تعدی بی نصیب نمیمانند. هنگامی كه هرمز از این ماجرا آگاه میشود، بدون در نظر گرفتن رابطهی پدر – فرزندی عدالت را اجرا میكند: اسب خسرو را میكشد؛ غلام او را به صاحب باغی كه داراییاش تجاوز شده بود، میبخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانهی روستایی میشود. خسرو نیز با شفاعت پیران از سوی پدر، بخشیده میشود. پس از این ماجرا، خسرو، انوشیروان- نیای خود را- در خواب میبیند. انوشیروان به او مژده میدهد كه چون در ازای اجرای عدالت از سوی پدر، خشمگین نشده و به منزلهی عذرخواهی نزد هرمز رفته، به جای آنچه از دست داده، موهبتهایی به دست خواهد آوردكه بسیار ارزشمندتر میباشند: دلارامی زیبا، اسبی شبدیز نام، تختی با شكوه و نوازنده ای به نام باربد.
مدتی از این جریان میگذرد تا اینكه ندیم خاص او – شاپور- به دنبال وصف شكوه و جمال ملكهای كه بر سرزمین ارّان حكومت میكند، سخن را به برادرزادهی او، شیرین، میكشاند. سپس شروع به توصیف زیباییهای بی حد او مینماید، آنچنان كه دل هر شنوندهای را اسیر این تصویر خیالی میكرد. حتی اسب این زیبارو نیز یگانه و بی همتاست. سخنان شاپور، پرندهی عشق را در درون خسرو به تكاپو وامیدارد و خواهان این پری سیما میشود و شاپور را در طلب شیرین به ارّان میفرستد. هنگامی كه شاپور به زادگاه شیرین میرسد، در دیری اقامت میكند و به واسطهی ساكنان آن دیر از آمدن شیرین و یارانش به دامنهی كوهی در همان نزدیكی آگاه میشود. پس تصویری از خسرو میكشد و آن را بر درختی در آن حوالی میزند. شیرین را در حین عیش و نوش میبیند و دستور میدهد تا آن نقش را برای او بیاورند. شیرین آنچنان مجذوب این نقاشی میشود كه خدمتكارانش از ترس گرفتار شدن او، آن تصویر را از بین میبرند و نابودی آن را به دیوان نسبت میدهند و به بهانه ی اینكه آن بیشه، سرزمین پریان است، از آنجا رخت برمیبندند و به مكانی دیگر میروند اما در آنجا نیز شیرین دوباره تصویر خسرو را كه شاپور نقاشی كرده بود، میبیند و از خود بیخود میشود. وقتی دستور آوردن آن تصویر را میدهد، یارانش آن را پنهان كرده و باز هم پریان را در این كار دخیل میدانند و رخت سفر میبندند. در اقامتگاه جدید، باز هم تصویر خسرو، شیرین را مجذوب خود میكند و این بار شیرین شخصاً به سوی نقش رفته و آن را برمیدارد و چنان شیفتهی خسرو میشود كه برای به دست آوردن ردّ و نشانی از او، از هر رهگذری سراغ او را میگیرد؛ اما هیچ نمییابد. در این هنگام شاپور كه در كسوت مغان رفته از آنجا میگذرد. شیرین او را میخواند تا مگر نشانی از نام و جایگاه آن تصویر به او بگوید. شاپور هم در خلوتی كه با شیرین داشت پرده از این راز برمیگشاید و نام و نشان خسرو و داستان دلدادگی او به شیرین را بیان میكند و همان گونه كه با سخن افسونگر خود، خسرو را در دام عشق شیرین گرفتار كرده، مرغ دل شیرین را هم به سوی خسرو به پرواز درمیآورد. شیرین كه در اندیشه ی رفتن به مدائن است، انگشتری را به عنوان نشان از شاپور میگیرد تا بدان وسیله به حرمسرای خسرو راه یابد. شیرین كه دیگر در عشق روی دلدادهی نادیده گرفتار شده بود، سحرگاهان بر شبدیز مینشیند و به سوی مدائن میتازد.
از سوی دیگر خسرو كه مورد خشم پدر قرار گرفته به نصیحت بزرگ امید، قصد ترك مدائن میكند. قبل از سفر به اهل حرمسرای خود سفارش میكند كه اگر شیرین به مدائن آمد، در حق او نهایت خدمت و مهمان نوازی را رعایت كنند و خود با جمعی از غلامانش راه ارّان را در پیش میگیرد. در بین راه كه شیرین خسته از رنج سفر در چشمهای تن خود را میشوید، متوجه حضور خسرو میشود. هر دو كه با یك نگاه به یكدیگر دل میبندند، به امید رسیدن به یاری زیباتر، از این عشق چشم میپوشند. خسرو به امید شاهزادهای كه در ارّان در انتظار اوست و شیرین به یاد صاحب تصویری كه در كاخ خود روزگار را با عشق او میگذراند.
شیرین پس از طی مسافت طولانی به مدائن رسید؛ اما اثری از خسرو نبود. كنیزان، او را در كاخ جای داده و آنچنان كه خسرو سفارش كرده بود در پذیرایی از او میكوشیدند. شیرین كه از رفتن خسرو به اران آگاه شد، بسیار حسرت خورد. رقیبان به واسطهی حسادتی كه نسبت به شیرین داشتند، او را در كوهستانی بد آب و هوا مسكن دادند و شیرین در این مدت تنها با غم عشق خسرو زندگی میكرد. از سوی دیگر تقدیر نیز خسرو را در كاخی مقیم كرده بود كه روزگاری شیرین در آن میخرامید و صدای دل انگیزش در فضای آن میپیچید. اما دیگر نه از صدای گامهای شیرین خبری بود و نه از نوای سحرانگیزش. شاپور خسرو را از رفتن شیرین به مدائن آگاه میكند و از شاه دستور میگیرد كه به مدائن رفته و شیرین را با خود نزد خسرو بیاورد. شاپور این بار نیز به فرمان خسرو گردن مینهد و شیرین را در حالی كه در آن كوهستان بد آب و هوا به سر میبرد، نزد خسرو به اران آورد. هنوز شیرین به درگاه نرسیده كه خبر مرگ هرمز كام او را تلخ میكند. به دنبال شنیدن این خبر، شاه جوان عزم مدائن میكند تا به جای پدر بر تخت سلطنت تكیه زند. دگر باره شیرین قدم در قصر مینهد به امید اینكه روی دلدادهی خود را ببیند؛ اما باز هم ناامید میشود.
در حالی كه خسرو در ایران به پادشاهی رسیده بود، بهرام چوبین علیه او قیام میكند و با تهمت پدركشی، بزرگان قوم را نیز بر ضد خسرو تحریك مینماید. خسرو نیز كه همه چیز را از دست رفته مییابد، جان خود را برداشته و به سوی موقان میگریزد. در میان همین گریزها و نابسامانیها، روزی كه با یاران خود به شكار رفته بود، ناگهان چشمش بر شیرین افتاد كه او نیز به قصد شكار از كاخ بیرون آمده بود. دو دلداده پس از مدتها دوری، سرانجام یكدیگر را دیدند در حالی كه خسرو تاج و تخت شاهی را از دست داده بود. خسرو به دعوت شیرین قدم در كاخ مهین بانو گزارد. مهین بانو كه از عشق این دو و سرگذشت شیرین با خوبرویان حرمسرایش آگاهی داشت، از شیرین خواست كه تنها در مقابل عهد و كابین خود را در اختیار خسرو نهد و هرگز با او در خلوت سخن نگوید. شیرین نیز بر انجام این خواسته سوگند خورد.
خسرو و شیرین بارها در بزم و شكار در كنار هم بودند؛ اما خسرو هیچ گاه نتوانست به كام خود برسد. سرانجام پس از اظهار نیازهای بسیار از سوی خسرو و ناز از سوی شیرین،خسرو دل از معشوقهی خود برداشت و عزم روم كرد. در آنجا مریم، دختر پادشاه روم را به همسری برگزید و بعد از مدتی نیز با سپاهی از رومیان به ایران لشكر كشید و تاج و تخت سلطنت را بازپس گرفت. اما در عین داشتن همهی نعمتهای دنیایی، از دوری شیرین در غم و اندوه بود. شیرین نیز در فراق روی معشوق در تب و تاب و بیقراری بود. مهین بانو در بستر مرگ، برادرزاده ی خود را به صبر و شكیبایی وصیت میكند. تجربه به او نشان داده كه غم و شادی در جهان ناپایدار است و به هیچ یك نباید دل بست؟؟؟
پس از مرگ مهین بانو، شیرین بر تخت سلطنت نشست و عدل و داد را در سراسر ملك خود پراكند. اما همچنان از دوری خسرو، ناآرام بود. پادشاهی را به یكی از بزرگان درگاهش سپرد و به سوی مدائن رهسپار شد. در همان هنگام كه روزگار نیك بختی خسرو در اوج بود، خبر مرگ بهرام چوبین را شنید. سه روز به رسم سوگواری، دست از طرب و نشاط برداشت و در روز چهارم به مجلس بزم نشست و به امید اینكه نواهای باربد، درد دوری شیرین را در وجودش درمان كند، او را طلب كرد. باربد نیز سی لحن خوش آواز را از میان لحنهای خود انتخاب كرد و نواخت. خسرو نیز در ازای هر نوا، بخششی شاهانه نسبت به باربد روا داشت. آن شب پس از آن كه خسرو به شبستان رفت، عشق شیرین در دلش تازه شده بود. با خواهش و التماس از مریم خواست تا شیرین را به حرمسرای خود آورد؛ اما با پاسخی درشت از سوی مریم مواجه شد. خسرو كه دیگر نمیتوانست عشق سركش خود را مهار كند، شاپور را به طلب شیرین فرستاد. اما شیرین با تندی شاپور را از درگاه خود به سوی خسرو روانه كرد. شیرین این بار نیز در همان كوهستان رخت اقامت افكند و غذایی جز شیر نمیخورد. از آنجا كه آوردن شیر از چراگاهی دور، كار بسیار مشكلی بود، شاپور برای رفع این مشكل، فرهاد را به شیرین معرفی كرد.
در روز ملاقات شیرین و فرهاد، فرهاد دل در گرو شیرین میبازد. این اولین دیدار آنچنان او را مدهوش میكند كه ادراك از او رخت بر میبندد و دستورات شیرین را نمیفهمد. هنگامی كه از نزد او بیرون میآید، سخنان شیرین را از خدمتكارانش میپرسد و متوجه میشود باید جویی از سنگ، از چراگاه تا محل اقامت شیرین بنا كند. فرهاد آنچنان با عشق و علاقه تیشه بر كوه میزد كه در مدت یك ماه، جویی در دل سنگ خارا ایجاد كرد و در انتهای آن حوضی ساخت. شیرین به عنوان دستمزد، گوشواره ی خود را به فرهاد داد اما فرهاد با احترام فراوان گوشواره را نثار خود شیرین كرد و روی به صحرا نهاد این عشق روزگار فرهاد را آنچنان پر تب و تاب و بیقرار ساخت كه داستان آن بر سر زبانها افتاد و خسرو نیز از این دلدادگی آگاه شد. فرهاد را به نزد خود خواند و در مناظره ای كه با او داشت، فهمید توان برابری با عشق او را نسبت به شیرین ندارد. پس تصمیم گرفت به گونه ای دیگر او را از سر راه خود بردارد. خسرو، فرهاد را به كندن كوهی از سنگ میفرستد و قول میدهد اگر این كار را انجام دهد، شیرین و عشق او را فراموش كند.
فرهاد نیز بی درنگ به پای آن كوه میرود. نخست بر آن نقش شیرین و شاه و شبدیز را حك كرد و سپس به كندن كوه با یاد دلارام خود پرداخت. آنچنان كه حدیث كوه كندن او در جهان آوازه یافت. روزی شیرین سوار بر اسب به دیدار فرهاد رفت و جامی شیر برای او برد. در بازگشت اسبش در میان كوه فرو ماند و بیم سقوط بود. اما فرهاد اسب و سوار آن را بر گردن نهاد و به قصر برد. خبر رفتن شیرین نزد فرهاد و تأثیر این دیدار در قدرت او برای كندن سنگ خارا به گوش خسرو میرسد. او كه دیگر شیرین را، از دست رفته میبیند، به دنبال چاره است. به راهنمایی پیران خردمند قاصدی نزد فرهاد میفرستد تا خبر مرگ شیرین را به او بدهند مگر در كاری كه در پیش گرفته سست شود. هنگامی كه پیك خسرو، خبر مرگ شیرین را به فرهاد میرساند، او تیشه را بر زمین میزند و خود نیز بر خاك میافتد. شیرین از مرگ او، داغدار میشود و دستور میدهد تا بر مزار او گنبدی بسازند. خسرو نامهی تعزیتی طنزگونه برای شیرین میفرستد و او را به ترك غم و اندوه میخواند. پس از گذشت ایامی از این واقعه، مریم نیز میمیرد و شیرین در جواب نامهی خسرو، نامه ای به او مینویسد و به یادش میآورد كه از دست دادن زیبارویی برای او اهمیتی ندارد زیرا هر گاه بخواهد، نازنینان بسیاری در خدمتگزاری او حاضرند. خسرو پس از خواندن نامه به فراست در مییابد كه جواب آنچنان سخنانی، این نامه است. بعد از آن برای به دست آوردن شیرین تلاشهای بسیاری نمود اما همچنان بینتیجه بود و شیرین مانند رؤیایی، دور از دسترس. خسرو كه از جانب شیرین، ناامید شده بود به دنبال زنی شكرنام كه توصیف زیباییاش را شنیده بود به اصفهان رفت. اما حتی وصال شكر نیز نتوانست آتش عشق شیرین را در وجود او خاموش كند. خسرو كه میدانست شاپور تنها مونس شبهای تنهایی شیرین بود، او را به درگاه احضار كرد تا مگر شیرین برای فرار از تنهایی به خسرو پناه آورد. شیرین نیز در این تنهاییها روزگار را با گریه و زاری و گله و شكایت به سر برد. روزی خسرو به بهانهی شكار به حوالی قصر شیرین رفت. شیرین كه از آمدن خسرو آگاه شده بود، كنیزی را به استقبال خسرو فرستاد و او را در بیرون قصر، منزل داد. سپس خود به نزد شاه رفت. شاه نیز كه از نحوهی پذیرایی میزبان ناراضی بود، با وی به عتاب سخن گفت و شكایتها نمود و اظهار نیازها كرد اما شیرین همچنان خود را از او دور نگه میدارد و تأكید میكند تنها مطابق رسم و آیین خسرو میتواند به عشق او دست یابد. پس از گفتگویی طولانی و بینتیجه، خسرو مأیوس و سرخورده از قصر شیرین باز میگردد. با رفتن خسرو، تنهایی بار دیگر همنشین شیرین میشود و او را دلتنگ میكند. پس به سوی محل اقامت خسرو رهسپار میشود و به كمك شاپور، دور از چشم شاه، در جایگاهی پنهان میشود. سحرگاهان، خسرو مجلس بزمی ترتیب میدهد. شیرین نیز در گوشهای از مجلس پنهان میشود. در این بزم نیك از زبان شیرین غزل میگوید و باربد از زبان خسرو. پس از چندی غزل گفتن، شیرین صبر از كف میدهد و از خیمهی خود بیرون میآید. خسرو كه معشوق را در كنار خود مییابد به خواست شیرین گردن مینهد و بزرگانی را به خواستگاری او میفرستد و او را با تجملاتی شاهانه به دربار خود میآورد. خسرو پس از كام یافتن از شیرین، حكومت ارمن را به شاپور میبخشد. خسرو نصیحت شیرین را مبنی بر برقراری عدالت و دانش آموزی با گوش جان میشنود و عمل میكند. در راه آموختن علم، مناظره ای طولانی میان او و بزرگ امید روی میدهد و در آن سؤالاتی دربارهی چگونگی افلاك و مبدأ و معاد و بسیاری مسائل دیگر میپرسد. پس از چندی، با وجود آنكه خسرو از بد ذاتی پسرش شیرویه آگاه است، به سفارش بزرگ امید، او را بر تخت مینشاند و خود رخت اقامت در آتشخانه میافكند. شیرویه با به دست گرفتن قدرت، پدر را محبوس كرد و تنها شیرین اجازهی رفت و آمد نزد او را داشت اما وجود شیرین حتی در بند نیز برای خسرو دلپذیر و جان بخش بود. یك شب كه خسرو در كنار شیرین آرمیده بود، فرد ناشناسی به بالین او آمد و با دشنهای جگرگاهش را درید. حتی در كشاكش مرگ نیز راضی نشد موجب آزار شیرین شود و بی صدا جان داد. شیرین به واسطهی خون آلود بودن بستر از خواب ناز بیدار شد و معشوقش را بیجان یافت و ناله سر داد. در میانهی ناله و زاری شیرین بر مرگ همسر، شیرویه برای او پیغام خواستگاری فرستاد. شیرین نیز دم فرو بست و سخن نگفت. صبحگاهان، كه خسرو را به دخمه بردند، شیرین نیز با عظمتی شاهانه قدم در دخمه نهاد و در تنهاییاش با او دشنه ای بر تن خود زد و در كنار خسرو جان داد. بزرگان كشور نیز كه این حال را دیدند، خسرو و شیرین را در آن دخمه دفن كردند.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در دوشنبه 19 بهمن 1388 و ساعت 11:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
| -=-=- برای حمایت از سافتستان روی بنر های زیر تنها یك كلیك بكنید -=-=- |
|
|
|
|
|