| لینک به ما / لوگوی دوستان |
|
|
لینک به ما
لوگوی دوستان
برای تبادل لوگو ابتدا لوگوی سافتستان را در سایت خود قرار داده سپس به مدیر سایت ایمیل بزنید و یا در قسمت نظرات اعلام كنید
|
| |
|
|
"شمعدانیها" از میترا الیاتی | داستان ,
|
|
 مرد دم پنجره ایستاد. خیره شد به بالکن رو به رو. شمعدانیها به صف روی نرده بودند، با غنچههای باز. دختر با سبد رخت روی بالکن آمد و مرد... برنده جایزه بنیاد گلشیری در سال 1380 برنده جایزه خانه داستان در سال 1380
مرد به ساعتش نگاه کرد: «چه قدر مونده؟» مدیر فروش گفت: «پشت اون تپه س.» زن از عقب ماشین، بلند گفت: «آدم خیال میکنه داره میره پیک نیک» مرد برگشت و نگاهش کرد. زن خندید. مدیر فروش با انگشت ساختمانهای نیمه ساز را نشان داد: «سال پیش همهش تپه ماهور بود.» زن گفت: «چند وقت دیگه خودش یه شهره» مرد گفت: «هوم» پیچیدند توی جاده خاکی. مرد شیشه را بالا کشید: «خیلی پرته» زن گفت: «ولی خوش منظرهس.» مرد برگشت و نگاهش کرد. زن زل زده بود به بیرون. ماشین تپه را دور زد. زن بلند گفت: «پیداش شد.» مرد نگاه نکرد. گفت: «چه طوری هر روز برم و برگردم؟» مدیر فروش گفت: «مینی بوس داره.» زن گفت: «تو صبح میری شب میآی، پس من چی بگم؟» مدیر فروش از توی آینه نگاهش کرد: «مگه بچه ندارین؟» زن به ردیف کاجها نگاه کرد.
ماشین دم در ورودی شهرک ایستاد. پیاده شدند. مدیر فروش رفت کلید بیاورد. زن نشست روی پله. به باغچه نگاه کرد و به ردیف شمعدانیهای بیگل. مرد گفت: «تقصیر توئه» زن گفت:« گناه من چیه. کی گفت خونه میافته توی طرح؟» مدیر فروش با کلید برگشت: «میگن آسانسور خرابه. باید از پلهها بریم.» مرد گفت:« هوم» توی راه پله زن گفت: «چه قدر تمیزه.» جلوتر میرفت. در که باز شد، زن بلند گفت: «چه خونه دلبازی!» مدیر فروش با لبخند گفت: «آفتابگیره. توجه کنین به پنجرهها. شبای مهتابی، خونه مث روز روشنه.» به زن نگاه کرد. نور آفتاب تابیده بود روی شیشههای بزرگ پنجره. - بتون آرمهس. این را مدیر فروش گفت و با مشت به دیوار زد. مرد دستش را مشت کرد، اما جلو نبرد. گفت: «دیره،باید برگردم سرکار. بهتره برگردیم» زن گفت: «میشه آشپز خونه و حمومش رو ببینیم؟» دنبال مدیر فروش رفت.
مرد دم پنجره ایستاد. خیره شد به بالکن رو به رو. شمعدانیها به صف روی نرده بودند، با غنچههای باز. دختر با سبد رخت روی بالکن آمد. مرد سیگار روشن کرد. دختر پیراهنی سرخ را از توی سبد برداشت و تکانش داد. مرد به سیگارش پک زد. صدای زن گفت: «خیلی قشنگه.» مرد گفت: «واقعا.» مدیر فروش گفت: «کاشیهاش همه اعلاس.» صدای زن گفت: «خوش رنگه.» مرد گفت: «بله خوش رنگه.»
دختر، چینهای پیراهن را روی بند صاف کرد، گیره زد، سبد را برداشت و رفت. زن دست روی شانه مرد گذاشت: «خوش منظرهس.» مرد گفت: «شمعدانیها.» زن چیزی نگفت. مدیر فروش گفت: «اگه مایل هستین برگردیم.» مرد حرفی نزد. زن گفت: «بله برگردیم.» راه افتاد. جلوتر از مدیر فروش رفت. مرد زل زده بود به بالکن رو به رو.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در پنجشنبه 8 بهمن 1388 و ساعت 10:56 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
نامزد و مرگ؛ داستانی از ژیل پرو | داستان ,
|
|
 ولی هیچ وقت نشد که مدت طولانی بتوانیم یک جا بمانیم. از دست زن ارباب، آنها خوششان نمیآمد که میدیدند من تمام روز با... ژیل پرو (اهل فرانسه) تولد: 1931 رمان نویس، مورخ، سینماگر، محقق مسائل ---------- روز و وقایع فراموش شده تاریخ مهم ترین کتابهای او: راز روز بزرگ (1964)، ارکستر سرخ (1967)، پرونده 51(1969)، پلیور سرخ (1978) دوست ما شاه (1990)، باغهای رصد خانه (1995) « نامزد و مرگ» از مجموعه داستانهای کوتاه او نالههای بلند (1970) انتخاب و ترجمه شده است.
نامزد و مرگ روز یکشنبه وارد شدند و حال آنکه آندره از نامه چنین فهمیده بود که زودتر از دوشنبه نخواهند آمد. نزدیک ساعت چهارونیم بعداز ظهر، اتومبیل پژوی کهنه آنها به درون حیاط آمد و زیر پنجره اتاق او ایستاد. یک صندوق فلزی و یک صندوق بزرگ چوبی و دو چمدان چرمی روی باربند اتومبیل بسته شده بود،صندوق فلزی فرو رفته و صندوق چوبی ترک خورده بود و دور چمدانها ی مملو از اثاث تسمه پیچیده بودند،آندره پیشانی را به دستگیره پنجره چسبانده بود و با هر نفس، سرش را میچرخاند تا بخار دهانش شیشه را تار نکند. نخست موهای مجعد دختر بچه چهار پنچ ساله ای را دید که از در عقب خارج میشد وسپس از دور، موهای بور وکوتاه زن و موهای پرپشت و فلفل نمکی مرد را دید. با این همه، از نامه چنین برمیآمد که مرد سی و پنج سال بیش تر ندارد. رانندگی را زن برعهده گرفته بود.
آندره به تندی عقب رفت که دیده نشود، ولی آنها به بالا و به نمای خانه نگاه نکردند. مرد اتومبیل را از جلو دور زد و میان دختر وزن ایستاد و دستها را در جیب کتش کرد. هرسه بی حرکت مشغول تماشای حیاط شدند، حیاط از ماه اکتبر پر از گل ولای بود و پاها تا قوزک در آن فرو میرفت. تا ماه مه زمین خشک نمیشد و حالا ماه مارس بود. از بالای دیوار حیاط، طرف جاده، کلیسای کوچکی که هنوز شش باردرسال در آن نماز جماعت برگذار میشد به چشم میخورد،سمت چپ کلیسا، و تقریبا به بلندی برج ناقوس، درخت عرعری که در میان گورستان کاشته شده بود لکه بزرگ سیاهی روی آسمان میانداخت. آندره با خود گفت که کاش آن زن از دیدن گورها که از طرف هشتی پیدا بود جا نخورد. ماریون همیشه میگفت که پس از ازدواج با او وقتی که برای زندگی کردن به این قلعه روستایی بیاید از دیدن این منظره غم به دلش خواهد نشست. با این همه گورها پاکیزه و پوشیده از سبزه وگل بود.. حتی مانند حضورآشنایی درجوار خانه بود. به هرحال، آن خانواده پاریسی که در همان نزدیکی مینشستند از این بابت ناراحت نبودند. سرای سابق کشیش را که طرف چپ قلعه بود خریده بودند و تابستانها به آن جا میآمدند و تعطیلات را با دو فرزندشان درآن خانه میگذراندند. از آن درخت عرعر خیلی خوششان میآمد، زن یک روز به او گفته بود: «گمانم درماه سپتامبر که همه پاریسیها از این جا میروند حیط دلگیر میشود» از بیست خانه قصبه مارتن ویل تقریبا نیمیمتعلق به پاریسیها بود. آندره هنگامیکه در شامگاه زمستان گاوهایش را از صحرا باز میآورد و این جاده دراز را از کنار پنجرههای بسته خانهها میپیمود از دیدن گورستان در برابر هشتی خانه اش روی هم رفته شاد میشد. لااقل مردهها با وزیدن اولین باد پاییزی و افتادن اولین برگ زرد از آن جا فرار نمیکردند. میتوانست به پایداری آنها دلگرم باشد ولی هرگز در این خصوص حرفی با ماریون نمیزد.
پایین پنجره، دخترک که حتما سردش شده بود سرجایش شروع به جست وخیز کرده بود و دستهایش را در هوا میچرخاند. مرد در درون کت بلند پوستین مانندش قوز کرده وگویی از دیدن حیاط و طویله و اتاقهای کنار آن وا رفته بود. زن، برعکس، راست ایستاده بود و انگار گل ولای آمیخته به سرگین و توده پهنهای سمت چپ حیاط و قبرهای گورستان را به مبارزه میطلبید. آندره با خود گفت که کاش این زن بتواند مرد را راضی کند که بمانند. این پنجمین کارگری بود که در عرض سه ماه اخیر به این جا میآمد و دیگران هیچ کدام بیش از دو هفته نمانده بودند. زن را دید که دست خود را چند بار آهسته بر شانه مرد زد و وقتی که زن واپس چرخید آندره به سرعت خود را کنار کشید. تقریبا در همان لحظه،کوبه در ورودی به صدا درآمد. همچنان که گره کراواتش را میبست از پلکان پایین رفت. آن شب در دهکده کارنتان مجلس رقص به پا بود و قرار شده بود که آندره شام را در خانه ماریون بخورد و بعد او را به مجلس رقص ببرد.
مرد چهره گرد مهتابی رنگ و پف کرده داشت با سبیل کلفت افتاده و چشمهای میشی رنگی که دیگر از زندگی انتظار خوشبختی نداشت. چون برای استخدام شدن میبایست اوراق پرسشنامه بیمههای اجتماعی را پر کند،کار عاقلانه ای نکرده بود که درمورد سنش دروغ گفته بود، ولی زن مسلما بیش از بیست و پنج سال نداشت. خیلی قد بلند و خیلی نیرومند نبود، ولی با اطمینان روی پاهایش ایستاده بود، هم محکم و هم ظریف، ماننده کره اسبی حاضر یراق. با چشمهای سیاه از هم گشوده و لبهای نیمه باز خیره به او مینگریست.آندره گرمای چهره خود را که سرخ میشد حس کرد. سپس زن دخترک را پیش راند و زیر لب گفت: بفرمایید، اینها را از کنار جاده چیده ایم.
یک دسته گل پامچال بود، آندره آن را از دست کودک گرفت و در حالی که خون در شقیقههایش میتپید گلها را تماشا کرد، سپس گفت که فردا انتظار آمدن آنها را داشته است، زیرا قرارداد از روز دوشنبه به بعد صورت رسمیپیدا میکند، ولی زن جواب داد که آنها ترجیح داده اند که زودتر بیایند تا مستقر شوند و بتوانند از اول وقت دوشنبه کارشان را شروع کنند. شوهرش مانند سگ کتک خورده ای که وظیفه اش را در حد توانایی انجام داده و با این حال منتظر تنبیه هر روزه است سر تکان میداد. زن، برعکس، گویی سرشار از امیدواری بود و همچنان مصرانه به او مینگریست و آندره حقیقتا نمیدانست که اکنون باید چه بگوید. همیشه در برابر نا آشنایان دست و پایش را گم میکرد. سنی که این کارگر در نامه خود قایل شده بود مورد پسند او بود، زیرا خوش نداشت که در بیست و هشت سالگی به کسی فرمان بدهد که حکم پدرش باشد. کارگری که کم تر از پنجاه و و حتی شصت سال داشته باشد دیگر در ولایت پیدا نمیشد. جوانهای کوتانتن همه به شهر «کان» میرفتند تا در کار خانهها استخدام شوند و در کوچهها با پلیس در بیفتند، آندره در سمت راست، میان طویله و گاراژ ماشین آلات، مسکن آنها را نشان داد: دو اتاق روی یک آشپزخانه بزرگ، به اضافه یک انبار زیر شیروانی برای چیدن اسباب و اثاثشان، راه ورود به انبار، نردبانی در بیرون ساختمان بود، زن همه اینها را پسندید، ولی کمک او را برای خالی کردن اتومبیل نپذیرفت و دلیل آورد که لباسهایش کثیف خواهد شد، ****
آندره به اتاقش برگشت، کراوات خاکستری اش را باز کرد و شش بار کوشید تا گره مثلثی به آن بزند، ولی موفق نشد، سرانجام آن را در اشکاف گذاشت و کراوات کهنه اش را برداشت و با کوشش اول موفق شد که گره بزند، پس از هر کوشش نا موفق، به کنار پنجره میرفت و به اتومبیل نگاه میکرد، زن کت سیاه چرم مصنوعی اش را در آورده بود، نیم تنه کشباف سبزی با یخه برگشته و دامن خاکستری چین دار به تن داشت، مرد کتش را در نیاورده بود، سرش را پایین انداخته بود و با گامهای سنگین راه میرفت، به نظر میآمد که با هریک بار رفت و آمد او، زن دوبار میرفت و بر میگشت، در نامه، خود را اهل سن بریو معرفی کرده بودند،
وقتی که از بستن کراوات فارغ شد، ساعت دیواری طبقه پایین پنج بار زنگ زد. در خانه ماریون ساعت شش منتظرش بودند، به تالار طبقه همکف رفت و بار دیگر کفشهای سیاهش را در برابر بخاری واکس زد، اگر میدانست که آنها امروز وارد میشوند لااقل بخاری دیواری را برایشان روشن میکرد تا رطوبت اتاقها از میان برود، ساعت زنگ ربع را زد، نگاهی به کفشهایش کرد و آه کشید، نوک کفشها بسیار باریک بود و میدانست که پیش از دور پنجم رقص پاهایش درد خواهد گرفت، از این گذشته، هنگام عبور از حیاط برای رفتن به گاراژ، دوباره کفشهایش کثیف خواهد شد، روزهای یک شنبه برایش تحمل ناپذیر بود، از جا برخاست، دسته گل پامچال را که روی میز ناهار خوری گذاشته بود برداشت و در یک لیوان آب گذاشت، اولین گلهای سال، دعا کرد که کاش آن کارگر آن جا بماند وخیلی تنبل نباشد،
پیرزنی که روزهای یکشنبه برای دوشیدن گاوها میآمد تا چند لحظه دیگر پیدایش میشد، زیرا فضای حیاط بر اثر غروب آفتاب رو به تاریکی میرفت، باربند اتومبیل پژو خالی شده بود، آندره اندیشید که آنها برای بالا بردن صندوقها از پلکان مار پیچ به زحمت خواهند افتاد، ساده تر این بود که به کمک طناب و قرقره ای که بالای روزن هواکش انبار فوقانی بود آنها را بالا بکشند و از پنجره به داخل اتاق ببرند، ولی زن را دید که وارد انبار طویله شد و با نردبان بزرگ از آن جا بیرون آمد و فهمید که آنها محتویات صندوقها را در طبقه همکف خالی کرده اند، زن نردبان را به دیوار تکیه داد و مرد تا دم در انبار بالا رفت، آن وقت زن به آشپزخانه برگشت و سپس در حالی که صندوق فلزی را روی شانه راستش گذاشته بود از آن جا بیرون آمد، با پشت خمیده پیش میرفت و کمرش بر اثر فشار، گود افتاده بود، لبه فلزی صندوق ظاهرا پشت گردنش را میخراشید، به نربان رسید، صندوق را روی پلهها گذاشت و همچنان که خود بالا میرفت صندوق را نیز رو به بالا فشار میداد و بالا میبرد تا جایی که مرد توانست آن را بگیرد و به درون انبار بکشد، زن بی درنگ پایین آمد و باز به آشپزخانه رفت،ولی مسلم بود که نخواهد توانست صندوق بزرگ چوبی را نیز به همان ترتیب به پای نردبان ببرد، چرا شوهر سنگین ترین کارها را به عهده او گذاشته بود؟ پدر ماریون میگفت که اهالی برتانی یا خیلی خوب اند یا خیلی بد. زن پس پس بیرون آمد، دسته کناری صندوق را گرفته بود و روی زمین میکشید و صندوق شیار عمیقی در زمین گل آلود به جا میگذاشت، در پایین نردبان، چند بار کوشید تا سرانجام توانست صندوق را روی پلهها قرار دهد، چمباتمه زد و صندوق را با فشار به اندازه نیم متر بالا برد و سپس آن را روی شانه چپ خود گذاشت و مشغول بالا رفتن شد، ناچار بود که اریب وار بالا برود و صندوق را با یک دست بگیرد تا به عقب سرنگون نشود، به پله ششم که رسید نزدیک بود که تعادلش به هم بخورد و ناچار دو پله پایین آمد، دامنش بالا رفت و پای چپش تا کمر هویدا شد، آندره بی اختیار سر برگداند، خیلی دلش میخواست به کمک او برود؛ اما در این وضع و با بودن شوهر در بالای نردبان صورت خوشی نداشت، و پیرزن خدمتکار هم هر لحظه ممکن بود سر برسد. وانگهی زن جای پایش را محکم کرده بود و دوباره داشت بالا میرفت، شوهر زانو زده و دستها را رو به پایین دراز کرده بود، سرانجام دستگیره دیگر را چنگ زد و صندوق را به سوی خود کشید، سپس آنها را رها کرد، صندوق به سر زن خورد و صدای تصادم شنیده شد، زن نزدیک بود سرنگون شود ولی به موقع خود را نگه داشت، صندوق روی زمین افتاد و گل ولای به اطراف پاشید، بالای نردبان، شوهر بی آن که حرکتی بکند به جلو خم شده و بالا تنه اش روی پلههای نردبان گیر کرده بود و درآستانه سقوط بود. آندره به طرف حیاط خیز برداشت و فریاد زد: تکان نخورید !
پیش از آن که از خانه در آید و خود را برساند، زن چند پله بالا رفته بود و بیهوده میکوشید تا تن مرد را به سوی انبار واپس براند،آندره روی پله نربان پرید ولی نگاهش پایین بود و با عجله ای که داشت سریع تر از آن چه میپنداشت بالا رفت، با یک دست کوشید تا جثه مرد را که بیهوش مینمود واپس براند، ولی تن زن جایش را تنگ کرده بود و از آزادی حرکتش میکاست، سرانجام به او گفت: کنار بایستید تا من بروم بالا توی انبار، راهش همین است، - نه، همین جا بمانید و مرا بگیرید،
آندره تن او را به پلکان چسباند، زن بالا تنه شوهرش را روی شانه چپ نگه داشت و دگمههای کت او را گشود و از جیب بغل کت سرمه ای یک لوله فلزی بیرون آورد و درش را باز کرد، دو قرص گلی رنگ از درون آن روی کف دست راستش ریخت و به دهان مرد نزدیک کرد، کوشید تا آنها را از میان لبها وارد دهان کند، بر اثر فشاری که میآورد، سر مرد به چپ و راست تکان میخورد، نگاه او همچنان مهربان و غمگین و فقط اندکی خیره تر و اندکی خالی تر از اول بود، ولی رنگ مهتابی پوستش به خاکستری گراییده بود و مسلم بود که مرده است، - محکم بگیریدم!
آندره خود را محکم به او چسباند و جرئت نکرده که چیزی بگوشد. زن با یک دست دهان مرد را باز کرد و آن دو قرص را روی زبانش گذاشت، ولی مرد هیچ واکنشی برای خوردن نشان نداد، دیدن این زبان آویزان میان دندانها با دو قرص گلی رنگ بی مصرف روی آن ترسناک بود، گویا در این لحظه زن فهمید که کار از کار گذشته است، زیرا هق هقی کرد که شبیه ترکیدن بغض در گلو بود و آندره تن او را که میلرزید حس کرد، زیر لب گفت: حالا بگذارید من بروم بالا. ****
طنابی زیر بغلهای مرد بستند و او را آرام آرام پایین آوردند، زن به هر ترتیب میخواست او را به اتاق نشیمنشان ببرد (کمیناخوشایند بود که مدام میگفت «منزلمان» و حال آن که آنها تازه رسیده بودند) آندره اصرار نکرده زیرا میدانست که ماریون اگر بفهمد که مرده ای وارد خانه شده است جنجال خواهد کرد، اتاق پایین پر از لباسهای به هم ریخته و ظروف آشپزخانه بود، روی میز ناهار خوری، در قهوه جوشی پر آب، یک دسته گل پامچال شبیه دسته گلی که دخترک به او داده بود دیده میشد، بخاری دیواری را روشن کرده بودند و دخترک کنار آتش نشسته بود و یک مجله مصور را ورق میزد، از دیدن آنها که زیر بغلها و پاهای مرد را گرفته بودند و میآوردند تعجب نکرد، مادر به او گفت: دوباره حالش به هم خورده، تو همین جا بنشین، ما میبریمش بالا که بخوابانیمش، پلکان خیلی تنگ بود، آندره مجبور شد که جنازه را روی شانه خود بیاندازد و سعی کند که فکرش مشغول چیز دیگری باشد، زن در را برایش باز کرد، هوای اتاق سرد بود و هنگامیکه آندره جنازه را روی تخت خواب رها کرد زن به او گفت: شما استراحت کنید، خودم ترتیب کارها را میدهم، میت را روی تشک خواباند و پلکهایش را پایین آورد و دستهایش را صلیب وار روی شکمش گذاشت، سپس چند قدم واپس رفت و با دقت به جنازه نگریست، گویی میخواست مطمئن شود که چیزی فراموش نکرده است، آندره پیشنهاد کرد: تسبیح میخواهید؟ من توی خانه دارم، - نه، لازم نیست، - چطور؟ مگر اعتقاد مذهبی ندارید؟ - موضوع این نیست، او این جا نمیماند، امشب برش میگردانم ولایت، - امشب؟ ولی تشریفات کار چه میشود؟ باید دایره متوفیات را خبر کرد، زن چهره اش را که ناگهان آشفته حال شده بود ملتمسانه به سوی او برگرداند و گفت: خواهش میکنم، به من لطف کنید و بگذارید برگردم، هیچ چیز به هیچ کس نمیگوییم، نه شما و نه من، طوری وانمود میکنیم که انگار اصلا همدیگر را ندیده ایم، - آخر برای چه؟ - برای پولش، ما دیگر پول نداریم و دایره متوفیات برای بردن جنازه به سن بریو خون پدرش را مطالبه خواهد کرد، دست کم سه هزار فرانک و شاید هم چهار هزار. هشت سال پیش که جنازه مادرم را آوردند ما اول خیال کردیم که صورت حساب عوضی است،
مرد نگاهی به میت کرد که روی تشک دراز کشیده بود و اکنون کتش بسیار فراخ تر ازمعمول به نظر میآمد، اگر زنده میماند میبایست یک سال تمام کار کند تا چهار هزار فرانک درآورد و با این پول میتوانست دو شنبهها، در بازار کارانتان، دو ماده گوساله پروار بخرد، زیر لب گفتم: میفهمم، ولی تشریفات را نمیشود ندیده گرفت، اگر خبردار بشوند درد سر بزرگی راه میافتد، - قسم میخورم که هیچ کس نفهمد! او را توی اتومبیل مینشانیم و چون شب است کسی نمیفهمد که او مرده است، سن بریون هم دور نیست، - واگر ژاندارمها جلو تان را بگیرند ؟ گاهی ماشینها را توی راه وارسی میکنند، - من خودم را به آن راه میزنم، انگارکه او همین الان توی اتومبیل تمام کرده است، میزنم زیر گریه و آنها دست و پایشان را گم میکنند و دیگر دنبالش را نمیگیرند، - نمیدانم،.. - بله، بله، شما بگذارید ما برویم! قول میدهم که هیچ طور نمیشود! جمله را با صدای بلند گفته بود و دخترک از پایین صدایش را شنید، پرسید که آیا میشود من هم بالا بیایم؟ مادر دستور داد که از جایت تکان نخور، چند ثانیه ساکت ماندند و سپس آندره گفت: این جا نمیشود حرف زد، اگر میل دارید، بیایید برویم به اتاق من، ******
دخترک همان جا نشسته بود، اما مجله اش رادیگر نگاه نمیکرد، چشمهایش پر از نگرانی و سرزنش بود، مادر گفت: بابا خوابیده است، همین جا کنار آتش بنشین و مجله ات را تماشا کن. مزاحم بابا هم نشو، من میروم و زود بر میگردم، بیرون تقریبا شب شده بود، - مطمئنید که دخترتان بالا نمیرود؟ - او یاد گرفته است که باید ساکت بماند، از وقتی که هی به گوشش خوانده ایم که نباید پدرش را خسته کند دیگر عادت کرده است، از طویله روشنایی به چشم میخورد، پس خدمتکار پیر مشغول دوشیدن گاوها بود، مسلما اتومبیل پژو و نردبان کنار دیوار و چراغهای روشن را در محل سکونت کارگرها دیده بود، - چند سالش بود؟ - سی و پنج، دو ماه دیگر سی و شش سالش میشد. - از خیلی وقت پیش بیمار بود؟ - یک سال بعد از ازدواجمان مبتلا شد، قلبش بود، - دکتر چی میگفت؟ - ما همه اش این جا وآن جا دنبال کار میدویدیم و خیلی دکتر دیده ایم، آنها عقیده یکسانی نداشتند، آخرین دکتری که دیدیم گفت که دیگر حالش خوب شده است، به عقیده آنها، ممکن بود یک ساعت بعد بمیرد یا صد سال عمر کند، میگفتند که در بیماری قلبی اصلا نمیشود پیش بینی کرد، چشم زن به دسته گل پامچال روی میز افتاد و آندره نومیدانه کوشید تا چهره اش سرخ نشود، - اگر میل دارید، تخم مرغ و ژامبون توی یخچال هست، بهتر است چیزی بخورید و شکم خالی راه نیفتید، - میگویید بخورم؟ - حتما. آخر سن بریو خیلی هم نزدیک نیست، - من به رانندگی عادت دارم، اتومبیل را همیشه من میراندم، در یخچال را باز کرد و سه تخم مرغ و یک باریکه ژامبون از آن بیرون آورد، - میخواهید دخترتان را صدا بزنم؟ آخر او هم ممکن است گرسنه باشد، - نخیر، توی راه شیرینی مفصلی خورد، من چیزی بهاش نگفتم چون میدانستم که باید اثاثمان را توی اتاقها بچینیم و فرصت تهیه شام نخواهم داشت، شما چطور؟ شما نمیخواهید چیزی بخورید؟ - من خانه همسا یهها دعوت دارم،
روی صندلی کهنه چرمین شسته بود و زن را مشغول تهیه نیمرو بود تماشا میکرد، از بس حرکاتش راحت و خودمانی بود کسی تصور نمیکرد که تازه وارد باشد، ماهی تابه و ظرفها و قاش و چنگال را و حتی بسته کره را که در یکی از خانههای یخچال قرار داشت به آسانی پیدا کرده بود، - شما خودتان آشپزی میکنید؟ - یک پیرزن هست که غذای ظهر را برایم درست میکند، شبها یا حاضری میخورم یا برای شام به خانه همسایهها میروم، مثل امشب، - نمیدانید چقدر خوشحال بودیم که پیش یک مرد مجرد کار پیدا کرده ایم..... آندره با خود اندیشید که اگر پیرزن خدمتکار میدید که در آشپزخانه زنی به طرف اجاق میرود و بر میگردد و مرد روی صندلی نشسته است و تماشایش میکند چه خواهد گفت؟ عجیب تر از همه این بود که تقریبا آرزو داشت که خدمتکار پیر آنها را ببیند، - چرا مجرد؟ زن به عقب برگشت، دستها را به کمر زده بود و نیمرو در ماهی تا به جلز جلز میکرد، - برای خاطر ژان، چون بنیه اش قوی نبود و همیشه بایست مواظب حال خودش باشد، مرد بیچاره، این اواخر دیگر تقریبا نمیتوانست کار بکند. آن وقت اگر جایی کاری پیدا میکردیم، چیزی نمیگفتیم، او کارها را به طور عادی به دست میگرفت ولی بعد، خرده خرده، کارهای گنده را من انجام میدادم و دست آخر همه کارها را خودم به عهده میگرفتم، - برایتان سخت نبود؟ حتی سفره را در کشو چپ اشکاف پیدا کرده بود، ماریون که از شش ماه پیش مرتبا به خانه او میآمد همیشه قیافه مهمان به خود میگرفت، مسلما جای هر چیز را میدانست، ولی وانمود میکرد که اتفاقا آن را پیدا کرده و از این که خیلی تمیز نیست خوشش نیامده است، تا زن سفره را میچید او برخاست و رفت یک بطری آورد، وقتی که زن برگشتن او را دید یک لیوان برایش روی میز گذاشت، رو به روی هم نشستند، - بله، پرسیدم برایتان سخت نبود؟ - من خوشم میآمد، واقعا خوشم میآمد، حتی از درو، به خصوص وقتی که از اول آفتاب تا غروب کار میکردیم، حتی یک وقت، در بوس که بودیم، زیر نور چراغ هم کار کرده ام، ولی هیچ وقت نشد که مدت طولانی بتوانیم یک جا بمانیم. از دست زن ارباب، آنها خوششان نمیآمد که میدیدند من تمام روز با مردشان توی مزرعه کار میکنم. هر چقدر هم که رفتارم معقول بود باز فرق نمیکرد، از زور حسادت دیوانه میشدند و آن وقت ناچار از آن جا میرفتیم، برای همین بود که من و ژان خوشحال بودیم از این که این بار سرو کارمان با یک مرد مجرد است، - و شوهرتان چه میگفت؟ - او هم خوشحال بود، توی ده همیشه خرده کاری فراوان است، اربابها هم راضی بودند، چون این به نفعشان بود، ژان توی قلعه میماند و خرده کاریها را انجام میداد و من هم به جای او کار میکردم، نمیخواهم از خودم تعریف کنم ولی من آدم دست و پا چلفتی نیستم، از عهده هر کاری برمیآیم، حیف که دیگر تمام شد، - حالا چه کار میخواهید بکنید؟ - بازاریاب میشوم، پدر و مادر ژان بچه را نگه میدارند، همیشه در سفرم، درآمدم بد نیست، بهتر از کشت و کار است، - من هم زمانی بازار یاب بودم، پدر و مادرم روی زمین کار میکردند و بدون من هم امرشان میگذشت، شیر دوش برقی میفروختم، البته درآمدم هم خوب بود، ولی بعد از مدتی دیدم این زندگی نمیشود، حالا خوشحالم که برگشته ام سر زمین، - پدر و مادرتان مرحوم شده اند؟ - نه، بازنشسته شده اند، در سنت مراگلیز خانه ای دارند و آن جا نشسته اند، میل نداشتند که من برگردم سر زمین، میگویند زمین دوره اش تمام شده، مگر برای زمین دارهای بزرگ، ولی من فقط دو هزار قفیز دارم، - دو هزار چی؟ - ما این جا زمین را به قفیز حساب میکنیم، میشود بیست هکتار. تقریبا پانزده ماده گاو را خوراک میدهد. اما برای این که زندگی کنم به دو برابر این مقدار احتیاج دارم، - و آن وقت باز هم ادامه میدهید ؟ - زمینهایم را وسعت میدهم، اگر شب نبود، میبردمتان زمینهای آن طرف را نشانتان میدادم، درست پشت قلعه، سه هزار قفیز زمین درجه یک، علفها را امروز گاو میچرد، فردا دوباره سبز میشود، مطمئنم که شما تا حالا زمین به این مرغوبی ندیده اید، حیف که دیگر شب شده است، - میخواهید آن جا را بخرید؟ - با دختر صاحب زمین نامزد هستم، امسال تابستان ازدواج میکنیم، زن لبخند تلخی زد، شانهها را بالا انداخت و گفت: - به هر حال ما این جا هم نمیتوانستیم ماندگار بشویم، دختر خوبی است؟ - به خوشگلی شما نیست، خیلی لاغر است، - لاغری که اشکالی ندارد، درست میشود. - آخر اخلاقش هم تعریف ندارد، مثلا وقتی که مرا با این کراوات ببیند غوغا راه میاندازد، میگوید این کراوات به لباسم نمیآید، زن نگاهی به کراوات او کرد، از قیافه اش بر میآمد که آن را پسندیده است، ولی فقط سرش را تکان داد، گوئی جرئت نداشت که طرف او را بگیرد، - به نظر من نامزدتان بخت بلندی دارد، خانه تان قشنگ است و با این مقدار زمین میتوانید یک گله گاو پرورش بدهید، - اسب هم میخواهم پرورش دهم، نه اسب مسابقه، با این که این جا محل این کار است، به نظر من احتمال ضررش زیاد است، باید مطمئن باشیم که لااقل یک اسب برنده بیرون میدهیم ولی برای اسب سواری، تقاضا فراوان است، به علاوه خوبیش این است که خوراک اسب با خوراک گاو فرق دارد: به هم لطمه نمیزنند، - لابد کره اسب هم پیدا میکنید، کره اسب خیلی ناز است، آندره سر پایین انداخت و زن با حالت مرددی به او نگریست ولی آندره نمیتوانست توضیح بدهد که آن زن را شبیه کره اسب میبیند: جسور و ناشی. زن غذایش را تمام کرده بود. اندره برخاست و رفت سبد میوه را از روی قفسه آورد، زن یک سیب برداشت. پرسید: - مرغ و خروس چی؟ من توی حیاط چیزی ندیدم، لابد میخواهید اول ازدواج کنید تا بعد خانمتان به این کار رسیدگی بکند؟ - ماریون دوست ندارد. میگوید مرغ داری بردگی است، به فکر چیزهای پیش رفته است، اما به نظر من، آدم همیشه و در هرکاری که میکند برده است، منتها من ترجیح میدهم که برده حیواناتم باشم تا برده سرکارگر یا برده مسوول فروش، نمیتوانم برایش توضیح بدهم چرا، ولی نظرم این است، - من هم همین طور، به نظر من حیوانات وابسته به آدم اند، اگر ازشان مواظبت نکنیم تلف میشوند، ولی نمیتوانیم بگوییم که صاحب کار وابسته به ماست، بلکه درست به عکس، - همین طور است، کاملا درست است، همین را برای ماریون توضیح خواهم داد،
به یکدیگر لبخند زدند، زن واقعا لبخند زیبایی داشت هر چند که دهانش به زیبایی دهان ماریون نبود، انصاف را، چشمهایش هم کم تر از چشمهای ماریون زیبا بود خیلیها ممکن بود از موهای کوتاه پسرانه او خوششان نیاید، حتی لاغری ماریون هم مسلم نبود، به نظر همه رعنا میآمد، وانگهی غذا کم میخورد که چاق نشود، آندره میوه دیگری تعارف کرد ولی زن برنداشت و درحالی که ته سیب را توی بشقاب میگذاشت گفت: - بهتر است خیلی دیر نکنم والا نمیتوانم او را توی اتومبیل بنشانم، اول ظرفها را میشویم، - شستن ظرفها وقت زیاد نمیخواست، چهار هزار فرانک برای حمل یک جنازه از کوتانتن به سن بریو! ادم باورش نمیشد، اندوخته بانکی آندره تقریبا بیشتر از این نبود، زن میگفت که حمل جنازه مادرش خیلی گران تمام شده است ولی بسته به این بود که مادرش کجا مرده باشد. اگر آن سر فرانسه باشد، معلوم است، حالا اگر چیزی بپرسد، شاید زن پیش خودش خیال کند که آندره میخواهد مخارج حمل جنازه را به او قرض بدهد، - میدانید اگر من جای شما بودم چه کار میکردم؟ زن همچنان که ماهی تابه را میشست به طرف او برگشت، - همین جا میگذاشتمش بماند، آن رو به رو، زیر درخت عرعر، خاکش میکردند، آن وقت شما میتوانستید عید توسن با دخترتان به این جا سر خاکش بیایید. - پدر و مادرش اجازه نمیدهند، پسر عزیزشان است، میدانید، همین حالاش هم که به این صورت برش میگردانم کلی مکافات دارم. - تقصیر شما که نبوده است، - به نظر آنها چرا. چیزی نمیگویند، ولی تو دلشان این طور فکر میکنند، توضیحش مشکل است، نمیدانم چه جور بگویم، ژان بعد از بیماریی، خود داری میکرد، از ترس حمله قلبی، ولی برای حفظ غرور مردی اش، وانمود میکرد که ادامه میدهد و شاید به زودی بچه دیگری هم پیدا کند و مادرش همچه به من نگاه میکرد که انگار من میخواهم پسرش را بکشم، - شما که نمیخواهید تا آخر عمر توی خانه آنها بمانید، حتما دوباره ازدواج میکنید، - با داشتن بچه آسان نیست، ولی اگر بازار یاب بشوم، بیش تر وقتها توی خانه نیستم، وانگهی عادت کردهام، خوب، دیگر برویم، زن پیش از ترک اتاق، دسته گل پامچال را در وسط میز ناهار خوری قرار داد،
نخست جنازه را روی نیمکت عقب اتومبیل در گوشه سمت چپ نشاندند، آندره به انبار زیر شیروانی رفت و کلاه کهنه ای را که متعلق به پدرش بود آورد و روی سر جنازه گذاشت و به سمت جلو کج کرد، به طوری که لبه کلاه چشمها را تقریبا میپوشاند، به نظر میآمد که مرد خوابیده است، جمع کردن اثاث و بار زدن آنها نزدیک یک ساعت طول کشید. قدری نگران بود که مبادا ماریون سر برسد، ولی چون معمولا همه شبها مهمان بود کسی به تاخیرهایش توجه نمیکرد و حتی گاهی اتفاق میافتاد که در خانه بماند و خبر ندهد، رقص پیش از ساعت ده شروع نمیشد، سرانجام همه چیز در جای خود قرار گرفت و زن دخترش را که از کنار بخاری تکان نخورده بود صدا کرد، - برو پهلوی بابا بنشین و شیطانی نکن، میخواهیم برگردیم خانه چون بابا خیلی مریض است، دختر با لحن آرام و معقولی گفت: - مریض نیست، مرده است، - فضولی نکن، بنشین آن جا و حرف نزن. - به نظر شما بهتر نیست که جلو بنشیند؟ - ژان دوست نداشت، همیشه میگفت که خطرناک ترین جا، صندلی جلوست، زن در اتومبیل را بست ودامنش را روی کمر صاف کرد، - خوب تمام شد، من بابت همه چیز از شما تشکر میکنم، خیلی به من محبت کردید، بختم بلند بود که به شما برخوردم، - اگر میل داشته باشید من میتوانم شما را به سن بریو برسانم و با قطار برگردم، از کلفتمان خواهش میکنم که فردا به گاوها سر کشی کند، - نخیر، متشکرم، همین حالاش هم ممکن است با ژاندارمها در گیری پیدا کنیم، این وضع به نظرشان مشکوک خواهد آمد، حتی پدر و مادر ژان ناراضی خواهند شد، - نمیدانم چطور بگویم، ولی مجبورم از شما خواهش دیگری بکنم، - نترسید، بگویید. - برای بنزین است، ما قبل از آمدن به این جا یک قسط اتومبیل را پرداخت کردیم و من دیگر پول ندارم، فقط به عنوان قرض. قول میدهم که همین هفته یک حواله پستی برایتان بفرستم، صد فرانک به او داد، دست همدیگر را فشردند و زن با عجله گفت : - خیلی حسرت میخورم، مطمئنم که در خانه شما میتوانستیم خوشبخت بشویم، سپس پشت فرمان نشست و راه افتاد، هنگامیکه اتومبیل از در میگذشت آندره دستش را برای خدا حافظی بالا برد ولی زن نمیتوانست ببیند، چون شب شده بود، آن قدر آن جا ایستاد تا صدای موتور در دور دست محو شد، با همه احوال، حتی اسم زن را نمیدانست...
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در چهارشنبه 7 بهمن 1388 و ساعت 10:55 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
چند روایت معتبر دربارهی برزخ (مصطفی مستور) | داستان ,
|
|
 بعد سوفیا مثل جادویی خیال سارا فارسی را برای لجظهای تا دورترین سلولهای ذهنم عقب راند. گفت دلش میخواهد با من... «مصطفی مستور» متولد 1343 شهر اهواز و فارغالتحصیل رشته مهندسی عمران و فوق لیسانس زبان و ادبیات فارسی است. از سال 1368 كار داستاننویسی را با چاپ اثری در مجله «كیان» آغاز كرد و بعد از انتشار دومین كتاب خود، رمان «روی ماه خداوند را ببوس»، در میان مخاطبان ادبیات داستانی به مقبولیت دست یافت. این رمان درباره شك و تردیدها و دغدغههای مذهبی دو جوان دانشجو است. «عشق روی پیادهرو»، رمان «روی ماه خداوند را ببوس»، «مبانی داستان كوتاه»، «من دانای كل هستم» و «چند روایت معتبر» و... از آثار او هستند. علاوه بر این آثار، «مستور» چند اثر از «ریموند كارور» نیز به زبان فارسی ترجمه كرده است.
درست مثل این بود که بر روی لبهی چاه عمیقی بایستی و بعد لحظهای زل بزنی به اعماق ناپیدای چاه و ناگهان بیهوا سُر بخوری و سقوط کنی توی آن. این دقیقاً همان چیزی بود که بعد ازظهر چهارشنبه هفدهم دی ماه 1385 برای من اتفاق افتاد و من با سر سقوط کردم توی چاه عمیقی، به اسم "سوفیا". موضوع مربوط به وقتی است که من تازه در رشتهی دکترای ادبیات قبول شده بودم و آن روزها فکر میکردم بدون این که به کسی یا چیزی آسیب بزنم، میتوانم در این دنیای عوضی عاشق کسی بشوم و بعد او را با خودم بردارم و بروم گوشهی خلوتی و شروع کنم به زندگی کردن. همیشه فکر میکردم میتوانم بهشتِ زنی را داشته باشم که تا وقتی از جهنم زندگی خسته میشوم؛ پناه ببرم به سایههای درختان آن بهشت. هنوز آن فکر بزرگ و تکان دهنده را کشف نکرده بودم. هنوز نمیدانستم دچار چه بلاهت پیچیدهای شدهام.
اولینبار سوفیا را در شلوغی مترو دیدم. لابهلای جمعیت کسل بعد از ظهر که با تکانهای قطار مثل آدمهای مست و گیج کج و راست میشدند. پشت سرش دختری با روسری بنفش داشت ناخنش را میجوید. سوفیا دستش را به میلهی فلزی راهرو گرفته بود و زل زده بود به نقطهای از سقف قطار. آستین مانتوش کمیپایین افتاده بود و من میتوانستم از جایی که ایستاده بودم و از لابهلای جمعیت مسافران، ساعت مچی صفحه بزرگ دخترانهاش را ببینم. درست همان لحظه بود که با تمام وجود احساس کردم میتوانم زیر تکانهای شدید قطاری که مثل موشی کور تونل زیرزمینی شهر را به سرعت میپیمود، یکی از بهترین شعرهای همهی زندگیام را برای او بگویم و بعد مثل ابلهها جلو بروم و تقدیمش کنم. کاری که شاید میتوانست مرا یک قدم کوچک به دختری که بیدلیل ـ و کدام عشق دلیل میخواهد؟ ـ داشتم عاشقاش میشدم نزدیک کند. منصور به این عشقهای ناگهانی میگفت: «عشقهای بستنی کیمی». دقیقاً نمیدانم این اسم را از خودش در آورده بود یا جایی شنیده بود. لابد منظورش عشقهایی است که با دعوت به یک بستنی شروع میشوند. منصور معمولاً دربارهی چیزهایی که میگوید توضیح نمیدهد. پیاده که شدیم سوفیا رفت توی یک کتابفروشی و من تند تند شعر کوتاهی نوشتم به اسم «دختری با ساعت مچی صفحه بزرگ» و بعد ایستادم و ایستادم و آنقدر ایستادم تا مطمئن شدم نمیتوانم کاغذ را به او بدهم. بعد مثل قهرمانهای فیلمهای درجه ده سینما تا محل کارش در آزمایشگاه مرکزی بیمارستان مهر دنبالش کردم و باز همانجا ایستادم. کاغذ شعر از عرق کف دستم خیس شده بود و من هنوز داشتم توی چیزی که درست نمیدانستم چیست دست و پا میزدم. بعد گورم را گم کردم و رفتم خوابگاه.
توی اتاق 219 خوابگاه تا شب هزار بار شعر را خواندم. انگار با هر بار خواندش جرأت بیشتری پیدا میکردم تا آن را به سوفیا بدهم. منصور پشت میز کوچکی نشسته بود و داشت مقالهای دربارهی یکی از شاعران گمنام قرن هشتم به اسم «بساطی سمرقندی» مینوشت. گفت: «به نظر من همهی شاعرها یه تخته کم داشتهاند. منظورم اینه که شعرهای همهشون یا دربارهی عشق به زنها است یا بیوفایی اونها. من نمیدونم اگه زنها نبودند اونها میخواستند چه غلطی بکنند».
طبقهی دوم تخت دونفرهی اتاق دراز کشیده بودم و زل زده بودم به دیوار، سعی میکردم چیزی را که با خط ریزی روی دیوار نوشته شده بود بخوانم. شبهای چهارشنبهی هر هفته میرفتم خوابگاه و تا بعدازظهر جمعه پیش منصور میماندم و هر بار هم روی همین تخت میخوابیدم؛ اما نمیدانم چرا این نوشته را هیچوقت ندیده بودم. گفتم: «لابد جای صله گرفتن شمشیر میگرفتند دستشون و میرفتند توی جنگها آدم بکشند».
گفت: «این شعر رو گوش کن که اون یارو، بساطی سمرقندی رو میگم، واسه زنی گفته و بابتش کلی سکه و اشرفی گرفته.» بعد صدای به هم خوردن کاغذهایش بلند شد. لابد داشت توی کاغذهای روی میزش دنبال شعری میگشت که شاعری ششصد سال قبل آن را برای معشوقهاش سروده بود و بابتش کلی صله از نوادهی تیمور گرفته بود. از توی راهرو صدای چند نفر میآمد که داشتند با هم شوخی میکردند. من سرم را تقریباً چسبانده بودم به دیوار تا نوشتهی بدخط دانشجویی را بخوانم که سه سال پیش توی همین اتاق رشتهی ریاضی میخوانده. روی دیوار با خودکار قرمز و با دستخط کج و کولهای نوشته شده بود: «باز دیروز شهر دوازده میلیون و هفتصد و نود و شش هزار و پانصد و چهل و سه نفری تهران خالی بود؛ بس که در سفری / محسن لیلآبادی/ دانشجوی ترم پنجم ریاضی محض».منصور از پشت میز بلند شد و گفت: «ایناهاش، پیداش کردم. تنها چیزی که از اون یارو تو کتابها باقی مونده همین یه بیت شعره.»
چشمهایم را بستم و سعی کردم تا آنجا که سلولهای حافظهام قدرت دارند برگردم به ایستگاه مترو و آزمایشگاه خون و جزئیات چهرهای که به سختی به چنگ ذهن میآمد. منصور خواند: «دل شیشه و چشمان تو هر گوشه برندش / مستند مبادا که به شوخی شکنندش». ناگهان صدای پای دانشجوها پیچید توی اتاق. انگار دویدند سمت انتهای راهرو. من به شاعر گمنامیفکر کردم که یکی از بیتهای او حالا پس از ششصد سال انگار داشت در غروب دلگیری بر من، تنها بر من، وحی میشد و همهی ذرات روح مرا در اتاق محقر 219 خوابگاهی دانشجویی مثل خورشید روشن میکرد.صبح روز بعد ایستادم جلوی سالن آزمایشگاه مرکزی خون. مثل کسی که بخواهد بمبی را جایی کار بگذارد، کاغذ شعر را توی دستم گرفته بودم و داشتم از هیجان و ترس میلرزیدم.مردی که روپوش سفید پوشیده بود گفت: «کاری داشتید، آقا؟» گفتم: «نه.»
اما از جایم تکان نخوردم. زل زده بودم به سوفیا که ته سالن آزمایشگاه یکی از چشمهایش را چسبانده بود به میکروسکوپی و محو قطرهای خون شده بود. نوری که به شکل مورب از پنجره به سالن میتابید تا نزدیکی کفشهاش جلو آمده بود. همان لحظه بود که باز بیدلیل احساس کردم این زن برای من همان بهشتی است که هزار درخت دارد. مدتی او را نگاه کردم و قسم میخورم هرگز از دیدن هیچ دریایی، کوهی، دشتی، درختی این طور لذت نبرده بودم که در آن لحظه داشتم از دیدن دختری با ساعت مچی فانتزی صفحه بزرگ که زلزده بود به چند قطره خون لذت میبردم. در آن لحظه اینطور به نظرم رسید که این تصویر میتواند یکی از بدیعترین صحنههای هستی باشد؛ زنی خیره به قطرهای خون و ساعتی صفحه بزرگ و کمینور.
توی چند راهرو مثل دیوانهها دویدم که دو بار سر پیچها سُرخوردم و به سه نفر تنه زدم و سر پیچ رادیولوژی کسی گفت: «جلوت رو نگاه کن حیوون!» و از آزمایشگاه زدم بیرون و یکراست رفتم سراغ دکتر فضلی که دکتر خانوادگی ما بود و حسابی پیر بود و گوشهاش به سختی میشنید و من مجبور شدم چهار بار برایش توضیح بدهم که یک آزمایش سادهی خون برایم بنویسد.برگهی آزمایش را که دستم داد؛ داشت چیزهایی دربارهی درد مفاصل پدربزرگم میپرسید که از مطب زدم بیرون. اوایل زمستان بود و باد سردی میورزید. برگهی آزمایش را مثل بلیتی که در بختآزمایی برنده شده باشم، توی مشت گرفته بودم و تا ایستگاه مترو میدویدم. در آزمایشگاه زنی که روپوش سفیدی پوشیده بود گفت: «آستینت رو بزن بالا.»
دستبند نقرهای نازکی روی مچش بسته بود و در بهترین نقطهای که میتوان روی صورت انسانی تصور کرد، خال کوچکی داشت. وقتی سوزن را توی رگ دستم فرو میکرد من برای تسکین و فراموشی درد زل زده بودم به کمیدورتر؛ به بهشتی گمنام و متروک که در انتهای سالن آزمایشگاه خم شده بود بر دستگاهی و لابد داشت گلبولهای سرخ و سفید قطرهای خون را میشمرد.
منصور توی اتاق دراز کشیده بود و سیگار میکشید. گفت: «به گمون من تهِ تهِ تهِ همهی عشقها فقط یه چیزه و مردها به عنوان شعبدهبازترین و حقهبازترین موجودات روی زمین میتونند اون یه چیز رو تو میلیونها شکل بستهبندی کنند و باهاش میلیونها زن رو خر کنند.» سیگارش را تکاند روی جلد تذکرةالشعرا و دود غلیظی از بینیاش بیرون داد. چیزی از موضوع سوفیا به او نگفته بودم؛ اما طوری به من نگاه میکرد انگار من نمایندهی همهی آن حقهبازترین موجودات روی زمین هستم. گفتم: «منظورت از فقط یه چیز چیه؟»روی آرنج خم شد و سیگارش را طرفم گرفت: «میکشی؟»ـ دو روزه ترک کردم. از اون شاعر سمرقندی چه خبر؟چیزی را از روی زبانش پاک کرد و گفت: «تو یه کتاب خوندم بدترین کار تو دنیا اینکه که عادتهات رو ترک کنی چون تبدیل میشی به کسی که دیگه نمیشناسیش. واسه چی ترک کردی؟»
پنجره بسته بود اما احساس کردم باد سردی توی اتاق کوران میکند. باز گفتم: «از شاعر سمرقند چه خبر؟»ـ «اونم یکی از همین حقهبازها.» با سیگارش به تذکرةالشعرا اشاره کرد و گفت: «توی این کتاب میتونی صدتا دیگه از اونا پیدا کنی. یکی از یکی شعبدهبازتر. خوب البته این روزها وضع کمیعوض شده. منظورم اینه که شعبدهها کمیبا گذشته فرق کردهند.» چیزی از حرفهای منصور نمیفهمیدم برای همین حرفی نزدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. سعی کردم کمیبیشتر به دکتر فضلی فکر کنم. منصور گفت: «یکی از اون شعبدههای قدیمیاینه که به طرف بگی دوستش داری. این روزها شکلش کمیفرق کرده اما ذاتش همون دو کلمهس؛ دوستت دارم. شرط میبندم از صدتا زن فقط یکی پیدا بشه که گول این حقه رو نخوره.» هنوز از پنجره بیرون را نگاه میکردم. نگهبان خوابگاه داشت شاخهی بزرگ درختی را که از بارش برف شکسته بود روی زمین میکشید. بعد از خوابگاه زدم بیرون و مستقیم رفتم مطب دکتر فضلی.
توی دوهفته پنجبار رفتم مطبش تا برایم آزمایش بنویسد بار آخر گفت: «این همه خون میدی از پا میافتی پدر جان، چیزی شده؟» بعد چیزهایی پرسید دربارهی میگرن مزمن مادرم و لکههای روی پوست مینو ـ خواهرم ـ که هفتهی پیش ناگهان روی صورتش پیدا شده بودند و آخر سر باز سراغ مفاصل پدربزرگم را گرفت. تقریباً بیست دقیقه با صدای بلند فریاد میکشیدم تا جواب سؤالهایش را بدهم.اگر قرار باشد در زندگی هر کس فقط یک معجزه رخ دهد، این معجزه برای من درست در صبح یکی از روزهای سرد بهمنماه اتفاق افتاد؛ وقتی که برای پنجمینبار روی صندلی آزمایشگاه نشستم منتظر ماندم تا زنی که دستبند نقرهای نازکی روی مچش میبست و خال کوچکی در بهترین جای صورتش داشت، بیاید و سرنگ را در رگ دستم فروکند. نیامد. نیامد و به جای او سوفیا با ظرفی از پنبههای آغشته به الکل و سرنگ ده سیسی و درختهای بلند و سایهای خنک و لولهی شفافی برای نمونهی خون و معصومیت محض و ساعت مچی صفحه بزرگ و هزار چیز دیگر آمد و من ناگهان از روی صندلی بلند شدم و بیاختیار یک قدم عقب رفتم. گفت: «بنشینید رو صندلی.» ظرف پنبه را گذاشت روی میز سفید کوچکی که کنار صندلی بود و به ساعتش نگاه کرد.گفتم: «من ... من نمیخوام آزمایش بدم.» به ته سالن نگاه کردم. میکروسکوپ سوفیا مثل ماشینی که با عجله کنار خیابانی پارک شده باشد، گوشهی سالن رها شده بود.
گفت: «نمیخوای آزمایش بدی؟»در سؤالش ذرهای تعجب یا کنجکاوی نبود. ظرف پنبههای الکلی را از روی میز برداشت و رفت سمت انتهای سالن. همان لحظه بود که مریضی را با سر و صدای زیاد روی برانکارد آوردند توی سالن و بردند طرف رادیولوژی، چند نفر دنبال برانکارد میدویدند و جیغ میکشیدند. برای این که توی آن هیاهو صدایم را بشنود تقریباً فریاد زدم: «من براتون یه شعر گفتهام.» سوفیا چند قدم دیگر جلو رفت اما ناگهان برگشت و زل زد توی چشمهایم. لحظهای همانجا ایستاد اما بعد آنقدر جلو آمد که توانستم اسمش را روی پلاک آبی رنگی که به روپوش سفیدش چسبانده بود بخوانم؛ "سوفیا سرمدی". گفت: «با من بودی؟» کسی را توی بلندگوی سالن صدا میزدند؛ من به سختی صدای خودم را میشنیدم. صدایم بیخودی خشدار شده بود. گفتم: «اون روز که شما رفتید تو کتابفروشی من براتون یه شعر گفتم. منظورم اینه یه شعر برای خودتون و ساعت مچیتون.»
لحظهای، شاید کسر کوچکی از ثانیه، سرش را پایین آورد و به ساعتش نگاه کرد؛ اما فوراً سرش را بلند کرد و زل زد به من. شعری را که جلوی کتابفروشی نوشته بودم با عجله از توی جیب پیراهنم بیرون آوردم و گذاشتم روی میز سفید کوچک آزمایشگاه و از سالن زدم بیرون. روز بعد به جای دانشگاه با سه شعر تازه رفتم آزمایشگاه. سوفیا پشت میکروسکوپش نبود. شعرها را کنار نمونههای خون گذاشتم روی میز میکروسکوپ و با عجله آمدم بیرون. بعد به فاصلهی یک هفته دو نامه برایش نوشتم و به نشانی آزمایشگاه پست کردم. بعد یادداشتی به همراه نشانی خوابگاه و شماره تلفنم گذاشتم لای کتاب "صدهایکو مدرن" و برایش فرستادم. یادداشت را جایی گذاشته بودم که اینهایکو چاپ شده بود: مرد جذامیحاشیهی خیابان زل زده بود به زیباترین دختر شهر.
سه روز بعد، وقتی "سارا فارسی" ـ از همکلاسیهای درس خاقانی ـ سراغم آمد تا یکی از بیتهای دشوار دیوان او را برایش معنا کنم؛ بازدچار همان احساسی شدم که آن بعد ازظهر کسالتبار در قطارزیرزمینی مترو دچارش شده بودم؛ انگار بیاختیار داشتم به سمت کانون چاه عمیقی کشیده میشدم. آمیزهای بود ازلذتی غریب وهراسی گنگ که منبعش معلوم بود اما دلیل روشنی نداشت. درآن لحظه وقتی داشتم دربارهی تفاوتهای درختهای «سدرةالمنتهی» و«طوبی» برای او توضیح میدادم؛ بیاختیار زل زده بودم به چشمهایش که از پشت عینک به خوبی پیدا نبودند. جلوی ورودی اصلی دانشگاه ایستاده بودیم. میتوانستم قسمتی از خیابان و ساختمان مرتفع بانک ملی را ببینم. در تمام مدتی که حرف میزدم محو چشمها و قاب سبز رنگ عینک دخترانهاش شده بودم. خوب خاطرم هست که بیشتر زل زدهبودم به قاب عینک تا چشمها؛ چیزی که هم او را زیباتر کرده بود و هم چشمهایش را محوتر و ناپیداتر. درست در همان لحظه بود که احساس کردم به شکل غریبی میتوانم دربارهی دختری که مقابلم ایستاده است و در تکاپوی حل مشکلات یکی از هزاران بیت دشوار خاقانی است و به خصوص دربارهی قاب سبز رنگ عینکش، بیآن که لازم باشد در بیقراری پرالتهابی فروبروم یا منتظر الهامهای شاعرانه بمانم، شعری بگویم که بتواند بخشی از این تصویر غنی هستی را منعکس کند؛ تصویر دختری بینهایت ساده و روشن که کتابی با هزاران شعر پیچیده و دشوار در دست دارد. بعد تنها برای این که کمیبیشتر او را نگاه کنم بیتی را از همان کتابی که در دستهای دختر مقابلم بود برایش خواندم. آن قدر آرام که به زحمت صدای خودم را میشنیدم: آن کس که یافت طوبی و طَرفِ ریاض خُلد / طُرفه بود که چشم به طَرفا بر افکند
داشتم وسط دانشگاه با همهی فکرهای مبهمیکه مثل تودهای کرم توی سرم وول میخوردند، با همهی حسهایی که لحظه به لحظه تغییر جهت میدادند و همزمان قویتر میشدند، با همهی کتابهای توی دستم، همه شعرهای عاشقانهی توی سرم و هزار چیز دیگر سُر میخوردم و غرق میشدم در اعماق دختری بینهایت ساده و روشن که عینکی با قاب سبز روی چشمهایش بود. درست همان لحظه صدای محو آمبولانسی از فاصلهای دور پیچید توی حیاط دانشگاه بعد شدت گرفت تا به اوج رسید و بعد آرام آرام محو شد.
صبح زودِ روز بعد رفتم دانشکده و شعری را که دربارهی سارا فارسی و قاب سبز عینکش گفته بودم؛ توی کلاس روی میزش گذاشتم و بعد مثل قاتلی که بعد از قتل برود خودش را تسلیم کند، مستقیم رفتم آموزش دانشکده و واحد خاقانی را حذف کردم. خانه نرفتم؛ نمیخواستم مادرم مرا در آن وضع ببیند. سه روز تمام مثل جذامیها گوشهی اتاق 219 خوابگاه کز کرده بودم و بیوقفه فکر میکردم. نیرویی برای نوشتن نامه یا حتی گفتن شعری برای او نداشتم. مثل بوکسوری که گوشهی رینگ گیر بیفتد و از حریف نیرومندش مشتهای سنگین خورده باشد، گیج بودم و بیقرار.
عصر چهارشنبهای بود که منصور یکی از همان حرفهای بیتوضیحش را صادر کرد. گفت از تنها حیوانی که تنفر دارد لاکپشت است و ازنظر او من در این سه روز تبدیل شدهام به یک لاکپشت خوشگل و اصیل و نجیب و عوضی و مزخرف. داشت توی حمام مسواک میزد. چیزی دربارهی سارا به او نگفته بودم. بعد با مسواکش از حمام بیرون زد و گفت: «دیروز با پرویز رفته بودیم دربند. همون جا یه دختر رو خر کردم. اسمش نسرینه یا نسترن. نمیدونم، یه همچین چیزی. شاید هم نسیم. با قدیمیترین روشی که هر مرد کودنی بلده خرش کردم؛ بهش گفتم که حسابی خوشگله و من خیلیخیلی دوستش دارم.»
حرف که میزد خمیر دندان از دهانش میریخت روی چانه و پیراهنش. من روی تخت دراز کشیده بودم و گاهی از پنجره به برفی که از صبح بیوقفه میبارید نگاه میکردم.منصور برگشت توی حمام و از آنجا تقریباً فریاد کشید: «پریروز دو تا رو خام کرد.» کمیبعد از حمام بیرون آمد، پیراهن و شلوارش را اتو زد، موهایش را سشوار کشید و کفشهایش را با دقت و وسواس سه بار واکس زد. بعد لباس پوشید و تقریباً مدتی طولانی جلو آینه ایستاد و به خودش نگاه کرد. قبل از این که از اتاق بزند بیرون گفت: «باهاشون قرار گذاشتیم.»
به محض این که منصور ازخوابگاه بیرون رفت تلفن زد و گفت امروز صبح سارا فارسی نامهای به او داده که به من بدهد. گفت بس که به آن دختر دربندی، نسیم یا نسترن یا نسرین، فکر میکرده فراموشکرده نامه را به من بدهد. گفت نامه را گذاشته است لای مثنوی نیکلسون. بعدشروع کرد به گفتن چیزهایی دربارهی تفاوت دخترهای گربهای با دخترهای اُردکی و خرگوشی که تلفن را قطعکردم و از روی تخت پریدم پایین ورفتم سمت قفسهی کتابهای گوشهی اتاق و جلوی کتابها ایستادم و دنبال کتابی گشتم که لابهلای صفحات آن تکه کاغذی بود که میتوانست مرا خوشبخت کند.
مثنوی نیکلسون پایینترین طبقهی قفسه بود. زانو زدم و بدون آن که کتاب را لمس کنم، ده دقیقهی تمام زل زدم به عطف کتاب. انگاردرمعبدی بودم و در برابر چیزی مقدس زانو زده بودم. بعد فکر کردم اگر سارا درنامهاش گفته باشد عاشق دیگری دارد من چه میشدم؟ باز کردن کتاب و خواندن نامه انگار شیرجهزدن با چشمان بسته در استخری بود که نمیدانستی آبی در آن هست یا نه. با تمام سلولهای روحم احساس کردم نمیتوانم شیرجه بزنم.
از خوابگاه بیرون زدم و بیهدف راه افتادم توی خیابانها. سعی کردم اتفاقی را که برایم افتاده بود بفهمم. زلزلهای آمده بود و چیزهایی را ویران کرده بود و حالا من میخواستم شدت زلزله و میزان خرابیهای آن را محاسبه کنم. میدانستم دلیلش را نمیتوانم پیدا کنم؛ اما باید میفهمیدم چرا نمیتوانم در برابر چیزهایی که دلیل روشنی ندارند از خودم مراقبت کنم؟ جلوی فروشگاهها میایستادم و دقیقهای زل میزدم به عروسکی، کفشی، کتابی، بشقابی اما حتی لحظهای هم نمیتوانستم بر آنها تمرکز کنم. غروب، بس که زیر برف و توی برفها راه رفته بودم و فکر کرده بودم و از سرما لرزیده بودم داشتم از ضعف و خستگی و سرگیجه ولو میشدم توی خیابان. تنها چیزی که در آن لحظه هزار بار آرزویش را میکردم جای خلوتی بود و سارا فارسی و هزار بیت دشوار خاقانی و آن نگاه پوشیده در قاب سبز و مجالی بلند تا همهی آن شعرهای پیچیدهی شاعر شروان را یکی یکی برایش شرح دهم.
وقتی برگشتم خوابگاه منصور هنوز نیامده بود. از فرط خستگی با کفش ولو شدم روی تخت طبقهی دوم و تقریباً بلافاصله خوابیدم. تا دو روز از منصور خبری نشد. نیمههای شب سوم بود که با سر و صدایش بیدار شدم. داشت به هرچه دختر اردکی و خرگوشی و دربندی بود فحش میداد. پای راستش را تکان میداد تا کفش از پایش بیرون بیاید. گفت مردهشور ببرد هر چه شمال و جنوب و مشرق و مغرب است. داشت میگفت: «گند بزنند به پیتزا پپرونی و مرغ کنتاکی و پپسی» که کفشاش پرت شد سمت قفسهی کتابها. چیزی از حرفهایش سر در نمیآوردم. تنها گفتم: «محض رضای خدا چراغ رو خاموش کن و بگیر بخواب.» و رو به دیوار خوابیدم. صبح با زنگ موبایل بیدار شدم. شب قبل گوشی را گذاشته بودم زیر بالش و حالا برای لحظاتی گیج بودم و نمیدانستم صدا از کجا میآید. با صدای خوابآلودی گفتم: «بله؟» گفت: «منم، سوفیا سرمدی.»
انگار از کابوس وحشتناکی پریدهباشم به سرعت نیمخیز شدم روی تخت و چشمهایم را بستم. با صدای گرفتهای تکرارکردم: «سوفیا.» گفت چون مدتی است از من بیخبر بوده نگران شده است. گفت شعرهای مرا بارها و بارها خوانده است. گفت شعر «دختری با ساعت مچی صفحه بزرگ» را قاب کرده است توی اتاقش. بعد گفت برای گفتن این چیزها زنگ نزده است. گفت برای موضوع مهمتری تماس گرفته است. این را که گفت چشمهایم را باز کردم و بلافاصله چشمم افتاد به منصور که روی تختش نخوابیده بود و ولو شده بود کف اتاق. انگار سالها بود که مرده بود. یکی از جورابهایش روی چراغ مطالعه بود و لنگهی دیگرش روی چراغ خوراکپزی. کفشی که نیمهشب پرت شده بود طرف کتابها افتاده بود روی دورهی هشت جلدی تاریخ ادبیات ایران که گوشهی اتاق روی زمین گذاشته بودیم. گوشی را محکم به گوشم فشار دادم و رو به دیوار دراز کشیدم. میخواستم همهی ذرات صدایش را بشنوم. گفت میخواهد امشب مرا ببیند. گفت میخواهد موضوع مهمیرا حضوری بگوید. خم شدم وازتوی جیب پیراهنم که به جالباسی بالای تخت آویزان بود؛ خودکارم را آوردم و روی دیوارتند تند آدرس رستورانی را در حوالی میدان اختیاریه یادداشت کردم. تلفن را که قطع کردم؛ چشمم افتاد به نوشتهی محسن لیلآبادی و عددهایکوی تکان دهندهی ریاضیوارش: دوازده میلیون و هفتصد و نود و شش هزار و پانصد و چهل و سه.
رستوران روی بام برج هفده طبقهای آرام میچرخید. بالای هر میز چراغی رنگی روشن بود و سوفیا نشسته بود پشت یکی از میزهای کوچک کنار پنجره که چراغ سبزی بالای آن روشن بود. از دیوار شیشهای رستوران زل زده بود به ساختمانهای شهر که جایی در افق ناتمام میماندند. روبهرویش که نشستم کمیبه طرف جلو خم شد و باز به پشتی صندلی تکیه داد. دست ندادیم. چراغهای شهر تا دوردست روشن بودند و این طور به نظر میرسید که گویی شهر پایانی نداشت. از میز پشت سرم صدای گنگ پیرزن و پیرمردی میآمد که انگلیسی حرف میزدند. سوفیا دستش را گذاشت زیر چانهاش و زل زد به سطح میز. همان لحظه بود که چشمم افتاد به ساعت مچی صفحه بزرگش و ناگهان انگار پرتاب شدم به مترو و آن روز بعدازظهر. همانطور که سرش پایین بود گفت بعد از شام حرف میزند. در سکوت غذا خوردیم و من تنها گاهی نگاه میکردم به نمکدانی که بر میداشت یا چاقو یا چنگالش و تنها یکبار به دستها. بعد از شام بدون هیچ مقدمهای گفت کسی از او خواستگاری کرده است. یکی از پرستاران رادیولوژی. گفت هیچ عقیدهای دربارهی او ندارد. گفت مخالف نیست اما موافق هم نیست. گفت اگر من از او خواستگاری کنم؛ جوابش به پرستار رادیولوژی منفی است و اگر من چنین تصمیمینداشته باشم با پرستار ازدواج میکند. گفت این را به وضوح میداند که من را بیشتر از پرستار رادیولوژی دوست دارد؛ گرچه دلیل روشنی هم برای این دوست داشتن ندارد. حرف که میزد خیال سارا انگار طوفانی وزید و او را مثل طرحی بر تخته سیاه، از پشت میز پاک کرد. بعد سوفیا مثل جادویی خیال سارا فارسی را برای لجظهای تا دورترین سلولهای ذهنم عقب راند. گفت دلش میخواهد با من زندگی کند؛ اما میداند که نمیتواند مرا به چیزی مجبور کند.
سارا عینکش را در آورد و گذاشت روی میز و من برای نخستین بار توانستم چشمهای او را بی هیچ واسطهای به وضوح ببینم. گفت تا دو روز منتظر من باقی میماند. بعد چند تار مو را که روی صورتش افتاده بود توی روسریاش فرو کرد و دستش را گذاشت روی میز. ساعت مچی صفحه بزرگش برای لحظهای خورد به قاب عینک سارا و ناگهان مثل جادویی آن را از سطح میز محو کرد. گفت بعد از دو روز با پرستار رادیولوژی میرود دنبال زندگیاش. طوری میگفت «دو روز دیگر میرود دنبال زندگیاش» انگار میخواست سوار قطاری شود که دو روز دیگر راه میافتاد. من برای اولین بار از فاصلهای نزدیک زل زدم به چشمهایش و سعی کردم تفاوتی میان آنها و چشمهای سارا پیدا کنم. نبود، جز این که آنها خیس بودند. سوفیا از روی صندلیاش بلند شد و لحظهای به زن و مرد پیر انگلیسی نگاه کرد و بعد راه افتاد سمت در خروجی رستوران. من، مثل کسی که از فاصلهای نزدیک به شقیقهاش شلیک شده باشد، گونهام را گذاشتم روی میز و چند دقیقه بیحرکت ماندم. در نگاه من سوفیا در زاویهای کج و نامعمول داشت از رستوران بیرون میرفت. بعد سه دختر که بلند بلند میخندیدند در تصویری مایل آمدند توی رستوران و بلافاصله رفتند سراغ میزی که چراغ سرخی بالای آن روشن بود. انگار پیش از آن هزار بار روی آن میز غذا خورده بودند. به سختی از روی صندلی بلند شدم و دستم را لبهی میز گرفتم تا تعادلم را حفظ کنم. لحظهای از دیوار شیشهای رستوران به میلیونها خانهای نگاه کردم که در یکی از آنها سارا فارسی بود، در دیگری سوفیا سرمدی، کمیدورتر خانهای که پرستاری با دستبند نازک نقرهای در آن زندگی میکرد و در سه خانهی پراکندهی دیگر دخترهای شاد نشسته زیر چراغ سرخی در رستورانی گردان. بعد مثل غوکی که از اعماق گل و لای بیرون بزند از بلاهت محض بیرون آمدم. کمیبعد از رستوران که بیرون میرفتم؛ مراقب بودم تا در یکی از سه چاه دلپذیری که زیر نور چراغ سرخی میدرخشیدند، فرو نروم.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در سه شنبه 6 بهمن 1388 و ساعت 10:54 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستان "کالسکه" از نیكلای گوگول | داستان ,
|
|
 خلاصه كلام، رفتاش به اصطلاح ِ ولایتیها مثل آقاها بود. او با زن زیبایی ازدواج كرده بود و از این طریق صاحب ملكی با... شهر كوچك از زمانی كه هنگ سواره نظام در آن مستقر شده بود شور و نشاطی پیدا كرده بود. پیش از آن، شهر خیلی سوت و كور بود. وقتی كه سوار بر كالسكه درشكه از شهر میگذشتی قیافه عُنق آلونكهای كثیفی كه به خیابان زل زده بودند چنان دمغات میكرد كه نگو و نپرس، انگاری كه تو قمار پاك لختات كرده باشند یا یك جایی حسابی خیط كاشته باشی. خلاصه كلام، حالات را حسابی میگرفت. گچ و دوغاب دیوار خانهها ریخته بود و به جای این كه سفید باشند، لك و پیسی بودند. پشت بام خانهها، مثل اكثر شهرهای جنوب كشورمان، گالی پوش بود. و سالها پیش یكی از شهردارهای شهر دستور داده بود باغچههای جلوی خانهها را از هر چه گل و گیاه بود پاك كنند تا شهر هر چه نظیفتر شود. وقتی كه از خیابان میگذشتی احدی را نمیدیدی، مگر شاید خروسی كه برای خودش قدم میزد. خیابانِ خاكی مثل بالشی نرم بود و خاك اش چنان كه با كم ترین بارانی گل و شل میشد. وقتی كه باران میگرفت، چارپایان چاق و چلهای كه شهردار دوست داشت "فرانسویها" خطابشان كند همه به خیابان میریختند، حمام گِل میگرفتند، پوزههای گندهشان را از تو گل و لای بیرون میكردند، و چنان نعرههای بلندی میكشیدند كه تُوی ِ مسافر چارهی نداشتی جز آن كه اسبات را هِی كنی و چهار نعل دور شوی و پشت سرت را هم نگاه نكنی. اما در آن زمان فی الواقع مسافری هم از شهر نمیگذشت.
به ندرت، بسا به ندرت، مالكی صاحب یازده سرف در ملكاش، پوستینی بر دوش، سوار بر چیزی كه نه درشكه بود و نه كالسكه و چیزی ما بین آن دو بود، تلق و تلق از روی سنگهای گِرد و قلنبه میگذشت و از لای كیسههای آرد این طرف و آن طرف را نگاه میكرد و ماچه خر قهوهایاش را كه جفتاش اسب نرِ جوانی بود، هِی میكرد. حتی بازار شهر هم دل گیر بود. مغازه خیاطی، ابلهانه است اما، به جای آن كه برِ خیابان باشد، اریب قرار گرفته بود. آن طرف، ساختمانی سنگی بود، با دو پنجره، كه پانزده سال بود در دست احداث بود. كمیآن طرفتر دكه چوبی بود كه خاكستری رنگاش كرده بودند تا به گل و لای خیابان بیاید. اصلاش این دكه را برای این ساخته بودند كه بقیه از آن الگو بر دارند. ساختن دكه از ابتكارهای شهردار در دوره جوانیاش بود، آن وقتها كه هنوز به چُرت بعد از ظهر و خوردن شراب مخلوط عصرانه با چند انگور فرنگی خشك عادت نكرده بود.
الباقی بازار حصیرهایی بودند گِرد تا گِرد كه مثلاً به جای دكه بودند. وسط اینها هم كوچك ترینِ مغازهها بودند كه میتوانستی مطمئن باشی همیشه خدا توشان ده – دوازده تایی نان نمكی به نخ كشیده، یك زن دهاتی لچك قرمز به سر، بیست كیلویی صابون، چند كیلویی بادام تلخ، چند قطار فشنگ، چند توپ پارچه، و دو شاگرد مغازه كه دمِ در قاپ بازی میكنند، پیدا میشود.
اما پس از ورود هنگ سواره نظام همه چیز عوض شد. خیابانها جان گرفتند و رنگ و رویی پیدا كردند، و خلاصه شهر دیگر همان شهری نبود كه وصفاش كردیم. حالا آنهایی كه در محلههای پایین بودند اغلب میتوانستند افسران را با كلاه پردار ببینند كه به دیدن افسر هم رزم دیگری میرود تا درباره ترفیع و توتونِ خوب صحبت كنند و گاهی هم، دور از چشم ژنرال، پاسوری بزنند سرِكالسكهای كه در واقع باید آن را كالسكه هنگ نامید، چون همه افسرها به نوبت از آن استفاده میكردند: یك روز جناب سرگرد با آن جولان میداد، روز بعد سر و كلهاش در اصطبل جناب سروان پیدا میشد، و روز بعد باز میدیدی كه مصدر جناب سروان پیدا میشد، و روز بعد باز میدیدی كه مصدر جناب سرگرد مشغول روغنكاری محورهای آن است. حالا دیگر كلاههای نظامیافسرها زینت بخش حصارهای چوبی میان خانهها بود كه فی الوقع آن جا میآویختند تا آفتاب بخورد. بعضی وقتها هم فرنج خاكستری افسری زینت بخش در ورودی خانهایی میشد. دركوچههای باریك گاه به سربازهایی برمیخوردی كه سبیلشان از ماهوت پاك كن هم زبرتر بود. البته این سبیلها در جاهای مربوط و نامربوط به چشم میخورد. همین كه چند تا زن خانهدار در بازار پیداشان میشد، میتوانستی حتم داشته باشی كه سبیلی هم بلافاصله بالای سرشان ظاهر خواهد شد. افسرها جانی تازه به این اجتماع دادند كه تا آن وقت فقط شامل جناب قاضی بود كه با زن یك بنده خدای خادم كلیسا زندگی میكرد، و جناب شهردار كه آدم معقولی بود ولی عملاً همه روز خواب بود – یعنی از وقت ناهار تا شام، و از شام تا ناهار.
زندگی اجتماعی وقتی كه ستاد فرمان دِهی ژنرال در شهر مستقر شد جنب و جوش بازهم بیشتری پیدا كرد. مالكین همه دور و اطراف، كه قبلاً اثری از آثارشان نبود، كم كَمك شروع به رفت و آمد به شهر كوچك كردند. همه شان دل شان میخواست ساعتی را به مصاحبت افسران بگذرانند، گه گاه بیست و یكی بزنند – بازییی كه تا آن موقع برای كسانی كه فكر و ذكرشان فقط جو و گندم، خرده فرمایشات زنهاشان و شكار خرگوش بودن خواب و خیال مینمود.
بایست ببخشید، اما یادم نیست به چه مناسبتی ضیافت بزرگی ترتیب دادند. تداركات معركه بود. صدای كاردها از آشپزخانه ژنرال تا آن سر شهر میرسید. هر چه خوراكی توی بازار بود برای ضیافت خریدند، طوری كه قاضی و زن آن خادم كلیسا مجبور شدند آن روز فقط كیك و ژله بخورند. حیاط خانهیی كه در اختیار ژنرال بود پر از كالسكههای رنگ و وارنگ شده بود. مهمانی، مهمانی مردانه بود و فقط افسرها و مالكین آن دوروبر به ضیافت دعوت شده بودند.
در میان مالكین، از همه شاخصتر فیثاغور فیثاغوروویچ چرتوكوتسكی بود – یكی از سرآمدان اشراف محل كه در انتخابات بیش از همه سر و صدا به پا میكرد و سوار كالسكهیی تماشایی میشد و خدم و حشمیداشت. او زمانی در سواره نظام خدمت كرده بود و از افسران شاخص و ارزشمند هنگاش به شمار میرفت. دست كم، اگر اینها هم شایعه باشد، همیشه در اجتماعات و مهمانیهای سواره نظام شركت كرده بود و هر جا كه سواره نظام اطراق میكرد، سر و كله او هم پیدا میشد. اگر باورتان نمیشود، بروید از خانمهای استانها تامبلوف و سیمبیرسك بپرسید. اگر كه مجبور نشده بود به دلیل واقعهیی به اصطلاح "ناگوار" استعفا بدهد، به احتمال قوی شهرت او به دیگر استانها هم میرسید. راستاش نمیدانم او به كسی سیلی زده بود یا كسی به او سیلی زده بود، ولی به هر حال از او خواسته بودند استعفا بدهد. مع هذا این مسئله ذرهای از ابهت او كم نكرده بود.
فیثاغور فیثاغوروویچ همیشه كُت بلندی شبیه فرنج نظامیها میپوشید، چكمههای مهمیزدار به پا میكرد، و سبیل میگذاشت تا مبادا اشراف محل گمان كنند كه او در پیاده نظام خدمت كرده است – پیاده نظامیكه او با تحقیر آن را “پاسوار” یا “پیاده پا” مینامید. او هیچ وقت فرصت را برای رفتن به بازارهای مكاره شلوغ از دست نمیداد. معمولاً قلب روسیه، كه متشكل از للهها، بچهها، دخترها، و مالكین چاق محترم است، در این بازارها به گرمی میتپد. اینان معمولاً با درشكه، كالسكه، گاری، و خلاصه وسیلههایی كه بعضاً كسی خواب اش را هم ندیده است به این بازارها هجوم میآورند. فیثاغور فیثاغوروویچ معمولاً خوب بو میكشید و میفهمید كه هنگ سواره نظام كجا اطراق كرده است و فوری سرو كلهاش همان جا پیدا میشد. او معمولاً با لطف و ظرافت خاصی از كالسكه درشكه اش پایین میپرید و بی مقدمه و صمیمانه خودش را به افسران معرفی میكرد. در انتخابات گذشته، او شام مفصلی به اشراف داده بود و سر شام گفته بود كه اگر او را به رهبری خودشان انتخاب كنند، احترام بسیار خواهند یافت. خلاصه كلام، رفتاش به اصطلاح ِ ولایتیها مثل آقاها بود. او با زن زیبایی ازدواج كرده بود و از این طریق صاحب ملكی با دویست سرف و سرمایهیی چند هزاری شده بود كه جهیزیه زن بود.
این سرمایه بلافاصله صرفِ خرید شش اسب جداً معركه، كلون مطلا برای درها، میمونی دست آموز برای خانه، و ندیمهیی فرانسوی شده بود. دویست سرفی هم كه با جهیزیه به او رسیده بود، مثل دویست سرف قبلی خودش، به رهن گذاشته شده بودند تا با پولاش داد و ستدهای پرسود انجام گیرد. خلاصه كلام، فیثاغور فیثاغوروویچ مالك بود.
در ضیافتی كه ژنرال داده بود، غیر از او، چند مالك دیگر هم بودند، كه ما حرفی درباره آنها نداریم. بقیه مهمانان صرفاً افسران هنگ سواره نظام به اضافه دو افسر از ستاد بودند: یك سرهنگ و یك سرگرد خیلی چاق. خود ژنرال هم طبعاً حاضر بود، مردی تنومند، گُنده، و قوی هیكل كه تصادفاً فرمان دِهی بسیار خوب هم بود. او با صدایی كلفت و بم و پرابهت سخن میگفت. ناهار پرجلال و شكوه و خیره كننده بود. كباب اوزون برون، خوراك ماهی سفید، خوراك مارچوبه، كباب تیهو، كباب كبك، و خوراك قارچ، همه وهمه، حكایت از این داشت كه آشپز از یك روز قبل از مهمانی لب به مشروب نزده است. چهار سرباز هم تمام شب را چاقو به دست در معیت آشپز كار كرده بودند تا خوراك مرغ و دسر را آماده كنند. جنگلی انبوه از بطریهای كه گردن درازهایش حاوی ودكا و كردن كوتاههایش حاوی كنیاك بودند، روز تابستانی زیبا، سینیهای پر از قالبهای یخ روی میز، پنجرههای باز، دگمه آخر همه یونیفورمها باز، جلو سینه چین چین آنهایی كه كت شلوار به تن داشتند، صحبت و گپی كه صدای بم ژنرال بر آن حاكم بود، و شامپانی كه چون سیل جاری بود، همه عالی بود و همه چیز به همه چیز میآمد. غذا كه تمام شد، همه با رخوت و سنگینی مطبوعی در دل از جا برخاستند. آقایان همه پیپهاشان را روشن كردند و به ایوان رفتند تا قهوه شان را صرف كنند. حال دیگر همه دگمههای یونیفورم ژنرال، سرهنگ، و حتی سرگرد باز بود، طوری كه میشد بند شلوار ابریشمی اشرافی شان را دید، اما افسران جزء، از سر احترام، هنوز همه دگمههاشان جز سه دگمه پایینی بسته بود.
ژنرال گفت: “همین حالا خودتون میتونید تماشا كنید و ببینیدش.” بعد رو به آجوداناش، كه جوانی برازنده بود، كرد و گفت: “جناب سروان، لطفاً بگو اون مادیان ابلق من رو بیارند. حالا خودتون میبینید.” ژنرال پك عمیقی به پیپاش زد و ابری از دود از سینه اش خارج كرد.”تازه هنوز قبراقِ قبراق نیست. تو این شهر خراب یه اصطبل درست و حسابی هم نیست. اما اسب من – پوف، پوف – اسب درست و حسابیه.” فیثاغور فیثاغوروویچ پرسید: “حضرت اشرف چند وقته – پوف، پوف، پوف – این اسب رو دارند؟” “پوف، پوف، پوف، خوب ووو پوف خیلی وقت نیست. دو سال پیش از محل پرورش اسبها آوردمش.” “خوب، وقتی كه آوردیدش تربیت شده بود، یا همین جا خودتون راماش كردید؟” “پوف، پوف، پوه، پوه ... اوف ... این جا.” ژنرال پس از آن در ابری از دود گم شد.
پس از آن، سربازی از اصطبل خارج شد و صدای تق تق سم اسبی هم به گوش رسید. بعد، سرباز دیگری پدیدار شد كه سبیل كلفتی داشتن و روپوشی سفید پوشیده بود. او افسار مادیانی لرزان و خشمگین را به دست داشت. مادیان به ناگهان سرش را بلند كرد و با این حركت، سربازِ سبیل كلفت هم با سبیل و همه بند و بساط اش از جا كنده شد و ناچار شد چمباتمه بزند تا بتواند اسب را مهار كند. سرباز گفت: “ آروم بگیر، آروم، آگرافنا ایوانوونا” و اسب را به سوی ایوان حركت داد.
نام اسب آگرافنا ایوانوونا بود. اسبی بود قوی هیكل و وحشی مانند زیبا رویان جنوب روسیه. اسب سماش را چون طبل بر دیواره چوبی ایوان كوبید و ایستاد. ژنرال پیپ را از لباش بر داشت و با نگاه خریدار و رضایت خاطر به تماشای آگرافنا ایوانوونا پرداخت. سرهنگ از ایوان پایین آمد و شخصاً پوزه اسب را در دست گرفت. سرگرد هم به دنبال سرهنگ پایین رفت و به نوازش پاهای حیوان پرداخت. بقیه از فرط تحسین نچ نچ كردند.
فیثاغور فیثاغوروویچ هم از ایوان پایین آمد و گِرد حیوان چرخید و به پشتاش رفت. سربازی كه خبردار ایستاده بود و افسار اسب را در دست داشت راست و مستقیم در چشمانِ میهمانان نگاه میكرد، انگار میخواست ناگهان به روی آنها بجهد. فیثاغور فیثاغوروویچ گفت: “خیلی خوب، خیلی خوب! اسب خوبیه! ممكنه سؤال كنم، حضرت اشرف، كه تاختاش چه طوره؟” “تاختاش حرف نداره. فقط ... خدا لعنت كنه این تیماردار احمق رو كه نمیدونم چه جور قرصی به خوردش داده كه دو روز تمام ه عطسه میكنه.” “حیوون خیلی قشنگی ه، خیلی قشنگه. اما میتونم از حضرت اشرف بپرسم كه كالسكهیی هم دارند كه پا به پای این حیوون بره؟” “كالسكه؟ اما این كه اسبِ سواریه.” “میدونم. اما غرضم این بود كه حضرت اشرف كالسكه مناسبی برای اسبهای دیگه دارند؟” “من كالسكه زیاد ندارم. راستش باید بگم خیلی دلم میخواست یك كالسكه خوب داشتم. به برادرم در پطرزبورگ نامه دادهم یكی برام پیدا كنه، اما نمیدونم بالاخره برام میفرسته نه.” سرهنگ گفت: “حضرت اشرف، گمان میكنم بهترین كالسكهها كالسكههای وینی باشند.” “حق با شماست. پوف، پوف، پوف.” “حضرت اشرف، بنده كالسكه معركهیی دارم كه حقیقتاً ساخت دست خود وینیهاست.” “كدوم یكی؟ همون كه باهاش اومدید؟” “اوه، نه. این كالسكه سفری منه، كالسكه سفری. یكی دیگه رو میگم ... معركه است، عین پر قو نرم و سبكه. وقتی تو این كالسكه میشینید، جسارت نباشه حضرت اشرف، انگار لله داره آدم رو تو گهواره ش تاب میده!” “حتماً خیلی نرم و روون میره.” “خیلی نرم، خیلی نرم. صندلیهاش، فنرهاش – مثل تابلوی نقاشی كالسكه است.” “جالبه.” “نمیدونید چه قدر هم جاداره. راست ش من لنگه ش رو ندیدهام، حضرت اشرف. زمانی كه من خودم خدمت میكردم، میتونستم ده بطر شراب و ده كیلو تنباكو تو صندوقش جا بدم. تازه معمولاً شش تا یونیفورم و لباس زیر و دو تا پیپ دست بلنده هم – جسارت نباشه حضرت اشرف، به بلندی كرم كدو – توش جا میدادم. تازه میشد یه گوساله هم تو صندوق بغلش جا داد.” “جالبه.” “چهار هزار تا بالاش پول دادهام، حضرت اشرف.” “باید كالسكه خوبی باشه كه این همه پول بالاش رفته. بگید ببینم خودتون خریدیناش؟” “نه خیر حضرت اشرف، تصادفی گیرم اومد. یكی از دوستانم كالسكه رو خریده بود، یكی از اون آدمها نازنین، هم بازی دوره بچگی، از اون آدمهای استثنایی كه شما هم حتماً ازش خوش تون میآد، مطمئن م حضرت اشرف. من و اون خیلی با هم نزدیك بودیم، حضرت اشرف. میدونید، اصلاً ما من و تو نداشتیم. من كالسكه رو تو بازی ورق از اون بردم. حضرت اشرف، افتخار میدند فردا برای نهار در منزل سرافرازمون بفرمایند، نگاهی هم به كالسكه بندازند؟” “راستش نمیدونم چی بگم. فقط ... فكر میكنم، میدونید ... شاید منظورتون اینه كه با بقیه آقایون افسرها بیاییم؟” “ از اونها هم خواهش میكنم بیاند. آقایون، افتخار بدید در منزل در خدمت تون باشیم.”
سرهنگ، سرگرد، و بقیه ای افسرها از فیثاغور فیثاغوروویچ تشكر كردند و سری به احترام فرود آوردند. “من شخصاً فكر میكنم آدم باید از هر چیز بهترینش رو بخره، والا بهتره اصلاً چیزی نخره، چون به دردسرش نمیارزه. فردا كه افتخار دادید و منزل تشریف آورید، جسارتاً چند تا چیز رو كه برای ملك م خریدهام، نشونتون میدم.”
ژنرال نگاهی به او كرد و باز هم دود از دهان خارج كرد. فیثاغور فیثاغوروویچ از این كه افسرها را دعوت كرده بود خشنود بود. از همین حالا در ذهن مشغول تهیه صورت غذاها بود - كبابها، سسها، و غیره – و در همین حال شادمانه مهمانان فردایش را مینگریست. آنها نیز به نوبه خود با او مهربان تر و خوش روتر شده بودند و از فیثاغور فیثاغوروویچ این را از برق نگاههاشان و حركات خفیف سر و بدن شان، كه به نیمه تعظیمیمیمانست، در مییافت. فیثاغور فیثاغوروویچ از آن پس آسوده تر قدم برمیداشت و آزادانه تر سخن میگفت و لحن صدایش از لذت و خشنودی نرم تر شده بود. “حضرت اشرف با خانمِ خانه هم آشنا خواهند شد.” ژنرال گفت: ”مایه مسرت ماست”، و سبیلهاش را تاب داد.
پس از آن فیثاغور فیثاغوروویچ عزم كرد كه به خانه برود تا سر فرصت تدارك مهمانی فردا را ببیند. او حتی كلاهش را هم در دست گرفته بود، اما نمیدانم چه طور شد كه باز هم كمی معطل شد. در این ضمن میزهای بازی ورق را آماده كردند و همه جمع چهار تا چهار تا مشغول بازی ویست در گوشه و كنار اتاق پذیرایی شدند.
شمعها را آوردند. فیثاغور فیثاغوروویچ مدتی معطل بود كه برود یا بماند و در بازی ورق شركت جوید، اما وقتی كه افسرها از او خواستند بنشیند و بازی كند، به نظرش بسیار دور از ادب و نزاكت اجتماعی آمد كه درخواست آنان را رد كند. پس نشست، و بلافاصله یك لیوان پانچ در برابرش قرار گرفت، و او بی آن كه اندیشه كند، لاجرعه آن را سر كشید و خالی كرد. پس از یك دست بازی ورق، باز لیوان پانچ دیگری را بغل دست خود یافت و باز، بی آن كه اندیشه كند، آن را هم سر كشید و گفت:”آقایون، من دیگه واقعاً باید برم.” اما باز به بازی ادامه داد. در این ضمن، صحبتها در گوشه و كنار اتاق پذیرایی خصوصی شده بود. كسانی كه ورق بازی میكردند ساكت بودند. فقط آنهایی كه بازی نمیكردند با هم صحبت میكردند.
در گوشهیی، افسری روی نیمكت ولو شده بود، بالشی زیر دندههاش و پیپی گوشه لباش گذاشته بود و با خیال تخت و با فصاحت سرگرم بازگو كردن ماجراهای عشقیاش بود. همه توجه كسانی كه گِرد او حلقه زده بودند به سخنان او جلب شده بود. مالك خیل چاقی كه دستهایی كوتاه مثل سیب زمینی كش آمده داشت، با توجه بسیار به سخنان او گوش میداد و آب از لب و لوچه اش راه افتاده بود و فقط هر از چند گاهی سعی میكرد دستهای كوتاهش را به پشت پهن اش ببرد و انفیه دان اش را از جیب عقب بیرون بیاورد. در گوشهیی دیگر، بحثی پروشور در مورد آموزشهای توپخانه ای در گرفته بود، و فیثاغور فیثاغوروویچ، كه تا آن موقع دوبار اشتباهی به جای سرباز بی بی به زمین زده بود، وارد این بحث خصوصی شد و از همان جا كه نشسته بود، با فریاد، جملاتی از این قبیل میگفت:”چه سالی؟” یا “در كدام هنگ؟” و متوجه نبود كه در اكثر موارد سؤالات او ربطی به بحث ندارد.
سرانجام، چندین دقیقه قبل از شام، از بازی ویست دست كشیدند، هر چند صحبت درباره آن ادامه داشت. فیثاغور فیثاغوروویچ كاملاً به خاطر داشت كه پول زیادی برده است، اما حالا دستاش خالی خالی بود و وقتی كه از سر میز بلند شد، مثل آدمی بود كه دستمالی هم در جیب نداشته باشد. در این ضمن شام هم چیده شد. بدیهی است كه از بابت شراب كم و كسری نبود و فیثاغور فیثاغوروویچ هم ناچار و ناخواسته لیواناش را پر میكرد، زیرا همیشه در سمت چپ و سمت راست او یك بطری شراب بود.
سر میزی شام گفت وگوئی بسیار بسیار طولانی آغاز شد كه در مسیری بسیار عجیب و غریب افتاد. مالكی كه در نبرد 1812 در ارتش خدمت كرده و علیه ناپلئون جنگیده بود، از درگیرییی صحبت میكرد كه كسی ندیده و نشنیده بود. بعد هم به دلایل كاملاً نامعلوم چوب پنبه درِ بطری را برداشت و وسط كیك كاشت. خلاصه، زمانی كه مهمانان اندك اندك قصد رفتن میكردند، ساعت سه صبح بود و كالسكه چیها ناچار شدند عدهیی را مانند كیسه برنج زیر بغل بزنند و ببرند. فیثاغور فیثاغوروویچ، با همه ظاهر اشرافی اش، وقتی كه در كالسكه نشست، چنان تعظیم غرائی به چپ و راست میكرد كه وقتی به خانه رسید دو گلوله خار به سبیل اش چسبیده بود.
در خانه، همه چیز و همه كس در خواب ناز بود. كالسكهچی با زحمت زیاد نوكر را پیدا كرد و نوكر آقا را به دست یكی از زنان خدمت كار سپرد و فیثاغور فیثاغوروویچ با كمك او خود را به اتاق خواب اش رساند و در كنار همسر جوان و زیبایش، كه چون فرشتهها در خواب بود و لباس خواب بلند سفیدی به تن داشت، بر تخت افتاد. صدا و تكان ناشی از افتادن شوهر در تخت، زن را بیدار كرد. او كش و قوسی به خود داد، پلكهایش را بلند كرد و سه بار چشماناش را بر هم فشرد و آن گاه با لب خندی نیمه خشمآلود آن را گشود، اما چون دید او این بار اصلاً مهر و محبتی ابراز نمیكند، به پهلو غلتید و صورت باطراواتاش را بر دست اش نهاد و به خواب رفت.
ساعت از آن چه در روستاها به آن صبح زود میگویند بسی گذشته بود كه زن در كنار شوهر خروپفی بیدار شد. وقتی كه یادش آمد شوهر ساعت چهار صبح به خانه بازگشته است دلاش به حال او سوخت و نخواست بیدارش كند و پاهایش را در دم پایهایی لغزاند كه فیثاغور فیثاغوروویچ با پست از پطرزبورگ برایش فرستاده بود. آن گاه خود را در روب دوشامبر سفیدی كه انگار بر تن او میلغزید پیچید وبه حمام رفت و با آبی كه به طراوت خود او بود تن و بدناش را شُست و بعد سراغ میز آرایش رفت. وقتی كه در آینه نگاه به خودش انداخت، از قیافه آن روز صبح اش بدش نیامد به همین دلیلِ نه چندان مهم، دقیقاً دو ساعت دیگری جلوی آینه نشست. سرانجام لباس پوشید و با ظاهری آراسته و جذاب بیرون رفت تا در باغ هوای تازه استنشاق كند.
هوا در آن موقع عالی بود، آن قدر عالی كه فقط روزهای تابستانی خوب میتوانند چنان باشند. آفتاب، كه به وسط آسمان رسیده بود، با تمام نیرو میتابید و میدرخشید، اما در سایه درختان كه قدم میزدی خنك بود، و گلها در گرمای آفتاب، سه با ربیش تر عطرافشانی میكردند. خانم زیابی خانه به كلی فراموش كرده بود كه ساعت دوازده است و شوهرش هنوز خواب است. خانم صدای خروپف دو كالسكهچی و یك مهتر را میشنید كه در اصطبل پشت باغ به خواب بعد از ظهری فرو رفته بودند. اما او خودش در گذرگاه پربرگ نشست و چشم به شاه راه خالی دوخت. زمانی كه مات و مبهوت به شاه راه زل زده بود، ناگهان گرد و غباری در دوردست برخاست و توجه او را جلب كرد. با دقت كه نگاه كرد، دید چندین كالسكه به آن طرف میآیند. پیشاپیشِ كالسكهها یك كالسكه دونفره بود. ژنرال در این كالسكه نشسته بود؛ سردوشیهای طلایی او زیر نور افتاب میدرخشید؛ سرهنگ نیز بغل دست او نشسته بود. به دنبال آن، كالسكهیی چهار نفره میآمد، كه سرگرد، آجودان ژنرال، و دو افسر دیگر در آن نشسته بودند. به دنبال آن كالسكه، همان كالسكه مشهور هنگ میآمد كه حالا دست سرگرد بود. پشت سر آن نیز كالسكه سفری چهارنفره دیگری میآمد. در این كالسكه چهار نفره پنج افسر بودند كه یكی از آنها روی زانوی رفیقاش نشسته بود. و سرانجام، پشت سر همه اینها، سه افسر سوار بر سه اسب میآمدند و اسبها زین و یراق زیبایی داشتند.
خانم خانه با خودش فكر كردن مطمئناً اینها به خانه ما نمیآیند، اما ناگهان جیغ كشید: ”وای، خاك عالم، از پل هم رد شدند!” سپس دستها را بالای سر برد و از روی گلها و باغچهها دوید تا خودش را یك راست به اتاق خواب شوهرش برساند. وقتی رسید، دید شوهرش مثل مرده خواب است. دست او را كشید و تكان اش داد و گفت: ”بلند شو! زود باش بلند شود!” فیثاغور فیثاغوروویچ بی آن كه چشمان اش را باز كند، و در همان حال دراز كش، گفت: ”ها؟” “بلند شو خوشگلكم! میشنوی؟ مهمان!” “مهمان؟ كدوم مهمان؟” و بعد از گفتن این حرف، ماغ كشید، مثل گوسالهئی كه دنبال پستان مادرش میگردد. بعد به نجوا گرفت:”سرت رو بیار جلو یه ماچ بهت بدم.” “عزیزم بلند شو، تو رو به خدا بلند شو! زودباش! ژنرال و افسرهاش! خدای من، نگاه كن، دو تا گوله خار به سبیل ت چسبیده!” “ژنرال؟ منظوت اینه كه اومدهاند؟ لعنت بر شیطون، چرا كسی من رو بیدار نكرد؟ ناهار چی؟ همه چی رو به راهه؟” “كدوم ناهار؟” “یعنی من دستورش رو ندادم؟” “تو؟ تو كه چهار صبح اومدی و هر چی هم ازت سؤال كردم جواب م رو ندادی. خوشگلكم بیدارت نكردم، چون دلم برات سوخت. تو كه هیچ نخوابیده بودی ...” او این حرفهای آخرش را با عشوه گری و طنازی گفت.
فیثاغور فیثاغوروویچ یك لحظه مثل صاعقه زدهها روی تخت افتاد. سرانجام با همان لباس خواباش بلند شد و اصلاً یادش رفت كه این ریخت و وضع دور از آراستگی است. با دست به پیشانی اش كوبید و گفت: ”عجب خری هستم. من اونها رو برای ناهار دعوت كردم. حالا چه خاكی به سرم بكنم. خیلی مونده برسند؟” “نمیدونم ... هر لحظه ممكنه سر برسند.” “عزیزم ... قایم شو! ... هِی، كی اون جاست؟ دختر، بیا ببینم، از چی ترسیدی؟ یه عده افسر دارند میآند و همین الان سر میرسند. به شون بگو آقا خونه نیست و نمیآد هم. صبح گذاشته رفته، میشنوی؟ برو به همه خدمت كارها بگو؛ دِ بجنب!”
بعد از گفتن این حرفها روب دوشامبرش را برداشت و دوید تا توی اصطبل قایم شود، چون فكر میكرد آن جا كاملاً امن و امان است. اما زیر سایبان كه رفت، فكر كر حتی ممكن است در آن جا هم دیده شود. فكری به خاطرش رسید:”آره، این جوری بهتره!” و در یك چشم به هم زدن پله كالسكه نزدیكاش را پایین كشید و به درون جست و در را پشت سر خود بست و برای اطمینان بیش تر روكش چرمی كالسکه را هم روی خود انداخت و از جا نجنبید. در این ضمن، كالسکهها به دم ایوان رسیده بودند.
ژنرال پیاده شد و خودش را تكاند. به دنبال او سرهنگ هم پیاده شد وپر كلاهاش را مرتب كرد. آن گاه از كالسکه دیگر سرگرد چاق، شمشیر به زیر بغل، پایین پرید. از آن كالسكه سفری هم چهار افسر لاغر با پنجمی كه روی زانوی رفیقاش نشسته بود پایده شدند. و دست آخر افسران اسب سوار رسیدند. سرایدار روی ایوان آمد و گفت:”آقا خونه نیستند.” “چه طور خونه نیستند؟ حتماً برای ناهار كه میآند؟” “نه خیر، قرار ه تمام روز بیرون باشند. تا فردا صبح برنمیگردند.” ژنرال گفت:” سر در نمیآورم، چه طور چنین چیزی ممكنه؟” سرهنگ خندید و گفت:”فكر میكنم همهش شوخی بوده.” ژنرال با ناخشنودی گفت: ”باز هم سر در نمیآورم، چه طور چنین چیزی ممكنه؟ اگر نمیتوانست از ما پذیرایی كنه چرا ما رو دعوت كرد؟” یكی از افسران جوان گفت:”حضرت اشرف، هیچ نمیفهمم چه طور ممكنه شخصی هم چی كاری بكنه!” ژنرال بنا به عادتی كه به هنگام صحبت با افسران چزء داشت گفت:”چی؟” “حضرت اشرف، عرض كردم هیچ نمیفهمم چه طور ممكنه شخصی هم چی كاری بكنه!” “البته، البته... خوب شاید مشكلی پیش اومده ... اما دست كم باید به ما خبر میداد و دعوتاش رو لغو میكرد.” سرهنگ گفت: ”پس حضرت اشرف، اجازه بدید برگردیم.” “البته، ما دیگه این جا كاری نداریم. اما صبر كنید. بد نیست حالا كه تا این جا اومدهایم نگاهی به كالسكه بندازیم. لازم نیست كه حتماً خودش باشن هِین با شمام، بیا این جا.” “بله، حضرت اشرف؟” “تو مهتر هستی؟” “بله، حضرت اشرف.” “پس كالسكهیی رو كه اربابت تازه خریده به ما نشون بده.” “چشم، لطف كنید دنبال من تشریف بیارید.” ژنرال و افسران هم راه اش به دنبال مهتر به اصطبل رفتند. “بفرمایین حضرت اشرف، بیارم ش جلوتر؟ این جا تقریباً تاریكه.” “خوب، خوب، بسه... متشكرم.” ژنرال و افسران گِرد كالسكه گشتند، به دقت نگاه اش كردند، و فنرهایش را آزمایش كردند. ژنرال گفت: ”كالسكه خیلی خاصی نیست. باید بگم خیلی هم معمولیه.” سرهنگ گفت: ”همین طور ه، واقعاً چیز خیلی خاصی نداره.” یكی از افسران جوان گفت:”گمان نكنم چهارهزار تا بیارزه.” “چی؟” “حضرت اشرف عرض كردم، گمان نكنم چهار هزار تا بیارزه.” “چهار هزار تا! دو هزار تا هم از سرش زیاده. واقعاً چیز خاصی نداره. مگر این كه چیز خاصی توش باشه ... هی پسر این روكش چرمیرو بازكن!”
و در برابر چشمان حیرت زده افسران و ژنرال فیثاغور فیثاغوروویچ از زیر روكش چرمیپدیدار شد كه در لباس خواب بلندش نشسته و مچاله شده بود. ژنرال با شگفت گفت: ”آه، پس شما این جایید ...”
پس از این حرف ژنرال روكش چرمیرا روی او انداخت، در را بست، و با افسرانش آن جا را ترك كرد.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در دوشنبه 5 بهمن 1388 و ساعت 10:51 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستان پیرمرد بر سر پل (ارنست همینگوی) | داستان ,
|
|
 من ماموریت داشتم که از روی پل بگذرم. دهانه آن سوی پل را وارسی کنم و ببینم که دشمن تا کجا پیشروی کرده است. کارم که تمام شد... پیرمردی با عینکی دوره فلزی ولباس خاک آلود کنار جاده نشسته بود. روی رودخانه پلی چوبی کشیده بودند و گاریها، کامیونها، مردها، زنها و بچهها از روی آن میگذشتند. گاریها که با قاطر کشیده میشدند، به سنگینی از سربالایی ساحل بالا میرفتند، سربازها پره چرخها را میگرفتند و آنها را به جلو میراندند. کامیونها به سختی به بالا میلغزیدند و دور میشدند و همه پل را پشت سر میگذاشتند. روستاییها توی خاکی که تا قوزکهای شان میرسید به سنگینی قدم بر میداشتند. اما پیرمرد همان جا بی حرکت نشسته بود، آن قدر خسته بود که نمیتوانست قدم از قدم بردارد.
من ماموریت داشتم که از روی پل بگذرم. دهانه آن سوی پل را وارسی کنم و ببینم که دشمن تا کجا پیشروی کرده است. کارم که تمام شد از روی پل برگشتم. حالا دیگر گاریها آن قدر زیاد نبودند و چند تایی آدم مانده بودند که پیاده میگذشتند. اما پیرمرد هنوز آن جا بود. پرسیدم: «اهل کجایید؟» گفت: «سان کارلوس» و لبخند زد. شهر آبا اجدادیش بود و از همین رو یاد آن جا شادش کرد و لبش را به لبخند گشود. و بعد گفت: «از حیوانها نگهداری میکردم» من که درست سردر نیاورده بودم گفتم: «که این طور» گفت: «آره، میدانید، من ماندم تا از حیوانها نگهداری کنم. من نفر آخری بودم که از سان کارلوس بیرون آمدم»
ظاهرش به چوپانها و گله دارها نمیرفت. لباس تیره و خاک آلودش را نگاه کردم و چهره گرد نشسته و عینک دوره فلزی اش را و گفتم: «چه جور حیوانهایی بودند؟» سر ش را با نومیدی تکان داد و گفت: «همه جور حیوانی بود. مجبور شدم ترکشان کنم.» من پل را تماشا میکردم و فضای دلتای ایبرو را که آدم را به یاد افریقا میانداخت و در این فکر بودم که چقدر طول میکشد تا چشم ما به دشمن بیفتد و تمام وقت گوش به زنگ بودم که اولین صداهایی را بشنوم که از درگیری، این واقعه همیشه مرموز، بر میخیزد و پیرمرد هنوز آن جا نشسته بود. پرسیدم: «گفتید چه حیوانهایی بودند؟» گفت: «روی هم رفته سه جور حیوان بود. دو تا بز، یک گربه و چهار جفت کبوتر» پرسیدم: «مجبور شدید ترک شان کنید؟» «آره، از ترس توپها. سروان به من گفت که توی تیر رس توپها نمانم» پرسیدم: «زن و بچه که ندارید؟» و انتهای پل را تماشا کردم که چند تایی گاری با عجله از شیب ساحل پایین میرفتند. گفت:« فقط همان حیوانهایی بود که گفتم. البته گربه بلایی سرش نمیآید. گربهها میتوانند خودشان را نجات بدهند، اما نمیدانم بر سر بقیه چه میآید؟» پرسیدم: «طرفدار کی هستید؟» گفت: «من ---------- سرم نمیشود. دیگر هفتاد و شش سالم است. دوازده کیلومتر را پای پیاده آمدهام، فکر هم نمیکنم دیگر بتوانم از این جا جلوتر بروم» گفتم: «این جا برای ماندن جای امنی نیست و اگر حالش را داشته باشید، کامیونها توی آن جاده اند که از تورتوسا میگذرد» گفت: «یک مدتی میمانم. بعد راه میافتم. کامیونها کجا میروند؟» به او گفتم: «بارسلون» گفت: «من آن طرفها کسی را نمیشناسم. اما از لطفتان ممنونم. خیلی منونم»
با نگاهی خسته و توخالی به من چشم دوخت و آن وقت مثل کسی که بخواهد غصهاش را با کسی قسمت کند، گفت: «گربه چیزیش نمیشود. مطمئنم. برای چی ناراحتش باشم؟ اما آنهای دیگر چطور میشوند؟ شما میگویید چی بر سرشان میآید؟» «معلوم است، یک جوری نجات پیدا میکنند» «شما این طور گمان میکنید؟» گفتم: «البته» و ساحل دور دست را نگاه میکردم که حالا دیگر هیچ گاری روی آن به چشم نمیخورد. «اما آنها زیر آتش توپخانه چه کار میکنند؟ مگر از ترس همین توپها نبود که به من گفتند آن جا نمانم» گفتم: «در قفس کبوترها را باز گذاشتید؟» «آره» «پس میپرند» گفت: «آره، البته که میپرند. اما بقیه چی؟ بهتر است آدم فکرش را نکند» گفتم: «اگر خستگی در کرده اید، من راه بیفتم» بعد به اصرار گفتم: «حالا بلند شوید سعی کنید راه بروید» گفت: «ممنون» و بلند شد. تلو تلو خورد، به عقب متمایل شد و توی خاکها نشست. سرسری گفت: «من فقط از حیوانها نگهداری میکردم» اما دیگر حرفهایش با من نبود. و باز تکرار کرد: «من فقط از حیوانها نگهداری میکردم» دیگر کاری نمیشد کرد. یکشنبه عید پاک بود و فاشیستها به سوی ایبرو میتاختند. ابرهای تیره آسمان را انباشته بود و هواپیماهایشان به ناچار پرواز نمیکردند. این موضوع و این که گربهها میدانستند چگونه از خودشان مواظبت کنند تنها دلخوشی پیرمرد بود.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در یکشنبه 4 بهمن 1388 و ساعت 10:53 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
باغ سنگی سیمین دانشور | داستان ,
|
|
 پانزدهسالش كه بیشتر نبود. روز عقد روی صندلی كه نشاندنش پاهایش را تكان تكان میداد. پا میشد و مشت مشت شیرینی از روی میز برمیداشت و به... سیمین دانشور روز عقدكنان دخترخالهاش، با سوزن و نخ زبان مادرشوهر را میدوخت. سفرهی عقد را هم خودش انداختهبود. به دوخت و دوز پارچهای كه روی سر عروس داشتند قند میسائیدند بهكار بود كه مرد آن حرفها را زد. تیر خلاص، زبان ماری گزندهاش سابقهدار بود اما نه جلو آنهمه زن و مرد. زنی كه قند میسایید، انگار قندی در كار نبودهاست، با دیگران مبهوت به مرد نگاه كرد. چرا هیچكدامشان حرفی نزدند؟ چرا دختر خالهاش پا نشد و یك سیلی به گوش برادرش جواد نزد؟ چرا دختر خالهاش همبازی و یار غار او نبود؟ مگر جاسوس یك جانبه نبود و هر كاری جواد میكرد خبرش را به او نرسانده بود؟ مگر راست نبردهبودش سرِ رختخوابِ انداختهشده و...؟ مرد گفته بود: الماس، از اتاق عقد برو بیرون. شگون ندارد. تو زن مشئومی هستی، تو بچهی ناقصالخلقه به دنیا آوردهای.
فیروز را بارها پیش دكتر برده بودند. دكتر گفتهبود: وصلت قوم و خویش نزدیك...از نظر ژنتیك...به یك كلام منگول بود. اما همهاش كه تقصیر الماس نبود. گویا زن و مرد با هم بچه را میسازند. سوزن رفت به انگشت الماس و خون پارچهی سفید را آلود. زنی كه قند میسائید، قندها را سپرد دستِ زنی كه كنارش ایستاده بود. الماس از اتاق و از خانه خاله بیرون زد و با تاكسی به سراغ قفلسازی كه پیشاپیش با او قرار گذاشتهبود رفت و با همان تاكسی قفلساز را به خانه آورد و قفلساز به عوض كردن قفل خانه مشغول شد. پسرش را از رقیه گرفت و بوسید. فیروز بلد بود بخندد. به لبها فشار میآورد و لبها كج و كوله میشد تا خنده كی نقش ببندد؟ به روی پدر نمیخندید و به آغوش او هم نمیرفت. چشمهای فیروز هم میدید و گوشهایش برای قصه شنیدن جان میداد. اما پاها و دستهایش رشد نكردهبود – نیهای قلیان – و هرچه الماس یك حرف و دو حرف بر زبانش گذاشت، به حرف نیامد و هرچه پا به پا بردش راه نرفت. – یك لخته گوشت – مرد میگفت هیچ هیچ است و زن میگفت كه من عاشق همین هیچم. مرد راست میآمد، چپ میرفت و میگفت: برو پی كارت. خاك بر سرت كنند با این بچه زائیدنت. میگفت تو هیچ كار برای من نكردهای. اگر راست میگویی خانه را به اسم من بكن. الماس میدانست كجایش میسوزد؟ از سیر تا پیاز كارهایش خبر داشت. با ندای خواهر شوهر كه جان جانانش بود، خودش را هر طور كه میتوانست میرسانید و پاورچین به صحنهی عملیات مرد راهنمایی میشد و با سكوت شاهد بود و چنان به هنگام صحنه را ترك میگفت كه حتی خاله و دختر خاله هم متوجه نمیشدند كه كی رفتهبود؟
مدتها بود كه بخش عمدهی دار و ندار جواد را در چمدانها بسته بود. قفلساز كه رفت، بازمانده را در چمدانهای دیگر گذاشت و بچه به بغل، او و رقیه هی رفتند و آمدند و چمدانها را به خانه همسایه، نادره خانم بردند. تنها بوی مرد در خانه ماندهبود. بوی پا و عرق زیر بغل. بوی...ایا این بوها تا آخر عمر با او میماند؟ نادره خانم پرسید: رسید بدهم؟ نه. به نادره خانم اطمینان داشت. نادره خانم گفت بهتر است رسید بدهم. فردا هزار و یك ادعا میكند. نه. لزومی نداشت. ریزِ دار و ندار شوهر را یادداشت كرده بود. نادره خانم گریه كرد. گفت: خیال میكنی تنها خودت زن هدف و زن زباله هستی؟ - خانهات را به آتش میكشم. بالش میگذارم روی سر فیروز و هیچت را خفه میكنم. اسید میپاشم به صورتت. اِله میكنم. بِله میكنم. دو سه بار چشمهایش را درانیده بود و گفته بود برو خودت را بكش نسناس. - دو علی گلابی، در دل میگفت. اما همان دل به سمتی میراندش كه خود را از زنِ «هدف» بودن و زنِ «زباله» بودن برهاند. حتی اگر تهدیدهای مرد به حقیقت میپیوست. دل میگفت: آخر تا كی؟ همتی كن. «هر سفیهی خواند خواهد خارزارت» دل همیشه با شعر ندا و صلایش را بسر میداد. و ندای همین دل هم در آغاز معركه درست بود. كاش به این ندا گوش دادهبود كه میگفت: نكن. از او گریز تا تو هم در بلا نیفتی.
چقدر دورهاش كردهبودند. چقدر جواد التماس كرده بود و الماس ناز كرده بود. مادر خدابیامرز و خالهاش میگفتند آخر ناف ترا به اسم جواد بریدهاند. خود جواد چاخان میكرد كه از بچگی عاشقش بوده. میگفت: عقد دخترخاله و پسرخاله را در آسمانها بستهاند. الماس هرچند بچه بود اما شنیده بود كه عقد دخترعمو و پسرعمو بوده است كه در آسمانها بستهشدهاست. جواد میگفت: آسمان بیست و هفت طبقه دارد. طبقه سوم مال دختر عمو و پسرعمو است و طبقه چهارم مال تو من. آخر باورش شد. پانزدهسالش كه بیشتر نبود. روز عقد روی صندلی كه نشاندنش پاهایش را تكان تكان میداد. پا میشد و مشت مشت شیرینی از روی میز برمیداشت و به هم كلاسیهایش میداد. مادرش سپردهبود كه بعد از سه بار «بله» را بگوید. بعد از اولین خطبهی عقد، ملّا كه پرسید: الماس خانم، من وكیلم كه...گفت: بله، بله، بله. همه خندیدند، حتی جواد؛ اما مادرش نیشگونش گرفت و گفت: ورپریده.
با رقیه كوشیدند كمی پوره به خورد فیروز بدهند. آب پرتقال را قاشق قاشق به حلقش ریخت. فرو دادن برای بچه مشكل بود. تف میكرد. تف میكرد. الماس التماس میكرد: اگر بخوری برایت قصه باغ سنگ را میگویم. این قصه را هم فیروز و هم خودش و هم رقیه دوست داشتند و دل میگفت: مگر خود تو یك باغ سنگ درنیامدهای؟ مگر تو با دستهای بسته خود را به دریا نینداختهای؟ پس من چگونه گویم: زنهارتر نگردی؟
- یكی بود. یكی نبود. پیرمردی بود كه یك باغ داشت و رسیدگی به باغ ارباب هم با او بود. آبیاری، هرس كردن، شخم زدن، كود دادن، گلكاری، میوهچینی. آخر تا كی؟ پیرمرد خسته شد و به ارباب گفت كه دیگر توانش را ندارد و ارباب آب باغ پیرمرد را قطع كرد. درختها میپژمردند و میخشكیدند. پروانهها، گنجشكها، سبزهقباها، شانهبهسرها همه از باغ پیرمرد مهاجرت كردند و به باغ ارباب رفتند و پیرمرد صدای فاختهی نر را از باغ ارباب میشنید كه میپرسید: موسی كو تقی؟ جفت او، فاخته ماده، كنار یك درخت هنوز سبز بود و چند تا آلوچه دادهبود. میچمید و میخرامید. پیرمرد با درختها و با فاخته ماده حرف میزد. به درختها می گفت: صدایتان را میشنوم. از من میپرسید: چرا به ما آب ندادی؟ میگویید مگذار ما خشك بشویم. چه كنم؟ آب این باغ را بستهاند. درخت آلوچه، میدانم تو چه میگویی. میگویی امسال همت كردهام و چند تا آلوچه دادهام. غرور ما به میوههایمان است. غرور ما را نشكن. به فاخته میگفت: از تو صدایی نمیشنوم. چه در سر داری كه هیچ نمیگویی؟
الماس گریهاش گرفت. فیروز هم خوابش بردهبود و دل میگفت: با بیگنهی ترا چنین میسوزند. اما تو بگریز، بگریز، دستگهش را داری. و الماس گریان به دل جواب میداد: میگریزم و كنار هر باغ سنگ، یك باغ بسیار درخت میسازم. از رقیه پرسید: تو هم نخوابیدهای؟ - نه الماس خانم. خوابم نمیبرد. میترسم آقا بیاید و یادداشت شما را كه پشت در چسباندهاید بخواند و خانه را آتش بزند. - خوب بزند. - آنوقت برتل خاكستر بنشینیم؟ - نه. میرویم به باغ سنگ پناه میبریم.
بایستی رقیه را آرام میكرد. چهجوری؟ آیا باید همه هوشیاریهای زنانهاش را برای او فاش میكرد؟ باید میگفت كه خانه را قولنامه كردهاست و فردا صبح میرود محضر و پول فروش خانه را در بانك میگذارد و سند فروش را میآورد و میدهد به نادره خانم؟ میدانست كه جواد تا غروب فردا نمیآید. روز پاتختی خواهرش است. عصر هم بساط منقل است و وافور. شاید فردا شب هم نیاید. پستو. رختخواب انداخته شده. لُختی دستها و پاها. تارهای موی زرد زن روی بالش با تارهای موی سیاه جواد قاطی میشود اما دیگر دختر خاله فرصت ندارد به الماس بروز بدهد. این احتمال هم هست كه بعد از گفتن بله، خودش هم به صورت «زن هدف» در بیاید تا كی مثل الماس «زن زباله» هم بشود؟ آیا داماد هم گربه را دم در حجله خانه خواهد كشت؟ آیا مثل جواد یك داد كلیمانجارویی سر او خواهد زد كه چرا مثل بچه آدم وا نمیدهد؟ یك نعره مثل شیرِ نماد فیلمهای ساخت متروگلدوین مایر؟
نباید زبالهها را مدام بههم زد. تفالهی چای، دستمالهای كاغذی، پوست هندوانه یا طالبی با تخمههایشان، دمپایی كهنه، استخوان و تهماندهها و هرچه كه بایستی پنهان بماند. باید زبالهها را در كیسه سیاه ریخت و درش را محك گره زد تا گربهها نتوانند در كوچه ولوشان كنند. و اینكه چرا آدمها سیاهدل میشوند یا سنگدل؟ مواجه با آنهمه زباله در زندگیهای به آدم نبردهشان هست كه دل سیاه و سنگدلشان میكند یا دستكم دلزده میشوند یا به هر چه پیش بیاید تن میدهند، اما تو ای دلِ من مباد كه پاك نمانی. آیا بایستی به رقیه میگفت كه تمام سكههای طلا و جواهراتش را در صندوق بانك گذاشتهاست؟
....میرود كنار باغ سنگ پیرمرد زمینی میخرد و باغی میسازد و چاه عمیقی وامیدارد بكنند....اول ترتیب چاه را میدهد، به آب كه رسید...آب فراوانی كه مثل الماس بدرخشید و مثل اشك چشم زلال باشد. آبی كه هر تشنهای را سیراب بكند. آبی كه خورشید در روز و ماه در شب، بوسهها نثارش بكنند. همهجور درخت مینشاند. همهجور بذری میافشاند، همهجور گلی میكارد و با گلها و درختها حرفها دارد كه بزند و اینبار آبِ باغ ارباب است كه قطع میشود و درختهای اوست كه میپژمرند و میخشكند و ارباب مثل پیرمرد نیست كه زبان درختها را بفهمد و تسلایشان بدهد. ....میماند مسئله طلاق و حضانت فیروز. فیروز چهار سالش هم بیشتر است. كارشان به دادگاه میكشد. حضانت طفل را میدهند به جواد و او «هیچ» الماس را میگیرد. و شاید سر به نیست میكند. شاید هم طلاق ندهد مگر آنكه الماس را خوب بدوشد و بچزاند. در آن صورت بایستی كوچ میكردند. به كجا؟ همینجا كه بودند وطنش بود با همان باغ سنگش.
آهسته پا شد و پاورچین به آشپزخانه رفت و در یخچال را باز كرد و یك لیوان آب خورد. یك لیوان هم برای رقیه آورد. تكمه برق را زد. رقیه ترسان در رختخوابش نشست و پرسید: كی بود؟ الماس گفت: منم، رقیه نترس. دراز كه میكشید گفت: رقیه، میدانی پیرمرد باغ سنگ را چهجوری ساخت؟ - نه.
- هر روز یك چادر شب بر میداشت و میرفت لب رودخانه و یك عالمه سنگ جمع میكرد. میریخت در چادرش و به باغ میآورد. بعد رفت طناب های رنگارنگ خرید. سفید، قرمز، آبی، سبز، از همهرنگ. طنابها را به قطعههای مختلف برید. در یك سطل، گل درست كرد. سنگها را در گل فرو میبرد و به وسط یا كنارهی طناب ها میچسباند. سنگهای به گل آغشته در طناب ها فرو میرفتند و گل كه خشك میشد، امكان افتادنشان نبود. گلها را از بستر رودخانه میآورد. رودخانه بخشندهاست. باغبان پیر طنابها را بر شاخههای خشكیده میبست. تا چشم كار میكرد درختهایی در دید بیننده میآمد كه میوهی اصلیشان سنگ بود. - - موسی كو تقی چه شد؟ - فاخته را میگویی؟ پیرمرد آب و دانه فاخته را میداد و نوازشش هم میكرد. - فاخته تر دیگر صدایش نكرد؟ الماس زمزمه كرد: دل من. دل من. دل من.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در شنبه 3 بهمن 1388 و ساعت 10:50 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
غریبه ای در اتاق من (داستان) | داستان ,
|
|
 از او پرسیدم که اگر به جای سانجی او زودتر مرده بود فکر میکند سانجی چه رفتاری میکرد. گفت سانجی حتی انتظار نداشته که شالپا بعد از او تنها بماند. یک بار... داستانی از مهرنوش مزارعی سنگام دوشنبه،9 آگست 1999 امروز بالاخره بعداز یک هفته انتظار، در اولین جلسه بررسی پروژه، با افرادی که قرار است با آنها کار کنم، آشنا شدم؛ کتی، ساندرا، مایک و شالپا. کتی لاغر وبلند قداست با موهای بلوند. ساندرا نژاد چینی دارد و هیکلی کوچک. مایک در عوض بلند قد است با سبیلهای بور و باریکی که تا دقت نکنی نمیتوانی آن را تشخیص بدهی. شالپا هندی است. موهای مشکی و براقی دارد با پوستی روشن، چشمانی درشت و دو حلقه سیاه دور چشمانش. در اوایل جلسه قیافه اش تلخ و اخمو بود. بعد از چند لحظه موهایش را به یک طرف برد و روی شانه چپ انداخت. بعد، انگار که گرمش شده باشد، موها را با سنجاقی دربالای سرجمع کرد. وقتی دید نگاهش میکنم، لبخندی زد که همه تلخی صورتش را گرفت و چهره اش دلپذیر و جذاب شد. بعد از اتمام جلسه با هم به طرف اتاق کارمان راه افتادیم. پرسید: اهل کجایی؟ اما قبل از آن که جوابش را بدهم خودش گفت. اول فکر کرده بود هندی هستم، بعد از لهجهام فهمیده بود ایرانی هستم. گفتم ما شرقیها شباهتها ی زیادی با هم داریم. گفت خیلیها فکر میکنند دخترش مینا ایرانی است. برایش از علاقه ام به فیلمهای هندی در دوران تین ایجری، و از خاطراتی که از این فیلمها داشتم گفتم، به خصوص از فیلم سنگام. بعد صدایم را نازک کردم و یک سطر از آواز فیلم سنگام را خواندم. نمیدانم چطور این سطر به یادم مانده. معنی آن را اصلا نمیدانم. مطمئنم که بیش تر کلماتش را عوضی تلفظ کردم. هر دو به شدت خندیدیم. بعد، چند دقیقه درمورد مثلث عشقی فیلم و دختر قهرمان داستان که در انتخاب دو مردی که عاشقش بودند نقشی نداشت، صحبت کردیم. شالپا گفت خودش به سینما چندان علاقه ای ندارد، اما شوهرش عاشق سینماست. گفت همراه با او چند فیلم خوب ایرانی دیده است، یک فیلم از کیارستمیو یکی هم از مخملباف. برایم جالب بود که یک هندی سینمای پیشروی ایران را بشناسد.
دوشنبه،16 آگست 1999 امروز از جلوی اتاق شالپا که رد شدم،عکسهای روی میزش توجهم را جلب کرد. روی میز پر است از قاب عکس و مجسمههای تزیینی. یک عکس از او با مردی همسن و سال خودش و یک دختر و دو پسر در سنین بیست سالگی. حتما خانواده اش هستند. همه صمیمی و نزدیک به هم ایستاده اند و میخندند. شالپا و دخترش ساری پوشیده اند و مردها بلوز و شلوارهای سفید هندی. شالپا به میان ابروانش یک خال قرمز چسبانده و صورتش را لبخندی از رضایت پوشانده است. یک عکس تکی هم از دخترش دارد (خیلی شبیه ایرانیهاست) یک عکس هم از همان مرد با کت وشلوار و کراوات، با پوستی کاملا تیره، موهای مشکی، نگاهی خندان و خیره به دوربین.
جمعه،20 آگست 1999 از شالپا درمورد مرد مو مشکی داخل عکسها پرسیدم. گفت شوهرش سانجی است. گفتم به نظرم ورزشکار میآید. گفت هم اسکی میکند، هم کوهنوردی. از نزدیک به عکس نگاه کردم. باید آدم جالبی باشد. هم ورزشکار است هم علاقه مند به سینما.
سه شنبه،1 سپتامبر 1999 با شالپا برای خوردن ناهار رفتیم بیرون. برخلاف من رستورانها و خیابانهای اطراف را خوب میشناسد. قرار گذاشتیم یکی از روزها به رستوران ایرانی ای برویم که در همان اطراف است. گفت با شوهرش چند بار به این رستوران رفته. قبلا گفته بود که خانه اش از اداره دور است. تعجب کردم که چطور آن همه راه را برای رفتن به یک رستوران میآیند. گفت شوهرش قبلا در این اداره کار میکرده، اغلب روزها با هم ناهار میخورده اند.
جمعه، 25 سپتامبر 1999 امروز شالپا کت و دامن بنفشی پوشیده بود با یک بلوز مشکی یقه باز. یک ردیف مروارید کبود هم به گردن داشت. از لباسش تعریف کردم و گفتم که چقدر رنگ بنفش و ترکیب آن با مشکی را دوست دارم. گفت شوهرش از رنگ بنفش خیلی خوشش میآید. بعد گردنبند را با دستش لمس کرد و گفت آن را سانجی موقع به دنیا آمدن دخترش به او هدیه داده. چه مرد خوش سلیقهای! رنگ بنفش معمولا رنگ مورد علاقه فیمینیستهاست.
پنج شنبه،31 سپتامبر 1999 با شالپا برای ناهار به رستوران خیام رفتیم. گفت جوجه کباب این رستوران غذای مورد علاقه سانجی است. حق با اوست. از بهترین جوجه کبابهای است که تا به حال خورده ام. شالپا خودش گیاهخوار است،کشک بادمجان و ماست و خیار سفارش داد.
دوشنبه،1نوامبر 1999 شالپا در کارش خیلی وارد است. در اداره برایش احترام زیادی قائل اند. امروز با کتی در مورد او صحبت میکردم. گفت سطح کار شالپا خیلی بالاتر از شغلی است که دراین جا دارد. قبلا به عنوان حسابدار قسم خورده در یک شرکت بین المللی کار میکرده. تعجب کردم که چرا این شغل را قبول کرده است. گفت بعداز مرگ شوهرش به این اداره آمده. این طور بهتر میتواند خاطرات او را زنده گه دارد. تمام روز از دیدن شالپا پرهیز کردم. نمیدانستم چطور با او برخورد کنم. هنوز هم باورم نمیشود. سانجی مرده؟
دوشنبه،30نوامبر امروز که به اتاق شالپا رفتم به عکس خانوادگی روی میز اشاره کردم و پرسیدم عکس مال چند سال پیش است؟ گفت سه سال پیش. پرسیدم عکس شوهرت چطور؟ قاب را از روی میز برداشت، غبار روی آن را پاک کرد و گفت چهار سال پیش گرفته شده. میخواستم در مورد مرگ سانجی بپرسم اما او چنان با هیجان در مورد روزی که سانجی عکس را گرفته بود حرف زد که پشیمان شدم.
دوشنبه،7 دسامبر 1999 ظهر که با شالپا برای پیاده روی رفته بودیم، از او پرسیدم سانجی را خیلی دوست دارد؟ گفت زندگی بدون او برایش بیمفهوم است. گفتم حالا باید زندگی جدیدی را شروع کند. باز صورتش تلخ شد. گفتم که میدانم در قسمتهایی از کشورش هنوز زنان بیوه را با شوهرانشان میسوزانند. قدری در هم رفت، بعد گفت که آنها از ایالت کرالای هند هستند. بین هندوهای این منطقه قوانین مادر تباری برقرار است. بچهها به خانواده مادر تعلق دارند و شوهر بعداز ازدواج به خانواده زن ملحق میشود. زنها هر وقت بخواهند شوهرشان را طلاق میدهند و بعداز مرگ او خیلی راحت ازدواج میکنند. برایم خیلی جالب بود. پرسیدم آیا خانواده او و سانجی هنوز ازاین قوانین پیروی میکنند؟ گفت بعد از مادرش، او و خواهرش تنها وارثان املاک موروثی خانواده خواهند بود، املاکی که قرنها به خانواده مادرش تعلق داشته. خیلی برایم جالب بود که بدانم در هند هم مناطقی وجود دارد که زنان هنوز صاحب اختیار زندگی و وارثان ثروت خانوادگی هستند درست مثل بعضی قبایل امریکای لاتین که هنوز قوانین مادر تباری دارند.
دوشنبه،4 ژانویه 2000 امروز شالپا از سفرش به هند برگشت. خوش به حالش! چقدر دلم میخواست من هم میتوانستم مدتی به مرخصی بروم! خیلی درهم و غمگین به نظر میآید. کمی هم لاغر شده. هر دو تمام روز گرفتار بودیم و نتوانستیم بیش از چند دقیقه صحبت کنیم. قرار شد چند روز دیگر با هم به یک رستوران هندی برویم و سرفرصت گپ بزنیم.
جمعه،8 ژانویه 2000 امروز برای ناهار با شالپا، کتی و ساندرا به یک رستوران هندی رفتیم. نمیدانستم غذاهای هندی این قدر به غذاهای ایرانی شبیه اند.حتی نوشابه ای به نام لاسی دارند که دوغ خودمان است. همراه با ناهار دال خوردیم که همان عدسی است و برای دسر شیربرنج. شالپا از سفرش صحبت کرد. این اولین سفر او به هند، بدون سانجی بوده. دیدن خانواده سانجی خاطراتش را دوباره زنده کرده است.
سه شنبه،20ژانویه 2000 شالپا یک عکس جدید از خودش و سانجی روی میز گذاشته، عکس روز عروسی شان. عروس و داماد را با طنابی از گل به هم بسته اند. عکس را مادر شوهرش به او داده. گفت که سانجی در آن روز چقدر جذاب و دوست داشتنی بوده. در دلم گفتم مثل همیشه. گفت از همان روز عاشقش شده. طوری صحبت میکند که گویا خوشبختترین عروس دنیاست. چقدر خوب است که آدم این قدر عاشق باشد!
سه شنبه،10 فوریه 2000 در یک ماه گذشته شالپا زیاد سرحال نبود. بیشتر وقتش را به تنهایی در اتاقش میگذراند. میزش را پر از عکسهای سانجی کرده. فکر میکنم بیشتر آنها را از هند با خودش آورده. از او پرسیدم که اگر به جای سانجی او زودتر مرده بود فکر میکند سانجی چه رفتاری میکرد. گفت سانجی حتی انتظار نداشته که شالپا بعد از او تنها بماند. یک بار سانجی به او گفته بود که اگر مرد حتما خیلی زود ازدواج کند، موقع گفتن این حرف گونههایش از شرم گل انداخته بود.
سه شنبه،3 آپریل 2000 امروز کامپیوترم از کار افتاده بود. به اتاق شالپا رفتم تا از کامپیوتر او استفاده کنم. دیروز چهارمین سالگرد مرگ سانجی بود. دختر و پسر بزرگش از شمال کالیفرنیا برای شرکت در مراسم آمده بودند. شالپا چند روز مرخصی گرفته تا با آنها باشد. در اتاق شالپا که نشسته ای، دوروبرت را عکسهای سانجی احاطه کرده است. فاصله بین عکس ازدواجشان با آخرین عکس بیش از بیست سال است اما سانجی زیاد تغییر نکرده. موهایش همان طور مشکی و شفاف مانده. فقط یک سبیل کم پشت به بالای لبش اضافه شده که به صورتش جذابیت بیشتری داده است. تمام روز به هر طرف که میچرخیدم، سانجی از گوشه ای به من نگاه میکرد، در لباس شنا، در حال اسکی، روی یک قایق با یک ماهی بزرگ در درست و عکسی هم با کت و شلوار و کراوات. عکس را برداشتم و از نزدیک به صورتش نگاه کردم. چشمانش پر از خنده بود.
پنج شنبه،5آپریل 2000 امروز شالپا از مرخصی برگشت. مجبور شدم وسایلم را از اتاقش جمع کنم و به دفتر خودم بروم. چقدر درو دیوار اتاقم خالی است. حتی یک عکس هم روی میزم نیست.
چهارشنبه،11 آپریل 2000 شالپا میگفت برایش خیلی سخت است به مردی جز سانجی فکرکند. امیدی به پیدا کردن کسی با تمام خصوصیات او را ندارد. فکر میکند نمیتوان عاشق مردی شد که با سانجی متفاوت باشد. گفت سانجی برایش شوهر ایده آل بوده. گفتم بهتر است زندگی اش را با یک مرده به هدر ندهد.
پنج شنبه،2 می2000 دیشب شالپا برای شام به خانه زن و شوهری از دوستان قدیمش رفته بود. دوست دیگری هم که زنش چند سال پیش مرده، دعوت داشته. گفت دوستانش اصرار دارند که راج جفت خوبی برای اوست. میگفت اصلا آمادگی ازدواج ندارد. گفتم باید به خودش این فرصت را بدهد که با مردان دیگر آشنا شود. شالپا اصرار داشت که هیچ مردی نمیتواند جای سانجی را بگیرد. گفتم که اشتباه میکند. چطور میشود میان این همه مرد در دنیا کسی را پیدا نکرد؟
جمعه،28 می2000 امروز روزی است که زنان هندو روزه میگیرند و دعا میکنند که در زندگیهای بعدی دوباره با شوهر خودشان ازدواج کنند. وقتی شالپا این را گفت پرسیدم که نکند او هم روزه گرفته باشد! خندید و گفت سانجی همیشه به او التماس میکرده که چنین کاری نکند. میگفته همین یک بار برای هر دومان کافی است. بگذارد در زندگیهای بعدی تجربیات دیگری داشته باشیم!
دوشنبه،1 جون 2000 شالپا باز از خانه اش که با سلیقه سانجی شاخته شده صحبت کرد. گفت هر قسمت از خانه نشانی از او دارد. از حیاط خانه که پر از گلهای رز بود گفت و از بار گردی که در کنار مهمان خانه ساخته بود. دلم میخواهد خانه اش را ببینم، خانه ای که در سالن آن یک بار گرد قرار دارد!
جمعه،10 جولای 2000 شالپا برای فردا با راج قرار دیدار دارد. مرتب تاکید میکند که فقط یک دیدار دوستانه است. مطمئن است راج مردی نیست که او را جلب کند. تشویقش کردم که سخت نگیرد.
سه شنبه،1سپتامبر 2000 امروز سرظهر راج برای بردن شالپا به ناهار به اداره ما آمد. کنجکاو بودم که ببینمش به بهانه خرید با شالپا از اداره بیرون رفتم. مردی است میانه سال با موهای خاکستری و شکمی برآمده. به جای خرید رفتم به رستوران خیام و تنهایی جوجه کباب خوردم. شالپا کمی دیرتر از ناهار برگشت. به اتاقش رفتم. همه عکسهای سانجی هنوز روی میز هستند. راج اصلا با سانجی قابل مقایسه نیست.
جمعه،11 سپتامبر2000 امشب شالپا و راج قرار ملاقات دارند. این دومین باری است که با او شام میخورد. هرچند خودش انکار میکند اما فکر میکنم از راج خوشش میآید. این روزها بیشتر به خودش میرسد. هفته پیش رفته بود پیش دکتر پوست و کرمی برای از بین بردن حلقه سیاه دور چشمش گرفته بود. دیروز بعد از کار، با هم رفتیم مال. یک لباس تازه خرید. پیراهنی خاکستری رنگ با یک کت قرمز. گفت این اولین لباسی است که بعد از مرگ سانجی میخرد. من هم یک کت و دامن بنفش خریدم. چقدر از این رنگ خوشم میآید!
یک شنبه،20سپتامبر 2000 کت و دامنی را که خریده بودم در تنم امتحان کردم. خیلی زیباست اما به نظر میرسد چیزی کم دارد. فردا وقت ناهار میروم خرید،شاید یک گردنبند مناسب برایش پیدا کنم.
شنبه،21 اکتبر 2000 دیشب با فریده و سارا و سهیلا رفته بودیم بیرون. فریده یک رستوران خوب در خیابان مل رز پیدا کرده ما را برد نشان مان بدهد. بچهها از لباس و گردنبندم تعریف کردند. تا به حال نمیدانستم که این قدر از مروارید کبود خوشم میآید. باید یکی شبیه اش بخرم. شالپا هنوز چیزی نگفته، اما خودم رویم نمیشود آن را بیشتر نگه دارم. برای یک شب به من قرض داد. حالا تقریبا یک ماه است که آن را نگه داشته ام. در این مدت به قدر کافی از آن استفاده کرده ام. خیلی با کت و دامن بنفشم جور است. به بچهها گفتم هدیه ای است از یک دوست. فریده خیلی کنجکاو شده بداند که به قول خودش، این مستر رایت کیست که چنین هدیه گران قیمتی به من داده است.
سه شنبه،10 نوامبر 2000 شالپا این روزها خوشحال تر به نظر میرسد. برعکس من که هیچ حوصله ندارم. هفته پیش گردنبند را به شالپا برگرداندم. گفت اصلا یادش رفته بود که آن را به من قرض داده.
دوشنبه،16 نوامبر2000 امروز بعد از کار رفتم به جواهر فروشی نزدیک محل کارم. قبلا یک سری مروارید کبود در ویترینش دیده بودم. اما راستش وقتی آنها را آزمایش کردم زیاد خوشم نیامد. مرواریدهای شالپا چیز دیگری است. شاید از شالپا مرواریدهایش را بخرم. به نظر نمیرسد که دیگر علاقه ای به آنها داشته باشد. در چهار پنج ماه گذشته ندیده ام که از آنها استفاده کند. امروز باز شالپا خیلی سرحال بود. ویک اند گذشته با راج رفته بود لاس وگاس. خیلی به آنها خوش گذشته بود. شالپا مرتب از راج صحبت میکند اما عکسی از او روی میزش نگذاشته. اتاقش هنوز پر از عکسهای سانجی است. هروقت از کنار اتاقش رد میشوم نگاه خندان سانجی از داخل قاب تعقیبم میکند.
جمعه،16 دسامبر 2000 شالپا امروز به اداره نیامده بود. امشب در خانه اش مهمانی دارد. خودش هندو است اما تصمیم گرفته که یک مهمانی بزرگ به مناسبت کریسمس بدهد. بیشتر دوستان خودش و راج را به مهمانی دعوت کرد ه. من وکتی هم دعوت داریم. دیروز قبلا از ترک اداره، تمام عکسهای سانجی را از روی میزش جمع کرد و در کشو گذاشت.
شنبه،17 دسامبر2000 امروز دیر از خواب بیدار شدم. هنوز سرم درد میکند. مهمانی شلوغی بود. دو پسر سانجی هم آمده بودند. دخترش نبود. دلم میخواست همه بچههایش را ببینم. پسر بزرگش خیلی شبیه اوست، با همان چشمان درشت و خندان، و موهای مشکی براق. خانه جالبی است. خیلی بزرگ نیست اما با سلیقه ساخته شده و دکوراسیون خوبی دارد. فکر میکنم که همه چیز هنوز سلیقه سانجی را دارد. از بار گرد کنار سالن خیلی خوشم آمد. از سقف بالای بار، یک ویترین ظریف پر از لیوانهای کریستال آویزان است. عکس بزرگی از سانجی بر دیوار کنار آن نصب شده. اول شب همه جمع شدیم. بعد از شام رفتیم به اتاق نشیمن. یک گروه نوازنده و خواننده هندی قرار بود در آن جا برنامه اجرا کنند. حوصله جمع را نداشتم. رفتم به دیدن قسمتهای دیگر خانه.
اتاق خواب سانجی در ته آخرین راهرو قرار داشت. نور کم سوی قرمز رنگی همراه با دود خوشبویی تمام فضای اتاق را پر کرده بود. در وسط اتاق خواب یک تختخواب بزرگ قرار داشت با چهار میله بلند در چهار گوشه آن. تور سفیدی از روی میلهها تا روی زمین آویزان بود. تور را کنار زدم و روی تخت دراز کشیدم. رو به روی تخت، معبد کوچکی ساخته شده که مجسمه ای از بودا در میان آن قرار دارد. دو چوب باریک عود در دو طرف مجسمه دود میکرد. ساعتی بعد برگشتم. از اتاق نشیمن صدای موسیقی میآمد. تصویر سانجی از درون قاب عکس بر سنگ سیاه بار افتاده بود. لیوانی برداشتم. یک نفر با صدای نازک آواز هندی میخواند. روی یکی از صندلیها نشستم. لیوان را به طرف سانجی بلند کردم و آن را تا ته سرکشیدم. نمیدانم لیوان چندم بودم که کتی و شالپا به سراغم آمدند. کتی مرا به خانه رساند....
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در جمعه 2 بهمن 1388 و ساعت 10:48 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
«انتقام زن» از آنتوان چخوف | داستان ,
|
|
 اما دكتر ناچار شد خطابه ای را كه آغاز كرده بود قطع كند: نادژدا پترونا تلوتلو خورد و به بازوان دكتر كه به طرف او دراز شده بود، در آویخت و از هوش رفت... زنگ در را به صدا در آوردند. نادژدا پترونا، مالك آپارتمانی كه محل وقوع داستان ماست، شتابان از روی كاناپه بلند شد و دوان دوان به طرف در رفت. با خود میگفت: «لابد شوهرم است …» اما وقتی در را باز كرد، با مردی ناآشنا روبرو شد. مردی بلند قامت و خوش قیافه، با پالتو پوست نفیس و عینك دسته طلایی در برابرش ایستاده بود؛ گره بر ابرو و چین بر پیشانی داشت؛ چشمهای خواب آلودش با نوعی بیحالی و بی اعتنایی، به دنیای خاكی ما مینگریستند. نادژدا پرسید: ــ فرمایش دارید ؟ ــ من پزشك هستم خانم محترم. از طرف خانواده ای به اسم … به اسم چلوبیتیف به اینجا دعوت شده ام … شما خانم چلوبیتیف نیستید؟ ــ چرا … خودم هستم … اما شما را به خدا آقای دكتر … معذرت میخواهم. شوهرم گذشته از آنكه تب داشت، دندانش هم آپسه كرده بود. خود او خدمتتان نامه نوشته و خواهش كرده بود تشریف بیاورید اینجا ولی شما، از بس دیر كردید كه او نتوانست درد دندان را تحمل كند و رفت پیش دندانساز. ــ هوم … حق این بود كه نزد دندانپزشكش میرفت و مزاحم من نمیشد…
این را گفت و اخم كرد. حدود یك دقیقه در سكوت گذشت. ــ آقای دكتر از زحمتی كه به شما دادیم و شما را تا اینجا كشاندیم عذر میخواهم … باور كنید اگر شوهرم میدانست كه تشریف میآورید، ممكن نبود پیش دندانساز برود … ببخشید…
دقیقه ای دیگر در سكوت گذشت. نادژدا پترونا پشت گردن خود را خاراند. دكتر زیر لب لندلندكنان گفت: ــ خانم محترم، لطفاً مرخصم كنید! جایز نیست بیش از این معطل شوم. وقت ماها آنقدر ارزش دارد كه… ــ یعنی … من كه … من كه معطلتان نكردهام … ــ ولی خانم محترم، بنده كه نمیتوانم بدون دریافت حقالقدم از خدمتتان مرخص شوم! نادژدا پترونا تا بناگوش سرخ شد و تته پته كنان گفت: ــ حق القدم ؟ آه، بله، حق با شماست … باید حق القدم داد، درست میفرمایید … شما زحمت كشیده اید، تشریف آورده اید اینجا … ولی آقای دكتر … باور بفرمایید شرمنده ام … موقعی كه شوهرم از منزل بیرون میرفت، كیف پولمان را هم با خودش برد … متأسفانه یك پاپاسی در خانه ندارم … ــ هوم! … عجیب است! … پس میفرمایید تكلیف بنده چیست؟ من كه نمیتوانم همین جا بنشینم و منتظر شوهرتان باشم. اتاقهایتان را بگردید شاید پولی پیدا كنید … حق القدم من، در واقع مبلغ قابلی نیست … ــ آقای دكتر باور بفرمایید شوهرم تمام پولمان را با خودش برده … من واقعاً شرمنده ام … اگر پولی همراهم بود ممكن نبود بخاطر یك روبل ناقابل، این وضع … وضع احمقانه را تحمل كنم … ــ مردم تلقی عجیبی از حقالقدم پزشك ها دارند … به خدا قسم كه تلقی شان مایهی حیرت است! طوری رفتار میكنند كه انگار ما آدم نیستیم. كار و زحمت ما را، كار به حساب نمیآورند … فكر كنید اینهمه راه را آمده ام و زحمت كشیده ام … وقتم را تلف كرده ام … ــ مشكل شما را میفهمم آقای دكتر، ولی قبول بفرمایید گاهی اوقات ممكن است در خانهی آدم حتی یك صناری پیدا نشود! ــ آه … من چه كار به این «گاهی اوقاتها» دارم؟ خانم محترم شما واقعاً كه … ساده و غیر منطقی تشریف دارید … خودداری از پرداخت حقالقدم یك پزشك … عملی است ــ حتی نمیتوانم بگویم ــ خلاف وجدان … از اینكه نمیتوانم از دست شما به پاسبان سر كوچه شكایت كنم، آشكارا سوءاستفاده میكنید … واقعاً كه عجیب است!
آنگاه اندكی این پا و آن پا كرد … بجای تمام بشریت، احساس شرمندگی میكرد … صورت نادژدا پترونا به قدری سرخ شد كه گفتی لپهایش مشتعل شده بودند؛ عضلات چهره اش از شدت نفرت و انزجار، تاب برداشته بودند؛ بعد از سكوتی كوتاه، با لحن تندی گفت: ــ بسیار خوب! یك دقیقه به من مهلت بدهید! … الان كسی را به دكان سر كوچه مان میفرستم، شاید بتوانم از او قرض بگیرم … حق القدمتان را میپردازم، نگران نباشید.
سپس به اتاق مجاور رفت و یادداشتی برای كاسب سر گذر نوشت. دكتر پالتو پوست خود را در آورد، به اتاق پذیرایی رفت و روی مبلی یله داد. هر دو خاموش و منتظر بودند. حدود پنج دقیقه بعد، جواب آمد. نادژدا پترونا سر پاكت را باز كرد، از لای یادداشت جوابیه ی كاسب، یك اسكناس یك روبلی در آورد و آن را به طرف دكتر دراز كرد. چشمهای پزشك از شدت خشم درخشیدند. اسكناس را روی میز گذاشت و گفت: ــ خانم محترم از قرار معلوم، بنده را دست انداخته اید … شاید نوكرم یك روبل بگیرد ولی … بنده هرگز! ببخشید… ــ پس چقدر میخواهید؟! ــ معمولاً ده روبل میگیرم … البته اگر مایل باشید میتوانم از شما پنج روبل قبول كنم. ــ پنج روبلم كجا بود ؟ … من همان اول كار به شما گفتم: پول ندارم! ــ یادداشت دیگری برای كاسب سر گذر بفرستید. آدمی كه بتواند به شما یك روبل قرض بدهد، چرا پنج روبل ندهد؟ مگر برایش فرق میكند؟ خانم محترم، لطفاً بیش از این معطلم نكنید. من آدم بیكاری نیستم، وقت ندارم … ــ گوش كنید آقای دكتر، اگر اسمتان را «گستاخ» ندانم، دستكم باید بگویم كه.. كم لطف و نامهربان تشریف دارید! نه! خشن و بیرحم! حالیتان شد؟ شما … نفرت انگیز هستید!
نادژدا پترونا به طرف پنجره چرخید و لب به دندان گرفت؛ قطره های درشت اشك از چشمهایش فرو غلتیدند. با خود فكر كرد: «مردكه ی پست فطرت! بی شرف! حیوان صفت! به خودش اجازه میدهد … جرأت میكند … آخر چرا نباید وضع وحشتناك و اسفناك مرا درك كند؟ … لعنتی! صبر كن تا حالیت كنم! »
در این لحظه به سمت دكتر چرخید؛ آثار رنج و التماس بر چهره اش نقش خورده بود. با صدایی آرام و لحنی ملتمسانه گفت: ــ آقای دكتر! آقای دكتر كاش قلبی در سینهتان میتپید، كاش میخواستید درك كنید … هرگز راضی نمیشدید بخاطر پول … اینقدر رنج و عذابم بدهید … خیال میكنید درد و غصه ی خودم كم است؟ … در این لحظه دست برد و شقیقه های خود را فشرد؛ خرمن گیسوانش در یك چشم به هم زدن ــ گفتی فنری را فشرده بود، نه شقیقه هایش را ــ بر شانه هایش فرو ریخت … ــ از دست شوهر نادانم عذاب میكشم … این بیغوله ی گند و نفرت انگیز را تحمل میكنم … و حالا یك مرد تحصیل كرده به خودش اجازه میدهد ملامتم كند، سركوفتم بزند. خدای من! تا كی باید عذاب بكشم؟ ــ ولی خانم محترم، قبول كنید كه موقعیت خاص صنف ما …
اما دكتر ناچار شد خطابه ای را كه آغاز كرده بود قطع كند: نادژدا پترونا تلوتلو خورد و به بازوان دكتر كه به طرف او دراز شده بود، در آویخت و از هوش رفت … سر او به سمت شانهی دكتر خم شد و روی آن آرمید. دقیقه ای بعد، زمزمه كنان گفت: ــ بیایید از این طرف … جلو شومینه دكتر … جلوتر … همه چیز را برایتان تعریف میكنم … همه چیز …
ساعتی بعد دكتر، آپارتمان نادژدا پترونا را ترك گفت؛ هم دلخور بود؛ هم شرمنده؛ هم سرخوش … در حالی كه سوار سورتمهی خود میشد، زیر لب گفت: «انسان وقتی صبح ها از خانه اش بیرون میرود، نباید پول زیاد با خودش بردارد! یك وقت ناچار میشود پولش را بسلفد! »
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در پنجشنبه 1 بهمن 1388 و ساعت 10:47 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
کلاس درس؛ داستانی از غلامحسین ساعدی | داستان ,
|
|
 دو پیرمرد مرد جوانی را روی تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله میكرد. گاه گداری دست و پایش را تكان میداد. او را روی میز خواباندند. پیرمردها بیرون رفتند و... همه ما را تنگ هم چپانده بودند داخل كامیون زوار در رفتهای كه هر وقت از دست اندازی رد میشد، چهارستون انداماش وا میرفت و ساعتی بعد تخته بندها جمع و جور می شدن دور ما یله میشدیم و همدیگر را میچسبیدیم كه پرت نشویم. انگار داخل دهان جانوری بودیم كه فكهایش مدام باز و بسته میشد ولی حوصله جویدن و بلعیدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود میچرخید. نفس میكشید و نفس پس میداد و آتش میریخت و مدام میزد تو سرِ ما. همه له له میزدیم. دهانها نیمه باز بود و همدیگر را نگاه میكردیم. كسی كسی را نمی شناخت. هم سن و سال هم نبودیم. روبروی من پسر چهارده سالهای نشسته بود. بغل دست من پیرمردی كه از شدت خستگی دندانهای عاریهاش را درآورده بود و گرفته بود كف دستش و مرد چهل سالهای سرش را گذاشته بود روی زانوانش و حسابی خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زیلی بودند. بیشتر از شصت نفر بودیم. همه ژنده پوش و خاك آلود و تنها چند نفری از ما كفش به پا داشتند. همه ساكت بودیم. تشنه بودیم و گرسنه بودیم. كامیون از پیچ هر جادهای كه رد میشد گرد و خاك فراوانی به راه میانداخت و هر كس سرفهای میكرد تكه كلوخی به بیرون پرتاب میكرد.
چند ساعتی رفتیم و بعد كامیون ایستاد. ما را پیاده كردند. در سایه سار دیوار خرابهای لمیدیم. از گوشه ناپیدایی چند پیرمرد پیدا شدند كه هر كدام سطلی به دست داشتند. به تك تك ما كاسه آبی دادند و بعد برای ما غذا آوردند. شوربای تلخی با یك تكه نان كه همه را با ولع بلعیدم. دوباره آب آوردند. آب دومی بسیار چسبید. تكیه داده بودیم به دیوار. خواب و خمیازه پنجول به صورت ما میكشید كه ناظم پیدایش شد. مردی بود قد بلند، تكیده و استخوانی. فك پایینش زیاده از حد درشت بود و لب پاییناش لب بالایش را پوشانده بود. چند بار بالا و پایین رفت. نه كه پلكهایش آویزان بود معلوم نبود كه متوجه چه كسی است. بعد با صدای بلند دستور داد كه همه بلند بشویم و ما همه بلند شدیم و صف بستیم. راه افتادیم و از درگاه درهم ریختهای وارد خرابهای شدیم. محوطه بزرگی بود. همه جا را كنده بودند. حفره بغل حفره. گودال بغل گودال. در حاشیه گودالها نشستیم. روبروی ما دیوار كاهگلی درهم ریختهای بود و روی دیوار تخته سیاهی كوبیده بودند. پای تخته سیاه میز درازی بود از سنگ سیاه و دور سنگ سیاه چندین سطل آب گذاشته بودند. چند گونی انباشته از چلوار و طناب و پنبههای آغشته به خاك. آفتاب یله شده بود و دیگر هُرمِ گرمایش نمیزد تو ملاج ما. میتوانستیم راحتتر نفس بكشیم. نیم ساعتی منتظر نشستیم تا معلم وارد شد. چاق و قد كوتاه بود. سنگین راه میرفت. مچهای باریك و دستهای پهن و انگشتان درازی داشت. صورتش پهن بود و چشمهایش مدام در چشم خانهها میچرخید. انگار میخواست همه كس و همه چیز را دائم زیر نظر داشته باشد. لبخند میزد و دندان روی دندان میسایید. جلو آمد و با كف دست میز سنگی را پاك كرد و تكهای گچ برداشت و رفت پای تخته سیاه و گفت: درس ما خیلی آسان است. اگر دقت كنید خیلی زود یاد میگیرید. وسایل كار ما همینهاست كه میبینید با دست سطلهای پر آب و گونیها را نشان داد و بعد گفت: كار ما خیلی آسان است. میآوریم تو و درازش میكنیم و روی تخته سیاه شكل آدمی را كشید كه خوابیده بود و ادامه داد: اولین كار ما این است كه بشوریمش. یك یا دو سطل آب میپاشیم رویش. و بعد چند تكه پنبه میگذاریم روی چشمهایش و محكم میبندیم كه دیگر نتواند ببیند. با یك خط چشمهای مرد را بست و بعد رو به ما كرد و گفت: فكش را هم باید ببندیم. پارچه ای را از زیر فك رد میكنیم و بالای كلهاش گره میزنیم. چشمها كه بسته شد دهان هم باید بسته شود كه دیگر حرف نزند. فك پایین را به كله دوخت و گفت: شست پاها را به هم میبندیم كه راه رفتن تمام شد. و خودش به تنهایی خندید و گفت: “دستها را كنار بدن صاف میكنیم و میبندیم.» و نگفت چرا. و دستها را بست. و بعد گفت: «حال باید در پارچهای پیچید و دیگر كارش تمام است.» و بعد به بیرون خرابه اشاره كرد. دو پیرمرد مرد جوانی را روی تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله میكرد. گاه گداری دست و پایش را تكان میداد. او را روی میز خواباندند. پیرمردها بیرون رفتند و معلم جلو آمد و پیرهن ژنده ای را كه بر تن مرد جوان بود پاره كرد و دور انداخت.
معلم پنجههایش را دور گردن مرد خفت كرد و فشار داد و گردنش را پیچید و دستها و پاها تكانی خوردند و صدایش برید و بدن آرام شد. سطل آبی را برداشت. روی جنازه پاشید و بعد پنبه روی چشمها گذاشت و با تكه پارچه ای چشم را بست. فك مرده پایین بود كه با یك مشت دو فك را به هم دوخت و بعد پارچه دیگری را از گونی بیرون كشید و دهانش را بست و تكه دیگری را از زیر چانه رد كرد و روی ملاج گره زد. بعد دستها را كنار بدن صاف كرد. تعدادی پنبه از كیسه بیرون كشید و لای پاها گذاشت و شست پاها را با طنابی به هم بست و بعد بی آنكه كمكی داشته باشد جنازه را در پارچه پیچید و بالا و پایین پارچه را گره زد و با لبخند گفت: «كارش تمام شد.»
اشاره كرد و دو پیرمرد وارد خرابه شدند و جسد را برداشتند و داخل یكی از گودالها انداختند و گودال را از خاك انباشتند و بیرون رفتند. معلم دهن دره ای كرد و پرسید: «كسی یاد گرفت؟»
عده ای دست بلند كردیم. بقیه ترسیده بودند و معلم گفت: «آنها كه یاد گرفتهاند بیایند جلو.»
بلند شدیم و رفتیم جلو. معلم میخواست به بیرون خرابه اشاره كند كه دست و پایش را گرفتیم و روی تخته سنگ خواباندیم. تا خواست فریاد بزند گلویش را گرفتیم و پیچاندیم. روی سینهاش نشستیم و با مشت محكمی فك پایینش را به فك بالا دوختیم. روی چشمهایش پنبه گذاشتیم و بستیم. دهانش را به ملاجش دوختیم و لختش كردیم و پنبه لای پاهایش گذاشتیم. شست پاهایش را با طناب به هم گره زدیم و كفن پیچش كردیم و بعد بلندش كردیم و پرتش كردیم توی گودال بزرگی و خاك رویش ریختیم و همه زدیم بیرون. ناظم و پیرمردها نتوانستند جلو ما را بگیرند.
راننده كامیون پشت فرمان نشست و همه سوار شدیم. وقتی از بیراههای به بیراههی دیگر میپیچیدیم آفتاب خاموش شده بود. گل میخ چند ستاره بالا سر ما پیدا بود و ماه از گوشه ای ابرو نشان میداد.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در چهارشنبه 30 دی 1388 و ساعت 10:46 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
در شهرکی غریب (شروود آندرسن) | داستان ,
|
|
 هنگام قدم زدن، وقتی از در خانهشان رد میشدم چیزی غریب در دلم میجوشید. همین قدر توانستم دربارهشان بدانم که درآن خانه... صبح روزی در شهرکی غریب، در محلهای غریبه. همه جا آرام و ساکت است. نه، انگار صداهایی میآید. صداهایی که قاطعانه بیان میشوند. پسرکی سوت میزند. در ایستگاه راه آهن، ازاین جا که ایستادهام صدایش را میشنوم. من در محلهای غریبام.
اینجا ساکت و آرام است، اما سکوت نیست. یک وقتی در دهکدهای نزد دوستی بودم، میگفت «میبینی؟ اینجا هیچ سرو صدایی نیست، سکوت مطلقست.» می بینید؟ دوست من دیگر این صداها را نمیشنید: صدای وزوز حشرات، صدای جاری آبشار و از جایی دور، صدای تلق تلوق ماشین شخم زنی و آواز مردی که گندم درو میکند. دوستم به این صداها عادت کرده بود، صداها را نمیشنید. از اینجایی که الان ایستادهام، صدای بکوب بکوب میآد. یکی قالیچهای روی طناب آویزان کرده، میکوبد به قالیچه. از آن دورها پسری دیگر فریاد میزند یوهو...
خوب است آدم مکرر برود و بیاید. خوب است آدم در محلهای غریب باشد. در ایستگاه راهآهن، از قطار پیاده میشوی با بار و بنهات. باربرها سر بار و بنهی تو دعوا راه میاندازند. همانطور که در شهر خودت دیدهای که باربرها سر بار و بنهی غریبهها کشمش میکنند. همانطور که تو ایستگاه منتظری، دور و برت دیدنی است. از در مغازههای روبهرو، مردم هی میآیند، هی میروند. پیرمردی میایستد و زل میزند به قطار. دارد با خودش حرف میزند. هی فکر و خیال – فکر و خیال. خیال میخواهد بال و پر بگیرد، مگر میگذاریم؟ خفه اش میکنیم. عقل اما، همیشه یک چیزهایی به آدم گوشزد میکند: هی نگاه کن مواظب باش. بیشتر ما، همهی عمر مثل وزغ زندگی میکنیم. آرام و با مهارت مینشینیم زیر درخت بارهنگ، تا پشهای، سنجاقکی برِ ما بال بزند. صاف بیاید بنشیند روی زبان ما، تا تو هوا آن را بقاپیم بعد هم ببلعیماش، تمام. به همین سادگی . اما چقدر چون و چرا دارد که همیشه هم بیچون و چرا میگذرد. آخر این سنجاقک از کجا آمده بود؟ کجا داشت میرفت؟ شاید داشت میرفت با دلدارش بال بزند.
این قطاری که با آن سفر میکنم لِک و لِک میکند، حالا هم یک جایی توقف کرده. خب باشد من هم دارم میروم مسافرخانهی اِمپایر. این شهرکی که آمدهام به دهکده میماند. به هر حال توی این مسافرخانهها راحت نیستم. مثل جاهای قبلی با تختهای قراضهاش. رختخواباش هم حتما جک و جانور دارد. از اتاق بغلی صدا میآد. مردی بلند بلند حرف میزند. تاجراست. «کار و کاسبی تعریفی نداره» حتما دارد با یک دلال دیگر حرف میزند.«آره رو به خرابیه». بعد هم راجع به خانم بلند کردن حرف میزنند. بعضی حرفهاشان خوب شنیده نمیشود. این دیگر حرص آدم را درمیآورد. چرا من در این شهر از قطار پیاده شدم؟ چرا آمدهام اینجا؟ حالا کمکم یادم میآد. انگار گفته بودند این نزدیکیها یک دریاچه است. فکر کنم بروم ماهیگیری. شاید هم بروم شنا کنم. هی فکر و خیال. حالا یادم میآد همهی زندگیام از وقتی که آن اتفاق افتاد، گاه و بیگاه زدهام در و بیرون. آدمیزاد دلش میخواهد یک وقتهایی تنها باشد. تنها بودن معنیاش این نیست که هیچکس دور و بر آدم نباشد. تنها بودن یعنی اینکه مردم همه غریبه باشند و تو غریب.
آنطرف زنی دارد گریه میکند، زن رو به پیری است. خب باشد من هم دیگر جوان نیستم. ببینید چقدر زار و نزار است. یک زن جوان همراهاش است. وقتش که بشود، زن جوان، درست شکل مادرش خواهد شد. دختر هم نگاه صبور و مظلوم مادر را خواهد داشت. پوست صاف و کشیدهاش آویزان و چروک خواهد شد. زن دماغ گندهای دارد. دختر هم دماغ گنده است. یک مرد همراهشان است. چاق است و رگ های قرمز صورتش زده بیرون. نمیدانم چرا فکر میکنم مرد باید قصاب باشد. دستها و چشمهای قصابها را دارد. مطمئنا مرد، برادرِ زن است. زن، شوهرش مرده است. آنها داشتند یک تابوت میگذاشتند تو قطار. آنها حتما در حومهی شهر زندگی میکنند، در خانهای دورافتاده. اصلا شک دارم که این طرفها زندگی کنند. کسی همراهشان نیست تا در این ساعات ناگوار کنارشان باشد. مردم بیاعتنا از کنارشان میگذرند. ببینید حتی برادر هم با آنها همراه نمیشود فقط بدرقهشان میکند. زن میرود جنازهی شوهرش را در شهر زادگاهش به خاک بسپارد. مردی که به قصابها میماند، دست زن را در دستهایش میگیرد. رفتاری محبتآمیز و عاطفی. اینجور مردها فقط وقتی یکی تو فامیل میمیرد اینگونه رفتار میکنند.
آفتاب شده است. مامور قطار در ایستگاه قدم میزند، بالا پایین میرود و با رییساش خوش و بش میکند. جوک میگوید. هرهر میخندند. مامور قطار از آن شوخ و شنگهاست. در تمام طول راه، به کارمند تلگراف، به باربرها چشمک میزند، هرهر میخندد. همه جور مامور قطار پیدا میشود، همانطور که جورواجور مسافر هست.
میبینید؟ آنها از کنار زن شوهر مرده که میرود با دخترش جنازهی عزیزشان را به خاک بسپارند، میگذرند. همانطور جوک میگویند و با صدای بلند میخندند. اما بعد خواه ناخواه، ساکت میشوند. هالهای از سکوت، دور زن سیاهپوش، دور دخترش و برادر هیکل گنده را فراگرفته است. هالهی سکوت، همانوقت که آنها در خانهشان بودند، دورشان چنبره زد و با آنها به خیابان و از خیابان به ایستگاه راهآهن و به شهری که میروند، فراگیر شده است. آنها آدمهایی معمولیاند، نه از آنها که به چشم بیایند. ناگهان مهم شدهاند. آنها یادآور مرگاند. مرگ مهم است مگرنه؟ عظمت دارد. در شهری غریب، در میان مردمی غریبه. چه آسان میشود همهی زندگی را درک کرد.
همه چیز درست مثل همان است که در شهرهای دیگر بودهای و دیدهای. سرتا سر زندگی، از تسلسل مجموعهی پیشآمدها و رویدادها، رقم خورده است. و این تسلسل دوار به تکرار میچرخد و میچرخد. البته، گوناگونی رویدادها بیکران است. سال گذشته که پاریس بودم رفتم موزهی لوور. نقاشهایی را دیدم که با جدیت وسخت کوشی از روی شاهکارهای قدیمی، کپی میکردند. آن ها کپیکارهای حرفهای بودند. اما هنوز که هنوز است، هیچ احدی نتوانسته کپی را درست از کار درآورد. عینا- همان، اصلا وجود ندارد. حتی کوچکترین رویداد دو زندگی، مثل هم نیست.
چنانچه میبینید آمدهام اینجا، یکی از مسافرخانههای خارج از شهر، در جایی غریب. مگس وول میزند. یک مگس صاف فرود آمد روی همین کاغذی که دارم افکارم را مینویسم. از نوشتن دست میکشم، به مگسه نگاه میکنم. میلیون ها مگس تو دنیا هست اما مگر میتوان گفت دو تا مگس عین هماند؟ چگونگی رویدادهای زندگیشان مثل هم نبوده است.
فکر میکنم باید به دلیل خاصی باشد که مکرر از شهر و محلهی خودم میزنم بیرون. در شهرخودم، در خانهای مشخص و همیشگی، زندگی کردهام. با اعضای خانوادهی خودم، همان خدمتکار، همان آشناها. من استاد فلسفهام. در دانشگاه همان شهر، همان شغل همیشگی، همان زندگی ... شبها اغلب مردم میآیند خانهی ما، گفتگو درمیگیرد، کمی هم موسیقی گوش میکنند و بعد میروند. روزها میروم دانشگاه، بعد میروم اتاق کارم، بعد میروم سرکلاس درس میدهم. به دانشجوها بربر نگاه میکنم. یک چیزهایی در بارهشان میدانم، ذهن و افکارم متاثر میشود از آنها، بعد دلم میگیرد. من خیلی چیزها در بارهی آدمها میدانم، البته نه به قدر کفایت. مشکل اساسی همین جاست.
در همسایگی ما خانهای است که همیشه کنجکاوی مرا برمیانگیخت. آدمهایی که در آن خانه زندگی میکنند، کاملا منزوی هستند. حتی به ندرت در حیاط خانهشان دیده میشوند. خب که چی؟ هیچی. فقط کنجاوی من هی بالا میگرفت. هنگام قدم زدن، وقتی از در خانهشان رد میشدم چیزی غریب در دلم میجوشید. همین قدر توانستم دربارهشان بدانم که درآن خانه، پیرمردی با ریش بلند و یک زن صورت مهتابی، زندگی میکنند. یک روز از میان پرچین حیاط نگاه می کردم، پیرمرد با عصبانیت زیردرخت بالا و پایین میرفت، دستهایش را به هم چنگ و واچنگ میکرد و با خود غرولند میگفت. در و پنجرهها همیشه بسته و پردهها کیپ بود. زن صورت مهتابی، لای در را کمی باز کرد و به پیرمرد نگاه کرد بعد در را بست. هیچی هم نگفت. آیا ترس تو نگاهش بود یا عشق؟ از کجا میشود دانست.
یک بار از همان خانه، صدای زن جوانی را شنیدم، گرچه زن جوان در حول وحوش آن خانه ندیده بودم. زن داشت میخواند. شب بود. طنین صدا، شب را میشکافت. شیرین و دلکش. بفرمایید، همهاش همیناست: این، همهی آن چیزی است که قرار است در زندگی نصیب ما شود. پراکنده، تکه تکه این جا- آن جا با هم تلاقی می کنند، در هم میروند، یکی میشوند. حجم زندگی، بیش از آن است که مردم خیال میکنند.
در حول وحوش آن خانه که هوشیار و کنجکاو قدم میزدم، چیزی غریب در درونم میجوشید. قلبم با شعف میلرزید. من طنین صدا را میشناسم. آنقدر کنجکاو بودم که دربارهشان از این و آن بپرسم. مردم میگفتند «آنها آدمهایی عجیب و غریباند» خب باشد کی عجیب و غریب نیست؟
من الان کجا هستم؟ اصلا من کیام؟ دیگر چه کسی از خودش اینجور سوال و جواب میکند؟ آن جا زنی را دیدم که شوهر مردهاش را گذاشت ته قطار، تو قسمت بار. من آن زن را دقایقی بیشتر ندیدم بعد هم آمدم تو این مسافرخانه و حالا نشستهام اینجا دارم به آن زن فکر میکنم. به زندگیای که پشت سرگذاشته و چه زندگیای را از این پس خواهد گذراند. سراسر زندگیاش را بازسازی میکنم. اغلب این کار را میکنم. میزنم از شهر خودم بیرون. زنم میپرسد «کجا داری میری؟» با خودم میگویم: میروم چشمه، میروم شستشو کنم. میروم تا خود را در زندگیهای دیگر شستشو دهم، در زندگی آدمهایی که نمیشناسم.
زنام فکرمیکند من هم کمی عجیب و غریبام اما دیگر عادت کرده. شکرخدا، زن صبور و خوش طینتی است. آنقدر اینجا مینشینم تا خسته شوم. بعد میروم در محلههای غریبه قدم میزنم. خانههای غریب، چهرههای غریبه. لابد مردم با خودشان میگویند: این کیه؟ یک غریبه. شر و شور خاصی دارد، گاه و گداری یک غریبه، در محلهای غریب. بیهدف، سیال. فقط پرسه زدن است و فکروخیال کردن. و بعد شستشو و سبک شدن. سرخوشی خارقالعادهای دارد.
یک وقتی، وقت جوانی، به سرم میزد دختر تور کنم. غریب در محلهای غریبه، کی به کیه. اما حالا از این فکرها به سرم نمیزند. نه برای اینکه زن دارم و به زنام وفادارم یا اینکه زنهای غریبه برایم خوشایند نیستند. نه. وقتی آدم از بار زندگی سنگین شود، ِجرم میگیرد همینطورها میشود. بعد میآیم در شهرکی غریب، تا خودم را در زندگی غریبهها، شستشو دهم و سبک شوم.
غریب در محلهای غریبه، قدم میزنم. فکر میکنم. دستخوش رویا میشوم. همین طور درخیابانها پرسه زدهام یک عصا هم دستم است.از این کوچه به آن کوچه. تو مغازهها سرک میکشم. کنار پنجرهها میایستم توی خانهها را نگاه میکنم، خودم را به خیال و خیال بازی میسپارم. رویاهایم را با زندگی غریبهها تقسیم میکنم، تا بعد باز تکه تکه، مجموع کنم. میبینید؟ هر آن چه در خودم میگذرد، در دیگران میبینم.
لذت شگفتی دارد. امشب حتما در خانههای این محلهی غریب، یک چیزهایی میگویند: «یک غریبه تو محله بود» «چه شکلی بود؟» «یکجوری بود. عجیب غریب» در من هم کششی است ژرف، تا مردم مرا توصیف کنند و در ذهن غریبهها نقش بندم.
نشستهام اینجا، تو این مسافرخانه، در شهرکی غریب. قبلا هم اینجا آمده بودم. عجیب احساس تازهگی میکنم. دیشب خوابی شیرین کردم. حالا صبح شده. همه جا آرام است. شاید سوار قطار شوم بروم خانه. حالا یک چیزهایی یادم میآد. دیروز رفتم سلمانی موهایم را کوتاه کردم. از سلمانی رفتن بیزارم به خودم گفتم در شهری غریب کاری ندارم بکنم، خب میروم سلمانی. مردی که موهای مرا کوتاه کرد گفت «هفتهی پیش بارندهگی بود» گفتم «آره» . این همهی گفتگویی بود که بین ما رد و بدل شد.
از سلمانی آمدم بیرون، هی فکرو خیال. همینطورها میگذرد دیگر. گفتم که، عادتم شده بعد از آن اتفاق (وقت و بیوقت، پیش خودم میگویم بعد از آن اتقاق – بعد ازآن اتفاق هرچند گاه، از شهر و دیار خودم میزنم بیرون، میآیم در محلهای غریب. آن اتفاق، کدام اتفاق؟ نه اتفاقی آنچنانی. هیچی، یک دختر کشته شد. همین. در تصادف ماشین. یکی از دانشجوهایم بود. نقش خاصی در زندگی من نداشت. وقتی او کشته شد، مدتها بود من ازدواج کرده بودم.
اغلب میآمد تو دفتر من مینشست، گپ میزدیم. معمولا دربارهی موضوعهایی که سرکلاس درس داده بودم، حرف میزدیم. میگفت «واقعا به آن که گفتی معتقدی؟» میگفتم «نه. نه کاملا، تقریبا» حتما شما میدانید که ما استادهای فلسفه، چطور حرف میزنیم. گاهی خودم فکر میکنم آنچه که میگوییم بی معنی است. معمولا من شروع میکردم به حرف زدن. چشمهاش زلال بود و خاکستری. نگاه نافذ و شفافی داشت که همهی صورتش را میگرفت. شاید شما هم بدانید، بعضی وقتها، همانطور که مثلا داشتم میگفتم من فکر میکنم... و میدانستم دارم دری وری میگویم، چشمهاش گشاد میشد و زل میزد. وقتی زل میزد، میدانستم گوش نمیدهد. خب مهم نبود. گوش ندهد. اما من باید یک چیزهایی میگفتم. گاهی وقتها همانطور که تو اتاق کارم دوتایی نشسته بودیم، سکوت سنگینی دورمان چنبره میزد. بعد صداهایی میآمد. یکی داشت تو راهرو رد میشد. یک بار صدای قدمهاش را شمردم. بیست و شش، بیست و هفت، بیست و هشت. من نگاه میکردم به او - او نگاه نگاه من میکرد. میبینید؟ دیگر سن و سالی از من گذشته، من متأهلام. این همه جوان ریخته بود تو دانشگاه. همچین مرد جذابی هم نیستم. اما آن دختر- آن دختر، زلال بود و دوستداشتنی.
میآمد مینشست، نگاه میکرد، میرفت. بعد من همانطور ساعتها تک و تنها مینشستم. همینطور که الان در این اتاق، در شهرکی غریب نشستهام. یادم میآد ساعتها مینشستم اما عجیب بود که فکر و خیال نمیکردم. بیشتر کودکیهایم یادم میآمد، عشق و عاشقیهایم و ازدواج کردنم. بعد هم به کل منگ میشدم. گرچه گیج و ویج میشدم اما در آن دقایق، آگاهتر و هوشیارتر از همهی زندگیام، زیسته بودم. بعد لابد مثل خلوضعها میرفتم خانه یک گوشه، ساکت مینشستم. همان وقتها بود که زنام میگفت، من کمی عجیب و غریبام. میپرسید «چرا حرف نمیزنی؟ این چه ریخت و قیافهایه؟» میگفتم دارم فکر میکنم.
آن دختر در تصادف کشته شد. میگفتند وقتی از وسط خیابان رد میشده، حواساش پرتِپرت بوده. یک راست رفته وسط ماشینها. تو دفتر کارم نشسته بودم. یکی از استادها خبرآورد. گفت وقتی بلندش کردند، دیگر تمام بود. گفتم: آهان.
حتما پیش خودش فکر کرده، من چقدر خونسرد و بیاحساسم. لابد فکر میکند استاد فلسفه، قلب و احساس ندارد. گفت: راننده مقصر نبوده. گفتم: آهان. یادم میآد یک خودکار دستم بود، تق تق میزدم روی میز. همانطور ساعتها نشستم زل زدم به دیوار بعد آمدم بیرون قدم زدم. همانطور که قدم میزدم، چشمم افتاد به یک قطار. سوار شدم یک جایی رفتم، نمیدانم کجا. بعد به زنام تلفن کردم. درست یادم نیست چی گفتم، یک بهانهای آوردم. گفتم که، زن صبور و خوش طینتی است. ما چهارتا بچه داریم. میبینید که بچهها رساش را کشیدهاند.
آمده بودم در شهری غریب، تو خیابانها پرسه میزدم. خودم را مجبور میکردم تا همهی جزییات زندگی را مشاهده کنم. نمیدانم مثل اینکه سه چهار روز ماندم و برگشتم خانه. از آن وقت تا حالا، مکرر میآیم و میروم. در شهر و خانهی خودم دیگر جزییات را نمیبینم، ملال وجودم را میگیرد، کودن میشوم. گاه گداری، درشهری غریب، در محلهای غریبه. تازه میشوم، زندگی را احساس میکنم. مثل الان که میبینید در شهرکی غریبم. جایی که هیچکس را نمیشناسم و کسی مرا نمیشناسد. در شهرکی غریب، در محلهای غریبه. صداهایی میآید. آن طرف خیابان، پسرکی سوت میزند. پسری دیگر از دور فریاد میزند یوهو... خورشید میدرخشد. جایی کنار نهری کسی میکوبد به قالی. صدای قطار میآید. ممکن است یک روز دیگراینجا بمانم یا شاید بروم به شهری دیگر. هیچکس نمیداند من کجا هستم، چه میکنم. من شستشو میکنم. خودم را در زندگی غریبهها شستشو میدهم، وقتی خوب سبک شدم، تازه تازه، برمیگردم به شهر و دیار خودم.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در سه شنبه 29 دی 1388 و ساعت 10:46 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستان کوتاه «دیوار» | داستان ,
|
|
 البته بنده به اتفاق خانوم تصمیم گرفتیم برای استفاده از آب و هوای تمیز، اینجا رو پیش خرید کنیم. عجله ای هم برای تحویل گرفتن نداریم. ولی دلمون می خواد تا بهار نقل مکان کنیم تا... آجراوّل؛ -خدمتتون عرض کنم این برجی که من میسازم ،زلزله که سهله،بمب اتم هم نمیتونه تکونش بده.
"مرد نیشخند تلخی میزنه" چند وقتیه سقف اتاق نشت کرده. شبایی که بارون مییاد از صدای چک چک آب خوابمون نمیبره
آجر دوّم؛ -البته بنده به اتفاق خانوم تصمیم گرفتیم برای استفاده از آب و هوای تمیز، اینجا رو پیش خرید کنیم.عجله ای هم برای تحویل گرفتن نداریم.ولی دلمون میخواد تا بهار نقل مکان کنیم تا از محیط سرسبزاینجا استفاده ببریم.
"خنده تلخ مرد روی صورتش محو میشه" مهلتی که صاحبخونه برای تخلیه داده تموم شده،باید بگردم دنبال خونه وگرنه....
آجر سوّم؛ -شما اینجا در طبقات از هر نوع امکانات رفاهی از قبیل استخر،سونا و جکوزی که البته به نظر شخص بنده از ملزومات هر خونه ایه برخوردارید.
"مرد با یه دست به آجرا فشار مییاره که به سیمان بچسبه و با دست دیگه سرشو میخارونه" چند روزیه که صاحبخونه آب گرمو بسته.دیروز مادر زهرا یه تشت آب گرم کرد و زهرا رو توی حیاط شست.بچه حسابی سرما خورد.
آجر....م -ما حتی به فکر این کوچولوی ناز هم هستیم.یه پارک قشنگ با انواع وسایل بازی تو فضای بیرونی این برج ساخته میشه تا این خانوم کوچولو حوصلش سر نره.
"نگاه مرد به عروسک توی بغل دختر خشک میشه" هفته پیش بچهً همسایه سرعروسکی که مادر زهرا با کهنه پارچهها دوخته بود رو کند.زهرا شبا، تو خواب، بهونشو میگیره و گریه میکنه. بهش قول دادم حقوقمو گرفتم براش یه عروسک بخرم.
آجر آخر؛ - شما شایستهً بهترینها هستید، بهتون قول میدم از انتخابتون پشیمون نمیشید. این خونه در خور شما و خانواده ی محترم شماست.
"مرد نگاهی به دیوار کوچکی که ساخته میندازه" ******* "آسمون یک دم میباره، وارد کوچه میشه، زهرا به سمتش میاد، سرخی چشماش حکایت از گریه داره، ولی قطرات اشکش توی قطرات بارون گمشده. بابا آقای مرادی وسایلمونو ریخت بیرون، گفت شما لیاقت ندارید که خونه داشته باشید، باید مثل کولیها زندگی کنید. "مرد نگاهی به دستای طاول زده ش میکنه توی ذهنش دستای مرد خریدار نمایان میشه" سمانه کریمی
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در دوشنبه 28 دی 1388 و ساعت 10:45 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستان «کابوس» | داستان ,
|
|
 چه خط آبی غلیظی پشت چشم داشت. موهای زردش از شال کوتاهش بیرون زده بود. پاهای باریک و سفیدش را روی هم انداخت... بعداز سالها میرفتم که ببینمش. هفده سال گمش کرده بودم و حالا به هیچ قیمتی حاضر نبودم که از دست بدهمش. دیوان حافظ توی کیفم بود. با دست لمسش کردم. یاد آنروزی افتادم که وقتی گوشی را برداشتم صدایش گفت: اگر آن طایر قدسی زدرم باز آید عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید
قدمهایم راتند کردم. چقدر حرف برای گفتن داشتیم. سوئیچ را که به ماشین انداختم نفس حبس شدهام را آزاد کردم. یاد حرف آن روزش افتادم که: «هروقت میگم بیمحبتی توی صورت من نگاه میکنی که یعنی نه، اما نفست که تو سینه حبس میشه میفهمم که حق با منه»
ماشین را روشن کردم. چه روزهای خوبی میتوانستیم توی این چند سال داشته باشیم و نداشتیم. تقصیر من بود. خوب برای هر کسی ممکن بود پیش بیاد، باید از اول فکر میکردم که اهل این حرفها نیست. توی این مدت خوب فکر کرده بودم، یعنی کمی بعد از این که خانه پدری را فروختیم و من هیچ نشانی از خودم به او ندادم. به اصطلاح خودم میخواستم همه خاطراتش را از ذهنم پاک کنم، اما بعد فهمیدم اگر آرش به جای این که به من دل بسته شود گرفتار و اسیرش شده بود تقصیر او نبود.
چقدر با خودم کلنجار رفتم، اما دیگر دیر شده بود و او هم بعداز فروش خانه هیچ نشانی به جا نگذاشته بود. همیشه خودم را سرزنش میکردم، اما بالاخره این کابوسها تمام میشد. میخواستم انگشتان نازک و بلندش را ببوسم و بگویم: دروغ بود. من همین جا بودم. زیر سقف این شهر، با تو نفس میکشیدم و همیشه کابوس از دست دادن عزیزی را میدیدم که هیچ چیز را اندازه چشمان صادقش دوست نداشتم. حالا حتما او هم دنیایی حرف برای گفتن داشت، هفده سال بود که به خاطر یک تصور باطل، یک اشتباه بچه گانه بهترین دوستم را از دست داده بودم، چرا فکر کرده بودم این دختر ساکت و آرام، که ذرهیی بدذاتی نداشت، میتوانست این قدر تغییر کرده باشد.
به پارک مریم نزدیک میشدم. ماشین را گوشه ای پارک کردم. دیوان حافظ را به سینه فشردم لازم نبود شب که به خانه میبردمش او را به بچهها معرفی کنم، دیوان حافظ را که کنارمان میدیدند، میشناختندش. چشمان صادقش هیچ وقت دروغ نمیگفت. آینه مهربانی بود. آن را از بر بودم. از پلهها که پایین میرفتم سکندری خوردم. دیوان حافظ از دستم پرت شد. دختر جوانی زیر لب غرغر کرد. عذرخواهی آرامی کردم، دیوان حافظ را از زمین برداشتم و دوباره راه افتادم.
مهم نبود که کتاب به این ارزشمندی، تنها یادگاری که از او برایم مانده بود، پاره شده بود حالا دیگر خودش در کنارم بود. اصلا دیگر کتاب را نمیخواستم، همه اشعار حافظ را از بر بود. نفسم را در سینه حبس کردم. کف دستانم عرق سردی کرده بود. میخواستم فریاد بزنم اما کلام روی زبانم خشک شد. نه حتما نیامده بود، این او نبود. اما این زن روی همان نیمکتی نشسته بود که من قرارش را با مادر بهنوش، خجالتیترین شاگرد کلاس، گذاشته بودم.
چه خط آبی غلیظی پشت چشم داشت. موهای زردش از شال کوتاهش بیرون زده بود. پاهای باریک و سفیدش را روی هم انداخت. عینک دودی ای را از کیفش درآورد و روی مجله لاتین روی نیمکت گذاشت. نگاهی به ساعت صفحه بزرگش کرد و بعد سیگاری روشن کرد. کسی به من تنه زد، با عصبانیت برگشتم اما رفته بود. آب دهانم را قورت دادم، دیوان حافظ را پشتم قایم کردم. سرفه امانم را برد. نگاهم کرد. با اشاره پرسیدم که ساعت چند است. با خونسردی نگاهی کرد و گفت: یک ربع به چهار.
قدمهایم راتند کردم. این بار مراقب بودم تا به کسی تنه نزنم. سویئچ را به ماشین انداختم. کتاب را روی صندلی عقب پرت کردم و پایم را روی گاز فشردم. باید قبل از آمدن بچهها به خانه میرسیدم. نویسنده: مهدیه کوهیکار
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در یکشنبه 27 دی 1388 و ساعت 10:44 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
| -=-=- برای حمایت از سافتستان روی بنر های زیر تنها یك كلیك بكنید -=-=- |
|
|
|
|
|