Softestan Download Center | دانلود نرم افزارهای جدید Softestan Download Center | دانلود نرم افزارهای جدید
Home
منوی کاربری


این سایت را به صفحات مورد علاقه تان اضافه کنید!     با ما تماس بگیرید!    Print This Page    Save This Page    این سایت را صفحه خانگی خودتان کنید!

 پیغام مدیر : مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم. کسم خدا بود، کس بی کسان. در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست داشتن دم زدم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قد کشیدم و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم کردند تا : حقیقت دینم شد و راه رفتنم و خیر حیاتم شد و کار ماندنم و زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم!
خداوندا : برای همسایه كه نان مرا ربود، نان !! برای عزیزانی كه قلب مرا شكستند، مهربانی !! برای كسانی كه روح مرا آزردند بخشش !! و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم...


زبان های دیگر سایت
ترجمه به زبان انگلیسی ترجمه به زبان عربی ترجمه به زبان آلبانیایی ترجمه به زبان بلغاری ترجمه به زبان کاتالان ترجمه به زبان چینی
ترجمه به زبان چکی ترجمه به زبان دانمارکی ترجمه به زبان هلندی ترجمه به زبان استونیایی ترجمه به زبان فیلیپینی ترجمه به زبان فنلاندی
ترجمه به زبان آلمانی ترجمه به زبان یونانی ترجمه به زبان هندی ترجمه به زبان مجاری ترجمه به زبان اندونزیایی ترجمه به زبان ایتالیایی
ترجمه به زبان ژاپنی ترجمه به زبان کره‏ای ترجمه به زبان لاتویایی ترجمه به زبان لیتوانیایی ترجمه به زبان مالتی ترجمه به زبان لهستانی
ترجمه به زبان پرتغالی ترجمه به زبان رومانیایی ترجمه به زبان روسی ترجمه به زبان صربستانی ترجمه به زبان اسلواکیایی ترجمه به زبان اسلووِنیایی
ترجمه به زبان اسپانیایی ترجمه به زبان سوئدی ترجمه به زبان تایلندی ترجمه به زبان ترکی ترجمه به زبان اوکراینی ترجمه به زبان ویتنامی


  از این پس شما می‏توانید وب سایت سافتستان را علاوه بر زبان شیرین فارسی، با 36 زبان دیگر دنیا مشاهده کنید


طالع بینی سایت

نظرسنجی


شما که الان این جا هستی پسری یا دختر؟






آدرسهای ورود

یادم باشد با صدای یاسین


فیلم سینمایی



بازی آنلاین


عاشقانه


تبلیغات


کمک مالی به سایت
افزایش شمار بازدید کنندگان سایت و بالا رفتن حجم کار، هزینه های سنگینی را به ما تحمیل کرده که بدون همیاری شما هم میهنان مسئول، تامین آن برای ما میسر نیست. از این رو به پشتیبانی مالی شما نیازمندیم.

سایت دوستیابی لاوستان
بزرگترین سیستم دوستیابی كاملا فارسی و رایگان در ایران...امروز عضو شوید فردا دیر است

دكتر علی شریعتی
مجموعه ارزشمند و كم نظیر سخنرانی ها و كتاب های معلم شهید دكتر علی شریعتی با قیمتی باور نكردنی!!! این مجموعه فوق العاده را از دست ندهید

قابل توجه تمام دوستان
تبلیغ سایت یا وبلاگ شما در این محل با كمترین قیمت.
فقط با 3000 تومان در ماه.
این فرصت را از دست ندهید
softestan@gmail.com
«یاسین»

میلیونر شوید
با استفاده از اینترنت پولدار شوید
فقط كافیست طریقه اتصال به اینترنت را یاد داشته باشید و پس از آن میتوانید ماهیانه تا سقف 900 هزار تومان و بیشتر كسب درآمد كنید

هك و ضد هك
فروش 500 برنامه هك و ضد هك محصول 2010 با قیمتی باورنكردنی.دائمی كردن اكانت اینترنت.هك كردن تلفن و ضبط مكالمات.نفوذ به رایانه قربانی.هك آی دی بدون فرستادن فایل و...


نمایش مطالب در سایت شما

رادیو سافتستان



ساز شكسته


سینمای سایت


جستجو


Custom Search


تبلیغات


دست نوشته


خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم، چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟! مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی. خداوندا! اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای ‌تکه نانی ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ و شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف‌تر عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی‌ پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…


فیلم سینمایی



صفحات سایت


  ...  3  4  5  6  7  8  9  ...  

لینک به ما / لوگوی دوستان

لینک به ما



لوگوی دوستان




برای تبادل لوگو ابتدا لوگوی سافتستان را در سایت خود قرار داده سپس به مدیر سایت ایمیل بزنید و یا در قسمت نظرات اعلام كنید


آمار سایت


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل بازدید ها :
تاسیس سایت : 18/06/84
بیشترین آنلاین : 93
Subscribe Share/Save/Bookmark Add to Technorati Favorites Add to any service softestan technorati Page Ranking Tool







تبلیغات



پیام های بازرگانی

 داستان کوتاه «پروانه‌ها» | داستان ,


صبحِ یك روز شنبه، پس از صرف صبحانه، در حین برگشتن به خوابگاه، ناگهان، مشاهده كردم، سرپرست یتیم خانه، سر به دنبال پروانه‌یی كه گِردِ بوته‌های آزالیای اطراف یتیم خانه، چرخ می‌خوردند، گذاشته است...
دورانی در زندگی من وجود داشت كه تا حدودی، در آن زیبایی، برایم از مفهومی‌خاص برخوردار بود. حدسم اگر درست باشد، آن زمان، حدوداً هفت یا هشت ساله بودم. یكی دو هفته، یا شاید یك ماه، قبل از اینكه یتیم خانه، به یك پیرمرد تحویلم دهد. در یتیم خانه طبق معمول، صبحها بلند می‌شدم، تختم را، مثل یك سرباز كوچك، مرتب می‌كردم و مستقیما،ً با بیست سی تن از بچه‌های هم خوابگاهی، برای خوردن صبحانه، راهی می‌شدیم.


صبحِ یك روز شنبه، پس از صرف صبحانه،در حین برگشتن به خوابگاه، ناگهان، مشاهده كردم، سرپرست یتیم خانه، سر به دنبال پروانه یی كه گِردِ بوته‌های آزالیای اطراف یتیم خانه، چرخ می‌خوردند، گذاشته است. با دقت به كارش خیره شده بودم. او این مخلوقات زیبا را، یكی پس از دیگری، با تور می‌گرفت و سپس سنجاقی را، از میان سر و بالشان عبور می‌داد و آنها را روی یك صفحه مقوایی بزرگ، سنجاق می‌كرد. چقدر كشتن این موجودات زیبا، بی رحمانه به نظر می‌رسید.
من چندین بار، بین بوته‌ها قدم زده بودم و پروانه بر سر و صورتم و دستانم نشسته بودند و من توانسته بودم از نزدیك به آنها خیره شوم.

تلفن به صدا درآمد. سرپرست خوابگاه، كاغذ مقوایی بزرگ را، پای پله‌های سیمانی گذاشت و برای پاسخ دادن، وارد یتیم خانه شد. به سمت صفحه مقوایی رفتم و به یكی از پروانه‌هایی كه روی آن سطح كاغذی بزرگ، سنجاق شده بود، خیره شدم. هنوز داشت حركت می‌كرد. نشستم. بالش را گرفتم و آن را از سنجاق جدا كردم. شروع به پرپر زدن كرد و سعی كرد فرار كند، اما هنوز بال دیگرش به سنجاق گیر داشت. سرانجام بال كنده شد و پروانه روی زمین افتاد و شروع به لرزیدن كرد. بال كنده شده را برداشتم و با آب دهان، سعی كردم آن را روی پروانه بچسبانم، تا، قبل از اینكه سرپرست برگردد، موفق شوم، پروانه را به پرواز در آورم. اما هر چه كردم، بال پروانه، جفت و جور نشد. طولی نكشید كه سرپرست، از پشت در اتاق زباله دانی، سر رسید و بر سرم، شروع به داد كشیدن كرد. هر چه گفتم من كاری نكرده ام، حرفم را باور نكرد. مقوای بزرگ را برداشت و محكم، به فرق سرم كوبید. قطعات پروانه ‌ها به اطراف پراكنده شد. مقوا را روی زمین انداخت و حكم كرد، آن را بردارم و داخل زباله دانی پشت خوابگاه بیاندازم و سپس آنجا را ترك كرد. همانجا، كنار آن درخت پیر بزرگ، روی زمین نشستم و تا مدتی سعی كردم قطعات بدن پروانه‌ها را، با هم مرتب كنم، تا بدنشان را به صورت كامل، بتوانم دفن كنم، اما انجام آن، قدری برایم مشكل بود. بنابراین برایشان دعا كردم و سپس در یك جعبه كفش كهنه پاره پاره، ریختمشان و با نی خیزرانی بزرگی، گودالی، نزدیك بوته‌های توت جنگلی كنده و دفنشان كردم. هر سال، وقتی پروانه‌ها، به یتیمخانه بر می‌گردند و در آن اطراف به تكاپو بر می‌خیزند، سعی می‌كنم فراریشان دهم، زیرا آنها نمی‌دانند كه یتیم خانه، جای بدی برای زندگی و جای خیلی بدتری برای مردن بود.
راجر دین كایزر

نوشته شده توسط یاسین قاسمی در شنبه 26 دی 1388 و ساعت 10:45 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 یک گور خالی؛ برنده جایزه‌ی هوشنگ گلشیری | داستان ,


روی یک سنگ که معلوم بود تازه هم بود نوشته بودند علت مرگ "خدا می‌داند". روی سنگ دیگری نوشته بودند علت مرگ "خود سوزی"، جالبیش این جا بود که داخل یکی از گورها...
داستانی از سعید عباس پور جایزه داستان های برگزیده‌ی داوران دوره ی دوم برنده جایزه‌ی هوشنگ گلشیری
وجدی و زنش داشتند سفره را جمع می‌کردند و زن من هم داشت ماست های باقی مانده را برمی‌گرداند توی سطل که سعی کردم جا باز کنم و دراز بکشم. زنم زیر چشمی‌نگاهم کرد. نگفت: «کوه که نکنده ای، دوتا فلاسک چایی خالی کرده ای.»
زن وجدی که اصلأ به ما نگاه نمی‌کرد، انگار که دستگیرش شده باشد گفت: «دکتر واقعأ خسته است. همه خوابمان برد به جز ایشون.»
وجدی دستمال سفره را کنار پتو تکان داد و گفت: «نگو همه، من که مثل شیر کنارش بیدار بودم.»


اگر زن ها نبودند می‌گفتم مثل سگ، سگ ها کنار صاحب شان بیدار می‌مانند. فقط گفتم: «عرب می‌فرماید کلب» و خنده ی توأم با خمیازه ای تحویلش دادم. به روی خودش نیاورد، یا نشنید. حالا دیگر می‌شد دراز کشید. طوری خودم را روی پتو جا به جا کردم که تا سینه توی آفتاب باشم. به زنم که روی کتلت ها نان می‌گذاشت گفتم: «چیزی آوردی؟»
ـ « آره، تو ماشینه.»
کورمال کورمال سوئیچ را که زیر کمرم بود پیدا کردم و گرفتم بالا.
ـ «زیر چیزهاست. حالا یک کاریش بکن.»
وجدی کلاهی را که ندیده بودم سر بگذارد به طرفم پرتاب کرد و گفت: «امیر تا پای گور دست از عادت هاش برنمی‌داره.»


از زیر کلاه آسمان سوراخ سوراخ دیده می‌شد. کمتر چیزی مثل هوای غیر منتظره مرا سردماغ می‌آورد. هوای آن آذر ماه هم، بهاری بود. صدای شقایق را شنیدم که می‌گفت: «مادر بیا یک چیز جالب، بیا.»
بیای آخر را انگار وجدی گفت. بعد به نظرم آمد تمام جمله را وجدی گفته.
صدای بال زدن پرنده ای از خواب پراندم. کمی‌سردم شده بود. از زیر کلاه دیدم از آفتاب خبری نیست. کش و قوسی به بدنم دادم. پایم به چیزی خورد. افتاد وغلتید. سرم را چرخاندم. کلاه از روی صورتم افتاد. خط باریکی از فلاسک چای راه افتاده بود. گفتم: «خوابی؟»
ـ «بودم.»
ـ «تو ماشین کم خوابیدی؟»
ـ « جان تو خواب نبودم.»
ـ « پس تمرین مراقبه می‌کردی.»
حالا هردو نشسته بودیم. وجدی معلوم بود سردش شده.
گف: «کو زن ها؟ راه بیفتیم.»
دور و بر را نگاه کردم.
ـ «لابد بچه ها را برده اند....»
ـ «ده تا دکترا هم که بگیری، حرف زدن یاد نمی‌گیری. آخرش این زن را دق مرگ می‌کنی.»
گفت و دور و بر را نگاه کرد.
ـ «هر وقت زن تو بهداشت یادت داد، مال من هم حرف زدن یادم می‌ده.»
ـ « آی گفتی، سروشو هم داره مثل خودش می‌کنه.»
ـ «من هم، بزرگه، مثل مامانش شده، ولی شقایقم نه.»
ـ « نه! بگذار کمی‌بزرگتر بشه، بهت می‌گم.»

مچ دست وجدی را گرفتم. صفحه‌ی طلایی رنگ ساعت روی مچ پر پشم و پلیش می‌درخشید. هر دو به ساعت نگاه کردیم.
ـ «یعنی یک ساعت خوابیدیم؟»
وجدی موهای یکدست سفیدش را صاف کرد و پرسید: «روشن کنم؟»
ـ «نه. اول چایی می‌خورم.»
لیوان ها تر و تمیز توی سطلی کنار پتو بود.
ـ «هنوز داغه؟»
ـ «ای.»
باد کبریت را خاموش کرد.
ـ «راستی فندک این بار همراهت نیست.»

پکی به سیگار زد و گفت: «آره، قایمش کرده. می‌گه بیشتر که سیگار می‌کشی، مال عشقت به این فندکه.»
ـ «ما جراشو گفتی براش؟»

بی صدا خندیدم. تکانی خورد و گفت: «نه بابا، یک وقت از زبونت در نره، طلوع بی ساز می‌رقصه.»
ته لیوانم را به طرف بوته ی خار چاق و چله ای خالی کردم. باد چند قطره ای از آن را به صورتمان برگرداند. همان طور که داشتم لیوانم را پر می‌کردم دوباره پرسیدم: «کجا رفتند یعنی؟»
ـ « همین دور و برها.»
در پارک پرنده پر نمی‌زد. بلند شدم. وجدی هم ایستاد. باد بال های پتو را جمع کرد.
ـ « دلواپسی؟»


جوابش ندادم. ته سیگارش را پرت کرد. سیگار برگشت افتاد روی پتو. وجدی با پای بی جوراب سیگار را روی پتو خاموش کرد. پایش را که بی شتاب برداشت دیدم پتو سوراخ شده. دو سیگار روشن کرد، یکی را به من داد و گفت: «نگفتی، دلواپسی؟»
ـ « دلواپس که نه.»
ـ « لابد بچه ها را بردند جایی، ما راحت بخوابیم.»
ـ «یا خوش بینی یا خود فریب.»

کفش های وجدی بود ولی یک لنگه‌ی دمپایی من نبود. وجدی دوباره دراز کشید. بعد که دید من دارم دنبال دم‌پاییم می‌گردم، بلند شد. سیگار و کبریت را تپاند توی جیب پیراهنش. دست برد زیر پتو دم‌پاییم را بیرون آورد و انداخت پشت بوته‌ی چاق و چله ی خار. لنگان لنگان رفتم و پوشیدمش. وجدی دزدکی به ساعتش نگاه کرد. پرسیدم: «چنده»
ـ « چی؟»
ـ « چهار شده؟»
ـ « آره، یعنی نه. سه و چهل دقیقه ست.»
ـ «هستی من برگردم؟»
ـ « کجا آخه؟»
ـ « همین دور و برها.»


باید به طرف خورشید کمرنگ می‌رفتم تا برسم به دستشویی ها. تک تک دستشویی ها را سرک کشیدم. هیچ کس نبود. به دستشویی های زنانه هم سر زدم. روی تابلوی زنگ زده‌اش نوشته شده بود «مخصوص خواهران و بانوان گرامی.» پشت دستشویی‌ها با فاصله ای چند وسیله‌ی بازی میان شن ها کار گذاشته شده بود. آن جا هم کسی نبود. به جز پیرمردی که داشت یک تاب خالی را هل می‌داد که اصلاً متوجه حضور من نشد یا به روی خودش نیاورد. به طرف پتو که برگشتم، دیدم برگشته اند. زن وجدی داشت روی دست پسرش آب می‌ریخت. زن من هم نشسته بود و چای می‌خورد. دختر بزرگم کنار مادرش نشسته بود، دفترچه اش را روی زانو گذاشته بود و داشت تند تند چیز می‌نوشت. شقایق به طرف من آمد، دست هایش را دور پایم حلقه کرد و گفت: «پدر، چی می‌شه بچه ها می‌میرند؟»
ـ «نگران شدید؟»
وجدی گفت: «من که نه.»

زنش این بار برگشت مرا نگاه کرد و سؤال زنم را تکرار کرد: «نه، راستی، دلواپس شدید؟»
ـ «نباید می‌شدیم؟»
ـ «نه، دیدی آخرش پولکی یادمون رفت. چایی رو باید با پولکی خورد.»
شادی انگشتش را بین دفترچه‌ی یادداشت گذاشت، آن را بست و پرسید: «پدر، نزاع خانوادگی یعنی چه؟»
دفترچه را باز کرد و خواند «نو عروس ناکامی ‌که بر اثر یک نزاع خانوادگی جان خود را به جان آفرین تسلیم کرد.»
زن وجدی داشت دست های پسرش را با حوله خشک می‌کرد.
ـ «نگفتید ما دلمون هزار جا می‌ره؟»
ـ «وا! دل رفتن نداره، گفتیم راحت بخوابید. های چه هوای خنکی!»


زن وجدی که از خشک کردن دست و صورت پسرش فارغ شده بود گفت: «راستش بچه ها باعثش شدند.»
ـ «نمی‌شد به ما هم بگید کجا می‌رید حداقل؟»
ـ «حالا شما ناراحت نشید آقای دکتر.»
زنم پای دیگرش را هم دراز کرد و گفت: «شادی!»
شادی بلند خواند «بزرگ خاندان، پدر فامیل، چشم و چراغ آبادی، جناب آقای حاج سید...»
زنم گفت: «کی می‌ره از توی ماشین کیف منو بیاره؟»
کسی چیزی نگفت.
ـ «توش آدامس هم هست.»
ـ «من.»
ـ «آقا من.»
ـ «من که دارم می‌نویسم مادر. شقایق یا سروش.»
ـ «پدر، حضرت قاسم یعنی کی؟»
ـ «یکی شون که زن بوده آتیش بازی کرده سوخته.»
ـ «آتیش بازی نه بچه جون. آتیش سوزی.»
ـ «خودت هم که از من بچه تری. تازه خودت گفتی آتیش، دروغگو. خودت و شادی گفتید تو آتیش مرده.»

پسر وجدی که داشت به طرف ماشین می‌دوید گفت: «هر کی با من بود با خودشه.» و با دهانش بوق زد.
زن وجدی چپ چپ پسرش را نگاه کرد که داشت با در ماشین زور ورزی می‌کرد. وجدی گفت: «قفله. کم کم می‌ریم.»
پسر وجدی همان جا ماند و شروع کرد لگد زدن به چرخ های ماشین. رفتم ایستادم بالای سر شادی.
ـ «چی می‌نویسی؟»
ـ «رفتیم تحقیق علمی‌پدرم.»
ـ «دروغ می‌گه بابایی. رفتیم تو مرده ها. سروش گریه کرد.»
ـ «دروغم خودت می‌گی لوس.»
ـ «جوابت نمی‌دم تا برگرده به خودت. لوسم خودتی.»
ـ «بی پولکی حال نمی‌ده چایی.»
ـ «خوش به حال خودم که اصلأ نمی‌خورم. به سروش هم نمی‌دم اصلأ. دکترا می‌گن سرطان میاره. درسته آقای دکتر؟»


باید جوابی می‌دادم تا زنجیره‌ی سؤالات زن وجدی دامنگیرم نمی‌شد. هیچ وقت وجدی را به پزشکی قبول نداشت. گفتم: «باید تشریف بیارید مطب تا عرض کنم.»
وجدی دست هایش را به هم کوبید و بلند شد و گفت: «جمع کنیم که داره شب می‌شه.»
سوار که شدیم دیدم وجدی سیگار دیگری روشن کرده. زنش گفت: «آقای دکتر، وجدی اصلأ اراده نداره.»
زن من گفت: «حالا که تا یزد اومدیم کاش می‌رفتیم آتشکده رو هم می‌دیدیم امیر.»
جوابش ندادم.
شقایق توی آینه شکلک درآورد و پرسید: «بابایی چی می‌شه که آدما مرده می‌شن؟»
به زنم که داشت روسریش را مرتب می‌کرد گفتم: «ذوق به خرج دادی!»
ـ «من نبردم امیر، بدعنقی راه نینداز. تصادفی چشممان خورد به تابلوی گورستان، بچه ها پاپی شدند، ما هم باهاشون رفتیم. چه عیبی داره؟»

پسر وجدی که روی پای پدرش نشسته بود دست هایش را ازهم باز کرد و گفت: «یه شیر اونجا بود، درست کرده بودند خیلی قشنگ.»
ـ «هیچم قشنگ نبود.»
ـ «بود. به تو چه؟»
یکی گفت: «هیس.»
شادی گفت: «هیس کن سروش.»
ـ «خودت هیس کن بچه جون.»


وجدی ته سیگار را از پنجره بیرون انداخت و گفت: «خانم به نظر من آدم فقط یک بار باید بره گورستون. اون هم وقتی که می‌برنش.» و به من چشمک زد.»
زنش گفت: «وجدی مثل مرگ از گورستون وحشت داره.»
به شانه ی وجدی زد و گفت: « نداری؟»
زنم گفت: «ببینید آقای وجدی، هر جایی یه زبونی داره واسه خودش. زبون گورستانو هم باید کشف کرد.»
به ماشین دنده دادم و گفتم: «شما که کشف کردید، مرده ها عربی حرف می‌زنند یا انگلیسی؟» اصلأ به روی خودش نیاورد.
ادامه داد: «حتی می‌شه از سطل آشغال پیام نظافت گرفت.»
ـ « خاله! شادی و سروش پوست تخمه می‌ریزند بیرون.»
زن وجدی زیر لبی به شادی و سروش چیزی گفت.
شادی به نجوا گفت: « بیچاره بچه ها براشون سنگ نمی‌گذارند.»


هنوز حرفش تمام نشده بود که سروش فریاد زد: «بوق بزن بوق.» و با دست به راننده ی پشت سرمان دو سه بار بوق زد. بچه ها برگشته بودند و برای او دست تکان می‌دادند.
از ماشین پشت سری که فاصله گرفتیم شادی گفت: «بابا می‌خوام درستش کنم برا تحقیق مدرسه.»
ـ «بابا چی می‌شه بچه ها می‌میرن؟»
زنم گفت: «گاوها رو ببین.»
ـ «بابایی چرا رو مرده ها آب می‌ریزن؟»
ـ «لوس.»
ـ «ساکت.»
ـ « باباییم آدما اول کچل می‌شن بعد می‌میرن.»
ـ « اینو باش، بچه جونم.»
ـ « شقایقم اون ماشینو ببین که چرخاشو گرفته بالا.»
ـ « باباییم پس تو هم که داری کچل می‌شی، وای نکنه...»
ـ « شقایق صد بار بهت گفتم وقتی کسی پشت فرمونه نباید بهش دست زد.»

دست های شقایق چسبناک بود. سرم را کمی‌عقب بردم تا بتواند چانه ام را بگیرد. گفتم: «ولش کن سیمین.»
سیمین گفت: «آخه یاد می‌گیره با من هم می‌کنه.»
هوس سیگار کردم. به وجدی نگاه کردم، چشم هایش بسته بود. سیمین آرام پرسید: «سیگار؟»

با سر جوابش دادم. دست کردم توی جیب پیراهن وجدی سیگار و کبریت را بیرون آورد. وجدی یک دفعه به خود آمد و گفت: «بچه ها پیله کردند. من که اصلأ خوشم نمی‌یاد برم قبرستون. آخه بگو پشت پارک گورستون می‌سازند؟»
بچه ها دم گرفته بودند: «بوق بزن! بزن بزن بازم بزن!»
سیمین گفت: «بچه ها یواش، آقای وجدی خوابند.»
ـ «نه بابا تیر کنند وجدی از خواب نمی‌پره.»
ـ «مادر ببینید خوب نوشتم: «قبرهای بزرگ ها کوچک تر از خودشان بود. در ضمن واضح است که قبرهای بچه ها هم سنگ نداشت. حتمأ چون بچه بوده اند مهم حسابشان نکرده اند...»
شقایق بغض آلود فریاد زد: «من جیش دارم.»
ـ «ببینید پرید تو حرف من.»


زنم چیزی توی گوش شقایق گفت که نشنیدم. شادی ادامه داد: «آن طور که مادرم می‌گویند ـ و البته مادرم در دانشگاه تاریخ درس می‌دهند ـ جالبی این گورستان این است که علت مرگ هر کس بر سنگ مزارش نوشته شده است. روی یک سنگ که معلوم بود تازه هم بود نوشته بودند علت مرگ "خدا می‌داند". روی سنگ دیگری نوشته بودند علت مرگ "خود سوزی"، جالبیش این جا بود که داخل یکی از گورها خالی بود. از این ها گذشته بچه ها هم ممکن است با بیماری سرطان ـ که یک بیماری خیلی خطرناک و بد است ـ بمیرند.»

شادی دفترچه اش را برگ زد، خواست ادامه بدهد که زن وجدی گفت: «آقای دکتر شما را به خدا این قدر به این ماشین گنده ها نچسبید. تو هم شادی جان می‌شود دم غروبی این قدر حرف مرگ و میر نزنی خاله. قربونت برم.»
وجدی بی آن که چشم باز کند تکانی خورد و گفت: «پمپ بنزین نگه دار.»
شقایق گفت: «مرده‌ی اون قبره که خالی بود کجا رفته بوده؟»
ـ «بعد می‌گم. حالا بس کنید. خاله سرشون درد می‌کنه.»
ـ «مادر چرا گفتید جالبه که آدم روی قبرش بنویسند که چرا مرده؟»
ـ «بعد برات می‌گم.»
ـ «خاله سیمین، کیا بودند که گفتید مرده ها را می‌سوزونند؟»
شادی گفت: «هندی ها.»
سیمین گفت: «نه هندی، هندوها.»
ـ «فرق دارند با هم؟»
ـ «گفتم فعلأ این حرفا رو نزنید.»
ـ «خاله که چشماشون بسته ست پس خوابند.»
ـ «مامانم تو ماشین خوابشون نمی‌بره. خودشون می‌گن.»

هجده چرخی پشت سرم بوق وحشتناکی زد. پایم را فشار دادم روی گاز. شقایق با لحنی که می‌دانستم چند ثانیه بعد به خواب خواهد رفت پرسید: «چرا اون قبره خالی بود؟ مرده اش کجا رفته بود؟»
یادم نمی‌آید دیگر چیزی شنیده باشم. تا توی پمپ بنزین که دیدم همه پشت سر وجدی توی صف دستشویی ایستاده اند. به سر در دستشویی نگاه کردم، تابلو نداشت.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در جمعه 25 دی 1388 و ساعت 10:34 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 ببین به كى شلیك مى‏كنى!! | داستان ,


او ساده و سرراست مى‏نویسد و مى‏كوشد از دل واقعیت‏هاى به ظاهر بى‏اهمیت، طنزى تلخ و نیش‏دار بیرون كشد. از این نویسنده اتریشى...
«هانس دومه‏نه‏گو» در سال 1926 در وین زاده شد. او از نویسندگان به نام در عرصه ادبیات نوجوانان در ادبیات معاصر آلمانى زبان است. طنز نهفته و آشكار در آثار این نویسنده اتریشى، یادآور نوشته‏هاى دلنشین «اریش كستر» است. او ساده و سرراست مى‏نویسد و مى‏كوشد از دل واقعیت‏هاى به ظاهر بى‏اهمیت، طنزى تلخ و نیش‏دار بیرون كشد. از این نویسنده اتریشى، «داستان‏هاى كودكانه اتریشى» و «ما آشتى مى‏كنیم» منتشر شده است. داستان «ببین به كى شلیك مى‏كنى» نخستین اثر دومه‏نه‏گو به ترجمه فارسى است.

ببین به كى شلیك مى‏كنى!
«هانس دومه‏نه‏گو» مترجم: على عبداللهى‏
مردم شهر غربى (وستشتات) همگى در این مسأله اتفاق نظر داشتند كه او اصلاً به آنها نمى‏خورد. پابرهنه به آنجا آمده بود با كوله‏اى روى پشتش و یك گیتار. همین‏طورى آمده بود به خانه كنسول كه حالا خالى بود و او كلید آن را هم داشت.
«از كجا آورده بود؟»
«كلید خانه كنسول؟»
«ولى، او نخواهد...»

همه‏اش گیتار مى‏نواخت و به بچه‏هایى كه دورش را گرفته بودند، لبخند مى‏زد. اما بچه‏ها جواب لبخندش را نمى‏دادند، جوان بود و ریش سیاهى هم داشت.
مادران بچه‏هاى خود را از دور و برش صدا مى‏زدند. بچه‏ها هم مجبور مى‏شدند از او دور شوند.
«آدم ندیدین؟»
«اصلاً تو رو به اون چه كار؟»
«ما كه باهاش آشنا نیستیم!»
«كه تو باهاش حرف زدى!ها!»

یكبار، یك بچه خردسال حدوداً سه ساله كه مادرش او را صدا نزده بود، نزدیك مرد ماند و جرأت كرد دو قدمى جلوتر برود؛ مردد انگشتش را به سوى گیتار مرد دراز كند و سیم آن را بنوازد.
مرد گفت: «محكم‏تر!»

كودك سیم را رها كرد. صدایى بلند و درست و حسابى از آن درآمد. هنوز صداى سیمهاى گیتار آرام نگرفته بود كه مادر او هم‏صدایش كرد، دوید او را از زمین كَند و هر دو در خانه‏اى در همان نزدیكى ناپدید شدند.

مرد، صبح روز بعد از خانه بیرون آمد، در را قفل كرد، آمد روى چمنها. دانیل، پسرى هفت ساله، با تفنگش آنجا بود. در تفنگش گلوله‏هایى بود كه به محض این‏كه ماشه آن را مى‏كشیدى، منفجر مى‏شد و صدا مى‏كرد. دانیل با خودش فكر كرد: «اوناهاش مَرد داره مى‏آد. اجازه ندارم باهاش حرف بزنم. آدم بدجنسى است. حتماً بدجنسه، یك مرد بد.» تفنگش را برداشت، گرفت رو به مرد و ماشه آن را چكاند.

ترق! گلوله داخل آن منفجر شد.


مرد لبخندى زد. لحظه‏اى بعد، سینه‏اش را گرفت. دو سه قدم تلوتلوخوران عقب رفت و نقش زمین شد، روى زمین غلتى زد و به پشت خوابید.
سكوت.
دانیل به مرد نگاهى كرد، كمى هم مكث كرد. مرد جُنب نخورد.

دانیل این پا و آن پا كرد، بعد بنا كرد به جیغ زدن و در رفت، دوید داخل خانه‏اش. دو زن آنجا بودند، یكى‏شان مادر دانیل بود.
- «چى شده؟»
به مرد نگاه كردند.
«چه كارت كرده؟»
- «همین حالا به شوهرم گفتم كه...»
- «حرف بزن! چه كارت كرده...؟»
- «اوم مُ مرده. من - بهِ‏اش تیر انداختم. من - به - اِش - و او هم مُ مُرد...»


مردم از خانه‏هاى خودشان بیرون آمدند. مردى تفنگ دانیل را از دستش گرفت و مثل متخصص‏ها نگاهى دقیق به آن انداخت، بعد آن را به پسرك پس داد.
گفت: «مزخرفه! فقط یه اسباب‏بازیه! همین! حتى اگر ماشه‏اش رو فشار بدى، چیزى ازش در نمى‏آد!»

مرد جمعیت را به كنارى زد و خود را به مردِ افتاده روى چمنها رساند. بلند و با لحنى جدى پرسید: «چِتونه، آقا؟ حالتون بده؟» جوابى نیامد.
دانیل هق‏هق‏كنان گفت: «اون - مُ مرده - اوون مُمرد... ه...»
مادرش هیس كرد: «ساكت!»
یكى از «وستشتاتیها» گفت: «یه چیزى بگید؟» و كنار مرد چمباتمه زد.
دوباره گفت: «نفسش مى‏آد!» و بلند شد.
بعد از دانیل پرسید: «حالا بیا تعریف كن چى كارش كردى؟ از اول تا آخر!»
مادر دانیل گفت: «راحتش بذارید! مثل همیشه داشته بازى مى‏كرده. این یه تفنگ خیلى ساده و بى‏خطره.»


مرد روى زمین افتاده بود و جُنب نمى‏خورد.
دانیل دوباره بنا كرد به سر و صدا «ای اینجا بود - داشت مى‏رفت. این آدم بَده كه -»
مادرش پرسید: «خب، چه كارَت كرد؟»
- «بگو دیگه!»
- «هیچ‏كار! داشت راه مى‏رفت. منم شلیك كردم.»
«به اون؟»
دانیل داد زد: «بله!»
مرد وستشتاتى گفت: «آدم ضعیف‏البُنیه‏اى است. شاید ترسیده یا این‏كه قلبش ضعیفه. قضیه فقط همینه!»

مادر دانیل با صداى بلند گفت: «مى‏خواین بگین كه دانیل من...!»
- «خب، این خیلى مهم نیست. این دور و برها حتماً پزشكى پیدا مى‏شه.» خانم دكتر ساكن مجتمع مسكونى آن طرف‏تر، همان موقع مى‏رفت ماشینش را از گاراژ دربیاورد. مردم صدایش زدند. به آنها نگاه كرد. اندكى جا خورد. چون نزدیك‏بین بود، متوجه ماجرا نشد. اندكى جلوتر آمد.
«چیزى شده؟ این كیه؟»
«تازه وارد خانه كنسول!»
«همون مرد تازه‏وارد! چش شده؟»
«دانیل بهش شلیك كرده!»
مادر دانیل با عصبانیت غرید: «شلیك! او داشته بازى مى‏كرده، هیچ كارى هم به كار این مردیكه نداشته.»

خانم دكتر پیراهن مرد را كمى بالا كشید، روى قفسه سینه‏اش خم شد. گوشش را چسباند به سینه مرد.
دانیل هق‏هق‏كنان گفت: «اون - مُ مُرده‏س!»
همه داد زدند: «ساكت!»
خانم دكتر گوش خواباند.
بعد بلند شد و گفت: «طبیعى است! قلبش طبیعى كار مى‏كند! آسیب مهمى ندیده.»


مرد دراز كشیده یكهو بلند شد و به حرف آمد: «هیچى‏م نیست!»
نشست. چهارزانو زد و نگاه دوستانه‏اى به جمعیت دور و بر خود كرد.
«سالمم. سالمِ سالم!»
مادر دانیل شگفت‏زده گفت: «عجب مردیكه پررویى!»
مرد «وستشتاتى» فریاد زد: «چى خیال كردید آقاى محترم! مى‏خواید ما را سر كار بذارید؟ كه چى؟»

خانم دكتر بلند شد و با عصبانیت به مرد نگاه كرد و پرسید:
«این بازیها دیگه چیه؟»
مرد گفت: «متأسفم، مردم خیلى عجله به خرج دادن و زود شما رو خبر كردن!»
مادر دانیل داد زد: «چه افتضاحى! شاید بچه‏م شوكه مى‏شد. شما حیوونید! شما رذلید! باشه نشونتون مى‏دم!»

مرد كه هنوز روى زمین بود، گفت: «نمى‏فهمم چى مى‏گین! بچه شما قصد داشت با من بازى كنه.»

مادر دانیل داد زد: «نه خیر! به شما شلیك كرد!»
«ولى من امیدوارم بازى باشه. یا؟ وقتى تفنگى را دست بچه‏اى مى‏دهند، انتظار دارید با آن چه كار كند؟ طبیعیه بلافاصله به روى یكى شلیك مى‏كند. كسى هم كه دوست دارد همبازى بچه شود، خود را مثل مرده‏ها به زمین مى‏اندازد. منم گفتم خب حالا وقتشه. بذار به دل بچه عمل كنم.»

خانم دكتر بدون این‏كه حرفى بزند از آنجا رفت. چند نفر از مردم هم دنبالش. بیشترشان سر تكان مى‏دادند و با هم حرف مى‏زدند. حسابى عصبانى بودند، این را به خوبى مى‏شد از قیافه‏هایشان فهمید.
مردِ بر زمین افتاده گفت: «من كه از كار شماها سر درنمى‏آرم!»


او هم سرش را تكان مى‏داد.
مردِ وستشتاتى گفت: «متأسفم! ابتكار شما اصلاً خوب نبود! خیلى هم نابجا بود. با این كار، اصلاً در اینجا دوستى پیدا نمى‏كنید! چرا باید بچه‏اى را این‏طور بترسانید؟»
مرد گفت: «قصدم این نبود. اما شاید بشه طور دیگرى همبازى بچه‏ها شد. شاید در بازیهایى بدون تفنگ!»

مرد به مادر دانیل نگاه كرد.
مادر دانیل، اندكى گستاخانه گفت: «این فضولیها به شما نیومده آقا! بچه‏م هر بازى‏اى كه بخواد مى‏كنه! بیا، دانیل! تفنگ رو بردار و...»
دانیل داد كشید: «نه!» و تفنگ را برداشت و دور انداخت.
مادر دانیل گفت: «دانیل! زود تفنگ رو بردار و بیا خونه!»
دانیل داد زد: «نه!»
زن همسایه گفت: «مؤدب باش! تو كه این‏قدر پُررو نبودى!» دانیل زبانش را براى زن درآورد.

بعد مادر دانیل مچ دستش را سفت گرفت، تفنگ را برداشت و به طرف خانه به راه افتاد.
«خُب، دیدى! دیگه با این‏جور آدما حرف نمى‏زنى‏ها!»
«من باهاش حرف نزدم، فقط بهش شلیك كردم.»
«دیگه به این آدما شلیك هم نباید بكنى! به دوستانت شلیك كن!»


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در پنجشنبه 24 دی 1388 و ساعت 10:32 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 داستان نبش قبر؛ از محمد بهارلو | داستان ,


آن‌قدر خاك و كلوخه‌های‌ِ نرم را كنار زد تا پنجه سیاه شده یك پا پیدا شد. چشم‌هایم را بستم و خواستم رویم را برگردانم كه گردنم نچرخید...
محمد بهارلو
من از هیچ چیز خبر نداشتم. آخرِ شب بود و داشتم از آن‌ها جدا می‌شدم كه غفور دست انداخت زیر بازویم و آرام گفت:
ـ تو هم همراه‌ِ ما بیا.
دكتر باران به غفور و بعد به من نگاه كرد. از جوانی در خاطرم مانده بود كه نباید در این جور مواقع چیزی بپرسم.
دكتر باران گفت: شاید موسی پیداش شود.
غفور گفت: پیداش نمی‌شود.
دكتر باران گفت: اما...
غفور گفت: من ازش خواستم كه نیاید. درست نیست او را بیش از این در خطر بیندازیم.

سعدون از پله‌ها آمد پایین. پوتین‌ِ ساق‌ِ بلندی به پا كرده بود و شال‌ِ پشمی‌ِ قرمزی دورِ گردنش انداخته بود. بی‌آن‌كه به ما نگاه كند در را باز كرد رفت توی‌ِ حیاط. از لای‌ِ در دیدم كه برف هنوز می‌بارد.
دكتر باران رو كرد به غفور:
ـ مگر قرار است همراه‌ِ ما بیاید؟

غفور سرش را آرام تكان داد و سیگاری از جیب درآورد و گوشه لبش گذاشت و توی‌ِ جیب‌هایش دنبال‌ِ كبریت گشت.
ـ بهتر از این است كه این‌جا تنها باشد.
ـ اما تو به ایران و سارا قول دادی.
ـ این روزها من ناچارم به خیلی‌ها قول بدهم.
ـ اگر اتفاقی بیفتد چی؟
ـ گفته‌ام حق ندارد از جیپ بیاید بیرون.


دكتر باران كراوات‌ِ سیاهش را درآورد و آویزانش كرد به جارختی. رفتیم توی‌ِ حیاط. روی‌ِ زمین و بر شاخ و برگ‌ِ درخت‌های‌ِ توی‌ِ باغچه برف نشسته بود. آسمان قرمز می‌زد. غفور نشست پشت‌ِ فرمان و با كبریتی، كه روی‌ِ داشبورد بود، سیگارش را روشن كرد. به اصرارِ دكتر باران كنارِ غفور نشستم. او و سعدون روی‌ِ صندلی‌ِ عقب نشستند. كوچه‌ها و خیابان‌ها خلوت بودند. در سكوت از شهر زدیم بیرون. در شیب‌ِ تُندِ جادة كمربندی جیپ منحرف شد و دورِ خودش چرخید و روی‌ِخاك‌ریزِ جاده ایستاد. پیشانی‌ِ دكتر باران به شیشة پنجره خورد. موتور خاموش شده بود. دلم می‌تپید. دكتر باران با كف‌ِ دست پیشانیش را می‌مالید. غفور موتور را روشن كرد و فرمان را چرخاند. از مسیرِ باریك‌ِ ریگریزی شده‌ای‌، كه سمت‌ِ چپ‌ِ جاده بود، پایین رفتیم. برف زمین را، یك‌دست، سفید كرده بود. راه ناهموار بود. غفور آرام می‌راند و فرمان را سفت گرفته بود. كف‌ِدست‌هایم را روی‌ِ داشبورد گذاشته بودم و مسیرِ سفید شده از برف را، كه نور بر آن می‌پاشید، نگاه می‌كردم.
دكتر باران گفت: چه بویی می‌آید!
غفور گفت: تمام خاك‌روبه‌های‌ِ شهر را می‌آورند این‌جا، پشت‌ِ آن تپه.

با سر به طرف‌ِ راست‌ِ راه اشاره كرد. اما تپه دیده نمی‌شد. كمی كه جلوتر رفتیم توی‌ِ بینی‌ام احساس‌ِ سوزش كردم. بعد چشمم به شعله‌ای روی‌ِ تل‌ِ خاكروبه‌ها افتاد. از یك سربالایی رفتیم بالا و زوزة موتور بلند شد. دكتر باران به سرفه افتاد.
غفور گفت: دارند خاكروبه‌ها را می‌سوزانند.
دكتر باران كه دست‌مالی جلوِ دهنش گرفته بود گفت:
ـ روزی می‌رسد كه این شهر را هم باید بسوزانند. گَند و كثافت دارد از همه جاش بالا می‌رود.


از كنارِ تپه گذشتیم. جیپ یك بار دیگر لغزید. پشتم را صاف به صندلی چسبانده بودم. سمت‌ِ چپ‌مان یك دیوارِ كوتاه‌ِ كاه‌گِلی پیدا شد. غفور باكف‌ِ دست بخارِ روی‌ِ شیشة جلو را پاك كرد. به یك دروازة بزرگ‌ِآهنی رسیدیم كه یك لنگه‌اش از لولا جدا شده و میله‌هایش درهم پیچیده بود.
غفور گفت: قرارمان همین‌جا دَم‌ِ در بود.
دكتر باران گفت: این‌جا كه كسی نیست. آن بابایی را كه من دیروز دیدم‌عقلش سرِ جاش نبود.
غفور فرمان را آرام چرخاند و كنارِ دیوارِ كاه‌گِلی، در سراشیبی، ایستاد و موتور را خاموش كرد. از توی‌ِ داشبورد یك چراغ‌ِ دستی درآورد.
ـ من می‌روم تو.
دكتر باران گفت: تنها؟ صبر كن شاید پیداش شود.
غفور رو كرد به من و گفت:
ـ ادریس همراهم می‌آید.
دكتر باران گفت: بهتر است من بیایم.
ـ نه. شما باید همین‌جا بمانید و چشمتان به راه باشد.
سعدون گفت: بگذارید من بیایم.
غفور رویش را برگرداند و توی‌ِ صورت‌ِ سعدون گفت:
ـ تو همین‌جا می‌مانی و از سرِ جات تكان هم نمی‌خوری.
سعدون سرش را انداخت پایین.
غفور گفت: دكتر چراغت را از تو داشبورد در بیار. اگر كسی پیداش شد...
دكتر باران گفت: علامت می‌دهم.
غفور رو كرد به من:
ـ آماده‌ای؟

در را باز كردم و از سوزی كه به صورتم خورد به خودم لرزیدم. دانه‌های‌ِ برف در هوا معلق بودند. برگة یقة بارانیم را بالا زدم. غفور درِعقب‌ِ جیپ را باز كرد و از توی‌ِ یك گونی‌ِ الیافی یك بیل و یك كُلنگ درآورد. كُلنگ را، كه نو بود، از دستش گرفتم. از لای‌ِ دروازه رفتیم تو. ازكنارِ اتاقك‌ِ خرابه‌ای گذشتیم. برف زیرِ پای‌مان نرم بود. به دور و برم چشم می‌گرداندم.
غفور گفت: زمین لغزنده است، بپا نیفتی! اگر دكتر با چراغ علامت داد، بی‌معطلی، همان كاری را بكن كه من می‌كنم. یك دیوار آن جلو هست باید از روش بپریم. آن طرف‌ِ دیوار قبرستان‌ِ مسیحی‌هاست. خوب، این هم ناصر گوژپشت.


مردِ ریزنقشی كه شانة راستش به جلو خمیده بود از پشت‌ِ یك كومة‌خاكی‌ِ برفپوش درآمد. دامن‌ِ كُتش تا روی‌ِ زانوانش می‌رسید. سگ‌ِپشم‌آلوی گُنده‌ای پشت‌ِ سرش بود.
غفور گفت: پدر آمرزیده تو كه قرار بود دَم‌ِ در وایستی!
مردِ گوژپشت كه به من نگاه می‌كرد با صدای‌ِ گرفته‌ای گفت:
ـ برف‌ِ روی‌ِ گورها را كنار می‌زدم.
ـ كسی كه این دور و اطراف نیست؟
ـ نه. همان طور كه گفتید بیش‌تر از دو ساعت است كه این‌جا هستم. پرنده پَر نزده.
ـ بارك‌الله به تو.

پشت‌ِ سرِ گوژپشت راه افتادیم. كمی جلوتر زمین‌ِ صاف‌ِ یخزده‌ای را نشان‌مان داد.
ـ همین‌جاست.
ـ مطمئنی كه همین‌جاست؟
ـ آره آقا. گفتم كه نیمه‌شب‌ِ چهارشنبه بود. وقتی آمدند از تو كلبةخودم دیدم‌شان. بارِ اول‌شان كه نیست. منم بارِ اولم نیست.
خندید و دیدم كه دهنش چاله سیاهی است.
غفور گفت: كُلنگ را از دست‌ِ آقا بگیر.


كُلنگ را به گوژپشت دادم و عقب واایستادم. به كُلنگ و بعد به غفورنگاه كرد. چند بار پشت‌ِ سرِ هم مژه‌هایش را به هم زد.
ـ معطل‌ِ چی هستی؟

هیچ نگفت. به كف‌ِ دست‌هایش تُف كرد و شروع كرد به كندن‌ِ زمین. زمین سفت بود. با هر ضربه‌ای كه می‌زد تراشه‌های‌ِ خاك‌ِ یخزده به اطراف می‌پاشید. برگشتم نگاهی به دروازه انداختم. سگ پاچة شلوارم را بومی‌كرد.
غفور آرام، طوری كه فقط من بشنوم، گفت:
ـ جرم‌ِ ما مطابق‌ِ قانون چیزی در حدّ طناب‌ِ دار است.
دست‌هایم را چپاندم توی‌ِ جیب‌های‌ِ بارانیم.
گفتم: این جا به همه‌جا شباهت دارد جز قبرستان.

گوژپشت به نفس‌نفس افتاده بود و آرام ضربه می‌زد.
گفتم: از كجا معلوم كه حماد این زیر باشد؟
غفور گفت: من به سارا و ایران قول داده‌ام، همین‌طور به مادرشان. دعا كن حماد این زیر باشد، والا مجبورم هرچه زمین این دور و اطراف هست بكنم.
ـ از كجا معلوم كه این دور و اطراف باشد؟
ـ مرده‌های‌ِ بیكفن و دفن را می‌آورند این‌جا.
بعد گفت: به هر قبرستان و امامزاده و زیارت‌گاهی كه در آن‌جا مُرده دفن می‌كنند سر زده‌ام.
یك لحظه دیدم كه چراغی‌، دَم‌ِ دروازه، روشن و خاموش شد.
ـ انگار آن‌جا یك خبرهایی است.
غفور، به طرف‌ِ دروازه، سر بر گرداند و گفت:
ـ دست نگهدار!


گوژپشت از كندن‌ِ زمین دست برداشت. یك بارِ دیگر چراغ روشن و خاموش شد. پشت‌ِ یك كومة خاك پنهان شدیم. مردی سوار بر شتر از جلوِ دروازه گذشت و به طرف‌ِ تل‌ِّ خاكروبه‌ها رفت. آوازی زیرِ لب زمزمه می‌كرد.
گوژپشت گفت: صفدر است.
غفور گفت: می‌شناسیش؟
ـ كلبه‌اش آن بالاست.
غفور چراغ‌ِ دستی را به من داد و كُلنگ را از گوژپشت گرفت و شروع ‌به كندن‌ِ زمین كرد. وقتی به نفس‌نفس افتاد كُلنگ را به گوژپشت داد.
گفتم: من هم می‌توانم بِكَنم.
غفور گفت: من هم نباید بكنم. به اندازة كندن‌ِ سی قبر بهش پول داده‌ام.
گفتم: از كجا پیداش كردی؟
ـ این آخرین امیدِ ماست. دَم‌ِ چندین مرده‌شوی و گوركن و مرده‌خور و دلال را دیده‌ام تا به این بابا رسیده‌ام.

چشمم به گوشه‌ای از یك پلاستیك‌ِ ضخیم افتاد كه نوك‌ِ كُلنگ در آن گیر كرده بود. غفور با دست اشاره كرد كه گوژپشت كنار بایستد و خم شد خاك‌ِ نرم روی‌ِ پلاستیك را كنار زد. آب‌ِ دهنم را قورت دادم.
غفور گفت: چراغ را روشن كن.
چراغ‌ِ دستی را روشن كردم و دایره كوچك‌ِ نور را انداختم روی‌ِ پلاستیك. غفور با تیغه كاسه بیل خاك‌ها را كنار می‌زد. بعد پلاستیك را گرفت و كشید. زانوانش را روی‌ِ زمین گذاشته بود و هن‌هن‌كنان خاك را باكاسه بیل و هر دو دستش كنار می‌زد. سگ پوزه‌اش را در خاك فرو برده بود. غفور با آرنجش به گُردة سگ زد و حیوان نالید و عقب رفت. آن‌قدر خاك و كلوخه‌های‌ِ نرم را كنار زد تا پنجه سیاه شده یك پا پیدا شد. چشم‌هایم را بستم و خواستم رویم را برگردانم كه گردنم نچرخید. ماهیچه گردنم سفت شده بود. وقتی چشم‌هایم را باز كردم دو پا، تا بالای‌ِمچ‌، از زیرِ خاك پیدا بود. پای‌ِ چپ را جورابی تا روی‌ِ قوزك پوشانده بود.
غفور گفت: نیست.
گفتم: چی؟
ـ باید پلاك یا شماره‌ای به مچ‌ِ پاش باشد.
ـ كی گفته؟
ـ متصدی‌ِ متوفیات‌ِ پزشكی‌ِ قانونی گفت.


پشت‌ِ سرم صدایی شنیدم. گوژپشت روی‌ِ زمین‌ِ برف‌پوش، دراز به‌دراز، افتاده بود و دست و پایش می‌لرزید. نور را به صوتش انداختم. كف‌به دهن آورده بود و از ته‌ِ حلقش خرخر می‌كرد. غفور پا شد و با نوك‌ِ كُلنگ دورش‌، روی‌ِ زمین، خط كشید.
گفتم: چه كار می‌كنی؟
گفت: همان كاری كه با آدم‌های‌ِ غشی می‌كنند. عجب چاخانی است این بابا! می‌گفت با دست‌ِ خودش جسدهای‌ِ زیادی را از زمین‌های‌ِ این‌دور و اطراف درآورده.
ـ نكند تلف شود روی‌ِ دست‌مان بماند. كاش دكتر باران را خبر می‌كردیم.
ـ نه. الان حالش جا می‌آید.

غفور بالای‌ِ سرش چمپاتمه زده بود و شانه‌هایش را می‌مالید. سگ دستش را بو می‌كشید. وقتی چشم باز كرد رنگش مثل‌ِ گچ سفید شده بود.
غفور گفت: پاشو. برو دَم‌ِ در. نمی‌خواهد این‌جا بمانی.
كمكش كردم تا سر پایش واایستاد. تلوتلوخوران به طرف‌ِ دروازه راه افتاد. سگ همراهش رفت.
غفور گفت: تو هم برو ادریس.
ـ چرا؟
ـ تا همین جاش هم كافی است تا شب‌هات از كابوس پُر شود.
ـ اگر نمانم دچارِ عذاب‌ِ وجدان می‌شوم.
ـ بمان، اما نگاه نكن.
ـ چرا او را كفن نكرده‌اند؟
ـ برای‌ِ آدم‌هایی مثل‌ِ او آداب‌ِ كفن و دفن را رعایت نمی‌كنند.
ـ از كجا معلوم كه خودِ حماد باشد؟
ـ باید صورتش را ببینم.

با بیل شروع به كنار زدن‌ِ خاك‌ها كرد. یك شلوارِ گرم‌كُن‌ِ سیاه پای‌ِجسد بود. پلاستیك را از رویش كنار زد.
ـ چراغ را بده به من.
نور را روی‌ِ سینه جسد انداختم. غفور آه‌ِ بلندی كشید.
ـ خدای‌ِ من!
ـ چی شده؟
خاك‌ِ روی‌ِ پیش‌سینه‌اش را كنار زد.
ـ می‌بینی!
ـ چی را؟
ـ پیرهنش صحیح و سالم است.
ـ خوب كه چی؟
با كف‌ِ دست‌هایش خاك‌ِ روی‌ِ چهره جسد را كنار زد. خم شده بود روی‌ِ او.
ـ پناه بر خدا!


داشت حالم به هم می‌خورد. جمجمه شكسته و اسباب‌ِ صورتش درهم ریخته بود. رویم را برگرداندم. غفور چراغ را از دستم گرفت.
ـ اثری از تیرِ خلاص هم نیست.
گلویم خشك شده بود و زبانم توی‌ِ دهنم نمی‌گشت. دلم می‌خواست‌ می‌نشستم روی‌ِ زمین.
ـ انگار با ضربه‌ای سنگین، با پتك یا سنگ، به سرش كوبیده‌اند.
گفتم: شاید جسدِ حماد نباشد.
زیرِ لب گفت:
ـ خودش است.
ـ بگذار سعدون بیاید یك نظر او را ببیند.
ـ خودِ حماد است. این پیرهنی كه تن‌ِ اوست خودم از بندر براش آوردم. سرجیب‌ها و دكمه‌های‌ِ صدفش را ببین! لنگه‌اش را خودم هم دارم. عیدِ سال‌ِ پیش، در آخرین باری كه ایران به دیدنش رفته بود، راضی‌شان كرده بود تا پیرهن را به او بدهند.

شب‌پره‌ای از بالای‌ِ سرمان گذشت. غفور دست كرد توی‌ِ جیبش‌چاقوی‌ِ كوچكی درآورد. سرم گیج می‌رفت. دیدم كه با تیغه چاقو داردآستین‌ِ پیرهن‌ِ جسد را تا بالای‌ِ مچ می‌بُرَد.
ـ چه كار می‌كنی؟
ـ باید یك نشانی براشان ببرم تا باور كنند.
ـ مراقب باش زخمی‌اش نكنی!

برگشت نگاهم كرد. گونه‌هایش خیس بود.
ـ چرا خودِ پیرهن را براشان نمی‌بری؟
ـ بگذار خیال كنند كه او را با گلوله زده‌اند. این طور كم‌تر درد می‌كشند. اگر پیرهن را براشان ببرم انگارِ یك بارِ دیگر حماد را كشته‌ایم.


آستین‌ِ دست‌ِ راست‌ِ او بود. آن را تكاند و تا زد و توی‌ِ جیب‌ِ شلوارش گذاشت. بعد روی‌ِ جسد را با پلاستیك پوشاند و با بیل خاك‌ها را رویش ریخت. دانه‌های‌ِ برف درشت‌تر می‌بارید. شقیقه‌هایم تیر می‌كشید. غفور مقداری برف روی‌ِ خاك‌ِ گور پاشید و با پشت‌ِ كاسه بیل برف‌ها را صاف كرد.
گفت: یادت باشد این راز باید پیش‌ِ من و تو بماند.
گفتم: چه رازی؟
گفت: نبودن‌ِ جای‌ِ گلوله روی‌ِ پیرهن‌ِ حماد.
به طرف‌ِ دروازه راه افتاد. دلم می‌خواست فریاد بكشم. دكمه زیرِ یقه‌ام ‌را باز كردم و ریه‌هایم را از هوای‌ِ سرد انباشتم.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در چهارشنبه 23 دی 1388 و ساعت 10:31 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 داستان قشنگ شیطان و نمازگزار | داستان ,

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و
در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش
را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،
از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،
خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر
باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید
چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر
دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در سه شنبه 22 دی 1388 و ساعت 10:30 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 زی زی گو لو آسی پاسی درا کوتا تـــا بـــه تـــا | فیلم ,

زی زی گو لو آسی پاسی درا کوتا تـــا بـــه تـــا






کارگردان : مرضیه برومند
بازیگران : لیلی رشیدی - امیر حسین صدیق - مریم سعادت - رضا فیاضی - مانی نوری

 
 

نوشته شده توسط یاسین قاسمی در دوشنبه 21 دی 1388 و ساعت 11:14 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 از یاد رفته - حزین لاهیجی | گفته بزرگان ,

ای وای بر اسیری كز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد، صیّاد رفته باشد

آه از دمی كه تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا
صیدی كه از كمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناكی سازم خبر دلت را
روزی كه كوه صبرم بر باد رفته باشد

پر شور از حزین است امروز كوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در دوشنبه 21 دی 1388 و ساعت 10:17 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 ماجرای ملا حسن و سیلی خوردن از دختری زیبا! | داستان ,

حکایتی دیگر از از کتاب " اسرار اللطیفه و الکسیله " لقمان فرزند ابوجعفر مانول نقل کرده است که : روزی آخوندی گرانمایه به نام شیخ ملاحسن در ایام قحطی کاشان برای گرفتن جیره ی حکومتی به مرکز شهر رفت و مردم شهر را دید که در صفی طولانی ایستاده اند و در انتظار گرفتن قوت روزانه ی خود هستند . مرد و زن همه از بامدادان منتظر بودند . آخوند روشندل نیز به جمعیت پیوست و همچون دیگران به انتظار ایستاد و در دل می گفت : همانا اکنون خداوند تبارک و تعالی از من بسیار خشنود است که همچون دیگران هستم و از قدرت دینی خوداستفاده نمی کنم .. از قضا کسی که روبروی ملاحسن ایستاده بود دختری زیباروی با پیراهن و دامنی بسیار رنگین بود اما شیخ ملا حسن با خود گفت من اسیر شیطان نمی شوم و چشمان خود را بر زمین دوخت چندی نگذشته بود که مردم شاهد اتفاق عجیبی شدند . دختر زیبا روی با عصبانیت سیلی درناکی را روانه ی ملاحسن کرد و فریاد زد " حرامزاده ". مردم مات و مبهوت در تعجب ترجیح دادند از صف خود خارج نشوند اما ساعتی نگذشته بود که باز دخترک سیلی دردناکتری را روانه ی شیخ کرد و با صدای بلند تری فریاد زد : " پست فطرت اما شیخ ملا حسن مظلوم در صف ایستاده بود و از خود دفاعی نمی کرد . تعدادی خواستند از صفشان خارج شوند و ببینند چه شده است تا اگر هتک ناموسی شده سر ملا را از تن جدا کنند که فریاد سربازان حکومتی بلند شد و مردم دریافتند جیره رسیده است .همهمه ای بلند شد و همه ماجرا را رها کردند و رو به سوی سربازان کردند . تا شب همه ی مردم جیره ی خود را گرفتند . هنگام برگشتن به خانه تعدادی از دوستان ملاحسن به او گفتند تو را چه شده بود و چه کردی که آن دختر بر تو سیلی زد ؟ شیخ ملا حسن , این آخوند صاحب کرامت فرمود: "والله در صف که ایستادم فکر خدا و خدمت به خلق بر من مستولی شده بود . آن دختر دامن ریبایی بر تن کرده بود و من چیز عجیبی در دامن او دیدم . دامن آن دخترک لای ماتحتش گیر کرده بود و ماتحت آن زیبا رو متبرج شده بود . من برای رضای خدا و خدمت به خلق دستم را دراز کردم و دامنش را از ماتحتش خارج کردم و این شد که آن دختر بر من سیلی زد ." چون دیدم بسیار عصبانی شده است استغفرالله گفتم و دامنش را در ماتحتش به جای اول فرو بردم اما این بار نیز آن ناجوانمرد مرا سیلی زد . چه بگویم . خدا همه را هدایت کند .لعنت خدا بر شیطان رجیم ! براستی که چندی بعد شیخ ملاحسن از عارفان روزگار شد ....


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در شنبه 19 دی 1388 و ساعت 10:27 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 دانلود سریال Heroes از دو سرور مختلف با زیر نویس فارسی | فیلم ,



خلاصه داستان: سریال Heroes یا قهرمانان ، یک سریال آمریکایی است که در آن تعدادی از انسان ها ناگهان قدرت های عجیبی پیدا میکنند که زندگی شان را متحول میسازد و سعی میکنند از این قدرت در حفظ حیات بشری و مبارزه با کسانی که میخواهند آنرا نابود سازند استفاده کنند.
این سریال که به سبک علمی تخیلی است، یکی از محبوب ترین سریال های ۵ سال اخیر آمریکا شده است و بطور متوسط در ایالات متحده ۱۴ میلیون نفر این سریال را دنبال میکنند. تا کنون ۳ سیزن (۳ فصل) از این سریال پخش شده است


ادامه مطلبنوشته شده توسط یاسین قاسمی در شنبه 19 دی 1388 و ساعت 12:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 دانلود فیلم Crank 2 (2009) DVDScr | فیلم ,


 

Crank 2 (2009) DVDScr
Crank 2 High Voltage (2009) R5 XviD-DEViSE

Crank 2 High Voltage (2009) Chelios faces a Chinese mobster who has stolen his nearly indestructible heart and replaced it with a battery-powered ticker that requires regular jolts of electricity to keep working
دانلود در ادامه مطلب

ادامه مطلبنوشته شده توسط یاسین قاسمی در جمعه 18 دی 1388 و ساعت 12:54 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 زرنگ ترین پیر زن دنیا !!! | داستان ,

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد .
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !
مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد : بیست هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت ده صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت ده صبح برنامه ای برایش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .
پیرزن پاسخ داد : من با این مرد سر یکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند !


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در جمعه 18 دی 1388 و ساعت 10:29 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 دانلود سریال Lost از دو سرور مختلف با زیر نویس فارسی | فیلم ,



خلاصه داستان: گمشدگان روایت مردمی است كه از یك سانحه سقوط هواپیما جان سالم به در میبرند و درست وسط جزیره ای دور افتاده در منطقه ای گرمسیر ، تلاش برای رهایی از جزیره را آغاز می کنند. هر قسمت 42 دقیقه ای این سریال علاوه بر ماجرای اصلی با فلش بک هایی به زندگی شخصیت ها همراه است و به تدریج مخاطب را با زندگی شخصیت های اصلی داستان آشنا می کند. شخصیت هایی كه تقریبا هر كدام از یك نژاد ، یك طرز تفكر و یك فرهنگ متفاوت هستند. در این سریال نماینده ای از هر قاره وجود دارد ، از آسیا ، استرالیا، آمریكا، اروپا و آفریقا و حتی از قطب هم نماینده ای حضور دارد (خرس قطبی) و شاید یكی از مسائلی كه باعث جذب بی سابقه مخاطب برای این سریال شده همین نكته باشد. نكته ظریفی كه باعث می شود تقریبا تمام بینندگان به راحتی با شخصیت ها همزادپنداری كنند.


ادامه مطلبنوشته شده توسط یاسین قاسمی در جمعه 18 دی 1388 و ساعت 12:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()


-=-=- برای حمایت از سافتستان روی بنر های زیر تنها یك كلیك بكنید -=-=-


    حقوق این سایت محفوظ است و کپی از آن تنها با ذکر نام مجاز می باشد
All Rights Reserved 2005-2010 © http://softestan.ir

 Resolution: 1024 * 768


    آدرس:زاهدان - صندوق پستی: 9815648619


منوی اصلی

مدیر سایت

موضوعات


اخبار اینترنت(876)
زنگ تفریح(179)
داستان(72)
دعوتنامه جی میل(1)
اینترنت رایگان(4)
سینما(30)
ترفند یاهو(7)
ترفند(182)
کانال تلویزیون(8)
اینترنت مجانی(1)
اخبار ورزشی(233)
کد جاوا و قالب(25)
بازی(544)
فیلم(547)
موزیک ویدئو(242)
آموزش(46)
کتاب آموزشی(116)
هک اکانت اینترنت(7)
مزاحم تلفنی(7)
هاست رایگان(3)
اینترنت نامحدود(2)
نرم افزار هک(88)
نرم افزار کاربردی(1308)
نرم افزار پرتابل(530)
نرم افزار آنتی ویروس(353)
نرم افزار طراحی لوگو(8)
نرم افزار فشرده ساز(44)
کلیپ و ملودی موبایل(328)
نرم افزار دوربین زنده(13)
آموزش ساخت وبلاگ(3)
نرم افزار رایت و کپی(93)
سیستم عامل ویندوز(87)
سیستم عامل لینوکس(12)
سیستم عامل ویستا(21)
نرم افزار جستجو(5)
نرم افزار تلویزیون و رادیو(37)
نرم افزار دسکتاپ(317)
نرم افزار صدا(132)
نرم افزار تصویر(295)
نرم افزار تلفن(5)
نرم افزار برنامه نویسی(7)
نرم افزار آفیس(28)
نرم افزار سرگرمی(37)
نرم افزار طراحی سایت(15)
نرم افزار مدریت دانلود(116)
نرم افزار گرافیک(367)
نرم افزار مسنجر(61)
نرم افزار مرورگر(45)
نرم افزار فتوشاپ(168)
نرم افزار اینترنت(99)
فروشگاه سایت(11)
تماشای تلویزیون(6)
نرم افزار اتوکد(9)
نرم افزار ایمیل(20)
نرم افزار انیمیشن(50)
آموزش نرم افزار(24)
قرعه کشی(7)
تبلیغات(3)
دامین رایگان(2)
نام و کد شهرهای ایران(1)
اخبار سایت سافتستان(43)
بازی پلی استیشن در رایانه(10)
ویژوال بیسیك(3)
هاست و دامین (3)
آشپزخانه سافتستان(51)
مشکل گشا(11)
نام های اصیل ایرانی(1)
دنیای اتومبیل(140)
آموزش رانندگی(21)
بیوگرافی (35)
سیر و سیاحت(5)
ابزار دی وی دی(44)
زیرنویس فیلم(2)
ابزار وب مستر(75)
پرسش و پاسخ(15)
کار و تجارت(22)
راهنمای خودرو(31)
ارسال اس ام اس(3)
جواب سوالات تبیان(307)
سیدی مجانی(2)
گیاه شناسی(31)
گالری عكس(175)
متن قرآن کریم(114)
حمایت از سایت(1)
مقالات سایت (44)
سافتستان در رسانه ها(16)
فناوری اطلاعات و ارتباطات(18)
آموزش زبان انگلیسی(24)
آموزش اچ تی ام ال(41)
پزشکی(138)
طالع بینی مصری(12)
طالع بینی و فال(17)
زاهدان(18)
روانشناسی(42)
جن و روح(22)
گفته بزرگان(77)
اس ام اس و عاشقانه(67)
مدیر سایت(15)



آرشیو


اسفند 1388 (19)
بهمن 1388 (36)
دی 1388 (85)
آذر 1388 (31)
آبان 1388 (39)
مهر 1388 (31)
شهریور 1388 (98)
مرداد 1388 (93)
تیر 1388 (344)
خرداد 1388 (394)
اردیبهشت 1388 (283)
فروردین 1388 (544)
اسفند 1387 (654)
بهمن 1387 (339)
دی 1387 (421)
آذر 1387 (362)
آبان 1387 (356)
مهر 1387 (258)
شهریور 1387 (414)
مرداد 1387 (248)
تیر 1387 (265)
خرداد 1387 (46)
اردیبهشت 1387 (126)
فروردین 1387 (250)
اسفند 1386 (62)
بهمن 1386 (60)
دی 1386 (72)
آذر 1386 (93)
آبان 1386 (101)
مهر 1386 (90)
شهریور 1386 (92)
مرداد 1386 (387)
تیر 1386 (168)
خرداد 1386 (428)
اردیبهشت 1386 (178)
فروردین 1386 (83)
اسفند 1385 (97)
بهمن 1385 (65)
دی 1385 (76)
آذر 1385 (72)
آبان 1385 (58)
مهر 1385 (63)
شهریور 1385 (83)
مرداد 1385 (93)
تیر 1385 (105)
خرداد 1385 (84)
اردیبهشت 1385 (182)
فروردین 1385 (176)
اسفند 1384 (149)
بهمن 1384 (298)
دی 1384 (222)
آذر 1384 (57)
آبان 1384 (44)
مهر 1384 (46)
شهریور 1384 (12)



لینکستان

لینکدونی


مجموعه كارتونی اگی و سوسكها _ پت و مت _ پلنگ صورتی _ ارزان تر از همه جا
مقاله جن شناسی و ارتباط با جنیان
یادم باشد با صدای یاسین قاسمی داغ داغ داغ
بغض
سایت دوستیابی و همسریابی دلبر
خداحافظی یاسین قاسمی + مناجات + داستان زیبا
بیماران قلبی حتما بخونند...خیلی مهم
جدیدترین برنامه های كاربردی در این سایت
هاست مطمئن و ارزان قیمت میخوای؟ كلیك كن خب
فروش مجموعه كتاب های الكترونیكی كامپیوتر فوق العاده كم نظیر
منو شكستن... تكست زیبا از یاسین
سافتستان سه ساله شد...بدو بیا تو جشن و شادی
تماشای بیش از ۲۰۰ دوربین مخفی و زنده در کشورهای مختلف از جمله ایران و اسرائیل
نرم افزار دعاهای ماه مبارک رمضان هدیه سافتستان به تمام مسلمانان
بهترین فرصت شغلی برای بانوهای ایرانی...خیلی جالبه
خدمتی دیگر برای کاربران سایت...تشکر از خانوم هما روستا بازیگر معروف سینما
اینجا عضو بشین و پول پارو کنید...باور نمیکنی؟ خب ثبت نام کن
ابزار پخش زنده رادیو و تلویزیون های اینترنتی ایران 15 كیلوبایت!!!
ترفند جدید: پخش بوق اشغال برای مخاطبین سونی اریكسون
آموزش زبان انگلیسی...اگه میخوای انگلیسی یاد بگیری بیا اینجا رایگان رایگان
معرفی نرم افزار سافتستان توسط سایت آمریكایی...افتخاری دیگر برای سافتستان
پولدار شدن واقعی...صد در صد تضمینی و مطمئن کلیک کن دیگه...میلیونر شوید
انتقاد از كانال هامون سیستان و بلوچستان...بسیار مهم
ده میلیون ایمیل تبلیغاتی مخصوص وب مستر ها و فروشندگان و...
Softestan Farsi Game یه بازی ماشینی تقدیم به ایرانی های عزیز از طرف سافتستان
Softestan Portable Collection هدیه سافتستان به تمام کاربران اینترنت
بزرگ ترین مرکز فروش وی پی ان در سرتاسر ایران
یه سایت توپ پر از مطالب خوب و قشنگ و جذاب و دیدنی
علوم غریبه-متافیزیک-ارواح-ماوراطبیعه-جن
آتش سوزی بزرگ در زیباشهر زاهدان داغ داغ داغ
ترسناک ترین مستند جهان احضار روح و جن
مستند تکان دهنده فقر و فحشا
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم...حامی سایت شوید
طالع بینی مصری...طالع بینی و تحلیل شخصیت بر اساس ماه تولد و دهه
سال ۱۳۸۷ بر تمام شما خوبان مبارک باد
فرصتی استثنائی برای شما عضو شوید و پول دریافت کنید
میخوای آرایشگری یاد بگیری!!!
آموزش سریع زبان انگلیسی 90 روزه
سافتستان در پیام نمای شبکه سوم سیمای جمهوری اسلامی ایران!!!
اسکریپت های زیبا
برای شفای همه بیماران دعا كنیم
سافتستان دو ساله شد!!!
یاسین قاسمی مدیریت سافتستان دانشجو میشود!!! رشته مهندسی کشاورزی
طعم واقعی تجارت الکترونیکی با عضویت رایگان در این سایت
جواب سوالات سایت بزرگ تبیان فقط در این قسمت
آموزش فتوشاپ از مقدماتی تا پیشرفته
دیدن شماره تلفن اشخاص هنگام چت کردن...جدید
اسکریپت تماس بگیرید
عضویت در لاوستان مساوی است با برنده شدن یک جایزه نفیس
مطالب سایت سافتستان در روزنامه ابرار اقتصادی
Links Archive


فیلم سینمایی


دیكشنری آنلاین



فیلم سینمایی


مطالب گذشته سایت

«یک قصه و یک شعر» خورخه لوییس بورخس
داستان گربه سیاه ادگار آلن پو
داستان کوتاه آلمانی هانریش بل
داستان کوتاه قفس صادق چوبک
داستان اتاق شماره 13
«شکار» عباس معروفی
آلبر کامو« افسانه سیزیف »را روایتی تازه می کند
داستان هانریش بل« مزه نان»
داستان کوتاه صمد بهرنگی
داستان کوتاه گل وبلبل شاهکار اسکار وایلد
داستان کوتاهی از جلال آل احمد
ریچارد براتیگان به خدمت احضار شده
اندوه انتوان چخوف را روایت می کنیم
محمود دولت آبادی در آیینه
داستانی جذاب از او - هنری
داستانی وهم آلود از "اسكار ـ سروتو "
داستانی از برنده جایزه نوبل 2008
بخش‌هایی از رمان تازه داریوش مهرجویی
"چاقو" در دست محمد بهارلو
با صمد بهرنگی به دنبال فلک برویم!!
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می‌چسبانید
"محاکمه" آنتوان چخوف
سه ساعت بین دو پرواز
نقشبندان؛ اثر هوشنگ گلشیری
راشومون؛ داستان کوتاهی از ریونوسوكه آكوتاگاوا
لعنت بر «کریستف کلفت»!(داستانی از چیستا یثربی)
ماه منیر؛ از میترا الیاتی (برنده جایزه بنیاد گلشیری)
داستان کوتاه «جنگ» از لوئیجی پیراندللو
«قلب افشاگر» داستان کوتاهی از ادگار آلن‌پو
"داش آكل" اثر جاودانه صادق هدایت


Copyright © 2005-2010 by Yasin Ghasemi. All rights reserved