گفتی غزل بگو….غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد ….خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاک سیه می نشانیم
گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است
معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است
دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است
اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
اینجا کسی برای کسی ….کس نمی شود
حتی عقاب در خور کرکس نمشود
جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست
حق با تو بود…ماندنمان عاقلانه نیست
ما میرویم مقصدمان نا مشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما میرویم…ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
پی نوشت :
هیچ یادت مانده که با چه شوقی برایم زمزمه می کردی این شعر را ؟
کلافه شده ام دیگر ! انگار مهر و آبان گره خورده با بیماری و درد …. کلافه ام ! سیگاری می گیرانم و منتظر می مانم که بیایی و غر بزنی ! بگویی خوب نیست برایت ! اما سیگار تمام می شود و صدایی نمی آید …
کلافه ام …
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در سه شنبه 21 اردیبهشت 1389 و ساعت 11:06 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()