تبلیغات

Auto Forwarding .......

Softestan Download Center | دانلود نرم افزارهای جدید Softestan Download Center | دانلود نرم افزارهای جدید - مطالب بهمن 1388
Home
منوی کاربری


این سایت را به صفحات مورد علاقه تان اضافه کنید!     با ما تماس بگیرید!    Print This Page    Save This Page    این سایت را صفحه خانگی خودتان کنید!

 پیغام مدیر : مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم. کسم خدا بود، کس بی کسان. در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست داشتن دم زدم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قد کشیدم و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم کردند تا : حقیقت دینم شد و راه رفتنم و خیر حیاتم شد و کار ماندنم و زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم!
خداوندا : برای همسایه كه نان مرا ربود، نان !! برای عزیزانی كه قلب مرا شكستند، مهربانی !! برای كسانی كه روح مرا آزردند بخشش !! و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم...


زبان های دیگر سایت
ترجمه به زبان انگلیسی ترجمه به زبان عربی ترجمه به زبان آلبانیایی ترجمه به زبان بلغاری ترجمه به زبان کاتالان ترجمه به زبان چینی
ترجمه به زبان چکی ترجمه به زبان دانمارکی ترجمه به زبان هلندی ترجمه به زبان استونیایی ترجمه به زبان فیلیپینی ترجمه به زبان فنلاندی
ترجمه به زبان آلمانی ترجمه به زبان یونانی ترجمه به زبان هندی ترجمه به زبان مجاری ترجمه به زبان اندونزیایی ترجمه به زبان ایتالیایی
ترجمه به زبان ژاپنی ترجمه به زبان کره‏ای ترجمه به زبان لاتویایی ترجمه به زبان لیتوانیایی ترجمه به زبان مالتی ترجمه به زبان لهستانی
ترجمه به زبان پرتغالی ترجمه به زبان رومانیایی ترجمه به زبان روسی ترجمه به زبان صربستانی ترجمه به زبان اسلواکیایی ترجمه به زبان اسلووِنیایی
ترجمه به زبان اسپانیایی ترجمه به زبان سوئدی ترجمه به زبان تایلندی ترجمه به زبان ترکی ترجمه به زبان اوکراینی ترجمه به زبان ویتنامی


  از این پس شما می‏توانید وب سایت سافتستان را علاوه بر زبان شیرین فارسی، با 36 زبان دیگر دنیا مشاهده کنید


طالع بینی سایت

آدرسهای ورود

بازی آنلاین


عاشقانه


تبلیغات


نمایش مطالب در سایت شما

رادیو سافتستان



ساز شكسته


سینمای سایت


جستجو


Custom Search


تبلیغات


دست نوشته


خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم، چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟! مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی. خداوندا! اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای ‌تکه نانی ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ و شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف‌تر عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی‌ پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…


صفحات سایت


  1  2  3  4  

لینک به ما / لوگوی دوستان

لینک به ما



لوگوی دوستان




برای تبادل لوگو ابتدا لوگوی سافتستان را در سایت خود قرار داده سپس به مدیر سایت ایمیل بزنید و یا در قسمت نظرات اعلام كنید


آمار سایت


امروز :
كل مطالب :
كل بازدید ها :
تاسیس سایت : 18/06/84
بیشترین آنلاین : 207
Page Ranking Tool





تبلیغات



پیام های بازرگانی

 با صمد بهرنگی به دنبال فلک برویم!! | داستان ,


روزی بود روزگاری. مردی هم بود از آن بدبختها و فلك زده های روزگار. به هر دری زده بود فایده ای نكرده بود. روزی با خودش گفت: اینجوری كه نمی شود دست روی دست بگذارم و بنشینم. ... به دنبال فلك

روزی بود روزگاری. مردی هم بود از آن بدبختها و فلك زده های روزگار. به هر دری زده بود فایده ای نكرده بود. روزی با خودش گفت: اینجوری كه نمی‌شود دست روی دست بگذارم و بنشینم. باید بروم فلك را پیدا كنم و از او بپرسم سرنوشت من چیست، برای خودم چاره ای بیندیشم.
پا شد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به یك گرگ. گرگ جلوش را گرفت و گفت: آدمیزاد، كجا می‌روی؟
مرد گفت: می‌روم فلك را پیدا كنم.
گرگ گفت: ترا خدا، اگر پیدایش كردی به او بگو «گرگ سلام رساند و گفت همیشه سرم درد می‌كند. دوایش چیست؟»
مرد گفت: باشد. و راه افتاد.
باز رفت و رفت تا رسید به شهری كه پادشاه آنجا در جنگ شكست خورده بود و داشت فرار می‌كرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت: آهای مرد، كجا می‌روی؟
مرد گفت: قربان، می‌روم فلك را پیدا كنم و سرنوشتم را عوض كنم.
پادشاه گفت: حالا كه تو این راه را می‌روی از قول من هم بگو برای چه من در تمام جنگها شكست می‌خورم، تا حال یك دفعه هم دشمنم را شكست نداده ام؟
مرد راه افتاد و رفت. كمی‌كه رفت رسید به كنار دریا. دید كه نه كشتی ای هست و نه راهی. حیران و سرگردان مانده بود كه چكار بكند و چكار نكند كه ناگهان ماهی گنده ای سرش را از آب درآورد و گفت: كجا می‌روی، آدمیزاد؟
مرد گفت: كارم زار شده، می‌روم فلك را پیدا كنم. اما مثل این كه دیگر نمی‌توانم جلوتر بروم، قایق ندارم.
ماهی گنده گفت: من ترا می‌برم به آن طرف به شرط آنكه وقتی فلك را پیدا كردی از او بپرسی كه چرا همیشه دماغ من می‌خارد؟
مرد قبول كرد. ماهی گنده او را كول كرد و برد به آن طرف دریا. مرد به راه افتاد. آخر سر رسید به جایی، دید مردی پاچه های شلوارش را بالا زده و بیلی روی كولش گذاشته و دارد باغش را آب می‌دهد. توی باغ هزارها كرت بود،‌ بزرگ و كوچك. خاك خیلی از كرتها از بی آبی ترك برداشته بود. اما یك چند تایی هم بود كه آب توی آنها لب پر می‌زد و باغبان باز آب را توی آنها ول می‌كرد.
باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسید: كجا می‌روی؟
مرد گفت: می‌روم فلك را پیدا كنم.
باغبان گفت: چه می‌خواهی به او بگویی؟
مرد گفت: اگر پیدایش كردم می‌دانم به او چه بگویم. هزار تا فحش می‌دهم.
باغبان گفت: حرفت را بزن. فلك منم.
مرد گفت: اول بگو ببینم این كرتها چیست؟
باغبان گفت: اینها مال آدمهای روی زمین است.
مرد پرسید: مال من كو؟
باغبان كرت كوچك و تشنه ای را نشان داد كه از شدت عطش ترك برداشته بود. مرد با خشم زیاد بیل را از دوش فلك قاپید و سر آب را برگرداند به كرت خودش. حسابی كه سیراب شد گفت: خوب، اینش درست شد. حالا بگو ببینم چرا دماغ آن ماهی گنده همیشه می‌خارد؟
فلك گفت: توی دماغ او یك تكه لعل گیر كرده مانده. اگر با مشت روی سرش بزنید، لعل می‌افتد و حال ماهی جا می‌آید.
مرد گفت: پادشاه فلان شهر چرا همیشه شكست می‌خورد و تا حال اصلاً دشمن را شكست نداده؟
فلك جواب داد: آن پادشاه زن است، خود را به شكل مردها درآورده. اگر نمی‌خواهد شكست بخورد باید شوهر كند.
مرد گفت: خیلی خوب. آن گرگی كه همیشه سرش درد می‌كند دوایش چیست؟
فلك جواب داد: اگر مغز سر آدم احمقی را بخورد، سرش دیگر درد نمی‌گیرد.
مرد شاد و خندان از فلك جدا شد و برگشت كنار دریا. ماهی گنده منتظرش بود. تا مرد را دید پرسید: پیدایش كردی؟
مرد گفت: آره. اول مرا ببر آن طرف دریا بعد من بگویم.
ماهی گنده مرد را برد آن طرف دریا. مرد گفت: توی دماغت یك لعل گیر كرده و مانده. باید یكی با مشت توی سرت بزند تا لعل بیفتد و خلاص بشوی.
ماهی گنده گفت: بیا تو خودت بزن، لعل را هم بردار.
مرد گفت: من دیگر به این چیزها احتیاج ندارم. كرت خودم را پر آب كرده ام.
هر چه ماهی گنده ی بیچاره التماس كرد به خرج مرد نرفت. پادشاه چشم به راهش بود. مرد كه پیشش رسید و قضیه را تعریف كرد، به او گفت: حالا كه تو راز مرا دانستی، بیا و بدون این كه كسی بفهمد مرا بگیر و بنشین به جای من پادشاهی كن.
مرد قبول نكرد. گفت: نه. من پادشاهی را می‌خواهم چكار؟ كرت خودم را پر آب كرده ام.
هر قدر دختر خواهش و التماس كرد مرد قبول نكرد. آمد و آمد تا رسید پیش گرگ. گرگ گفت: آدمیزاد انگار سرحالی! پیدایش كردی؟
مرد گفت: آره. دوای سردرد تو مغز سر یك آدم احمق است.
گرگ گفت: خوب. سر راه چه اتفاقی برایت افتاد؟
مرد از سیر تا پیاز سرگذشتش را برای گرگ تعریف كرد كه چطور لعل ماهی گنده و پادشاهی را قبول نكرده است، چون كرت خودش را پر آب كرده و دیگر احتیاجی به آن چیزها ندارد.
گرگ ناگهان پرید و گردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را در آورد و گفت: از تو احمقتر كجا می‌توانم گیر بیاورم؟


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در 1388/12/1 و ساعت 23:12
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات

 گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می‌چسبانید | داستان ,


خدا گفت كه از این تنهایی به این بچه خیری می‌رسانیم. یعنی مقرر شد که تنهایی برای پدرم پر از خوبی شود. این طور بود که تنهایی پدرم با خودش بزرگ می‌شد. گاهی حتی...



وقتی بابا به دنیا آمد، زمستان سختی بود. بابایم را پیچیدند لای پتو و مادربزرگم را سوار قاطر کردند و راه افتادند به سمت خانه.
اما مادربزرگم توی راه دوام نیاورد و همان جا روی قاطر مرد. چون راه طولانی بود، نشد که تا قبرستان محله برسانندش و همان جا گودالی کندند و خاکش کردند.
بابایم تنها شد. چون قبل از اینکه به دنیا آمده باشد، پدرش هم از دنیا رفته بود. پدرش سر زمین کشاورزی‌اش مرده بود. یکی از آشناهای خان اشتباهی تیر در کرده بود و صاف خورده بود توی پیشانی پدربزرگم. بابایم تنها بود و این را یک فرشته مهربان به خدا خبر داد!
* * *
خدا گفت كه از این تنهایی به این بچه خیری می‌رسانیم. یعنی مقرر شد که تنهایی برای پدرم پر از خوبی شود. این طور بود که تنهایی پدرم با خودش بزرگ می‌شد. گاهی حتی بزرگ‌تر از خودش. مثلاً وقتی شش ساله بود، تنهایی‌اش حداقل‌ ده ساله بود؛ شاید هم بیشتر. برای همین هیچ وقت نشد که با بچه‌های كوچه‌شان فوتبال بازی کند یا روپایی بزند.
پدرم همیشه سر دیوار می‌نشست و به بچه‌ها یا کلاغ‌ها نگاه می‌کرد. گاهی هم با گچ همان بالای دیوار چیز می‌نوشت. وقتی چیزی می‌نوشت تنهاتر می‌شد. پدرم وقتی هفت سالش شد، مثل بقیه بچه‌ها رفت مکتب.
یک فرشته مهربان به خدا گفت: «خدایا آیا دیگر وقت آن نرسیده است که خیر تنهایی‌های این پسر را نشان دیگران بدهیم؟»
و خدا گفت: «وقت آن رسیده است!»

و این طور شد که یک روز مکتب‌دار یک برگ از کاغذهای بابایم را دید که روی آن چیزهای عجیبی نوشته شده بود. مکتب‌دار اسمش «غلامعلی میرزای دشتی» بود.
غلامعلی میرزای دشتی به بابایم گفت: «این را که نوشته‌ای بلند بخوان».
بابایم گفت: «این را برای دل خودم نوشته‌ام.»
غلامعلی میرزای دشتی گفت:«حالا برای دل ما هم بخوان.»
و بابایم برای اولین بار شعرش را برای دیگران خواند.
در روستای ما رودی هست که به دریا نمی‌رسد اما هر روز فرشته‌ای می‌آید سر رود آب می‌برد و راه رفتنش مرا به یاد مادرم می‌اندازد که هیچ وقت او را ندیده‌ام!
* * *
آن فرشته که هر روز می‌آمد سر رود و آب بر می‌داشت و بابایم را یاد مادرش می‌انداخت حالا مادر من است و این طور بود که مادر من شد!
* * *
فرشته مهربان رفت پیش خدا و گفت: «خدایا این پسر را شاعر کردی. قرار بود از این تنهایی خیری به او برسد. اما او تنهاتر شد و خیری ندید. حالا همه بچه‌های روستا انگشتشان را به طرف او نشانه می‌روند و می‌گویند دیوانه است. با ابرها حرف می‌زند و ساعت‌ها به آسمان خیره می‌ماند!»
خداوند گفت: « و در این تنهایی خیر دیگری است که تو نمی‌دانی؛ برو در این روستا بگرد و دختری را پیدا کن که زیباترین شعرهای دنیا را بلد است!»
فرشته آمد توی روستا. پنج دختر پای دارقالی نشسته بودند و آواز می‌خواندند.

«قالی می‌بافیم همچین و همچون...
عالی می‌بافیم همچین و همچون..
نخ ور می‌چینیم همچین و همچون...
همین جا می‌شینیم همچین و همچون...»
دخترها یک صدا می‌خواندند و آرام.
دست‌هایشان تندتند پی کارشان بود . گره می‌زدند و چشم دوخته بودند به نقش. معلوم نبود کسی که بیش ازهمه شعر بلد است کیست. تا اینکه نوزادی، که گوشه اتاق خوابش برده بود، بیدار شد و شروع کرد به گریه کردن.
دختر اولی از جا بلند شد و نوزاد را بغل کرد. تکانش داد؛ اما گریه قطع نمی‌شد. دختر اولی کلافه شد؛ بچه را زمین گذاشت و رفت پای دار قالی.
دختر دومی آمد بچه را برداشت. تکانش داد، آرام نشد. بچه را خواباند روی پایش و تکانش داد. بچه همین‌طور گریه می‌کرد. بچه را پایین گذاشت و کلافه برگشت پای دار قالی.
دختر سومی آمد. بچه را تکان داد. گریه بند نیامد. خواباند روی پایش، گریه بند نیامد. بچه را چسباند به سینه‌اش و نوازشش کرد. اما بچه همین‌طور یک‌ریز گریه می‌کرد. بچه را گذاشت زمین و غصه‌دار رفت پای دار قالی.
دختر چهارمی بلند شد و بچه را تکان داد و روی پا گذاشت و نوازش کرد و جوشانده خوراند به بچه. اما هر کاری کرد، انگار نه انگار.
بچه را داد بغل دختر پنجمی. و دختر پنجم تا نوزاد را گرفت، دهانش را چسباند در گوش نوزاد و شروع کرد به چیز خواندن.
«لالایی کن...
خدا تو را آفریده تا لبخند بزنی...
و هر اشکی که بریزی قلب یک فرشته می‌شکند...
و فرشته‌های دل‌شکسته نمی‌توانند پرواز کنند...
و آسمان پر از فرشته‌هایی می‌شود
که مجبورند یک گوشه بنشینند و جم‌نخورند...
اما اگر بخندی، زخم دل‌هایشان خوب می‌شود...
و بال‌هایشان جان می‌گیرند...
و از آسمان به سوی زمین پرواز
می‌کنند...
و می‌آیند روی شانه راست ما
می‌نشینند...
و کارهای خوب ما را یادداشت
می‌کنند...
آنها را به خدا نشان می‌دهند...
و خدا لبخند می‌زند...
پس اگر تو بخندی خدا هم می‌خندد...
لالا کن...عزیزم...
لبخند بزن و لا لا کن...
پیش پیش پیش پیش...»
و نوزاد آرام چشم‌هایش را بست و با لبخندی خوابش برد. دخترها پرسیدند: «توی گوشش چه گفتی که خوابید؟»
دختر پنجمی گفت: «برایش شعری درباره خداوند خواندم».
* * *
فرشته به آسمان برگشت و گفت كه دختری پیدا کرده که زیباترین شعرهای دنیا را بلد است. خداوند لبخند زد و گفت: «حالا مقدر می‌کنیم که او سهم تنهایی‌های پسرکی باشد که تو نگرانش بودی، تا با هم شعرهایی برای ما بگویند!» و بلند خندید و از خنده خدا باران بارید.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در 1388/11/30 و ساعت 23:10
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات

 "محاکمه" آنتوان چخوف | داستان ,


کوزمایگورف کمربند چرمی‌اش را از کمر باز می‌کند، لحظه‌ای به جمعیت چشم می‌دوزد- شاید کسی شفاعت کند. آن‌گاه دست به کار می‌شود...


کلبه کوزما یگورف دکان‌دار. هوا گرم و خفقان‌آور است. پشه‌ها و مگس‌های لعنتی، دسته‌دسته دم گوش‌ها و چشم‌ها، وزوز می‌کنند و همه را به تنگ می‌آورند... فضای کلبه، آکنده از دود توتون است اما به جای بوی توتون، بوی ماهی‌شور به مشام می‌رسد. هوای کلبه و قیافة حاضران و وزوز پشه‌ها، ملال و اندوه می‌آفریند.

میزی برزگ؛ روی آن، یک نعلبکی با چند تا پوست گردو، یک قیچی، شیشه‌ای کوچک محتوی روغن سبز رنگ، چند تا کلاه کاسکت و چند پیمانة خالی. خود کوزما یگورف و کدخدا و پزشک‌یار ایوانف و فئوفان مانافوییلف شماس و میخایلوی‌بم و پدر تعمیدی پارفنتی ایوانیچ و فورتوناتف ژاندارم که از چند روز به این طرف به قصد دیدار با خاله آنیسیا، از شهر به ده آمده است، دور میز نشسته‌اند. سراپیون، فرزند کوزما یگورف که در شهر، شاگرد سلمانی است و این روزها به مناسبت عید، برای چند روزی نزد والدین خود آمده، از میز فاصلة قابل ملاحظه‌ای گرفته و ایستاده است؛ او احساس ناراحتی می‌کند و سبیل قیطانی‌اش را با دست لرزانش، به بازی گرفته است. کوزما یگورف، کلبه خود را موقتاَ به «مرکز درمانی» اجاره داده است و اینک عده‌ای ارباب رجوع نزار و مریض احوال، در هشتی خانه‌اش به انتظار نشسته‌اند. لحظه‌ای پیش هم زنی روستایی را با دنده‌های شکسته، از نقطة نامعلومی ‌به این‌جا آورده‌اند... زن، دراز کشیده است و می‌نالد، منتظر آن است که آقای پزشک‌یار ابراز لطفی در حقش بکند. عده زیادی نیز پشت پنجره‌های کلبه ازدحام کرده‌اند- این‌ها آمده‌اند مجازات فرزند را به دست پدر تماشا کنند.

سراپیون می‌گوید:
- شماها همه‌تان ادعا می‌کنید که من دروغ می‌گویم. حالا که این‌طور فکر می‌کنید، من هم دلم نمی‌خواد بیشتر از این با شما جر و بحث کنم. آخر باباجونم، در قرن نوزدهم که نمی‌شود فقط با حرف خالی به جایی رسید، برای این‌که خودتان هم می‌دانید که تئوری، بدون تجربه نمی‌تواند وجود داشته باشد.

کوزما یگورف با لحنی خشک و خشن می‌گوید:
- ساکت! حرف نباشد! لازم نیست برای من صغراکبرا بچینی. بگو ببینم، با پول‌هام چکار کردی؟
- پول؟ هوم... شما که ماشاءالله آدم چیز فهمی‌هستید، باید بدانید که من کاری به کار پول‌های شما نداشتم. خدا را شکر که اسکناس‌هاتان را هم برای من روی هم تلنبار نمی‌کنید... پس دروغم چیه؟

شماس می‌گوید:
- سراپیون کوسمیچ، با ما روراست باشید. آخر به چه علت این‌قدر از شما سؤال می‌کنیم؟ برای این‌که می‌خواهیم شما را قانع کنیم، به راه راست هدایت‌تان کنیم... ابوی، غیر از صلاح و مصلحت خودتان... می‌بینید از ماها هم خواهش کرده‌اند که... با ما روراست باشید... کیست که در عمرش مرتکب گناه نشده باشد؟ شما 25 روبل پول ابوی را از توی کمد برداشته‌اید یا نه؟

سراپیون به گوشه‌ای از کلبه، تف می‌اندازد و خاموش می‌ماند.
کوزما یگورف مشت خود را بر میز می‌کوبد و داد می‌زند:
- آخر حرف بزن! یک چیزی بگو! بگو: آره یا نه؟
- هر جور میل شماست... به فرض این‌که...
ژاندارم گفته او را اصلاح می‌کند:
- فرضاً که...
- فرضاً که من برش داشته باشم... فرضاَ ! بی‌خودی سر من داد می‌زنید، آقاجون! لازم نیست مشت‌تان را به میز بکوبید، هر چه هم مشت بزنید باز این میز زمین را سوراخ نمی‌کند. من هیچ‌وقت نشده که از شما پول بگیرم، اگر هم یک وقت گرفته باشم لابد محتاجش بودم... من آدم زنده‌ای هستم- یک اسم عام جان‌دار، و به همین علت هم به پول احتیاج دارم. بالاخره، سنگ که نیستم!...
- وقتی آدم به پول احتیاج داشته باشد باید آستین بالا بزند، کار کند و پول دربیاورد، نه این‌که پول‌های مرا کش برود. من غیر از تو، چند تا اولاد دیگر هم دارم، باید جواب هفت هشت تا شکم گرسنه را بدهم!...
- این را بدون فرمایش شما هم می‌فهمم ولی شما هم می‌دانید که بنیه‌ام ضعیف است، نمی‌توانم پول دربیارم. پدری که به خاطر یک لقمه نان، به پسر خودش سرکوفت بزند، فردا جواب خدا را چه می‌دهد؟...
- بنیه ضعیف!... توکه کارهای سنگین نمی‌کنی، سر تراشیدن که زحمتی ندارد! تازه از زیر همین کار سبک هم درمی‌روی.
- کار؟ آخر سرتراشی هم شد کار؟ عین این است که آدم، چهاردست‌وپا بخزد... و تازه آن‌قدر هم تحصیل نکرده‌ام که بتوانم چرخ زندگی‌ام را بچرخانم.

شماس می‌گوید:
- استدلالتان درست نیست سراپیون کوسمیچ. من که قبول نمی‌کنم! حرفة شما، خیلی هم قابل احترام است. یک کار فکری است، برای اینکه در مرکز ایالت خدمت می‌کنید و سر و ریش آدم‌های نجیب و متفکر را می‌تراشید. حتی ژنرال‌ها که ژنرال‌اند، از شغل شما کراهت ندارند.
- اگر بنا باشد از ژنرال‌ها حرف بزنیم باید بگویم که من آن‌ها را بیشتر از شماها می‌شناسم.

ایوانف پزشک‌یار که کمی‌ هم مشروب زده است، به سخن درمی‌آید:
- اگر بخواهم به زبان خودمان یعنی به زبان طبیب جماعت حرف بزنم باید بگویم که تو، به جوهر سقز می‌مانی!
- ما، زبان طبیب جماعت را هم بلدیم... اجازه بدهید از شما بپرسم، همین پارسال کی بود که می‌خواست یک نجار مست را به جای یک نعش، کالبدشکافی بکند؟ آن بیچاره اگر سربزنگاه بیدار نشده بود شما شکمش را جرواجر داده بودید. روغن شادونه را کی قاطی روغن کرچک می‌کند؟
- این کارها در طب مرسوم است.
- ببینم، مالانیا را کی بود که به آن دنیا روانه کرد؟ اول بهش مسهل دادید، بعد دوای ضد اسهال تجویز کردید، بعدش هم دوباره مسهل به نافش بستید... دختره بی‌نوا دوام نیاورد، ریق رحمت را سرکشید. شما، حقش است به جای آدم، سگ معالجه کنید.

کوزما یگورف می‌گوید:
- خدا رحمت کند مالانیا را، خدا بیامرزدش. مگر پول مرا او برداشته که داری راجع بهش حرف می‌زنی؟... پسرم، بیا و راستش را بگو... پول‌ها را به آلنا دادی؟
- هوم... آلنا؟... لااقل از روی مقام روحانی و جناب ژاندارم خجالت بکشید.
- آخر بگو، پول‌ها را تو برداشتی یا نه؟

کدخدا از پشت میز، موقرانه بلند می‌شود، چوب کبریتی به زانوی شلوار خود می‌کشد و روشنش می‌کند و آن را با حرکتی آمیخته به احترام، به پیپ ژاندارم نزدیک می‌کند. آقای ژاندارم با لحنی آکنده از خشم می‌گوید:
- اوف!... دماغم را با بوی گوگرد پر کردی، مرد!
آن‌گاه پیپ خود را چاق می‌کند، از پشت میز درمی‌آید، به طرف سراپیون می‌رود، نگاه غضب‌آلودش را از روبرو به او می‌دوزد و با صدای نافذش داد می‌زند:
- تو کی هستی؟ یعنی چه؟ چرا باید این‌طور باشد، ها؟ این کارها چه معنی دارد؟ چرا جواب نمی‌دهی؟ نافرمانی می‌کنی؟ پول مردم را کش می‌روی؟ ساکت! حرف بزن! جواب بده!
- اگر که...
- ساکت!
- اگر که... خوب است، شما آرام بگیرید! اگر که... من که از داد و بی‌دادتان ترس ندارم! انگار خودش خیلی سرش می‌شود! شما که شعور ندارید! آقا جانم اگر بخواهد تکه‌تکه‌ام کند، من حرفی ندارم، حاضرم... تکه‌تکه‌ام کنید! بزنیدم!
- ساکت! حرف نباشد! می‌دانم توی آن کله‌ات چه هست! تو دزدی! اصلاَ تو کی هستی؟ ساکت! هیچ می‌فهمی‌با کی طرفی؟ حرف نباشد!

شماس آه می‌کشد و می‌گوید:
- چاره‌ای جز تنبیه نمی‌بینم. کوزما یگوریچ، حالا که ایشان نمی‌خواهد اقرار به معاصی کند، نمی‌خواهد بار گناهش را سبک کند باید مجازاتش کرد. این، عقیده بنده است.

میخایلوی‌بم با صدای چنان زبری که همه را دچار وحشت می‌کند، می‌گوید:
- بزنیدش!
کوزمایگورف دوباره می‌پرسد:
- برای آخرین دفعه می‌پرسم: تو برداشتی یا نه؟
- هرطور میل شماست... فرضاَ که تکه‌تکه‌ام بکنید! من که حرفی ندارم...

سرانجام کوزمایگورف تصمیم خود را می‌گیرد:
- شلاق!
و با چهره‌ای برافروخته، از پشت میز بیرون می‌آید. انبوه جمعیت خارج از کلبه، به طرف پنجره‌ها هجوم می‌آورد. مریض‌ها، پشت درها ازدحام می‌کنند و سرهایشان را بالا می‌گیرند. حتی زن روستایی دنده شکسته، سر خود را بلند می‌کند.
کوزما یگورف، فریاد می‌کشد:
- دراز بکش!

سراپیون، کت نیمدار خود را درمی‌آورد، صلیبی بر سینه رسم می‌کند، با حالتی حاکی از فرمانبری، روی نیمکت دراز می‌کشد و می‌گوید:
- حالا، تکه‌تکه‌ام کنید!

کوزمایگورف کمربند چرمی‌اش را از کمر باز می‌کند، لحظه‌ای به جمعیت چشم می‌دوزد- شاید کسی شفاعت کند. آن‌گاه دست به کار می‌شود... میخایلو با صدای بمش شمردن ضربه‌ها را آغاز می‌کند:
- یک! دو! سه!... هشت! نه!
شماس، در گوشه‌ای ایستاده است؛ نگاهش را به زمین دوخته و سرگرم ورق زدن کتابی است.
- بیست! بیست و یک!
کوزما یگورف می‌گوید:
- کافی‌ش است!
فورتو‌ناتف ژاندارم، نجوا کنان می‌گوید:
- باز هم!... باز هم! باز هم! حقش است!
شماس، نگاهش را از کتاب برمی‌گیرد و می‌گوید:
- به عقیده من کمش است؛ باز هم بزنیدش.
تنی چند از تماشاچیان، شگفت‌زده می‌شوند:
- جیکش هم درنمی‌آد!

مریض‌ها راه باز می‌کنند و زن کوزما یگورف در حالی که دامان آهار خورده‌اش خش‌وخش می‌کند وارد اتاق می‌شود و می‌گوید:
- کوزما! یک مشت پول توی جیبت پیدا کردم، مال توست؟ نکند همان پولی باشد که پی‌اش می‌گشتی؟
- چرا، خودشه... پاشو پسرم! پول را پیدا کردیم! دیروز، خودم گذاشته بودمش توی جیبم... پاک یادم رفته بود...

فورتوناتف ژاندارم، هم‌چنان زیر لب نجوا می‌کند:
- باز هم! بزنیدش! حقش است!
سراپیون بر‌می‌خیزد، کت خود را می‌پوشد و پشت میز می‌نشیند. سکوت طولانی. شماس، شرمنده و سرافکنده، توی دستمال خود فین می‌کند.
کوزما یگورف خطاب به سراپیون می‌گوید:
- ببخش پسرم... من چه می‌دانستم که پیدا می‌شود! مرا ببخش...
- اشکالی ندارد، آقاجان. دفعه اولم که نیست... خودتان را ناراحت نکنید... من همیشه حاضرم عذاب بکشم.
- یک گیلاس مشروب بخور... آرامت می‌کند...

سراپیون گیلاس خود را سر می‌کشد، بینی کبودش را بالا می‌گیرد و پهلوان‌وار از در خانه بیرون می‌رود. اما فورتوناتف ژاندارم تا ساعتی بعد، در حیاط قدم می‌زند و با چهره‌ای برافروخته و چشم‌های از حدقه برآمده، زیر لب می‌گوید:
- باز هم! بزنیدش! حقش است!


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در 1388/11/29 و ساعت 23:08
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات

 سه ساعت بین دو پرواز | داستان ,


نانسی به‌عنوان یک زن همان تأثیری را بر او می‌گذاشت که در کودکی داشت. ظرف نیم ساعت احساساتی به سراغش آمده بود که از زمان مرگ همسرش...



داستانی از اف اسکات فیتز جرالد

شانسش زیاد نبود، ولی دانلد از طرفی حالش را داشت و سردماغ بود، از طرفی هم حوصله‌اش سر رفته بود و حس می‌کرد حالا که انگار وظیفه‌ٔ خسته‌کننده‌ای را به انجام رسانده، وقتش است به خودش جایزه دهد. البته شاید.

هواپیما که فرود آمد، دانلد پا گذاشت توی یک شبِ چلّه-تابستانیِ غرب میانه‌ای و راه افتاد سمت فرودگاه دورافتاده‌ٔ شهرک، که مثل «ایستگاه قطار»های قرمز قدیمی درستش کرده بودند. نمی‌دانست دختره هنوز زنده است یا نه، اصلاً توی این شهر زندگی می‌کند، یا حتی اسم فعلی‌اش چیست. با هیجانی رو به اوج کتاب تلفن را در جست‌و‌جوی پدر دختر ورق زد، که او هم ممکن بود جایی در این بیست سال مرده باشد.

نه. قاضی هارمن هولمز – هیل‌ساید 3194.

صدای تؤام با خنده‌ٔ زنی به پرس‌وجوی او در مورد دوشیزه نانسی هولمز جواب داد.

«نانسی الآن شده خانم والتر گیفورد. شما؟»

اما دانلد بدون جواب قطع کرد. چیزی که می‌خواست بداند را یافته بود و فقط سه ساعت وقت داشت. هیچ والتر گیفوردی را به یاد نمی‌آورد و جستجو در کتاب تلفن زمان تعلیق دیگری را به همراه داشت. ممکن بود او با کسی از بیرونِ شهر ازدواج کرده باشد.

نه. والتر گیفورد – هیل‌ساید 1191. خون دوباره به سرانگشت‌های دانلد جریان یافت.

«الو؟»

«سلام. خانم گیفورد تشریف دارن؟ من از دوستان قدیم‌شون هستم.»

«خودم هستم.»

دانلد جادوی عجیبِ آن صدا را به یاد آورد، یا فکر کرد به یاد آورده.

«من دانلد پلنت‌ام. از وقتی دوازده سالم بود ندیدمت.»

«اوه-ه-ه!» لحنش کاملاً غافلگیر شده و بسیار مؤدب بود، ولی دانلد در آن نه خوشحالی خاصی را تشخیص داد و نه به یاد آوردنی را.

صدا اضافه کرد: «-دانلد!» لحنش این بار چیزی بیش از حافظه‌ٔ در حال تلاش داشت.
«کی برگشتی شهر؟» بعد، صمیمانه: «کجایی؟»
«فرودگاهم- فقط یه چند ساعتی اینجام.»
«خب، پاشو بیا دیدنم.»
«مطمئنی نمی‌خواستی الان بخوابی؟»
تندی گفت: «خدا جون، نه! واسه خودم نشسته بودم- تنهایی های‌بال[1] می‌خوردم. کافیه به راننده تاکسی بگی...»
توی راه دانلد گفت‌و‌گو را تحلیل کرد. «فرودگاهم»ای که گفته بود نشان می‌داد که او توانسته موقعیتش را در طبقه‌ٔ بالای متوسط تثبیت کند. تنهایی نانسی ممکن بود حاکی از آن باشد که با بزرگ‌شدنش، تبدیل شده باشد به زنی غیرجذاب و بدون رفیق. شوهرش ممکن بود یا بیرون باشد و یا در رختخواب. -از آنجایی که او همیشه در رؤیاهای دانلد ده‌ساله بود- های‌بال شوکه‌اش کرد، ولی با لبخندی خودش را تطبیق داد: نانسی دیگر تقریباً سی سالش بود.

تهِ یک ماشین‌روی پیچ‌خورده، زیبای کوچک و تیره‌مویی را دید که گیلاسی در دست، در روشنایی جلوی در ایستاده بود. دانلد مبهوت از سر و شکلی که نانسی پیدا کرده، از تاکسی پیاده شد و گفت: «خانم گیفورد؟»
نانسی چراغ ایوان را روشن کرد، و با چشمانی گشاد و محتاط به او خیره شد. لبخندی چهره‌ٔ سردرگمش را باز کرد.
«دانلد! ـ‌خودتی‌- همه‌مون این جوری تغییر می‌کنیم. اوه، واقعاً که محشره!»
وقتی می‌رفتند داخل «این همه سال» بود که از دهان‌شان می‌افتاد و این‌جا بود که دانلد حس کرد دلش هرّی ریخت پایین. قسمتیش بابت تصویر ذهنی آخرین دیدارشان بود ـ وقتی نانسی سوار دوچرخه از کنارش گذشته و هیچ محلی هم به او نگذاشته بود ـ و قسمتی هم از ترس این ناشی می‌شد که مبادا حرفی برای گفتن نداشته باشند. مثل دور هم جمع شدن فارغ‌التحصیل‌های کالج بود؛ اما آنجا ناتوانی در یافتن گذشته زیر پوشش شتاب و شلوغی جمع پنهان می‌شد. دانلد وحشت‌زده فکر کرد که این شاید از آن یک‌ ساعت‌های طولانی و خالی از آب دربیاید. نومیدانه سر صحبت را باز کرد.
«تو همیشه آدم دوست‌داشتنی‌ای بودی. ولی یه‌کم جاخوردم الآن که می‌بینم این‌قدر خوشگل شدی.»
نتیجه داد. درک آنیِ تغییر وضع‌شان بابت این تمجید جسورانه، باعث شد به جای دوستان بی‌حرف دوران کودکی، برای هم به غریبه‌هایی جالب تبدیل شوند.
نانسی پرسید: «یه های‌بال می‌خوای؟ نه؟ خواهش می‌کنم فکر نکن شدم از اون‌هایی که قایمکی مشروب می‌خورن، ولی امشب دلم گفته بود. منتظر شوهرم بودم، ولی تلگراف زد که دو روز دیگه هم برنمی‌گرده. خیلی آدم خوبیه، دانلد، خیلی هم جذابه. تیپ و قیافه‌ش یه جورهایی مثل خودته.» مکث کرد. «فکر کنم به یکی تو نیویورک علاقه‌مند شده، چه می-دونم.»
دانلد خاطرجمعش کرد: «حالا که دیدمت به نظرم محاله. من شش سال متأهل بودم و یه دورانی بود که خودمو این جوری عذاب می‌دادم. بعد یه روز حسادتو برا همیشه از زندگیم گذاشتم کنار. بعدِ فوت همسرم، خوشحال بودم که اون تصمیمو گرفتم. باعث شد خاطره‌ٔ خیلی خوبی ازش برام بمونه، نه این که فکر کردن بهش سخت باشه یا ناراحتم کنه.»
وقتی حرف می‌زد نانسی با توجه کامل، و بعد با همدلی نگاهش می‌کرد.
گفت: «خیلی متأسفم.» و بعدِ مکثی مناسب: «تو خیلی تغییر کردی. سرتو بچرخون. یادمه پدر می‌گفت "این پسره مخ داره"».
«احتمالاً تو باش مخالف بودی.»
«من تعجب می‌کردم. تا اون موقع خیال می‌کردم همه مخ دارن. واسه همینه که تو ذهنم مونده.»
دانلد با لبخند پرسید: «دیگه چی‌ها تو ذهنت مونده؟»
ناگهان نانسی بلند شد و به سرعت چند قدم از او فاصله گرفت.
سرزنش‌کنان گفت: «ای بابا، انصاف نیست. گمونم دختر تخسی بودم.»
دانلد قاطعانه گفت: «نه، نبودی. حالا اون نوشیدنیه رو می‌خوام.»

نانسی نوشیدنی را می‌ریخت و هنوز صورتش را سمت دانلد برنگردانده بود که او گفت: «تو فکر می‌کنی تنها دختربچه‌ای بودی که تا حالا بوسیده شده؟»
به خواهش گفت: «از این موضوع خوشت می‌آد؟»
اما ناراحتی زودگذرش از بین رفت و گفت: «اصلاً چه خیالیه! خوش بودیم دیگه. مث اون ترانه-هه.»
«سوار سورتمه.»
«آره ـ یا اون باری که پیک‌نیکِ یه نفر بود ـ پیک‌نیکِ ترودی جیمز. یا توی فرونتِناک. چه تابستونایی بود.»
دانلد بیش از هر چیز سورتمه‌سواری را به یاد می‌آورد و این را که گوشه‌ای روی کاه‌ها گونه-های خنک دخترک را بوسیده بود و غش‌غش خنده‌ٔ او را که رو به ستاره‌های سفید سرد بالا رفته بود. زوج کناری‌شان به آن‌ها پشت کرده بودند و دانلد گردن کوچک و گوش‌های دخترک را هم بوسید، ولی لب‌هایش را هرگز.
گفت: «و مهمونی خونه‌ٔ مک، که توش همه پست‌خونه[2] بازی می‌کردن، ولی من نتونستم چون اریون داشتم.»
«اینو یادم نمی‌آد.»
«اوه، تو اون جا بودی. همه هم بوسیدنت و من از حسادت چنان دیوانه شدم که سابقه نداشت.»
«جالبه که یادم نمی‌آد. شاید می‌خواستم فراموش کنم.»
دانلد با خنده پرسید: «آخه چرا؟ ما دو تا بچه‌ٔ کاملاً معصوم بودیم. می‌دونی نانسی، هر وقت من با زنم درباره‌ی گذشته حرف می‌زدم، بش می‌گفتم تو تنها دختری بودی که من تقریباً به اندازهٔ اون دوسش داشتم. ولی فکر کنم من واقعاً تو رو همون اندازه دوست داشتم. وقتی ما از شهر رفتیم، من تو رو مثل ترکشی تو تنم با خودم همه جا بردم.»
«واقعاً این قدر منقلب بودی؟»
«خدای من، آره! من- »

ناگهان متوجه شد که آن‌ها در نیم متری هم ایستاده‌اند، او دارد طوری حرف می‌زند که انگار در زمان حاضر عاشق نانسی است، و نانسی هم دارد با لب‌هایی نیمه‌باز و نگاهی غم‌بار در چشمانش به او می‌نگرد.
نانسی گفت: «ادامه بده. خجالت می‌کشم بگم، ولی حرف‌هاتو دوست دارم. نمی‌دونستم اون موقع تو این همه به هم ریختی. فکر می‌کردم فقط خودم به هم ریختم.»
دانلد با تعجب گفت: «تو! یادت رفته وقتی من رفته بودم دراگ‌استور یه‌هو ترکم کردی؟» خندید: «زبونت هم طرفم دراز کردی.»

«اصلاً یادم نمی‌آد. به نظرم می‌اومد تو منو ترک کردی.»

دستش نرم و تقریباً به قصد تسلا روی بازوی دانلد فرود آمد. «یه آلبوم عکس طبقه‌ی بالا دارم که سال‌هاست نیگاش نکردم. می‌رم بیارمش.»
دانلد پنج دقیقه‌ای را دل مشغول دو فکر نشست: اولی امکان‌ناپذیر و بی‌ثمر بودن یکسان‌سازی چیزی بود که آدم‌های مختلف از یک واقعه‌ٔ واحد به یاد می‌آوردند ـ و دومی این بود که نانسی به‌عنوان یک زن همان تأثیری را بر او می‌گذاشت که در کودکی داشت. ظرف نیم ساعت احساساتی به سراغش آمده بود که از زمان مرگ همسرش نمی‌شناختشان، و هیچ امید نداشت که دوباره بشناسدشان.
پهلو به پهلوی هم روی کاناپه‌ای کتاب را بین‌شان باز کردند. نانسی، لبخندزنان و خیلی خوشحال به او نگاه کرد.
گفت: «اوه، چه‌قدر باحاله. چه‌قدر عالیه که تو این‌قدر خوبی، که منو این‌قدر ـ قشنگ یادته. بذار یه چیزی بهت بگم- کاش‌که اون موقع هم اینو می‌دونستم! بعدِ این که رفتی، ازت متنفر شدم.»
دانلد با ملایمت گفت: «چه حیف!»
نانسی دوباره خیالش را راحت کرد: «ولی الآن نه.» و بعد بی‌اختیار: «ببوسم و جبران کن-»
پس از یک دقیقه گفت: «...یه زن خوب همچین کاری نمی‌کنه. واقعاً فکر نکنم از وقتی ازدواج کردم دو تا مردو بوسیده باشم.»
دانلد هیجان‌زده بود- ولی بیش از هر چیز گیج شده بود. آیا او نانسی را بوسیده بود؟ یا یک خاطره را؟ یا این غریبه‌ٔ خوشگل مرتعش را که به سرعت نگاهش را از او برگرفت و صفحه‌ای از آلبوم را ورق زد؟

دانلد گفت:«صبر کن! فکر نکنم یه چند ثانیه‌ای بتونم عکسی ببینم.»
«دیگه این کارو نمی‌کنیم. خودم هم خیلی احساس آرامش نمی‌کنم.»
دانلد یکی از آن حرف‌های پیش پا افتاده‌ای را زد که خیلی چیزها را پوشش می‌دهند.
«فکر کن چه افتضاحی می‌شه اگه دوباره عاشق هم بشیم.»
نانسی با خنده، ولی بسیار بی‌تاب گفت: «بس کن! تموم شده. یه لحظه بود. یه لحظه که من باید فراموشش کنم.»
«به شوهرت نگو.»
«چرا نگم؟ من معمولاً همه چیو بهش می‌گم.»
«ناراحتش می‌کنه. هیچ وقت به یه مرد همچین چیزایی ‌رو نگو.»
«خیله خب، نمی‌گم.»
دانلد بی‌اختیار گفت: «یه بار دیگه ببوسم.» ولی نانسی آلبوم را ورق زده بود و داشت با اشتیاق به عکسی اشاره می‌کرد.
داد زد: «این تویی. ایناهاش!»
دانلد نگاه کرد. پسربچه‌ای شلوارک به پا روی اسکله‌ای ایستاده بود و یک قایق بادبانی هم در پس‌زمینه به چشم می‌خورد.
نانسی پیروزمندانه خندید:«روزی که این عکس گرفته شد رو خوب یادمه. کیتی گرفتش و من ازش کش رفتم.»
برای یک لحظه دانلد نتوانست خودش را در عکس به جا بیاورد، بعد که خم شد و دقیق‌تر نگاه کرد، به کل نتوانست خودش را به جا بیاورد.
گفت: «این که من نیستم.»
«چرا دیگه. اینجا فرونتناکه. همون تابستونی که... با هم رفتیم تو غار.»
«کدوم غار؟ من فقط سه روز فرونتناک بودم.»
دوباره برای دیدن عکسِ کمی زردشده به چشمانش فشار آورد. «این من نیستم دیگه. دانلد باورزه. یه مقدار شبیه هم بودیم.»
حالا نانسی به او خیره شده بود، طوری به پشت تکیه داد که انگار دارد از او دور می‌شود.

با شگفتی گفت: «ولی دانلد باورز که خود تویی.» صدایش کمی بالا رفت: «نه، نیستی. تو دانلد پلنت‌ای
«پای تلفن که بت گفتم.»
بلند شده بود- چهره‌اش کمی وحشتزده بود.
«پلنت! باورز! حتماً دیوونه شدم. شاید هم مال مشروب باشه. اولش که دیدمت یه کم گیج بودم. وای، ببینم! من چی‌ها به تو گفتم؟»
دانلد سعی کرد با آرامشی پارسامنشانه آلبوم را ورق بزند.
گفت: «مطلقاً هیچ‌چی.» عکس‌هایی که او توی‌شان نبود جلوی چشمانش حرکت می‌کردند؛ فرونتناک، یک غار، دانلد باورز- «تو منو ترک کردی!»
نانسی از آن سر اتاق به حرف آمد.
گفت: «هیچ وقت نباید این قصه رو جایی بگی. قصه‌ها دهن به دهن می‌چرخن.»
او گفت: «قصه‌ای وجود نداره.» ولی فکر کرد: «پس اون دختربچه‌ٔ بدی بوده.»
و حالا ناگهان پر شده بود از حسادت سرکش و بی‌امانی نسبت به دانلد باورز کوچک- اویی که برای همیشه حسادت را از زندگی‌اش کنار گذاشته بود. در پنج قدمی که تا آن سرِ اتاق برداشت، بیست سالِ گذشته و وجودِ والتر گیفورد را زیر پایش له کرد.
«دوباره ببوسم، نانسی.» این را که می‌گفت، زانو زده بود کنار صندلی زن و دستش را گذاشته بود روی شانه‌ٔ او. اما نانسی خود را کنار کشید.
«گفتی باید به هواپیما برسی.»
«مهم نیست. می‌تونم بش نرسم. اهمیتی نداره.»
«لطفاً برو.» صدایش سرد بود. «و لطفاً سعی کن بفهمی من چه حالی دارم.»
دانلد داد زد: «ولی تو یه جوری رفتار می‌کنی که انگار منو یادت نمی‌آد- انگار دانلد پلنت رو یادت نمی‌آد!»
«یادمه. تو رو هم یادمه... ولی این‌ها مال خیلی وقت پیشه.» صدایش دوباره محکم شد. «شماره‌ٔ تاکسی هست کرِست‌وود 8484.»

در راهِ فرودگاه دانلد سرش را به این طرف و آن طرف تکان داد. حالا کاملاً به خودش آمده بود، ولی نمی‌توانست این تجربه را هضم کند. فقط وقتی غرش هواپیما به آسمان تاریک بلند شد و مسافرانش تبدیل به موجوداتی سوای جهان یکپارچه‌ٔ آن پایین شدند بود که دانلد متوجه شباهت وضعیتش با واقعیت پرواز هواپیما شد. به مدت پنج دقیقه‌ٔ جانکاه او مانند مجنونی در آنِ واحد در دو دنیا زیسته بود. هم یک پسربچه‌ٔ دوازده ساله بود و هم مردی سی و دو ساله، که به طرزی جدانشدنی و محتوم یکی شده بودند.
در آن ساعاتِ بین دو پرواز، دانلد معامله‌ٔ خوبی را هم از دست داده بود- اما از آنجایی که نیمه‌ٔ دوم زندگی فرآیندی طولانی برای خلاص شدن از شرّ چیزهاست، احتمالاً آن بخش از تجربه‌اش اهمیت چندانی نداشت.


پانوشت‌ها
1- Highball - مشروب الکلی همراه با یخ و سودا یا آب.
2- Post Office - بازی مرسوم میان نوجوانان آمریکا، که در جریانش همدیگر را می‌بوسند.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در 1388/11/28 و ساعت 23:06
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات

 نقشبندان؛ اثر هوشنگ گلشیری | داستان ,


زن رفته بود. تقصیر هیچ كدام‌مان نبود كه دیگر ندیدیمش، گرچه وقتی دیدم كه نیست فكر كردم كه شیرین به عمد نگذاشت. با ‌این همه هنوز می‌بینمش كه...


وقتی رسیدیم در خم رو‌به‌رو زنی سوار بر دوچرخه می‌گذشت. هنوز هم می‌گذرد، با بالاتنه‌ای به خط مایل، پوشیده به بلوز آستین كوتاه سفید. ركاب می‌زند و می‌رود و موهایش بر شانه‌ای كه رو به دریاست باد می‌خورد و به جایی نگاه می‌كند كه بعد دیدیم، وقتی كه زن دیگر نبود، خیابانی كه به محاذات اسكله می‌رفت و بعد به چپ می‌پیچید تا به جایی برسد كه هنوز هست، ‌اما نشد كه ببینیم. زن رفته بود. تقصیر هیچ كدام‌مان نبود كه دیگر ندیدیمش، گرچه وقتی دیدم كه نیست فكر كردم كه شیرین به عمد نگذاشت. با ‌این همه هنوز می‌بینمش كه گوشه‌ی بلوزش باد می‌خورد. شلوارش كتان مشكی بود. صندل ‌این پایش را هم می‌بینم كه بند پشت پایش را نبسته است. پا می‌زند و صورتش را راست رو به باد گرفته است و می‌رود. یك لحظه كنار پیاده رو ‌ایستادیم تا شیرین پیاده شود و سیگاری برای هر دوتامان بگیرد و من فقط فرصت كردم یك بارهم بالاتنه‌ی خم شده و سر برافراشته رو به بادش را با موهای خرمایی بر متن آبی و آرام دریا ببینم. بعد وقتی به سر پیچ رسیدیم یادمان رفت، چون با سوت كشتی به دریا نگاه كردیم. داشت پهلو می‌گرفت و مازیار و زهره روی عرشه دست به نرده ‌ایستاده بودند. دست تكان نمی‌دادند. بعد به صرافت زن افتادم كه دیدم خیابان تا آن‌جا كه پیچ می‌خورد خالی است. ‌اما روی اسكله عده‌ای‌ ایستاده بودند و ماشین‌هاشان را به محاذات اسكله، سپر به سپر، پارك كرده بودند و مثل شیرین كه پیاده شده بود دست تكان می‌دادند. خواستم به بهانه‌ی پارك كردن جلوتر بروم. شیرین گفت‌: «مگر نمی‌بینی كه جا نیست؟ همین جا باش ما حالا می‌آییم.»


آن آخر سر پیچ جا بود. فكر كردم پس هنوز ‌امیدی هست كه با هم برگردیم. نیامد. پس ندیده بود كه ركاب می‌زند و می‌رود. حالا هم می‌رود حتی اگر پیر شده باشد مثل من یا حتی شیرین، و صبح به صبح به مهتابی یكی از آن خانه‌های دو طبقه‌ی رو به دریا می‌آید، با بلوز سفید و شلوار كتان مشكی، دستی بر نرده می‌گذارد تا آن دست را سایبان صورت برافراشته‌ی رو به دریا بكند و ببیند كه بر عرشه از تازه رسیدگان چه كسی‌ آشناست.
همیشه همین طورها می‌شود، مثل من كه حالا ‌این‌جا هستم در ‌این بهار خواب و مشرف به كوچه‌ای بی‌عابر و چشم‌اندازم بام‌های كاه‌گلی است كه رنگ یك ‌دستشان را فیروزه‌ی گنبد دوازده ترك بابا اسماعیل می‌شكند تا كی باز بهار شود و كارت پستال شیرین با یك هفته ‌یا حتی ده روز تأخیر برسد. سالگرد ازدواج‌مان هم یادش مانده است و هر بار همان كارت پستال كاج‌های سبز را می‌فرستد با لكه‌ی زردی به جای خورشید، انگار كه ده دوازده‌تایی كارت یك شكل خریده باشد، یا حتی بیست و چند تا، اگر تا آن وقت بماند یا یادش بماند. بچه‌ها، مازیار و زهره هم فقط سالی دو نامه می‌نویسند، كه حالا دیگر همه‌اش انگلیسی است، هر بار هم عذر می‌خواهند كه فارسی یادشان رفته است. و من نه كارت پستال می‌فرستم و نه نامه‌ می‌نویسم.
بله، همین طورهاست؛ آدم دنبال چیز دیگری می‌رود، ‌اما به جایی دیگر می‌رسد، مثل همان اوایل جنگ وقتی در وضعیت قرمز آدم بیرون بود و دست به دیوار می‌رفت، تاریكی چنان غلیظ بود كه انگار تاریكی می‌بردمان، یا مثل ما دو تا كه به پیشواز بچه‌ها رفتیم تا یك ماهی همه با هم یك جا بمانیم و كم‌كم به بچه‌ها بفهمانیم كه چرا می‌خواهیم جدا بشویم، یا من بگویم كه چرا برمی‌گردم،‌ اما حالا به‌این‌جا رسیده‌ایم و هر بار هم كه به‌ یاد چیزی می‌افتم كه آن‌جا هست، یا نامه‌ای می‌رسد، یا كارت پستال‌های یك شكل و یك ‌اندازه می‌رسند، فقط همان خم خیابان را می‌بینم و خورشید را كه بزرگ ‌اما سرد سر از دریا برآورده است و افق رو‌به‌رو را نارنجی مایل به زرد كرده است. نه، خورشید از آن راسته كه بالا می‌رفتیم پیدا نبود، فقط رنگ نارنجی مایل به زرد افق بود و در خیابان و حتی كنار ساحل، وقتی باز نگاه كردم كسی نبود.‌ اما هست، مثل نوار فیلمی ‌‌كه همه‌اش برداشت‌های مكرر است از آن‌چه دیده‌ام. برای همین هر روز صبح از ساعت شش ‌ و نیم كه لقمه‌ای می‌خورم و‌این كَرَمِ ننه رباب را می‌فرستم كه تا پیش از ظهر به هر جا می‌خواهد برود، تا من بنشینم مگر ‌این بار بشود و بعد، وقتی در نمی‌آید می‌آیم به ‌این بهار خواب تا نیم ساعت هم شده توی ‌این صندلی چرمی ‌بنشینم و به هیچ چیز فكر نكنم. نمی‌شود. آدم تنها نمی‌تواند باشد، حتی سنگ هم، یك تكه كلوخ هم تنها نیست یا آن بند درخت كه حالا فقط یك پیراهن سفید مردانه رویش تاب می‌خورد و به هر ده دقیقه زن لچك به سری می‌آید تا باز برش گرداند.

به شیرین اگر راستش را می‌گفتم حتما می‌گذاشت یك شب دیگر بمانیم. با بچه‌ها و حتی در همان مهمانخانه‌ی سوت و كور. گفته بودند فقط یك جا هست. سه خیابان كه بیشتر نداشت. یكی را ندیدیم و آن یكی هم كه به محاذات اسكله بود و خانه‌ی جاشوها یا كارمندان دفتری بندر و پست و بانك بود. همان اوایل‌ این یكی خیابان پیدایش كردیم. باز هم می‌شد برگردیم به همان جا و وقتی بچه‌ها را راضی كردیم، یك شب دیگر بمانیم تا من باز فردا ببینمش كه ساعت نه و ربع كم از ساحل‌این طرف می‌آید، بعد ركاب زنان تمام پیچ را با پشت خم و سر برافراخته رو به باد می‌رود. مازیارمان هم خواست بمانیم. ‌اما زهره همه‌اش می‌پرسید‌: «چرا با هم ‌آمدید؟ طوری شده؟»
حالا همان جاست. بیست ‌ ودو ساله است. شوهر و دو بچه‌ی دوقلو دارد كه عكس‌هاشان را دارم. همین پارسال، نه، پیرارسال با نامه‌اش فرستاد. تازه متولد شده بودند و یكی ‌این طرف یكی آن طرف روی دامنش خوابیده‌اند و دیوید هم بالای سرشان خم شده است و سرش را گذاشته است روی موهای زهره كه به من رفته است. چاقتر از وقتی است كه هنوز چیزی از فارسی سرش می‌شد‌: «پاپا، من حالا چاقتر هستم.‌ اما خواهم رفت كه خودم را لاغر كنم مثل آن وقت كه تو ‌این‌جا ‌آمدی.»
لاغر و سبزه بود با موهای سیاه و بلند. گمان نمی‌كنم دانشكده‌اش را تمام كرده باشد. گفتم‌: «چطور است شب را‌ این‌جا بمانیم؟»
دست بر شانه‌ی شیرین گذاشت‌: «باشد بمانیم.»

شیرین فقط شانه بالا ‌انداخت. حالا هم هر سال جایی است‌: اول كه لندن بود؛ بعد رفت آلمان، كارت پستال‌ها را آن‌جا خرید، بعد از كانادا تبریك عید فرستاد. حالا از نیویورك می‌فرستد، كارت پستال‌های آلمانی را از آن‌جا می‌فرستد. برای تبریك عید هم فقط دو خط می‌نویسد‌: «آقای جواد بهزاد عزیز،‌ این عید باستانی را كه‌ یادگار اجداد ماست به شما و خانواده‌ی محترمتان تبریك عرض نموده سلامتی و شادكامی‌شما را از درگاه ‌ایزد منان خواستاریم.»
هر سال هم خطش پس می‌رود، انگار از روی سرمشقی رو نویس می‌كند و هر بار "د" یا "ر" یا حتی دو نقطه‌ای جایی كم می‌گذارد. بچه‌ها در تعطیلات عید میلاد و تابستان نامه می‌نویسند، اوایل به فارسی بعد كه نامه‌ی مازیار از استرالیا رسید یك درمیان به فارسی و انگلیسی بود. حالا دیگر فقط به انگلیسی می‌نویسد، كتاب‌هایی هم می‌خواند به فارسی تا یادش نرود. گاهی هم سوالی می‌كند، مثلا جایی می‌بیند كه عربسك نوشته‌اند كه می‌خواهد بداند به فارسی چه می‌گوییم، یا مینیاتور را به فارسی چه گفته‌ایم یا موزاییك را. مهندس معدن است، زن ژاپنی گرفته است و چند پچه هم دارند. نشمرده‌ام. آخر هر نامه هم ساچیكو و فلان و فلان و فلان سلام می‌رسانند، به پدربزرگشان. حداقل ‌این یكی یادش نرفته است. هیچ وقت هم، به خلاف خواهرش، گله نمی‌كند كه چرا جوابش را نمی‌دهم. چه بنویسم؟ یا كدام را بفرستم وقتی هنوز تمام نكرده‌ام؟ شیرین نوشت كه تو بیا، رفتم.‌ اما از آن‌جا یك ماه هم نشده برگشتم. گفتم هر چه هست مال شما من بازنشتگی‌ام هست و آن خانه‌ی پدری. خطی هم گاهی می‌كشم و می‌فروشم. نمی‌كشم و نمی‌شود، انگار آدم بخواهد راه بر تاریكی ببندد. مهمتر از همه كانون نور است و سمت غلظت سایه. صبح دیگر هوا آفتابی بود، ‌اما شاید در سایه‌ی كشتی می‌رفت. ولی صورتش روشن است و تارهای مواج موهای خرمایی‌اش، كنار خط گردن و روی شانه‌ی آن طرف طلایی می‌زد. كشتی هم باید باشد و آفتابی كه حتما سرد و بزرگ بر بالای افق آویخته بود. بچه‌ها هم باید باشند كه بالأخره وقتی شیرین را دیدند، دست تكان دادند شیرین هم دست تكان می‌داد و حالا در نیویورك صندوق‌دار فروشگاه لباس بچه گانه است و شب با قطار می‌رود تا نزدیكی‌های خیابان بیست و هفتم و بعد پیاده تا ساختمان نمی‌دانم چندم و تا طبقه‌ی پنجم هم از پله‌ها می‌رود بالا و به آپارتمانی كه فقط دو صندلی راحتی دارد و یك كاناپه كه شب‌ها تخت می‌شود و هر شش ماه هم مجبور است شیمی‌ درمانی بشود یا اصلا بگذارد یك جای دیگرش را ببرند. ندیده‌ام. یك چراغ مطالعه هم كنار كاناپه‌ یا تخت شب‌هاش هست كه وقتی قرصش را می‌خورد و چشم‌بندش را می‌زند دستش را دراز می‌كند و چراغش را خاموش می‌كند و در آن تاریكی بی‌هاله‌ یا مرز اصلاً به صرافت نمی‌افتد كه چرا باز گفتم‌: «من كه فكر می‌كنم بهتر بود یك شب دیگر آن‌جا می‌ماندیم.»
شیرین گفت‌: «كه چه بشود؟ مگر ندیدی؟»
گفتم‌: «شاید یك‌ اتاق دیگر برای‌مان خالی می‌كرد.»

فقط یك‌ اتاق خالی داشت. دیر وقت رسیدیم. ردیف چراغ‌های زرد خیابان روشن بود. مه هم بود. غلیظ نبود. فانوس دریایی را در آن دورها می‌دیدیم. سر در مهمانخانه روشن نبود. در ورودی دو لنگه بود. پرده‌هاش را هم كشیده بودند. بالای در از نور چراغ سر تیر روشن بود. ماشین را همان‌جا طرف چپ، گذاشتیم و پیاده شدیم، شیرین از آن طرف و من از‌این طرف. از لندن تا آن‌جا همان‌قدر حرف زده بودیم كه دو آدم غریبه حرف می‌زنند، وقتی بالاجبار همسفر باشند. نمی‌توانست بیاید. به آلمان می‌رفت و من بعد از‌اینكه شش ماه در تركیه انتظار كشیده بودم فقط برای دو ماه اجازه‌ی اقامت گرفته بودم. بچه‌ها را فرستاده بود هلند با همكلاسی‌هاشان. دعوا نكردیم. گفت‌: «نمی‌آیم می‌بینی كه نمی‌توانم.»
نشانم هم داد. سطح صافی بود با دو خط مایل. سرم را زیر ‌انداختم‌، اما وقتی به صرافت افتادم كه باید چیزی بگویم تا مثلا دلداریش بدهم و سر هم بلند كردم، دیدم با دو پستان پر روبه‌رویم ایستاده است و دارد دكمه‌های بلوز چهارخانه‌اش را می‌بندد. موهایش هنوز بود.‌ این‌هاست، باز هم هست، ‌اما نمی‌خواهم و هر روز از شش‌ونیم تا همین ساعت فقط همان رو‌به‌رو را طرح می‌زنم تا بعد كه نیم ساعت‌ این‌جا نشستم بروم و تمامش كنم‌. اما تا ظهر فقط می‌رسم دستش را بكشم یا موهای ریز و مواج را طلایی بزنم، به نشانه‌ی بادی كه از روبه رو می‌وزد یا آفتابی كه از آن‌جا شاید از كنار‌ اتاقك ناخدا به سر و صورتش می‌تابد كه رو به باد گرفته است و ركاب می‌زند و می‌رود.
اگر می‌ماندیم باز می‌دیدمش. باز كه گفتم، شیرین گفت‌: «فایده‌ای ندارد؛ ‌اما اگر تو می‌خواهی برو.» همان وقت هم که گفت رفتم تا فقط كنارش روی آن تخت باریك تك نفره دراز بكشم. چشم‌بند زده بود. فقط همان یك‌اتاق خالی را داشت. بالأخره كه در را باز كرد و راهمان داد، گفت. چراغ قوه دستش بود، روشن بود. بعد چشم‌هایش را دیدم، وقتی چراغ راه پله را روشن كرد‌: گرد بود و سرخ. اول پول را گرفت. كلاهی پشمی‌‌هم سرش بود و پالتویی هم روی دوشش. كلید را به شیرین داد و گفت. من كه نمی‌فهمیدم. شیرین هم خم شد و باز پرسید.‌ این‌بار فقط شماره‌ی‌ اتاق را گفت و ‌اشاره كرد. شیرین پرسید‌: «می‌خواهی دو‌اتاق بگیریم؟»
گفتم‌: «اصلاًً ببین دارد؟»
مرد نگاه‌مان كرد. گذرنامه‌ی من دستش بود. گذرنامه‌ی شیرین را هم گرفت. ورق نزد. حالا شیرین گذرنامه هم ندارد. مرد چیزی گفت. شیرین توی راه پله‌ها گفت، با خودش‌: «‌این دیگر چه لهجه‌ای بود!»
مرد به كلیدهای آویخته‌ی پشت سرش نگاه كرد و حرفی نزد. فهمیده بودیم.‌ اتاق كوچك بود با دو تخت در دو طرف. یك عسلی هم میانشان بود با یك چراغ مطالعه و یك لیوان آب، آب مانده. یك زیر سیگاری هم بود. شیرین بارانیش را كند و بعد كفش و جورابهای ساقه كوتاهش را و وقتی قرصش را خورد و چشم‌بند سیاهش را زد، با همان شلوار و بلوز راه راهش دراز كشید، پشت به من، و پتو را كشید رویش و گفت‌: «شب به خیر.»
چراغ را روشن كردم، گفتم‌: «ناراحت نمی‌شوی سیگار بكشم؟»
گفت‌: «پس آن در را كمی ‌باز كن.»
گفتم‌: «به بچه‌ها چه بگوییم؟»
گفت‌: «ما كه دعوامان نشده.»
گفتم‌:‌ «اما آخر می‌فهمند.»
گفت‌: «بفهمند. مگر تو برای همین نیامدی؟»
برگشت و دست دراز كرد و كورمال كورمال كلید چراغ را پیدا كرد و زد و گفت‌: «شب به خیر. »
رفتم در رو به مهتابی را باز كردم. كوچك بود و رو به همان خیابان كه فقط چراغهای زردش پیدا بود. یكی دو چراغ هم آن‌جا روی دریا بود. فانوسِ دریایی را ندیدم. صدای كشتی هم‌ آمد. بچه‌ها را برای تعطیلات تابستانی فرستاده بود هلند تا ما اول حرف‌مان را بزنیم. بعد گفت، یك ماه بمان. به‌یك ماه نكشید كه برگشتم. زهره می‌گفت‌: «همین‌جا باش، بابا. مامان كار می‌كند. تو هم هر شش ماه برو، بازنشتگی‌ات را بگیر و برگرد.»
گفتم‌: «نمی‌شود، بهت كه گفتم.»
همه‌اش را نگفتم، به شیرین هم نگفتم. به استانبول كه رسیدم تلفن كردم كه رسیده‌ام. از وان تا آن‌جا را با ‌اتوبوس ‌آمده بودم. نه، گفتن نداشت. فقط بایست از آن شب می‌گفتم كه میان گوسفند‌ها چهار نفری چمباتمه زده بودیم، سیگارمان هم تمام شده بود. تاول پاهایم هم تیر می‌كشید. از راهنما تا اهالی ده هر كس هم كه می‌آمد سراغ‌مان اسمش علی بود. بعد جوانكی ‌آمد كه از «اسمم علی» و «بدوعسكر» و «بدو طویله» آن قدر فارسی می‌دانست كه سیگاری تعارف‌مان كند و بگوید كه عسكر بو برده است، باید چیزی بدهید تا ردشان كنیم. اول طمعش زیاد بود. بالأخره چهار نفری ده هزار تومان دادیم كه رفت. بعدش، صبح نشده، راهنمای تازه با دو اسب پیدایش شد و باز زدیم به بیراهه. به نوبت سوار می‌شدیم و می‌رفتیم. بوی عطر گل‌ها را می‌شنیدیم‌، اما نمی‌دیدیم و زیر پایمان گل بود و یكی‌مان اسهال داشت. گاهی درخشش جوی آبی هم بود. ‌این علی فارسی می‌دانست، می‌گفت‌: «شكر كه ابری است.» بالأخره رسیدیم به گداری كه جاده‌ای از پایینش می‌گذشت. یك یا دو ساعت منتظر نشستیم و تاول‌هامان را تركاندیم تا ماشین باری آمد. بارش اثاث بود و ما زیر صندلی‌ها یا توی كمد رفتیم و برزنت را كشیدند روی‌مان. شیرین خودش هم كشیده بود. فقط سینه‌ی چپش را نشانم داد نیامد. گفت‌: «كم بدبختی كشیدی؟»
برگشتم. ‌این بار از راه كویته ‌آمدم. گفتند راحت‌تر است. تراكتورها را شبانه می‌آوردند آن طرف مرز و برگشتن شكر می‌بردند. می‌آوردند. ندیدم. من و راهنما پیاده می‌آمدیم. گفت‌: «با پیرمردها كه كاری ندارند.»
نداشتند. فقط دو هفته نگهم داشتند. بعدش هم كه دیگر مهم نبود. حالا‌ این‌جا هستم. با‌ این كرم ننه رباب و زنش كوكب كه آن پایین دارد در‌هاون سنگی گوشت می‌كوبد. همیشه همین وقت‌ها شروع می‌كند. می‌گوید شامی‌كباب‌ این‌طور بهترمی‌شود. ‌این‌هاست. باز هم هست. آن هم برای من كه وقتی قلم‌مو به دست می‌گیرم حتی موسیقی نمی‌گذارم تا بارم را زیادتر نكنم. نمی‌شود. نمی‌توانم فقط او را ببینم كه می‌رفت. نه ‌این یكی را كه باز می‌آید تا پیراهن مردانه را برگرداند. نامه هم نمی‌نویسم. چه فایده‌ای دارد؟ بچه‌ها كه نمی‌توانند بخوانند. مازیار می‌نویسد، به انگلیسی، كه‌یك دوره شاهنامه برایم بفرست تا یادم نرود. از مادرش هم می‌گوید. نوشت كه طلاق گرفته است تا تو آزاد باشی. كرم هم می‌آید. از صدای سرپایی‌هایش می‌فهمم و غرولندش كه چه صفی است. باز سبزی خوردن گرفته است و یكی دو گرد رختشویی با چند صابون. داد می‌زنم‌: «كرم، به زنت بگو، بس است دیگر. مگر نمی‌بینی كار دارم؟»
چشم می‌بندم چه‌طور می‌شود راه بر تاریكی بست؟ بندهای صندلش چرمی‌بود، قهوه‌ای سیر. در آفتاب قهوه‌ای روشن است و ركاب می‌زند. قبل از‌این‌كه بپیچند دست دراز می‌كنند و علامت می‌دهند. ندیدم كه دست دراز كند. فقط دیدم كه رو به باد می‌رود. از گوشه‌ی پیراهن مردانه‌اش می‌فهمم كه باد می‌آید. مه هم نیست، ‌اما هست. همه چیز، هر چیزی كه در هر جا و به هر وقت‌اتفاق افتاده است همچنان هست، برای من هست. پسرم می‌نویسد به انگلیسی‌: «ما را چرا فراموش كرده‌ای؟»
مگر می‌توانم بنویسم ‌این‌جا شاید عیب ما‌ این است كه هیچ چیز را هیچ وقت دور نمی‌ریزیم؟ كنار شیرین دراز كشیدم و دستم را گذاشتم رو شانه‌اش گفتم‌: «خوابی؟»
گفت‌: «هوم.»
گفتم‌: «برگردیم.»
گفت‌: «نه.»
گفتم‌: «بچه‌ها را ببریم؟»
گفت‌: «نه.»
گفتم‌: «آن‌جا هم هست.»
گفت‌: «من خوابم می‌آید. دیدی كه قرص خوردم.»
گفتم‌: «خواهش می‌كنم.»
گفت‌: «دیدی كه.»
گفتم‌: «برای من فرقی نمی‌كند.»
گفت‌: «می‌دانم‌، اما این دفعه موهایم می‌ریزد. نمی‌خواهم به من ترحم كنی.»
گفتم‌: «ترحم چرا؟ تو مادر بچه‌های منی.»
گفت‌: «همین؟»
خواستم بگویم، ‌اما اگر رودررو می‌دیدمش می‌شد گفت. نگذاشت. همه‌ی آن هفت هشت شب نگذاشته بود. گفت‌: «بعد‌ها آن یكی را هم شاید ببرند.»
گفتم‌: «آن‌جا هم هست. تازه می‌توانی شش ماه به شش ماه بیایی.»
گفت‌: «با چه پولی؟ ‌این‌جا بیمه می‌شوم.»
نگذاشت‌. گفت: «خواهش می‌كنم بگیر بخواب.»
همان جا رو به سقفی كه پیدا نبود دراز كشیدم و سعی كردم كه شكل تاریكی را بسازم، ‌اما باز نشد. نمی‌شود، صدای لخ‌لخ سرپاییهای كرم نمی‌گذارد. انار هم خریده است و كوكبش هم دان كرده است. یك بشقاب رنگ. ‌این هم سربار آن همه كه هست، آن هم من كه باید به ‌یمن چهارچوب بوم‌هایم یا حداقل چهارچوب تخته‌ی سه پایه‌ام نگذارم بارش زیادتر شود، كه ركاب می‌زند و می‌رود. بعد هم دیگر ظهر است و می‌روم پایین ناهاری می‌خورم و چرتی می‌زنم تا باز بعد از ظهر‌آشنایی بیاید تا بیاییم به همین بهارخواب و او همه‌اش از زنش و بچه‌هاش بگوید. بعد هم كه شب شد و رفت، با پشت خم و شانه‌هایی كه انگار كوهی رویش گذاشته‌اند باید بروم پایین و دراز بكشم تا مگر فردا صبح زودتر بیدار شوم و دوباره كادری بكشم، مگر بشود. همین‌هاست دیگر. باید هم بشود وگرنه همین فردا یا پس فرداست - شانزدهم یا هفدهم آبان - كه كارت پستال شیرین برسد، با همان كاج‌های سردسیری و آن لكه‌ی زرد كدر به جای خورشید و زمین شخم زده‌ی پیش زمینه كه فقط ‌این طرفش باریكه‌ی جویی هست كه آب آبیش معلوم نیست به كجا می‌رود، همان‌طور كه او می‌رود و خط نیم رخش هم روشن است، مثل‌ هاله‌ای كه می‌گویند گردبرگرد پوست آدم‌ها هست، به همان قالب كه تن آدم‌ها باید باشد، حتی اگر جاییش را بریده باشند. شاید همین طلسم است كه نمی‌گذارد تا حاضر شود و برود به هر جا كه باید، مثل من كه باید به ‌اتاقم برگردم و باز بنشینم رو به سه پایه‌ام و ببینم چه‌طور می‌شود‌ این‌ها را كه قلم زده‌ام و خیلی‌ها را كه خط زده‌ام، بیرون آن‌ هاله‌ی قاب بگذارم تا فقط هم او بماند كه می‌رود، ركاب زنان و رو به باد.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در 1388/11/27 و ساعت 23:04
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات

 راشومون؛ داستان کوتاهی از ریونوسوكه آكوتاگاوا | داستان ,


دیگر عفریت نبود بلکه پیرزن بیچاره ای بود که از سر مردگان مو می‌کند تا با آن کلاه گیس بسازد و آنرا بفروشد و لقمه نانی بدست آورد. تحقیر سراپای مرد را فرا گرفت...


شب سردی بود، مرد خدمتکار در زیر راشومون بانتظار بند آمدن باران ایستاده بود. کس دیگری در زیر این دروازه بزرگ نبود. روی ستون های ضخیم و صیقل خورده ارغوانی آن جا که در بعض جاها پریده و جویده شده بود سوسکهایی دیده می‌شدند. از آن جائیکه راشومون در خیابان سوجاکو بود احتمال داشت که چند نفر دیگر با کلاه اشرافی یا سربند طبقه عادی بانتظار وقفه ای در باران در آنجا ایستاده باشند ولی کسی آنجا نبود.
در چند سال گذشته شهر کیوتو گرفتار مصائب بسیار از قبیل زلزله، گردباد و آتش سوزی شده بود و بالنتیجه دستخوش خرابی گشته بود.

وقایع نگاران قدیم می‌نویسند که اشیا شکسته، تصاویر بودا، قابهای مطلا که برگهای نقره ای آن از بین رفته بود همه در کنار راه ریخته و به عنوان هیزم می‌فروختند. وقتی اوضاع کیوتو بدین قرار بود دیگر چه جای بحث از تعمیر راشومون بود. روباهان و سایر حیوانات وحشی از این خرابی استفاده کرده بودند و در شکاف های این دروازه بزرگ برای خود لانه ساخته بودند. تبهکاران و راهزنان منزل مأوائی در آنجا تهیه دیده بودند.
دیگر عادت شده بود که اجساد بی صاحب را نزدیک این دروازه بیاورند و روی زمین بیاندازند. پس از غروب آفتاب این مکان آنقدر وحشتناک می‌شد که کسی یاری گذشتن از نزدیک آن را نداشت. معلوم نبود که دسته های کلاغ از کجا می‌آید. هنگام روز این پرندگان پر سر و صدا در اطراف در بزرگ دروازه می‌پریدند. و در هنگام غروب که آسمان بعد از فرو رفتن خورشید قرمزرنگ میشد آنها شبیه دانه های کنجدی می‌شدند که بالای دیوارهای دروازه پاشیده شده باشند.

ولی در آن روز حتی یک کلاغ هم دیده نمی‌شد شاید دیر وقت بود. پله های سنگی در همه جا رو بخرابی گذارده بود و از خلال شکافهایشان علف در آمده بود. خدمتکاری که کیمونوی بلند آبی رنگی بر تن داشت روی پله هفتم،بلندترین پله ها، نشسته بود و بی اراده باران را تماشا می‌کرد.
بیشتر متوجه جوش بزرگی بود که روی گونه راستش زده بود و ناراحتش می‌کرد.

گفتیم که خدمتکار منتظر بند آمدن باران بود ولی نقشه ای نداشت و نمی‌دانست پس از پایان باران چه کند؟ معمولا به خانه اربابش می‌رفت ولی آن روز درست پیش از شروع باران وی را از خدمت رانده بودند. ثروت شهر کیوتو به سرعت رو به فنا می‌رفت و اربابش فقط به علت بدی وضع اقتصادی پس از سالها خدمت گذاری مجبور به اخراج او شده بود.
اکنون گرفتار باران شده و گیج مانده بود که به کجا رود. هوا هم بحال افسرده اش توجهی نمی‌کرد. باران خیال بند آمدن نداشت و او متحیر و متفکر بود که معاش فردا را چگونه تامین کند. افکار متشتت او همه از سرنوشت سختی خبر می‌داد. بدون مقصود به صدای قطرات باران که روی خیابان سوجاکو فرو می‌ریخت گوش میداد.
باران که راشومون را احاطه کرده بود اکنون شدید تر شده بود و با صدای ضربه داری فرو می‌ریخت چنان که از دور نیز شنیده می‌شد. مرد خدمتکار وقتی به بالا نگریست ابر سیاه بزرگی را دید که خود را تا نوک سفال های بر آمده سقف کشانده بود.
برای انتخاب وسیله معاش، چه بد و چه خوب، به علت وضع اندوه بارش اختیار زیادی نداشت. اگر می‌خواست کار شریف آبرومندانه ای پیدا کند مسلما می‌بایست در کنار دیوار و یا در یکی از چاله های سوجاکو از گرسنگی بمیرد و عاقبت اورا بهمین دروازه بیاورند و به نزد سگان گرسنه اش بیاندازند. ولی اگر تصمیم بگیرد دزدی کند؟... پس از آنکه مدتی در اینباره اندیشید به این نتیجه رسید که باید دزد شود.
ولی تردید هر دم با شدت بیشتری باو روی میاورد. اگر چه مصمم شده بود و می‌دید که دیگر راهی ندارد ولی هنوز از جمع آوردن نیروی کافی برای تن دادن به دزدی ناتوان بود.
پس از مقداری عطسه کردن آهسته از جای برخاست. سرمای غروب کیوتو وادارش کرده بود تا آرزوی گرمای منقلی را داشته باشد. باد شبانه، در میان ستونهای راشومون زوزه می‌کشید سوسکها که بر روی ستونهای صیقلی ارغوانی رنگ می‌نشستند دیگر رفته بودند.

مرد خدمتکار گردن کشید و به اطراف دروازه نظر انداخت و با شانه کیمونوئی که بر تن داشت زیر جامه نازکش را پوشاند. تصمیم گرفت تا شب را آنجا بگذراند. کاش می‌توانست کنج خلوتی که از باد و باران مصون باشد پیدا کند. راه پله عریضی که به طرف برج روی دروازه میرفت پیدا کرد. هیچ چیز جز اجساد مردگان، آنهم اگر جسدی یافت میشد، ممکن نبود آن جا باشد. سپس با اطمینان شمشیری که بکمر بسته بود و اکنون آنرا از جلد بیرون کشیده بود بر روی کوتاه ترین پله پا نهاد.
چند لحظه بعد در سایه راه پله حرکتی احساس کرد. نفس را حبس کرد و گربه وار در وسط پله ها که بسمت برج می‌رفت زانو زد و در انتظار ماند و مراقب شد. نوری که از بالای برج می‌تابید بطور ملایم روی گونه راست او تابیده بود. این گونه بود که جوش بزرگی رویش قرار داشت که حتی از زیر ریش نیز پیدا بود. انتظار داشت که در این برج جز اجساد مردگان چیز دیگر نباشد. ولی چند گامی ‌که بالاتر رفت دید که آنجا آتشی روشن است و بر فراز آن آتش چیزی حرکت می‌کند. این نور، نوری زرد و لرزان بود که تار عنکبوت های آویخته سقف را به طرز وحشتناکی نمودار می‌ساخت. چه جور آدمی ‌در راشومون آتش می‌افروزد؟...
آنهم در این طوفان ؟... این معما، این عفریت وی را هراسناک کرد.
به آرامی‌ سوسمار خود را به بالای پلکان لغزنده رسانید با دست و پا بر زمین نشست و گردن را تا آخرین حد امکان دراز کرد و بداخل برج نظر انداخت.

همانطور که شایع بود چندین جسد مشاهده کرد که بدون ترتیب در اطراف پراکنده بود و چون روشنائی ضعیف بود قادر به شمارش آنها نشد فقط دید که بعضی از آنها برهنه‌اند و چند تای دیگر کفن دارند، عده‌ای از آنها زن بودند و همه به زمین لم داده بودند. دهانشان گشوده و بازوانشان گسترده بود و هیچ نشانه ای از حیات در آنان دیده نمی‌شد و به عروسکهای گلی شبیه بودند. انسان به شک میافتاد آیا اینان که چنین در سکوت ابدی بسر میبرند زمانی گرمای زندگی در تن داشته اند؟ شانه‌هاشان، سینه‌هاشان و یا پیکر های بی سرو دستشان همه در آن نور کم نمایان بود ولی بقیه اعضا در تاریکی محو بود. چنان بوی نفرت آوری از بدنهای فاسد شده آنان بر میخواست که مرد خدمتکار بی اختیار دست به بینی برد.
لحظه ای دیگر دستش به پایین افتاد و خیره نگریست. نظرش به هیکل عفریت مانندی افتاد که روی جسدی خم شده بود. این عفریت پیر زالی لاغر، بد قیافه، با موهای خاکستری بود که لباسی به شکل راهبه ها پوشیده بود. مشعلی از چوب کاج در دست گرفته بود و به صورت جسدی که موهای دراز سیاه داشت خیره می‌نگریست.
ترس چنان اورا گرفت که کنجکاوی را از یاد برد و حتی دم بر آوردن را چند لحظه ای فراموش کرد. احساس کرد که موهای سر وتن او سیخ شده است. همانطور که می‌نگریست دید که زن مشعلش را ما بین دو تخته آجر زمین قرار داد و دست خود را روی جسد گذارد. همچون عنتری که شپش بچه اش را بگیرد شروع به کندن موهای جسد کرد. موها با حرکت دست او به آرامی‌کنده می‌شد.
همانطور که موها ور می‌آمد ترس نیز از دل آن مرد بیرون میرفت ولی تنفرش نسبت به آن پیر زال افزوده می‌شد. این احساس نفرت از شخص گذشته و بصورت نفرت از همه پلیدی ها در آمده بود.

در آن لحظه اگر کسی از او می‌پرسید آیا دلش میخواهد که دزد شود و یا از گرسنگی بمیرد، یعنی همان سئوالی را که اندکی پیش از خود کرده بود وی بدون درنگ و تردید شق دوم را انتخاب میکرد. نفرت از بدیها چنان در وی شعله ور شده بود که همچون شاخه کاجی که پیر و زال بهمراه داشت و اینک آن را در میان درزهای آجر گذارده بود بر خود می‌سوخت.
نمی‌فهمید که چرا آن پیر زال موهای جسد را می‌کند و بهمین سبب نمی‌دانست که کار او را باید بد بداند یا خوب. در نظر او کندن موی مرده در راشومون در آن شب طوفانی گناهی نابخشودنی بود. البته این بفکرش هم خطور نمی‌کرد که لحظه ای پیش تصمیم به دزد شدن گرفته بود.

پس از آن نیروی خود را در ساقها جمع کرد و بروی پله بپا خواست و ناگهان شمشیر در دست برابر آن زن بایستاد. پیر زن سر بر داشت و با چشمان وحشت زده از زمین جهید و میلرزید. لحظه کوتاهی مکث کرد و سپس با فریادی به سمت راه پله دوید. « جادو گر کجا می‌ری؟ » مرد فریادی کشید و مانع راه پیرزن که می‌کوشید تا از کنار او بگذرد گردید. وی هنوز راه فرار می‌جست. زن را به عقب راند، بیکدیگر آویختند. در میان اجساد غلطیدند و گلاویز شدند. در لحظه ای زن را در میان دستان خود نگاهداشت. بازوان او لاغر و همه پوست استخوان بود و همچون استخوانی که از مطبخ بدور می‌اندازند بدون گوشت بود. چون پیر زال بپا ایستاد مرد شمشیر کشید وتیغه نقره فام آنرا در برابر بینی زن گرفت. زن ساکت شد و چونانکه گرفتار حمله عصبی شده باشد به لرزه افتاد. دیدگانش چنان گشاد شده بود که به نظر می‌رسید حالا از حدقه بیرون خواهد آمد. نفسش با صدا و و خشن بود. حیات این زن در دست او بود. از این فکر خشم خروشانش آرام شد و رضایتی جایگزین آن گردید بدو نگریست و به آرامی‌پرسید « ببین، من افسری از دستگاه کلانتر نیستم، مردی غریب و راهگذرم. ترا دو نیمه نمیکنم و کاری به کار تو ندارم ولی باید بمن بگوئی که در اینجا چه می‌کردی؟ »

پیرزن دیدگان خود را بیشتر گشود و با چشمان قرمز رنگ و دهان گشاده بصورت مرد با دقت بیشتری خیره شد. لبانش را که بدهان چسبیده بود جنبشی داد. سیب آدم گلویش به حرکت در افتاد و صدائیکه بیشتر به غارغار کلاغان شبیه بود از او بگوش رسید:
«مو می‌کندم، مو می‌کندم تا کلاه گیس ببافم ».

پاسخ وی همه مجهولات را روشن کرد و به جایش یاس قرار داد. ناگهان پیر زال به لرزه افتاد و خود را به پای او آویخت. دیگر عفریت نبود بلکه پیرزن بیچاره ای بود که از سر مردگان مو می‌کند تا با آن کلاه گیس بسازد و آنرا بفروشد و لقمه نانی بدست آورد. تحقیر سراپای مرد را فرا گرفت ترس از قلبش بیرون شد و باز نفرت پیشین بدلش راه یافت. این احساسات را دیگران نیز میبایستی داشته باشند. پیر زال، در حالیکه هنوز موهارا در دست داشت با صدای خشن و کلمات شکسته گفت : « یقینا درست کردن کلاه گیس از موی سر مردگان در نظر شما گناه بزرگی است ولی آنانکه در اینجا هستند شایسته رفتاری بهتر از این نیستند. این زنی که موهای قشنگ و سیاهش را می‌کندم در نزدیکی دروازه گوشت مار خشک شده و یا تازه را بجای گوشت ماهی به نگهبانان میفروخت. اگر از طاعون نمی‌مرد اکنون نیز بفروش آن مشغول بود. سربازان دوست داشتند که از او چیز بخرند و می‌گفتند که غذایش بسیار لذیذ است. آن چه او می‌کرد عیب نداشت زیرا اگر آن کار را نمیکرد از گرسنگی می‌مرد. راه دیگری نداشت. اگر میدانست که من برای تأمین زندگی مجبور خواهم شد تا چنین رفتاری با او بکنم حتما عیبی در آن نمی‌دید.

مرد خدمتکار شمشیرش را غلاف کرد و دست چپش را بروی آن نهاده و بحرفهای زن گوش داد. با دست راست با جوش بزرگ صورتش بازی میکرد. همان طور که به سخنان آن زن گوش میداد نیرو و تهوری در قلب او پدید آمد. این تهور را اندکی پیش هنگامیکه در زیر دروازه نشسته بود نداشت. نیروی عجیبی اورا به جهت مخالف ترسی که پیر زال را فراگرفته بود میراند. دیگر او فکر مردن از گرسنگی و یا دزدی کردن نبود. از گرسنگی مردن مطلقا در ذهنش نبود. بلکه این آخرین چیزی بود که شاید بفکرش خطور میکرد.
با صدائی که از آن تمسخر بگوش می‌رسید گفت « آیا تو این را میدانی ؟ » چون پیر زال از سخن بازایستاد دست راست را از گونه اش برداشت و بروی زن خم شد و گردن او را در دست گرفت و با خشونت گفت:
« پس اگر تو را لخت کنم کار درستی کرده ام. اگر تو را لخت نکنم از گرسنگی می‌میرم »

سپس جامه زن را پاره کرد و بیرون آورد. چون زن برای گرفتن البسه خود به پایش پیچید لگد سختی بدو نواخت و اورا میان اجساد مردگان به گوشه ای انداخت. پس از پنج گام به بالای پلکان رسید. لباسهای زرد رنگی را که از تن پیرزال کنده بود در بغل داشت. در یک چشم بهم زدن پله های بلند را پیموده و در تاریکی شب ناپدید گردید. صدای رعد آسای قدمهای او که از پله ها پایین می‌رفت در برج طنین افکن شده بود و پس از آن سکوتی بر قرار گردید.
اندکی بعد پیرزال از میان اجساد برخاست.ناله کنان وغرغر کنان خود را به بالای پلکان رسانید وبه کمک مشعل کاج که هنور اندک نوری از آن می‌تابید از میان موهای خاکستری که روی صورتش ریخته بود در روشنائی ضعیف مشعل به آخرپله ها نگریست.

در پس آن تاریکی بود که کسی از آن خبر نداشت و کسی آنرا نمی‌شناخت.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در 1388/11/26 و ساعت 23:02
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات

 لعنت بر «کریستف کلفت»!(داستانی از چیستا یثربی) | داستان ,


آن وقت او خیلی ساده چند جمله‌ای را به زبان آورد و گفت: «مربوط به طبقه‌ی چهارمه...» من قلبم افتاد توی دهنم ما طبقه‌ی چهارم زندگی می‌کردیم و واحد روبه‌رویمان یک جوانک...
نامش را کریستف کلفت گذاشته بودیم، چون هم کت و کلفت و گنده بود و هم مثل کریستف کلمب، دائم در حال کشف و برملا کردن، و آخر همین کریستف کلفتی‌اش کار دستم داد.

این پسربچه‌ی خپل با آن لب‌های آویزانش و موهایی که مثل چوب جارو، سیخ روی سرش می‌ایستاد، تازه به آپارتمان ما آمده بود و هنوز نیامده، لقب کریستف کلفتی‌اش را با افتخار پذیرفته بود و هنوز یک روز از آمدنش نگذشته بود که فهمیدیم آقای «ع»، رئیس ساختمان، که در طبقه‌ی اول می‌نشست، در انبارش شیشه‌های برزگی نگه می‌دارد و روز دوم به اطلاع ما رساند که خانم و آقای طبقه دوم که هیچ‌وقت صدای‌شان در نمی‌آمد و بچه‌ها فقط می‌دانستند که مَرده یک پا ندارد، بچه‌دار نمی‌شوند و خانمه به جای بچه، عروسکی را روی پایش می‌گذارد و در حالی که موهای عروسک را نوازش می‌کند، تلویزیون تماشا می‌کند و مرده با چوب‌دستی وحشتناک، دائم در اتاق راه می‌رود و به زمین و زمان فحش می‌دهد.

روز سوم فهمیدیم که آن دختره گیس‌ قرمز قددراز طبقه‌ی سوم که دختر آن آقای دندان‌پزشک بود و همیشه خودش را برای ما می‌گرفت، شب‌ها جایش را خیس می‌کند، چون او وقتی مادرش ملحفه‌های دخترش را روی بند پهن می‌کرد، صدای‌شان را شنیده بود.
و بالاخره روز چهارم فهمیدیم که پدر دندان‌پزشکش با یکی از مریض‌هایش سر و سری دارد، آن هم با دختر زشت صورت ‌جوش‌جوشی که یکی دو تا دندان‌هایش را همین آقا کشیده بود. و این‌ها را آن‌قدر درست می‌گفت که مو لای درزش نمی‌رفت، چون روز بعد فهمیدیم که آقای دندان‌پزشک قهر کرده و خانه را ترک کرده است.

روز ششم فهمیدیم که کریستف کلفت رودل کرده و حدس زدیم که آن روز از کشف جدید خبری نیست. اما دم‌دمای غروب پیش ما آمد و گفت که خانم سرایدار آخر هفته‌ها برای مردم مجتمع سبزی پاک می‌کند و این کشف باعث شد که دخترش که با ما بود، تا بناگوش قرمز شود و با سرعت بلند شود و فریادزنان بگوید: «نخیر مادر من! نه، سبزی پاک‌کن نیست و... نه...» و بعد برود. من خوشحال بودم که او هنوز به طبقه‌ی چهارم نرسیده بود...

اما فاجعه روز هفتم اتفاق افتاد، یعنی در آن جمعه‌ی نحسی که فکر می‌کردیم کریستف کلفت همراه با خانواده‌اش به مهمانی رفته. اما دم‌دمای غروب در حالی که یواشکی کشیک می‌کشید، دم راه‌پله‌ها پیدایش شد و گفت: «خبر جدید را شنیده‌اید؟» ما که از کسالت جمعه حوصله‌مان سر رفته بود، با خوشحالی منتظر حرف‌هایش ماندیم. آن وقت او خیلی ساده چند جمله‌ای را به زبان آورد و گفت: «مربوط به طبقه‌ی چهارمه...» من قلبم افتاد توی دهنم ما طبقه‌ی چهارم زندگی می‌کردیم و واحد روبه‌رویمان یک جوانک سبزه‌ی مو مشکی بود که خودش را برای همه می‌گرفت. انگار شاهزاده‌ی عرب بود! چه خوش‌باور بودم که فکر می‌کردم به این زودی‌ها به طبقه‌ی چهارم نمی‌رسد. «آن پسر خوشگله‌ی طبقه‌ی چهارم باموهای سیاه...» (همه می‌دانستند پسر خوشگله کیست. چون در آن ساختمان فقط یک پسر خوشگل با موهای سیاه براق بود که آدامس می‌جوید و موهایش را یک‌وری می‌کرد و سیگار دود می‌کرد و به ما محل نمی‌گذاشت.) «آن پسر خوشگله با خانم طبقه‌ی دوم سر و سری دارد...»

ذهنم پیش زن آرایشگر طبقه‌ی دوم رفت. کثافت با آن عشوه‌های احمقانه‌اش... پدرش را درمی‌آورم. یک نامه پر از فحش نوشتم و هر چه ناسزا بلد بودم، بار آن زن آرایشگر سرخاب و سفیدآب‌مال کردم. حالا به شاهزاده‌ی عرب من نظر داشت؟ نشان می‌دادم... نامه را از زیر در به داخل خانه‌اش انداختم و از پله‌ها بالا دویدم. دلم خنک شد...

آن‌قدر ما همه‌جا این خبر را پیچاندیم که زن آرایشگر را از خانه بیرون کردند. حالا دیگر خیالم راحت شده بود. عصر که به خانه‌مان آمدم، مادرم نبود. می‌خواستم همه‌ی جریان را به او بگویم. بعد از مدت‌ها می‌خواستم با او صمیمی شوم. یک کت روی کاناپه بود. با تعجب نگاه کردم. کت مرد جوان مو سیاه در خانه‌ی ما بود... عطر عجیبش شبیه بوی نخل در خانه پیچیده بود. مادرم خانه نبود.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در 1388/11/25 و ساعت 23:02
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات

 ماه منیر؛ از میترا الیاتی (برنده جایزه بنیاد گلشیری) | داستان ,


زنش که مرد، دخترش که ولش کرد، ماه منیر آمد به پرستاری وشد همه زندگی اش. این را بعدها فهمید. گفته بودند: «سرپیری خجالت دارد.» « عقدش کردی؟» این را دخترش گفته بود. پیرمرد بلند گفته بود...
ماه منیر؛ از میترا الیاتی (برنده جایزه بنیاد گلشیری درسال 1380، برنده جایزه خانه داستان درسال1380)


پیرمرد گفت: «ماه منیر»!
نگاه کرد به تاریکی و گوش داد به صدایی که نمی‌شنید. چنگ زد به لبه تخت و سعی کرد بلند شود. دست هایش لرزید و باز به پشت افتاد. ناله ماه منیر نمی‌آمد دیگر. دوباره گفت: «ماه منیر!»
ماه منیر که می‌آمد، گل هایی را که از باغچه چیده بود، توی گلدان پهلوی تخت می‌گذاشت و دست می‌کشید روی شبنم ها. می‌نشست روی صندلی راحتی و برایش کتاب می‌خواند. دواهایش را می‌داد و تا نخوابیده بود، کنارش می‌نشست. بعد چراغ را خاموش می‌کرد و می‌رفت از پله ها پایین. اگر حالش خوب شود، خانه کلنگی را از نو خواهد ساخت. بعد لحاف را می‌کشید سرش و به چشم های ماه منیر فکر می‌کرد که سیاه بود، با دو ردیف مژه های بلند.
این بار بلند گفت: « ماه منیر»! جوری که ماه منیر بشنود .خودش را روی تخت بالاکشید. صبر کرد تا دردش آرام شود. باز به تاریکی خیره شد.
صدای افتادن ماه منیر را از پله ها شنیده بود. شاید صدای شکستن نرده ها بود که همیشه زیر دستش لنگر می‌خورد. سعی کرد انگشت‌های پایش را تکان دهد.
دکتر گفته بود: «متاسفانه سکته کار خودش رو کرده.»
گفته بود: «حالا زمین گیرم؟»
گفته بود: «مرخصتون می‌کنم. بروید منزل.»
خم شده بود وآهسته در گوشش گفته بود: «دختر قشنگی دارید!»
ماه منیر دستش را از روی شانه پیر مرد برداشته بود. عرق صورتش را با دستمال پاک کرده بود و گذاشته بودش روی صندلی چرخدار.
تمام راه فکر می‌کرد، اگر ماه منیر ولش کند و برود چه خواهد کرد. نپرسیده بود مرا کجا داری می‌بری. به خانه که رسیده بودند، خیالش راحت شده بود.
همیشه غذایش را می‌آورد و می‌گذاشت روبرویش. نگاهش می‌کرد تا بخورد. بعد از پله ها می‌رفت پایین. فکر می‌کرد روزی ماه منیر هم خواهد رفت. هیچ وقت نرفته بود. مانده بود. هربار خواسته بود بگوید: «داری جوانی‌ات را فدای من می‌کنی» اما نگفته بود. فقط زل زده بود به چشم‌های سیاهش.
چنگ زد تا شاید بتواند خودش را بکشد پایین. دستش که می‌رسید به زمین، می‌توانست پاهایش را هم بکشد.
نور ماه دویده بود روی پرده تور. باد هم می‌پیچید لای آن. اگر می‌توانست خودش را تا دم پله ها روی زمین بکشد، شاید ماه منیر را می‌دید. دلش می‌خواست برای یک بار هم که شده سرش را روی شانه‌هایش بگذارد، دست هایش را بگیرد و به چشم هایش سیاهش نگاه کند.
زنش که مرد، دخترش که ولش کرد، ماه منیر آمد به پرستاری وشد همه زندگی اش. این را بعدها فهمید. گفته بودند: «سرپیری خجالت دارد.» « عقدش کردی؟» این را دخترش گفته بود. پیرمرد بلند گفته بود: «ولم کن» ماه منیر پله ها را تند بالا آمده بود. گفته بود: «خسته‌ام، بگو برود»
لحاف را کشیده بود سرش. دخترش توی راه پله غز زده بود: «خانه دارد روی سرت خراب می‌شود».
نگفته بود خانه را به نام ماه منیر کرده‌ام. داد زده بود: «بگذار خراب شود. دست از سرم بردار».
هوا داشت روشن می‌شد. خودش را جلو کشید. از اتاق ها و دالان گذشت. سردش شد. خودش را کشید تا کنار نرده. لکه‌های تیره خون تا پایین پله ها ادامه داشت. افتاد. خواست بلند شود. نتوانست. آن جا بود، پایین پله ها. نرده را چسبیده بود. لنگر خورد زیر دستش. غلتید به پهلو. تمام راه تا پایین پله ها، صدای شکسن استخوان های ماه منیر توی گوشش بود.
به پیراهن ماه منیر چنگ زد.
نور خورشید از پنجره تابیده بود رویشان. می‌خواست بگوید: «ماه منیر». نگفت. فقط نگاهش کرد.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در 1388/11/25 و ساعت 23:01
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات

 داستان کوتاه «جنگ» از لوئیجی پیراندللو | داستان ,


او که سعی می‌کرد دهانش را با دست بپوشاند تا جای دو دندان افتاده‌اش، درجلو دهان، دیده نشود، دوباره گفت: « چرند می‌گویید، چرند می‌گویید. مگر ما برای استفاده خودمان بچه...
داستان کوتاه «جنگ» از لوئیجی پیراندللو (نمایشنامه نویس ایتالیایی)

مسافرانی که شبانه با قطار سریع السیر رم را ترک کرده بودند ناگزیر شدند تا سپیده دم روز بعد، در ایستگاه کوچک فابریانو که خط آهن اصلی را به سمولمونا متصل می‌کرد، به انتظار قطار کوچک و قدیمی ‌محلی بمانند.
درسپیده دم زنی تنومند، سراپا سیاه پوش، همچون بسته ای بی شکل از واگن درجه دوم دودزده ودم کرده ای سر درآورد که پنج نفر شب را در آن گذرانده بودند. پشت سر او، شوهرش، مردی ریزاندام، لاغر و تکیده، نفس نفس زنان و نالان باچهره ای رنگ پریده و چشمهای کوچک و گیرا، که شرم و بی‌قراری درآنها خوانده می‌شد، پا به قطار گذاشت.
مرد که سرانجام جای نشستن پیدا کرده بود، از مسافرانی که به زنش کمک کرده و جا برایش باز کرده بودند مودبانه تشکر کرد، سپس رو به زن کرد، یقه پالتو او را پایین کشید و مودبانه پرسید:
« حالت خوب است، عزیزم؟»


زن به جای پاسخ یقه اش را تا روی چشمها بالا کشید و چهره‌اش را پنهان کرد. مرد با لبخند زمزمه کرد: «ای دنیای کثیف!» و احساس کرد موظف است برای همسفرانش شرح دهد که زن درمانده اش سزاوار دلسوزی است، چون جنگ پسر یکی یک دانه اش را از کنارش دورکرده، آن هم پسر بیست ساله‌ای که آنها، هردو، زندگی‌شان را به پایش ریخته اند و حتی خانه‌شان را درسولمونا به باد داده‌اند تا توانسته‌اند همراهش به رم بروند، اسمش را به عنوان دانشجو بنویسند، سپس اجازه دهند که داوطلبانه در جنگ شرکت کند به این شرط که دست کم تا شش ماه او را به جبهه نفرستند. اما ناگهان تلگرامی ‌به دست شان رسیده که درآن نوشته شده تا سه روز دیگر از رم می‌رود و از آنها می‌خواهد که برای بدرقه‌اش به رم بیایند.
زن زیر پالتو پیچ و تاب می‌خورد و گهگاه مانند حیوانی وحشی خرناس می‌کشید. دلش گواهی می‌داد که همه آن حرفها سر سوزنی دلسوزی آن آدمها را، که احتمالا موقعیت ناگوار خود او را داشتند جلب نکرده است. یکی از آنها که سراپا گوش بود گفت: «شما باید شکر خدارا به جا بیاورید که پسرتان تازه به جبهه می‌رود. پسر مرا از روز اول جنگ به آنجا فرستادند و تا حالا دوبار با تن مجروح آمد و باز به جبهه برگشته»
مسافر دیگری گفت :«مرا چه می‌گویید؟ من دو پسرو سه برادرزاده در جبهه دارم.»
شوهر زن بی درنگ گفت: «بله، اما آخر این پسر یکی یکدانه ماست.»
«چه فرقی می‌کند؟ آدم ممکن است پسر یکی یکدانه اش را با توجه بیش از حد لوس بکند، اما او را بیش از وقتی دوست ندارد که چند بچه دیگر هم دورش را گرفته باشند. محبت پدرانه نان نیست که بشود تکه تکه کرد و به طور مساوی میان بچه ها قسمت کرد. هر پدری همه محبتش را، بدون تبعیض، نثار هرکدام از بچه هایش می‌کند، خواه یک بچه داشته باشد خواه ده بچه و اگر من حالا برای دو پسرم ناراحتم، این ناراحتی برای هریک از آنها نصف نمی‌شود، بلکه دو برابر می‌شود........»

شوهر آشفته خاطر آهی کشید و گفت :«درست است....درست است ...اما بگیریم، البته دور از جان شما، پدری دو پسر درجبهه جنگ داشته باشد و یکی از آنها را از دست بدهد، دراین صورت یکی از آنها برایش می‌ماند تا تسلی خاطری پیدا کند....درحالی که ...» دیگری از جا در رفت و گفت :«بله، پسری می‌ماند تا تسلی خاطر پیدا کند، اما درعین حال پسری می‌ماند تا باز نگران جانش باشد، درحالی که پدری که یک فرزند پسر داشته باشد پس از مرگ او می‌تواند برود خود را سربه نیست کند و به پریشانی خود پایان دهد. کدام یک از این دو موقعیت بدتر است؟ نمی‌بینید که وضع من چقدر ناگوارتر از شماست؟»

مسافر دیگر، مردی چاق وسرخ چهره، با چشمهای خاکستری کمرنگ و بیرون زده، میان حرفش رفت: «چرند می‌گویید»
نفس نفس می‌زد، چشمهای بیرون زده اش گویی خشونت درونی نیروی سرکش را بیرون می‌ریخت که تن ناتوان او تاب نگهداری آن را نداشت. او که سعی می‌کرد دهانش را با دست بپوشاند تا جای دو دندان افتاده‌اش، درجلو دهان، دیده نشود، دوباره گفت: « چرند می‌گویید، چرند می‌گویید. مگر ما برای استفاده خودمان بچه پس می‌اندازیم؟»
مسافران دیگر با پریشانی به او خیره شدند. مسافری که پسرش از روز اول جنگ به جبهه رفته بود، آهی کشید و گفت: «حق با شماست، بچه های ما مال ما نیستند، مال میهن اند..»

مسافر چاق با حاضر جوابی گفت: «باها! پس بفرمایید ما با یاد میهن بچه پس می‌اندازیم. پسرهای ما به دنیا می‌آیند....خوب دیگر، چون باید به دنیا بیایند و وقتی به دنیا آمدند جان ما نثارشان می‌شود. واقعیت مساله همین است که می‌گویم. ما مال آنها هستیم، آنها مال ما نیستند و وقتی به سن بیست سالگی می‌رسند درست حال بیست سالگی ما را پیدا می‌کنند. ما هم پدر ومادر داشتیم، اما چیزهای دیگری هم توی این دنیا بود. زن، سیگار، رویاهای دور و دراز، پیوندهای تازه....... و البته میهن هم جای خود را داشت، یعنی وقتی بیست ساله می‌شدیم به ندای آن پاسخ می‌دادیم، حتی اگر پدر و مادر جلو ما را می‌گرفتند. البته حالا در سن و سال ما عشق به میهن هنوز هم همان قدر و منزلت را دارد اما علاقه ما به بچه های‌مان بیش از میهن است. می‌خواهم ببینم، میان ما کسی پیدا می‌شود که اگر بنیه‌اش را داشته باشد نخواهد جای پسرش را، از ته دل، درجبهه بگیرد؟»

صدا از کسی درنیامد، همه سرخود را، به نشان تصدیق تکان دادند. مرد چاق دنبال حرفهایش را گرفت: «پس ما چرا به احساسات بچه هایمان، وقتی به بیست سالگی می‌رسند، نباید اعتنا کنیم؟ طبیعی نیست که وقتی بیست ساله می‌شوند به عشق میهن توجه کنند (البته منظورم پسرهای سربه راه است) و آن را مهم‌تر از علاقه به ما بدانند؟ طبیعی نیست که ما را پسرهای پیری بدانند که از کار افتاده‌ایم و باید درخانه ماندگار شویم؟ و اگر میهن مثل نانی که تک تک ما باید بخوریم تا از گرسنگی نمیریم، وجودش ضروری است، پس کسانی باید بروند و از آن دفاع کنند و پسرهای ما، پسرهای بیست ساله می‌شوند، این کار را می‌کنند و به اشکهای ما نیاز ندارند. چون اگر بمیرند هیجان زده وشادمان می‌میرند (البته منظورم پسرهای سر به راه است) حالا اگر کسی جوان و شادمان بمیرد با جنبه‌های زشت زندگی، با حقارتها، بیهودگیها و سرخوردگیها رو به رو نشود......چه بهتر از این؟ در مرگش کسی نباید اشک بریزد، همه باید بخندند، همین طورکه من می‌خندم، .....یا دست کم شکر خدا را به جا آورند، همین طور که من بجا می‌آورم، چون پسر من، پیش از مرگ، برایم پیغام فرستاد که پایان زندگی‌اش همان طور بوده که همیشه آرزو داشت. برای همین است که، چنان که می‌بینید سیاه هم نپوشیده‌ام....»

کت پوست گوزن خود را، که رنگ روشن داشت، تکان داد تا حرفش را ثابت کند، لب کبود او که جای دو دندان افتاده اش را می‌پوشاند، لرزید. در چشمهای بی‌حرکتش اشک حلقه زده بود و چیزی نگذشت که حرفهایش را با خنده ای جیغ مانند که به هق هق می‌ماند، پایان داد.
دیگران تصدیق کردند: « کاملا همین طور است...........کاملا همین طور است.»

زنی که زیر پالتو، دریک گوشه، مثل بسته ای به نظر می‌رسید و نشسته بود و گوش داده بود، سه ماه می‌شد که سعی کرده بود در گفته های شوهر و دوستانش چیزی پیدا کند که از اندوه عمیقش بکاهد و تسلی خاطری پید اکند، چیزی که به مادر آن قوت قلب را بدهد که پسرش را نه تنها به سوی زندگی خطرناک بلکه به سوی مرگ روانه کند. اما درمیان همه حرفها حتی یک کلمه تسلی بخش نیافته بود... و اندوهش از آنجا بیشتر شده بود که دیده بود هیچ کس- آن طور که اندیشیده بود -نمی‌تواند احساساتش را درک کند.

اما حالا گفته های مسافر او را گیج و کمابیش شگفت زده کرد. ناگهان دریافت که این دیگران نیستند که در اشتباهند ون می‌توانند او را درک کنند بلکه خود اوست که نمی‌تواند به پای مادران و پدرانی برسد، که بدون اشک ریختن پسران خود را، هنگام جدایی، بدرقه و حتی تالب گور تشییع می‌کند.
سرش را بلند کرد و از همان گوشه‌ای که نشسته بود جلو آورد و سعی کرد با همه وجود به جزییاتی گوش دهد که مرد چاق برای همسفرانش تعریف می‌کرد و شرح می‌داد که چگونه پسرش مثل قهرمان، شاد و بدون تاسف، خود را برای شاه و میهن به کشتن داده است. به نظرش رسید که به جهانی کشانده شده که هرگز درخواب هم نمی‌توانست ببیند، جهانی که برایش بسیار ناشناخته بود و از اینکه می‌دید همه به پدر شجاعی تبریک می‌گویند که چنین صبورانه از مرگ پسرش حرف می‌زند بی اندازه خوشحال شد.


سپس ناگهان، مثل آنکه چیزی از آنهمه حرف نشنیده و کمابیش مثل آنکه از خواب بیدار شده باشد رو به پیر مرد کرد و پرسید: « پس .......راستی راستی پسرتان مرده؟»
همه به او خیره شدند. پیرمرد نیز روبرگرداند تا به او نگاه کند. با چشمهای درشت، بیرون زده، به اشک نشسته و خاکستری روشن خود به چهره او خیره شد. مدتی کوتاه سعی کرد پاسخ زن را بدهد، اما چیزی به نظرش نرسید. همچنان خیره شده بود، گویی تنها درآن لحظه- پس از آن پرسش ابلهانه و بی جا- بود که ناگاه سرانجام دریافت که پسرش به راستی مرده است، برای همیشه مرده است، برای همیشه. چهره‌اش درهم رفت، به شکلی ترسناک از شکل افتاد، سپس عجولانه دستمالی از جیب بیرون کشید و در میان شگفتی همه، بی اختیار، هق هقی جگر سوز و تاثرآور سرداد.


بیوگرافی لوئیجی پیراندللو
لوئیجی پیراندللو در1867 در سیسیل ایتالیا چشم به جهان گشود. او در دانشگاه ایتالیا و سپس دانشگاه بن به تحصیل پرداخت و پایان نامه درجه دکترای خود را در رشته لهجه زادگاه خود نوشت. پیراندللو کار ادبی را با شعر آغاز کرد اما لوئیجی کاپوئانا، رمان نویس نام آور سیسیلی، او را به نوشتن داستان تشویق کرد و پیراندللو نخستین مجموعه داستان خود را در1 893 انتشار داد. سال بعد رانده شده را نوشت. درونمایه های نخستین داستان‌های او تقابل ظاهر و واقعیت است. او در این داستان ها به جنبه های غم انگیز جامعه ای می‌پردازد که تنها به ظاهر وانجام تشریفات ارج می‌نهد.

پیراندللو نخستین نمایشنامه خود شرارت را در 1908 نوشت. درسال 1916 درمدت یک سال نه نمایشنامه نوشت که از میان آنها اگر یان طور می اندیشید حق با شماست برای او شهرت کسب کرد.
پیراندللو با نمایشنامه‌های خود انقلابی در شگردهای تئاتر جدید پدید آورد. نمایشنامه هانری چهارم (1922) که نخستین نمایشنامه تئاتر پوچی به شمار می آید، بیش از دیگر نمایشنامه‌های او به اجرا درآمده است.


پیراندللو همراه با برتلد برشت، جان میلینگتن سینگ و یوجین اونیل چهار تن نمایشنامه نویس بزرگ قرن بیستم هستند.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در 1388/11/24 و ساعت 23:00
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات

 «قلب افشاگر» داستان کوتاهی از ادگار آلن‌پو | داستان ,


ممکن نیست بتوان گفت نخستین بار چگونه آن فکر به ذهنم رسید؛ اما همین که نطفه‌ش بسته شد دیگر شب و روز دست از سرم بر نمی‌داشت. نه غرضی در کار بود و نه غیظی...
بله درست است بسیار، بسیار و شدیدا‌، عصبی بودم و هستم؛ اما چرا فکر می‌کنید من دیوانه‌ام؟ آن بیماری حواس مرا نه ضایع و نه کند، بل‌که تیزتر کرده بود. از همه بیشتر حس شنوایی‌ام را. همه‌ی صداهای زمینی و آسمانی را می‌شنیدم. صدای بسیار از دوزخ می‌شنیدم. پس چگونه ممکن است من دیوانه باشم؟ گوش دهید! و خود ببینید که با چه صحت و آرامشی می‌توانم داستان را برای‌تان بازگویم.

ممکن نیست بتوان گفت نخستین بار چگونه آن فکر به ذهنم رسید؛ اما همین که نطفه‌ش بسته شد دیگر شب و روز دست از سرم بر نمی‌داشت. نه غرضی در کار بود و نه غیظی. من پیرمرد را دوست داشتم. او هرگز به من بدی نکرده بود. گمان می‌کنم به سبب چشمش، آری، همین بود. چشمی‌ داشت مانند چشم کرکس: آبی کمرنگ با پرده‌ٔ نازکی روی آن. هر گاه که نگاه آن چشم به من می‌افتاد، خون در رگم منجمد می‌شد؛ این بود که رفته، رفته و بسیار به تدریج، برآن شدم که جان پیرمرد را بستانم، و خود را تا ابد از شر آن چشم برهانم.


نکته همین‌جاست. شما گمان می‌کنید من دیوانه‌ام. دیوانگان نادانند. حال باید مرا می‌دیدید. باید می‌دیدید که با چه درایت و احتیاط و دور‌اندیشی و تزویر‌ی دست به کار شدم! هفته پیش از کشتن‌‌ از هر وقت دیگری با پیر‌مرد مهربان‌تر بودم. هر شب، حوالی نیمه شب، کلون در اتاقش را برمی‌داشتم و در را باز می‌کردم، بسیار آرام! آن‌گاه، وقتی که در درست به اندازه ‌ای که سرم را به درون ببرم باز می‌شد، فانوسی چنان استتار شده که کمترین نوری از آن نمی‌تراوید. سپس سرم را به درون می‌بردم. قطعا می‌خندیدید اگر می‌دیدید که چه مکارانه این کار را می‌‌کرد‌‌‌‌‌‌م. آهسته سرم را تو می‌بردم، بسیار آهسته مبادا خواب پیر‌مرد را بر‌هم بزنم.
یك ساعت طول می‌کشید تا تمام سر خود را از لای درز آن‌قدر جلو برم که بتوانم او را در آن حال که در بستر خفته بود ببینم.


بفرمایید! آیا دیوانه می‌توانست این‌قدر عاقل باشد؟
آن‌گاه، وقتی که تمام سرم داخل اتاق شده بود، پرده‌ی فانوس را با احتیاط پس می‌زدم. با احتیاط تمام- بسیار با احتیاط، چون پوشش فانوس جیر، جیر می‌کرد ‌ـ پوشش را همین قدر پس می‌زدم که فقط باریكه ضعیفی از نور روی چشم کرکس بیافتد. و این کار را هفت شب طولانی تکرار کردم. هر شب حوالی نیمه شب، اما آن چشم را همیشه بسته می‌یافتم. این بود که امکان نمی‌یافتم کار را تمام کنم؛ زیرا پیر‌مرد نبود که مرا بر‌می‌آشفت، بلكه چشم شیطانی‌ش بود. و هر روز صبح، در سپیده دم، بی پروا به اتاق‌ش می‌‌رفتم، بی‌واهمه با او حرف می‌زدم، با صدای گرم و دوستانه‌ای به نام صدایش می‌زدم و از او می‌پرسیدم که شب را چگونه به‌سر آورده است. و بدین ترتیب می‌بینید که پیر‌مرد برای آن‌که پی برد که هر شب، درست در نیمه شب هنگامی‌که او در خواب بود من به او سر می‌زدم به بصیرتی بس عمیق نیاز داشت.


شب هشتم بیش از شب‌های پیش هنگام باز کردن در احتیاط کردم. آن شب دست من از عقربه‌ی دقیقه شمار ساعت کند‌تر جلو می‌رفت. پیش از آن شب دامنه قدرت و فراست خود را تا این حد درک نکرده بودم. به زحمت می‌توانستم احساس پیروزی خود را مهار کنم. شگفتا که من آن‌جا باشم، در را اندک، اندک بگشایم و او حتی به خواب هم کردار و پندار نهان مرا نبیند. از این پوزخندی زدم؛ چه بسا صدای مرا شنید، چون ناگهان در بستر جنبید، تو گویی در خواب حیرت کرده است. شاید فکر کنید که من پس رفتم، اما خیر. اتاق پیرمرد از ظلمت ضخیمی‌مثل قیر سیاه بود، زیرا کرکره‌ها را از ترس دزد محکم بسته بود، و بدین ترتیب می‌دانستم که او نمی‌تواند درز در را ببیند و من در را همچنان به آرامی ‌یواش، یواش می‌گشودم.
سرم داخل اتاق بود و نزدیك بود پرده از روی فانوس کنار زنم که انگشتم روی چفت فلزی فانوس لغزید و پیر مرد از جا پرید و فریاد زد: «کیست»
من خاموش ماندم و هیچ نگفتم. یك ساعت تمام کمترین حرکتی نکردم و در طول این مدت صدای پس افتادن او را به روی رختخواب نشنیدم. هنوز نیم خیز در بستر نشسته بود و گوش می‌داد، همان‌گونه که من شب از پس شب به اشباحی که درون دیوار ساعت مرگ کسی را انتظار می‌کشند گوش داده‌ام.


حال ناله ضعیفی شنیدم و دانستم که آن، ناله‌ی دهشتی مرگ‌زاست. ناله درد و اندوه نبود- خیر، خیر، صوت ضعیف و خفه‌ای بود که از ژرفنا‌ی روح آدمی‌به هنگام خوفی مهیب برون می‌آید. من آن صوت را خوب می‌شناختم. شب‌های بسیار درست در نیمه شب، در آن هنگامی‌که تمام جهان به خواب رفته ‌است. آن صوت از سینه من بالا آمده و با پژواک ترسناک‌ش به هول و هراس من دامن زده است.
آری من آن صوت را خوب می‌شناختم. می‌دانستم پیرمرد چه می‌کشد، و دلم برایش می‌سوخت، هرچند که در دل پوزخند می‌زدم.
می‌دانستم که او از همان نخستین لحظه شنیدن آن صدای ضعیف همان وقت که در رختخواب تکان خورده بود، کوشیده است ترس خود را بی مورد بداند اما نتوانسته بود. یک‌ریز در دل تکرار کرده بود: «چیزی نیست جز صدای باد در دود‌کش – موشی است که در کف اتاق خزیده است» آری کوشیده بود با این تخیلات خود را دل‌گرم کند. افسوس که به عبث، تماما به عبث؛ زیرا عفریت مرگ با سایه سیاهش از پیش به او نزدیك شده و آن شكار را در برگرفته بود و تاثیر ماتم‌زای آن سایه ناپیدا سبب شده بود که او، هرچند نه چیزی می‌دید و نه چیزی می‌شنید، حضور مرا در اتاق حس کند.


پس از آن که بسیار صبورانه مدتی دراز منتظر ماندم و صدای دراز کشیدن او را به روی تختخواب نشنیدم، بر آن شدم که شكافی کوچک، بسیار کوچک، در پوشش فانوس باز کنم. بدین ترتیب بازش کردم – نمی‌توانید تصور کنید که تا چه حد بی سرو صدا و آهسته– تا آن‌که سرانجام باریكه‌ی بی‌رمقی از نور، مانند تک رشته‌ای از تار عنکبوت از شكاف فانوس شلیك شد و درست به روی چشم کرکسی افتاد.
باز بود- باز، تماما باز- و من همچنان‌که به آن زل زده بودم سخت برآشفته شدم. با وضوح کامل می‌دیدمش ـ آبی مات با پرده‌ی بسیار نازک نفرت انگیزی به روی آن که مغز استخوانم را منجمد می‌کرد اما از چهره یا بدن پیرمرد چیز دیگری نمی‌دیدم زیرا گویی از روی غریزه خط نور را درست به روی آن نقطه‌ی لعنتی انداخته بودم.


آیا پیشتر به شما نگفته بودم که آنچه شما دیوانگی می‌پندارید چیزی نیست جز تیز شدن بیش از حد حواس؟
حال می‌گویم که در آن دم صدای کوتاه و خفته‌ی سریعی به گوشم رسید، همچون صدای ساعتی که آن را لای پنبه پیچیده باشند. آن صدا را هم خوب می‌شناختم. صدای ضربان قلب پیرمرد بود. آن صدا بر غیظ من افزود، همان‌گونه که آوای طبل بر تهور سرباز می‌افزاید.
با این حال خویشتنداری کردم و جم نخوردم. نفسم را در سینه حبس کرده بودم. فانوس را کمترین تکانی نمی‌دادم. کوشیدم خط نور را روی آن چشم ثابت نگاه دارم. از سوی دیگر صدای گریه آن قلب دما دم شدت می‌گرفت. لحظه به لحظه تندتر و تندتر و بلندتر و بلندتر می‌شد. وحشت پیرمرد قطعا از حد بیرون بود.
لابد به یاد دارید که پیشتر به شما گفته بودم که من عصبی هستم. به راستی نیز من سخت عصبی هستم.


اکنون در دل شب در سکوت خوفناک آن خانه قدیمی ‌آن صدای غریب، دهشت بی‌لجامی ‌در من بر‌انگیخته بود. با این حال باز هم چند دقیقه خویشتنداری کردم و از جا نجنبیدم. اما صدای تپش قلب هم‌چنان بلندتر و بلندتر می‌شد. فکر کردم آن قلب هر آن ممکن است بترکد. و حال، اضطراب دیگری بر من چیره شد: چه بسا همسایه‌ها آن صدا را بشوند.


اجل پیرمرد فرا رسیده بود. با فریادی بلند پرده از روی فانوس برکشیدم و به درون اتاق رفتم. پیرمرد یك‌بار جیغ کشید، فقط یك بار، در چشم به هم زدنی او را به روی کف اتاق کشاندم و تختخواب سنگین را به روی او غلتاندم. آنگاه از این‌که این قسمت از کار را تمام کرده بودم شاد‌مانه لبخند زدم. اما تا دقایقی بسیار آن قلب هم‌چنان با صدای خفه‌ای می‌تپید. از این بابت نگران نبودم. این صدا نمی‌توانست به آن سوی دیوار نفوذ کند. سرانجام قلب از تپش باز‌ماند. پیرمرد مرده بود.
تختخواب را کنار زدم و جسم را وارسی کردم. آری، سنگ شده بود، مثل سنگ مرده بود. دستم را روی قلبش گذاشتم و چندین دقیقه همانجا نگاه داشتم. ضربانی در میان نبود. پیرمرد چون سنگ مرده بود. دیگر چشمش نمی‌توانست مرا بیازارد.


اگر هنوز هم می‌پندارید که من دیوانه هستم، پس از این که برایتان شرح دهم که با چه محکم کاری و احتیاطی جسد را پنهان کردم، دیگر چنین پنداری نخواهید کرد. شب به سرعت می‌گذشت و من به سرعت اما خاموش دست به کار شدم. ابتدا جسد را قطعه قطعه کردم. سرش را و دست‌ها و پا‌هایش را بریدم.
آن‌گاه سه تخته از چوپ‌های کف اتاق را برداشتم و قطعات جسد را زیر تیر و تخته‌ها جا دادم. سپس تخته چوپ‌ها را چنان زیرکانه و مکارانه سر جایشان گذاشتم که چشم هیچ آدمی‌، حتی چشم او، نمی‌توانست چیز ناجوری ببیند. چیزی برای شستن در میان نبود، نه لكه‌ای و نه خونی، مطلقا هیچ چیز. احتیاط لازم را به خرج داده بودم. وان حمام ترتیب همه چیز را داده بود – توجه می‌فرمایید!


کارم را که تمام کردم ساعت چهار صبح بود و هوا هنوز مانند نیمه شب تاریك. در همان دم که زنگ ما ساعت چهار صبح را اعلام کرد، کسی به در ورودی خانه کوفت. سبکبال از پله‌ها پایین رفتم تا در را باز کنم. دیگر از چه بترسم؟


سه مرد وارد خانه شدند و با ادب تمام گفتند که پلیسند. یكی از همسایه‌ها در دل شب صدای جیغی شنیده بود. اکنون بیم آن می‌رفت که جنایتی رخ داده باشد. گزارش به کلانتری رسیده بود و آنان، یعنی پلیس‌ها مامور شده بودند که خانه را تفتیش کنند.
من لبخند زدم – می‌بایست از چه بترسم؟ گفتم که آن جیغ را خودم در خواب کشیده بودم. آن‌گاه به گفته‌ام افزودم که پیرمرد در سفر به سر می‌برد. مفتش‌ها را به همه جای خانه بردم. دست آخر آنها را به اتاق پیرمرد بردم. طلا و جواهرش را نشان‌شان دادم. از فرط اطمینان صندلی به درون اتاق آوردم و از آنها خواستم که خستگی در کنند و در همان حال خودم از فرط بی پروایی و مستی پیروزی، صندلی‌ام را درست روی همان نقطه‌ای گذاشتم که زیر آن تکه پاره‌های جسد پیرمرد نهفته بود.


پلیس‌ها ابراز رضایت کردند. رفتار من متقاعدشان ساخته بود. راحت و آسوده بودم. نشستند از امور عادی و روزمره حرف زدند و من با خوشرویی به آنها پاسخ دادم. اما دیری نپایید که حس کردم رنگم پریده است و دلم می‌خواست آنها هرچه زودتر بروند. سرم درد می‌کرد و انگار گوش‌هایم سوت می‌کشید. اما آنها هم‌چنان نشسته بودند و گپ می‌زدند. سوت توی گوش‌هایم را اکنون با وضوح بیشتری می‌شنیدم. صدا هم‌چنان ادامه یافت و دم به دم واضح‌تر شد. آزادانه و بیشتر حرف زدم بل‌که خود را از شر این احساس برهانم. اما صدا ادامه یافت و مشخص‌تر شد، عاقبت دریافتم که صدا از درون گوشم نیست.


شك ندارم که در آن دم مثل گچ سفید شده بودم، اما روان‌تر از پیش و با صدایی بلند‌تر حرف می‌زدم. با این حال صدا شدت گرفت. از دستم چه بر می‌آمد. صدا کوتاه و سریع بود، همچون صدای ساعتی که آن را لای پنبه پیچیده باشند. نفسم بر نمی‌آمد با این حال پاسبان‌ها آن صدا را نمی‌شنیدند. تندتر و محکم‌تر حرف زدم، اما صدا مستمرا افزایش یافت. چرا نمی‌رفتند؟ با گام‌های سنگین روی کف اتاق گام زدم، چنان‌که گویی مشاهدات پلیس‌ها بر سر غیظم آورده است. اما صدا مستمرا افزون شد. خداوندا، از دستم چه کار بر‌می‌‌آمد.


دهانم کف کرد. ناسزا گفتم و نعره کشیدم. صندلی‌ام را تکان دادم و بر تخته چوپ‌های کف اتاق کشیدم، اما آن صدا از همه‌ی صداهای دیگر بلندتر و بلندتر شد، با این همه آن سه مرد لبخند زنان و با خرسندی تمام هم‌چنان گپ می‌زدند. آیا ممکن بود که آن صدا را نشنوند؟ خیر، خیر حتما می‌شنیدند، شك کرده بودند، آنها فقط وحشت مرا به باد ریشخند گرفته بودند. اما هرچیز دیگری بهتر از این عذاب می‌بود. هرچیز دیگری قابل تحمل‌تر از این تمسخر می‌بود. دیگر آن لبخندهای‌ ریاکارانه را بر‌نمی‌تافتم. احساس می‌کردم که یا باید فریاد بکشم و یا بمیرم.
و اینک....
فریاد برآوردم، « تزویر بس است، ناکس‌ها، من خود اعتراف می‌کنم، این تخته‌ها را بشکافید اینجا، اینجا، این تپش قلب نفرت‌انگیز اوست


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در 1388/11/23 و ساعت 22:59
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات


-=-=- برای حمایت از سافتستان روی بنر های زیر تنها یك كلیك بكنید -=-=-


    حقوق این سایت محفوظ است و کپی از آن تنها با ذکر نام مجاز می باشد
All Rights Reserved 2005-2011 © http://yasin16380.mihanblog.com

 Resolution: 1024 * 768


    آدرس:زاهدان - صندوق پستی: 9815648619


منوی اصلی

موضوعات


اخبار اینترنت(1841)
زنگ تفریح(458)
متافیزیك(159)
داستان(209)
دعوتنامه جی میل(1)
اینترنت رایگان(4)
سینما(685)
ترفند یاهو(9)
ترفند(198)
کانال تلویزیون(8)
اینترنت مجانی(1)
اخبار ورزشی(456)
کد جاوا و قالب(25)
بازی(562)
موزیك مجاز(149)
فیلم مجاز(9)
آموزش(139)
کتاب آموزشی(118)
اکانت اینترنت(7)
مزاحم تلفنی(7)
هاست رایگان(3)
اینترنت نامحدود(2)
نرم افزار سیاه(88)
نرم افزار کاربردی(1317)
نرم افزار پرتابل(530)
نرم افزار آنتی ویروس(356)
نرم افزار طراحی لوگو(8)
نرم افزار فشرده ساز(45)
کلیپ و ملودی موبایل(360)
نرم افزار دوربین زنده(13)
آموزش ساخت وبلاگ(3)
نرم افزار رایت و کپی(93)
سیستم عامل ویندوز(89)
سیستم عامل لینوکس(12)
سیستم عامل ویستا(21)
نرم افزار جستجو(5)
نرم افزار تلویزیون و رادیو(37)
نرم افزار دسکتاپ(317)
نرم افزار صدا(132)
نرم افزار تصویر(296)
نرم افزار تلفن(5)
نرم افزار برنامه نویسی(7)
نرم افزار آفیس(28)
نرم افزار سرگرمی(37)
نرم افزار طراحی سایت(16)
نرم افزار مدریت دانلود(118)
نرم افزار گرافیک(367)
نرم افزار مسنجر(65)
نرم افزار مرورگر(52)
نرم افزار فتوشاپ(168)
نرم افزار اینترنت(99)
نرم افزار اتوکد(9)
نرم افزار ایمیل(20)
نرم افزار انیمیشن(50)
آموزش نرم افزار(24)
تماشای تلویزیون(6)
فروشگاه سایت(13)
قرعه کشی(7)
تبلیغات(3)
دامین رایگان(2)
نام و کد شهرهای ایران(1)
بازی پلی استیشن در رایانه(10)
ویژوال بیسیك(3)
هاست و دامین (3)
آشپزخانه سافتستان(101)
مشکل گشا(11)
نام های اصیل ایرانی(1)
دنیای اتومبیل(144)
آموزش رانندگی(21)
بیوگرافی (51)
سیر و سیاحت(18)
ابزار دی وی دی(44)
زیرنویس فیلم(2)
ابزار وب مستر(78)
پرسش و پاسخ(15)
کار و تجارت(61)
راهنمای خودرو(51)
ارسال اس ام اس(3)
جواب مسابقات(308)
گیاه شناسی(35)
سیدی مجانی(2)
گالری عكس(356)
متن قرآن کریم(114)
حمایت از سایت(1)
مقالات سایت (51)
سافتستان در رسانه ها(16)
فناوری اطلاعات و ارتباطات(19)
آموزش زبان انگلیسی(24)
آموزش اچ تی ام ال(41)
پزشکی و سلامت(517)
طالع بینی مصری(12)
طالع بینی و فال(54)
زاهدان(22)
روانشناسی و زناشویی(315)
جن و روح(25)
گفته بزرگان(143)
اس ام اس و عاشقانه(468)
اخبار سایت (45)
مدیر سایت(4)



آرشیو


مرداد 1391 (1)
اسفند 1390 (19)
بهمن 1390 (121)
دی 1390 (429)
آذر 1390 (391)
آبان 1390 (339)
مهر 1390 (461)
شهریور 1390 (244)
مرداد 1390 (272)
تیر 1390 (425)
خرداد 1390 (228)
اردیبهشت 1390 (171)
فروردین 1390 (111)
اسفند 1389 (168)
بهمن 1389 (269)
دی 1389 (153)
آذر 1389 (81)
آبان 1389 (115)
مهر 1389 (107)
شهریور 1389 (97)
مرداد 1389 (66)
تیر 1389 (31)
خرداد 1389 (34)
اردیبهشت 1389 (81)
فروردین 1389 (35)
اسفند 1388 (38)
بهمن 1388 (36)
دی 1388 (85)
آذر 1388 (31)
آبان 1388 (39)
مهر 1388 (31)
شهریور 1388 (98)
مرداد 1388 (93)
تیر 1388 (345)
خرداد 1388 (393)
اردیبهشت 1388 (284)
فروردین 1388 (545)
اسفند 1387 (656)
بهمن 1387 (340)
دی 1387 (424)
آذر 1387 (364)
آبان 1387 (356)
مهر 1387 (257)
شهریور 1387 (414)
مرداد 1387 (248)
تیر 1387 (265)
خرداد 1387 (46)
اردیبهشت 1387 (126)
فروردین 1387 (251)
اسفند 1386 (61)
بهمن 1386 (60)
دی 1386 (71)
آذر 1386 (92)
آبان 1386 (101)
مهر 1386 (89)
شهریور 1386 (91)
مرداد 1386 (386)
تیر 1386 (168)
خرداد 1386 (428)
اردیبهشت 1386 (178)



لینکستان

لینکدونی


فروش فوق العاده كوله پشتی های آمریكایی آغاز شد - قیمتی باور نكردنی
فروش تعداد محدودی پالتوی آلمانی ، كت گرم و چكمه های جذاب زنانه و مردانه
بهترین و زیباترین هدیه روز زن و روز مادر - محصولاتی باور نكردنی
كسب در آمد راحت و آسوده ... با ضمانت ما میلیونر شوید
فروش پستی زیور آلات و بدلیجات و جواهر آلات
سافتستان 6 ساله شد !
کابوس "هارپ" در ایران تعبیر خواهد شد؟
سافتستان پنج ساله شد
مجموعه كارتونی اگی و سوسكها _ پت و مت _ پلنگ صورتی _ ارزان تر از همه جا
مقاله جن شناسی و ارتباط با جنیان
یادم باشد با صدای یاسین قاسمی داغ داغ داغ
بغض
سایت دوستیابی و همسریابی دلبر
خداحافظی یاسین قاسمی + مناجات + داستان زیبا
بیماران قلبی حتما بخونند...خیلی مهم
فروش مجموعه كتاب های الكترونیكی كامپیوتر فوق العاده كم نظیر
منو شكستن... تكست زیبا از یاسین
سافتستان سه ساله شد...بدو بیا تو جشن و شادی
تماشای بیش از ۲۰۰ دوربین مخفی و زنده در کشورهای مختلف از جمله ایران و اسرائیل
نرم افزار دعاهای ماه مبارک رمضان هدیه سافتستان به تمام مسلمانان
خدمتی دیگر برای کاربران سایت...تشکر از خانوم هما روستا بازیگر معروف سینما
ابزار پخش زنده رادیو و تلویزیون های اینترنتی ایران 15 كیلوبایت!!!
ترفند جدید: پخش بوق اشغال برای مخاطبین سونی اریكسون
آموزش زبان انگلیسی...اگه میخوای انگلیسی یاد بگیری بیا اینجا رایگان رایگان
معرفی نرم افزار سافتستان توسط سایت آمریكایی...افتخاری دیگر برای سافتستان
پولدار شدن واقعی...صد در صد تضمینی و مطمئن کلیک کن دیگه...میلیونر شوید
انتقاد از كانال هامون سیستان و بلوچستان...بسیار مهم
ده میلیون ایمیل تبلیغاتی مخصوص وب مستر ها و فروشندگان و...
Softestan Farsi Game یه بازی ماشینی تقدیم به ایرانی های عزیز از طرف سافتستان
Softestan Portable Collection هدیه سافتستان به تمام کاربران اینترنت
علوم غریبه-متافیزیک-ارواح-ماوراطبیعه-جن
آتش سوزی بزرگ در زیباشهر زاهدان داغ داغ داغ
ترسناک ترین مستند جهان احضار روح و جن
مستند تکان دهنده فقر و فحشا
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم...حامی سایت شوید
طالع بینی مصری...طالع بینی و تحلیل شخصیت بر اساس ماه تولد و دهه
سال ۱۳۸۷ بر تمام شما خوبان مبارک باد
سافتستان در پیام نمای شبکه سوم سیمای جمهوری اسلامی ایران!!!
اسکریپت های زیبا
برای شفای همه بیماران دعا كنیم
سافتستان دو ساله شد!!!
یاسین قاسمی مدیریت سافتستان دانشجو میشود!!! رشته مهندسی کشاورزی
طعم واقعی تجارت الکترونیکی با عضویت رایگان در این سایت
جواب سوالات سایت بزرگ تبیان فقط در این قسمت
آموزش فتوشاپ از مقدماتی تا پیشرفته
دیدن شماره تلفن اشخاص هنگام چت کردن...جدید
عضویت در لاوستان مساوی است با برنده شدن یک جایزه نفیس
مطالب سایت سافتستان در روزنامه ابرار اقتصادی
لیست ده هزار ایمیل ایرانی فقط با ۵۰۰ تومان هات هات هات
زیرنویس فارسی سریال محبوب جواهری در قصر بصورت کاملا رایگان
Links Archive


مطالب گذشته سایت

كتاب رازهای جنسی و زناشویی منتشر شد !
دلبر
تصاویر سحر قریشی در کنار برادرش سپهر قریشی!
سرنوشت اسرارآمیز ۴ دختر بچه ناپدید شده + عکس
هجوم اسرائیلی‌ها برای دیدن جدایی نادر از سیمین + عکس
طنز/سرنوشت كارتونهایی كه دیدیم چی شد؟
یک داستان کوتاه خنده دار اما غمناک
جدایی نادر از سیمین در اسکار تاریخ ساز شد + عکس
4 عکس جدید و متفاوت از الناز شاکردوست
سال ۱۳۹۱ سال نهنگ است +طالع بینی
شباهت دختر بی ادب روسی به پاریس هیلتون! + عکس
عكس/ یک خیابان عجیب در آبادان
چگونه یک تاجر موفق باشیم؟
10 موبایل جالبی که به‌ زودی‌ در بازارخواهید دید! + عکس
تیم ملی بازی باخته را به تساوی کشاند
عکس / اشکان دژاگه و همسرش
صحنه ای که باید از فیلم 'بوسیدن روی ماه' سانسور شود + عکس
آرزو دارید دندانهایتان مثل هالیودی ها سفید، زیبا و درخشان باشد؟
شان استون: آنجلینا جولی زن قدرتمندی است! + تصاویر
مشایی هم تأیید صلاحیت شد
فروشگاه اینترنتی دلبر افتتاح شد
جنجال تازه همسر سارکوزی + عکس
مرگ خواننده هالیوودی جنجالی شد + عکس
گزارشی تکان دهنده از تجاوز به زنان!
اجبار سربازان آمریكایی به نوشیدن خون و دل و روده + عکس
عکس های جدید از نیکول کیدمن در کنار دخترانش
عکس / دار زدن یکی از اشرار در سال 1290
عکس‌ های فرزاد حسنی در برنامه عمو پورنگ
تاثیر پرخاشگری شوهران برروی زنان!
چاق ترین زن در کل تاریخ جهان؛ ۷۲۷ کیلوگرم + عکس


Copyright © 2005-2013 by Yasin Ghasemi. All rights reserved