تبلیغات

Auto Forwarding .......

Softestan Download Center | دانلود نرم افزارهای جدید Softestan Download Center | دانلود نرم افزارهای جدید - مطالب اسفند 1388
Home
منوی کاربری


این سایت را به صفحات مورد علاقه تان اضافه کنید!     با ما تماس بگیرید!    Print This Page    Save This Page    این سایت را صفحه خانگی خودتان کنید!

 پیغام مدیر : مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم. کسم خدا بود، کس بی کسان. در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست داشتن دم زدم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قد کشیدم و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم کردند تا : حقیقت دینم شد و راه رفتنم و خیر حیاتم شد و کار ماندنم و زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم!
خداوندا : برای همسایه كه نان مرا ربود، نان !! برای عزیزانی كه قلب مرا شكستند، مهربانی !! برای كسانی كه روح مرا آزردند بخشش !! و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم...


زبان های دیگر سایت
ترجمه به زبان انگلیسی ترجمه به زبان عربی ترجمه به زبان آلبانیایی ترجمه به زبان بلغاری ترجمه به زبان کاتالان ترجمه به زبان چینی
ترجمه به زبان چکی ترجمه به زبان دانمارکی ترجمه به زبان هلندی ترجمه به زبان استونیایی ترجمه به زبان فیلیپینی ترجمه به زبان فنلاندی
ترجمه به زبان آلمانی ترجمه به زبان یونانی ترجمه به زبان هندی ترجمه به زبان مجاری ترجمه به زبان اندونزیایی ترجمه به زبان ایتالیایی
ترجمه به زبان ژاپنی ترجمه به زبان کره‏ای ترجمه به زبان لاتویایی ترجمه به زبان لیتوانیایی ترجمه به زبان مالتی ترجمه به زبان لهستانی
ترجمه به زبان پرتغالی ترجمه به زبان رومانیایی ترجمه به زبان روسی ترجمه به زبان صربستانی ترجمه به زبان اسلواکیایی ترجمه به زبان اسلووِنیایی
ترجمه به زبان اسپانیایی ترجمه به زبان سوئدی ترجمه به زبان تایلندی ترجمه به زبان ترکی ترجمه به زبان اوکراینی ترجمه به زبان ویتنامی


  از این پس شما می‏توانید وب سایت سافتستان را علاوه بر زبان شیرین فارسی، با 36 زبان دیگر دنیا مشاهده کنید


طالع بینی سایت

آدرسهای ورود

بازی آنلاین


عاشقانه


تبلیغات


نمایش مطالب در سایت شما

رادیو سافتستان



ساز شكسته


سینمای سایت


جستجو


Custom Search


تبلیغات


دست نوشته


خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم، چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟! مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی. خداوندا! اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای ‌تکه نانی ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ و شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف‌تر عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی‌ پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…


صفحات سایت


  1  2  3  4  

لینک به ما / لوگوی دوستان

لینک به ما



لوگوی دوستان




برای تبادل لوگو ابتدا لوگوی سافتستان را در سایت خود قرار داده سپس به مدیر سایت ایمیل بزنید و یا در قسمت نظرات اعلام كنید


آمار سایت


امروز :
كل مطالب :
كل بازدید ها :
تاسیس سایت : 18/06/84
بیشترین آنلاین : 207
Page Ranking Tool





تبلیغات



پیام های بازرگانی

 آیینه | داستان ,


مردی که در کوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سالی می گذرد که او به چهره خودش درآینه نگاه نکرده است
مردی که در کوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سالی می گذرد که او به چهره خودش درآینه نگاه نکرده است. همچنین دلیلی نمیدید به یاد بیاورد که زمانی در همین حدود میگذرد که او خندیدن خود را حس نکرده است. قطعا" به یاد گم شدن شناسنامه اش هم نمی افتاد اگر رادیو اعلام نکرده بود که افراد میباید شناسنامه ا ی خود را نو، تجدید کنند. وقتی اعلام شد که شهروندان عزیز مواظف اند شناسنامه قبلیشان را ازطریق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامه جدید خود را دریافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامه اش بشود، و خیلی زود ملتفت شد که شناسنامه اش را گم کرده است. اما این که چراتصور میشود سیزده سال از گم شدن شناسنامه او میگذرد، علت این که مرد ناچار بود به یاد بیاورد چه زمانی با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمی گشت به حدود سیزده سال پیش یا - شاید هم – سی و سه سال پیش، چون او در زمانی بسیار پیش از این، در یک روز تاریخی شناسنامه را گذاشته بود جیب بغل بارانی اش تا برای تمام عمرش، یک بار برود پای صندوق رای و شناسنامه را نشان بدهد تا روی یکی از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاریخ دیگر باشناسنامه اش کاری نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته یا درکجا گمش کرده است. حالا یک واقعه تاریخی دیگر پیش آمده بود که احتیاج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شاید شناسنامه درجیب بارانی مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسید ممکن است آن را در مجری گذاشته باشد، اما نه... انجا هم نبود. کوچه راطی کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و یکراست رفت به اداره سجل احوال. در اداره سجل احوال جواب صریح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسید، به یاد آورد که – انگار – به او گفته شده برود یک استشهاد محلی درست کند و بیاورد اداره. بله، همین طور بود. به او این جور گفته شده بود. اما... این استشهاد را چه جور باید نوشت؟ نشست روی صندلی و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روی میز. خوب ... باید نوشته شود ما امضاء کنندگان ذیل گواهی میکنیم که شناسنامه آقای ... مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنویس کرد و از خانه بیرون آمد و یکراست رفت به دکان بقالی که هفته ای یک بار از آنجا خرید میکرد. اما دکاندار که از دردسر خوشش نمیآمد، گفت او را نمیشناسد. نه این که نشناسدش، بلکه اسم او را نمیداند، چون تا امروز به صرافت نیفتاده اسم ایشان را بخواهد بداند. «به خصوص که خودتان هم جای اسم راخالی گذاشته اید!»
بله، درست است.
باید اول میرفته به لباسشویی، چون هرسال شب عید کت و شلوار و پیراهنش را یک بارمیداده لباسشویی و قبض میگرفته. اما لباسشویی، با وجودی که حافظه خوبی داشت و مشتریهایش را - اگر نه به نام اما به چهره – میشناخت، نتوانست او را به جا بیاورد؛ و گفت كه متاسف است، چون آقا را خیلی کم زیارت کرده است. لطفا" ممکن است اسم مبارکتان را بفرمایید؟»
خواهش می شود؛ واقعا" که.
«دست کم قبض، یکی از قبضهای ما را که لابد خدمتتان است بیاورید، مشکل حل خواهد شد.»
بله، قبض.
آنجا، روی ورقه قبض اسم و تاریخ سپردن لباس و حتا اینکه چند تکه لباس تحویل شد را با قید رنگ آن، مینویسند. اما قبض لباس... قبض لباس را چرا باید مشتری نزد خود نگه دارد، وقتی می رود و لباس را تحویل می گیرد؟ نه، این عملی نیست. دیگر به کجا و چه کسی میتوان رجوع کرد؟ نانوایی؛ دکان نانوایی در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا میخرید. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار دیوار دراز کشیده بود و گفت پخت نمیکنیم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار دیوار راه افتاد طرف خانه اش، با ورقه ای که از یک دفترچه چهل برگ کنده بود.
پشت شیشه پنجره اتاق که ایستاد، خِیلکی خیره ماند به جلبک های سطح آب حوض، اما چیزی به یادش نیامد. شاید دم غروب یا سر شب بود که به نظرش رسید با دست پر راه بیفتد برود اداره مرکزی ثبت احوال، مقداری پول رشوه بدهد به مامور بایگانی و از او بخواهد ساعتی وقت اضافی بگذارد و رد و اثری از شناسنامه او پیدا کند. این که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا...
«چرا... چرا ممکن نیست؟»
با پیرمردی که سیگار ارزان میکشید و نی مشتک نسبتا" بلندی گوشه لب داشت به توافق رسید که به اتفاق بروند زیرزمین اداره و بایگانی را جستجو کنند؛ و رفتند. شاید ساعتی بعد از چای پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زیرزمین بایگانی و بنا کردند به جستجو. مردی که شناسنامه اش گم شده بود، هوشمندی به خرج داده و یک بسته سیگار با یک قوطی کبریت در راه خریده بود و باخود آورده بود. پس مشکلی نبود اگر تا ساعتی بعد از وقت اداری هم توی بایگانی معطل میشدند؛ و با آن جدیتی که پیرمرد بایگان آستین به آستین به دست کرده بود تا بالای آرنج و از پشت عینک ذره بینی اش به خطوط پرونده ها دقیق می شد، این اطمینان حاصل بود که مرد ناامید ازبایگانی بیرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود و به تدریج داشت آشنای کار میشد.
حرف الف تمام شده بودکه پیرمرد گردن راست کرد، یک سیگار دیگر طلبید و رفت طرف قفسه مقابل که با حرف ب شروع میشد، و پرسید «فرمودید اسم فامیلتان چه بود؟» که مرد جواب داد «من چیزی عرض نکرده بودم.» بایگان پرسید «چرا؛ به نظرم اسم و اسم فامیلتان را فرمودید؛ درآبــدارخانه!» و مـرد گفت «خیر، خیر... من چیزی عرض نکردم.» بایگان گفت «چطور ممکن است نفرموده باشید؟» مردگفت «خیر... خیر.»
بایگان عینک ازچشم برداشت و گفت «خوب، هنوز هم دیر نشده. چون حروف زیادی باقی است. حالا بفرمایید؟» مردگفت «خیلی عجیب است؛ عجیب نیست؟! من وقــت شمارا بیهوده گرفتم. معذرت میخواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگویم. من... من هرچه فکر میکنم اسم خود را به یاد نمی آورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیده ام. فکر کردم ممکن است، فکر کردم شاید بشود شناسنامه ای دست و پاکرد؟»
بایگان عینکش را به چشم گذاشت و گفت «البته... البته باید راهی باشد. اما چه اصراری دارید که حتما"...» و مرد گفت «هیچ... هیچ... همین جور بیخودی... اصلا" میشود صرف نظر کرد. راستی چه اهمیتی دارد؟» بایگان گفت «هرجور میلتان است. اما من فراموشی و نسیان را میفهمم. گاهی دچارش شده ام. با وجود این، اگر اصرار دارید که شناسنامه ای داشته باشید راههایی هست.» بی درنگ، مرد پرسید چه راههایی؟ و بایگان گفت «قدری خرج بر میدارد. اگر مشکلی نباشد راه حلی هست. یعنی کسی را میشناسم که دستش در این کار باز است. می توانم شما را ببرم پیش او. باز هم نظر شما شرط است. اما باید زودتر تصمیم بگیرید. چون تا هوا تاریک نشده باید برسیم .»
اداره هم داشت تعطیل میشد که آن دو از پیاده رو پیچیدند توی کوچه ای که به خیابان اصلی میرسید و آنجا میشد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلی که بایگان پیچ واپیچهایش را میشناخت. آنجا یک دکان دراز بودکه اندکی خم درگرده داشت، چیزی مثل غلاف یک خنجر قدیمی. پیرمردی که توی عبایش دم در حجره نشسته بود، بایگان را میشناخت. پس جواب سلام او را داد و گذاشت با مشتری برود ته دکان. بایگان وارد دکان شد و از میان هزار هزار قلم جنس کهنه و قدیمی گذشت و مرد را یکراست برد طرف دربندی که جلوش یک پرده چرکین آویزان بود. پرده را پس زد و در یک صندوق قدیمی را باز کرد و انبوه شناسنامه ها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود، نشان داد و گفت «بستگی دارد، بستگی دارد که شما چه جور شناسنامه ای بخواهید. این روزها خیلی اتفاق میافتد که آدمهایی اسم یا شناسنامه، یا هردو را گم میکنند. حالا دوست دارید چه کسی باشید؟ شاه یا گدا؟ اینجا همه جورش را داریم، فقط نرخهایش فرق میکند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را میکنیم. بعضیها چشمشان رامیبندند و شانسی انتخاب میکنند، مثل برداشتن یک بلیت لاتاری. تا شما چه جور سلیقه ای داشته باشید؟ مایلید متولد کجا باشید؟ اهل کجا؟ و شغلتان چی باشد؟ چه جور چهره ای، سیمایی میخواهید داشته باشید؟ همه جورش میسر و ممکن است. خودتان انتخاب میکنید یا من برایتان یک فال بردارم؟ این جور شانسی ممکن است شناسنامه یک امیر، یک تاجر آهن، صاحب یک نمایشگاه اتومبیل... یا یک... یک دارنده مستغلات... یا یک بدست آورنده موافقت اصولی به نام شما دربیاید. اصلا" نگران نباشید. این یک امر عادی است. مثلا" این دسته ازشناسنامه ها که با علامت ضربدر مشخص شده، مخصوص خدمات ویژه است که... گمان نمیکنم مناسب سن و سال شما باشد؛ و این یکی دسته به امور تبلیغات مربوط می شود؛ مثلا" صاحب امتیاز یک هفته نامه یا به فرض مسؤول پخش یک برنامه تلویزیونی. همه جورش هست. و اسم؟ اسمتان دوست دارید چه باشد؟ حسن، حسین، بوذرجمهر و ... یا از سنخ اسامی شاهنامه ای؟ تا شما چه جورش را بپسندید؛ چه جور اسمی را میپسندید؟»
مردی که شناسنامه اش راگم کرده بود، لحظاتی خاموش و اندیشناک ماند، وز آن پس گفت «اسباب زحمت شدم؛ باوجود این، اگر زحمتی نیست بگرد و شناسنامه ای برایم پیداکن که صاحبش مرده باشد. این ممکن است؟» بایگان گفت «هیچ چیز غیرممکن نیست. نرخش هم ارزانتر است.»
ممنون؛ ممنون!
بیرون که آمدند پیرمرد دکاندار سرفه اش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک می گشت تا کرکره رابکشد پایین، و لابه لای سرفه هایش به یکی دو مشتری که دم تخته کارش ایستاده بودند میگفت فردا بیایند چون «ته دکان برق نیست» و ... مردی که در کوچه میرفت به صرافت افتاد به یاد بیاورد که زمانی در حدود سیزده سال میگذرد که نخندیده است و حالا... چون دهان به خنده گشود با یک حس ناگهانی متوجه شد که دندانهایش یک به یک شروع کردند به ورآمدن، فرو ریختن و افتادن جلو پاها و روی پوزه کفشهایش، همچنین حس کرد به تدریج تکهای از استخوان گونه، یکی از پلک ها، ناخنها و... دارند فرو میریزند؛ و به نظرش آمد، شاید زمانش فرا رسیده باشد که وقتی، اگر رسید به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزدیک پیش بخاری و یک نظر – برای آخرین بار – در آینه به خودش نگاه کند .

نوشته شده توسط یاسین قاسمی در 1389/01/1 و ساعت 13:50
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات

 مترسک | داستان ,


یکبار به مترسکی گفتم: "لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای." گفت: "لذت ترساندن عمیق است و پایدار، من از آن خسته نمی شوم." یکبار به مترسکی گفتم: "لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای." گفت: "لذت ترساندن عمیق است و پایدار، من از آن خسته نمی شوم." دمی اندیشیدم و گفتم "درست است؛ چون من هم مزه این لذت را چشیده ام."
گفت: "فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد مزه این لذت را می شناسند."
آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش من بود یا خوار کردن من. یکسال گذشت ودر این مدت مترسک فیلسوف شد. هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند.
جبران خلیل جبران- کتاب پیامبر و دیوانه


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در 1388/12/29 و ساعت 13:49
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات

 لبخند | داستان ,


بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید ندانند كه او خلبان جنگی بود... بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید . او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ا ی به نام لبخند گرد آوری كرده است . در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم .
از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟ " به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت . سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود.

پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم وعكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش " او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد . گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند.
بله لبخند بدون برنامه ریزی بدون حسابگری لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم . لایه مدارج علمی و مدارك دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی واین كه دوست داریم ما را آن گونه ببینند كه نیستیم . زیر همه این لایه ها من حقیقی وارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این كه آن را روح بنامم من ایمان دارم كه روح های انسان ها است كه با یكدیگر ارتباط برقرار می كنند و این روح ها با یكدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكی هم به خرج می دهیم ما از یكدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند وسبب تنهایی و انزوایی ما می شوند."
داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است آدمی به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به یك نوزاد این پیوند روحانی را احساس می كند. وقتی كودكی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسان را پیش روی خود می بینیم كه هیچ یك از لایه هایی را كه نام بردیم روی من طبیعی خود نكشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ می دهد.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در 1388/12/28 و ساعت 13:48
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات

 تو نیکی می کن و . . . | داستان ,


یک روز بعد ازظهر وقتی که جو با ماشین پونتیاکش می‌کوبید که بره خونه زن مسنی رو دید که اونو متوقف کرد. ماشین مرسدسش پنچر بود.
یک روز بعد ازظهر وقتی که جو با ماشین پونتیاکش می‌کوبید که بره خونه زن مسنی رو دید که اونو متوقف کرد. ماشین مرسدسش پنچر بود.
جو می‌تونست ببینه که اون زن ترسیده و بیرون توی برفها ایستاده تا اینکه بهش گفت: " من جو هستم و اومدم که کمکتون کنم."
زن گفت:" من از سن لوئیز میام و فقط از اینجا رد می شدم. بایستی صدتا ماشین دیده باشم که از کنارم رد شدن و این واقعا لطف شما بود."
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟" و جو به زن چنین گفت:
" شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده‌ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می‌خواهی که بدهیت رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
چند مایل جلوتر، زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده.
ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می‌بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی‌دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره زن از در بیرون رفته بود. درحالیکه روی دستمال سفره این یادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پیشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو می‌خوند:
" شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده‌ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
اونشب وقتی که زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد.
وقتی که شوهرش دراز کشید تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:
" همه چیز داره درست میشه. دوستت دارم، جو!"


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در 1388/12/27 و ساعت 13:47
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات

 چتر و گربه و دیوار باریك | داستان ,


هرگز نخواسته بودم نویسنده باشم. همه چیز با یك ساعت مچی«وست اند واچ» شروع شد. تقصیر هم تقصیر گاو بود هرگز نخواسته بودم نویسنده باشم. همه چیز با یك ساعت مچی«وست اند اچ» شروع شد. تقصیر هم تقصیر گاو بود. كلاس چهارم بودم یا پنجم دبستان. از مدرسه كه آمده بودم كز كرده بودم گوشه‌ی اتاق و یكی دو ساعتی می‌شد دفترم را باز كرده بودم و، به جای نوشتن، ته مدادم را می‌جویدم. پدر كه با جدیت و علاقه‌ی زیادی وضع درسی مرا زیر نظر داشت، گمانم حالت غیرعادی مرا دیده بود كه گفت: «چرا مثل خر توی گل گیر كرده‌ای؟»
من نمی‌دانستم خر چطور توی گل گیر می‌كند. اما خودم یكی دو بار توی گل گیر كرده بودم. احساس كردم پدر چه خوب وضع مرا درك كرده. با خوشحالی دفتر را برداشتم و رفتم كنار او.
آن روز درس تازه‌ای داشتیم كه تا آن هنگام حتی نامش هم به گوشم نخورده بود. مشق را می‌فهمیدم چیست، چیزی را باید عینا رونویس می‌كردیم. نه یك بار، نه دو بار، گاهی بیست سی بار. حساب را هم می‌فهمیدم چیست، چیزی را باید در چیزی ضرب می‌كردیم یا از چیزی كم می‌كردیم یا به چیزی اضافه می‌كردیم. و مگر در زندگی روزمره كار دیگری غیر از این می‌كردیم؟ اما نوشتن «انشاء» چیز تازه‌ای بود.
پدر گفت: «این كه چیزی نیست.»
راست می‌گفت. برای پدر هیچ چیزی چیزی نبود. كارگر شركت نفت بود و شش كلاس بیشتر نخوانده بود اما هم او بود كه برای اولین بار در ده زادگاهش زورخانه دایر كرده بود؛ پایگاهی برای تبلیغ عقایدش. هم او بود كه با مكاتبات پیگیرش به این مقام یا آن، سرانجام، پای پست را به ده زادگاهش باز كرده بود؛ و بعدها پای برق را و حمام‌ بهداشتی و كلانتری و تلفن را. این را همه می‌دانستند. اما پدر كار دیگری هم كرده بود كه هیچ‌كس نمی‌دانست، جز من. پدر نمی‌دانست كه من روزی آن كشوی سحرآمیز را كه قلمرو ممنوعه‌ی او بود، باز كرده‌ام و، میان اشیاء مرموزی كه آنجا بود، دست برده‌ام به كتابی كه در صفحه‌ی اولش وصیت كرده بود: «هیچ یك از فرزندانم حق ندارد تا زمانی كه در قید حیات هستم این كتاب را بخواند.»
برای پدر نوشتن انشاء چیزی نبود. برای من اما نوشتن معنای اطاعت را داشت. چیزی را باید می‌گذاشتند جلووم و به من تكلیف می‌كردند از روی آن بنویسم. و این كاری بود كه، در واقع، در همه‌ی موارد زندگی می‌كردیم. گفتم: «آخر چطور؟ باید چیزی باشد كه از روی آن بنویسم!»
گفت: «از روی فكر خودت بنویس».
با حیرت به او نگاه كردم. اول بار بود كه به فكر من اهمیت داده می‌شد.
گفت: «موضوع انشاء چیست؟»
گفتم: «فایده‌ی گاو».
گفت: «خب، گاو حیوان مفیدی است. هر فایده‌ای كه دارد، یكی یكی بنویس.»
بی‌آنكه حیوان مفیدی باشم، مثل گاو، خیره شدم به پدر، چه چیزی را باید می‌نوشتم؟ آخر من به عمرم گاو ندیده بودم. همه‌اش لوله‌های نفت بود و ماشین و كشتی و اسباب و آلات صنعتی.
وقتی گفت «گاو به ما شیر می‌دهد» حیرت من بیشتر شد. آخر من پسر بزرگ خانواده بودم و دیده بودم همه‌ی هشت بچه‌ای را كه بعد از من به دنیا آمده بودند مادرم شیرشان را از داخل قوطی حلبی‌یی فراهم می‌كرد كه رویش به انگلیسی نوشته شده بود: Milk Klim ، و شكل این قوطی هیچ شباهتی نه به پستان مادر داشت و نه به پستان هیچ حیوانی.
اول بار بود از من خواسته شده بود فكر بكنم؛ آن هم درباره‌ی موضوعی كه هیچ نمی‌شناختم. و تازه چقدر؟ یك صفحه‌ی تمام. و حالا همه‌ی آن چیزی كه من درباره‌ی گاو می‌دانستم به یك خط هم نمی‌رسید. نمی‌دانم پدر در چشم‌هام درماندگی كدامیك از حیوانات روستایشان را دیده بود كه دلش سوخت، دفتر را برداشت، صفحه‌ای از وسط آن جدا كرد و قلم را بر كاغذ گذاشت. در سكوت به گره ابروانش خیره شدم؛ و به دست‌هاش كه از راست به چپ روی كاغذ می‌لغزید و هر بار كه به آخر سطر می‌رسید با قاطعیت و اطمینان كمی پایین می‌سرید. صدای خش‌خش قلم بر كاغذ، در آن سكوت اتاق، صدای جادویی ِ اتفاقی بود كه جنس آن را نمی‌شناختم. در چهره‌ی پدر حالت خدایی را می‌دیدم كه از هیچ، چیزی را خلق می‌كرد. یك ربع بعد، كاغذ را انداخت جلووم و گفت: «حالا همین‌ها را با خط خودت بنویس توی دفترت، و وقتی معلم صدایت كرد بخوان.»
كلاس در سكوت و حیرت فرو رفته بود. انشایی كه من خوانده بودم هیچ ربطی نداشت به پرت و پلاهایی كه دیگران نوشته بودند. معلم آرام جلو آمد. تا امروز، هرگز كسی در نگاهش آنهمه تحسین نثار من نكرده است كه آن روز معلم كرد. كم‌كم داشت باورم می‌شد كه آن انشاء را واقعا خود من نوشته‌ام. معلم به آرامی دست كرد و از جیبش ساعت «وست اند واچ» ی را بیرون آورد و گفت: «این هم جایزه‌ی انشای بسیار زیبایی كه نوشته‌ای.» بعد رو كرد به كلاس: «تشویقش كنید!»
بیهوش نشدم، اما عكس‌العمل آدمی مثل من در موقعیتی مثل آن، بیهوشی است. آخر قیمت یك ساعت وست اند واچ ده‌ها برابر قیمت یك چتر بود كه همه‌ی دوران كودكی در آرزویش بودم و هرگز كسی برایم نخرید؛ چون نخستین چتر زندگی‌ام را، هنوز باز نكرده، توفانی مهیب از دستم ربود، كوبید به تیر چراغ برق، و لاشه‌ی درهم شكسته‌اش را هم چنان با خود برد كه گویی هنوز در جایی از این جهان دارد می‌بردش.
آن روز این معلم انشاء تا حد خدایی در ذهنم بالا رفت. خدایی كه برای سال‌ها متانت و شخصیتش الگوی رفتار و زندگیم بود. تا آن روز شوم كه تصویرش در ذهنم شكست و با شكسته شدنش چیزی هم برای همیشه در من ویران شد.
آه ای ساعت «وست اند واچ»! تو مسیر زندگی مرا عوض كردی. واداشتی‌ام هنوز زنگ انشاء تمام نشده فكر انشای هفته‌ی بعد باشم. واداشتی‌ام از مشق و حساب و هندسه بزنم و تمام وقت روی موضوع هفته‌ی بعد كار كنم شاید این بار معلم، نه از جیبش، كه از گوشه‌ای چتری بیرون یباورد و جایزه بدهد.
دیگر از جایزه خبری نشد. اما هر بار كه باران می‌آمد و من خیس آب به مدرسه می‌رسیدم یا خانه، به نوشتن چیزی می‌اندیشیدم تا چتری باشد برای لكنت حضورم.
یك روز، وسط درس علم الاشیاء، فراش مدرسه در اتاق را باز كرد؛ به پچ‌یچ چیزی با معلم گفت و كاغذی را به دستش داد. هیچ‌گاه از پچپچه بوی خوشی نمی‌آید. چیزی را در هوا منتشر می‌كند كه ذاتِ ناامنی است.
معلم صدایم كرد. حفره‌ای در درونم دهان گشود. فراش مدرسه دستم را گرفت و راه افتادیم. از راهرو كه پیچیدیم، چهارچوبِ درِ اتاقِ مدیر مدرسه پیدا شد؛ و در قاب اریب در، چهره‌ی چند نفر دیگر كه آنجا به صف بودند؛ از كلاس‌های بالاتر؛ همگی رنگ‌پریده و لرزان. چیزی مرا گره می‌زد به این صف ترس‌خورده و پریشان. برای یك آن، حضورشان مرا بیرون كشید از تنهایی در برابر مصیبتی كه نمی‌شناختم اما در ذرات فضا معلق بود.
به دفتر مدیر وارد شدم. سكوتی سنگین همانجا دم در میخكوبم كرد. مدیر بی هیچ كلامی نگاهم كرد. هیچ چتر حمایتی در این نگاه نبود. آرام برگشت به سمت دیگر اتاق؛ آنجا كه عینكی دودی روی عضلات یخ‌زده‌ی صورتی سنگی سكوت كرده بود. آنچه رمز و راز می‌دهد به سكوت كسی كه ترا احضار كرده است سرنوشت شومی است كه برایت رقم زده است. این سكوت آنقدر زمان منجمد شده را در خود جا داد تا چند آشنای دیگر، باز هم از كلاس‌های بالاتر، به صف لرزان ما پیوست و عاقبت، آن صورت سنگی از پشت عینك دودی به سخن درآمد: «راه بیفتید!»
به كجا می‌رفتیم؟
می‌رفتیم؟ چه سؤال ابلهانه‌ای! هر كسی می‌رود لابد می‌داند به كجا. ترسِ از «مكان» هنگامی لگام می‌گسلد كه ترا ببرند.
به كجا می‌بردندمان؟
خیابانی اصلی شهر را دو قسمت می‌كرد: یك سو خانه‌های كارگران بود و سوی دیگر، با فاصله‌ای به پهنای یك میدان، خانه‌های كارمندان. ماشین لندروری كه ما را می‌برد پیچید به سوی منطقه‌ی سرسبز كارمندان. چنگ می‌زدم، مثل چنگ زدن نابینایی در نور، به هر چه از ذهنم می‌گذشت مگر اندكی روشنا بتابانم به سرنوشتی كه پنهان بود. چهره‌ی پدر را می‌دیدم كه هفته‌ای بود عبوس بود و درهم بود. لكه‌ی كوچكی از روشنا افتاد روی روزنامه‌ای كه پیش پای پدر بود. پدر نشسته بود روی قالی؛ زانو را ستون دست‌ها كرده بود و دست‌ها را ستون پیشانی. كسی جرئت نمی‌كرد از پدر بپرسد. دزدیده از گوشه‌ی چشم نگاه كردم. تیتر درشت روزنامه‌ی كیهان زیر نگاه خیره‌ی پدر له می‌شد: «عاملان قتل منصور دستگیر شدند.» یادم آمد به شبی كه پدر، با آن همه هیبت و نفوذ، مثل بچه‌ای، تا صبح می‌گریست و بی‌وقفه به هق‌هق دم می‌گرفت: «استغفرالله ربی و اتوب الیه.»
چه اتفاقی افتاده بود؟‌ از چه چیزی توبه می‌كرد؟ هیچگاه نفهمیدم. اما این را می‌دانم كه از فردای آن روز عكسی روی دیوار اتاقمان ظاهر شد كه زیرش نوشته شده بود: «مرجع تقلید شیعیان جهان حضرت آیت‌الله العظمی روح الله الموسوی الخمینی». با ظهور این عكس، آن پدری كه ما بچه‌ها را به هوا می‌انداخت، می‌خندید و تصنیف «گل پری جون» را می‌خواند، برای همیشه از خانه‌مان رفت و بجای او مرد عبوسی آمد كه به ما امر و نهی می‌كرد؛ ته‌ریشی داشت، تسبیح می‌انداخت و به هر خانه‌ای كه پا می‌نهاد، پیش از هر چیز، دستور می‌داد رادیویشان را خاموش كنند.
ماشین پیچید به سمت خیابانی كه می‌شناختم و در انتهاش خانه‌ای بود كه از آن فقط به پچپچه سخن می‌رفت. بی‌اختیار برگشتم به سمت بغل دستی كه از من سه سالی بزرگ‌تر بود. با آرنج آرام به پهلویم زد.
ترس را، چمن به چمن، از محوطه‌ی سرسبز جلو عمارت ساواك با خود بردیم تا گره بزنیم به وهم نیمه‌تاریك راهروی ورودی عمارت.
هیچ شادی آنقدر بزرگ نبود كه شادی دیدن معلم انشاء وقتی كه هدایتمان كردند به اتاقی كه دفتر كار سرهنگ بود. از سرهنگ خبری نبود اما معلم انشاء آرام و باوقار نشسته بود روی صندلی سیاه رنگی كنار میز. پس این معلم مهربان، این خدای زندگی‌ام آمده بود تا چتر حمایتش را بگستراند روی سر «انشاء نویس نابغه‌ای» كه كوچك‌ترین فرد این صف رنگ‌پریدگان لرزان بود.
از سر صف شروع شد. ایستاده بودیم به ترتیب قد و من در ته صف. جرقه‌ها بود كه از پوست‌های ملتهب صورت برمی‌خاست وقتی دست سنگین و ورزیده‌ی سرهنگ فرود می‌آمد: «چلقوزای احمق گه، كی گفته بود پاتونو بذارین تو مسجد؟»
وقتی پوست صورت من گر گرفت، هیچ چتر حمایتی سایه‌گستر خفت و تنهایی‌ام نشد. نگاهش كردم. همچنان آرام نشسته بود روی همان صندلی سیاه‌رنگ كنار میز. نگاهم كرد. چشم‌هاش مثل دو چشم شیشه‌ای تهی بود از هر شفاعتی. یك دم لب‌هاش از هم گشوده شد. برق مشمئزكننده‌ی دندانی از طلا چیزی را در درون من ویران كرد. چرا آن همه سال ندیده بودمش؟ آن همه سال در كلاس حرف زده بود خندیده بود اما برق طلایی نبود. یا بود و فقط باید در همین لحظه می‌دیدمش؛ مثل نقطه‌ای مشتعل بر پایان هستی یك خدا.
روضه‌خوانان نوجوانی كه در شب‌های ضربت خوردن حضرت علی، به شیوه‌ای نمایشی، چراغ‌های مسجد را خاموش می‌كردند و انشاهایشان را در تاریكی زیر گنبدها سر می‌دادند، با همان یك سیلی آزاد شدند و تعهد كردند دیگر از این غلط‌ها نكنند. اما سیلی بزرگ‌تر هنوز مانده بود تا فرود آید.
تابستان‌ها، گرما و شرجی بیداد می‌كرد. زن‌ها در حیاط می‌خوابیدند و مردان تختخواب تاشوی بروجردی‌شان را در بیرون خانه‌ها علم می‌كردند و به واقع در كوچه می‌خوابیدند. میان ردیف خانه‌ها بیابان بود؛ فضای باز بی‌آب و علفی كه اگر گرما به نهایت می‌رسید تخت‌ها را می‌كشاند به وسط این بیابان. صبح، اگر مه بود، همین طور كه قالب یخ بر دوش می‌رفتی، از این جماعت خفتگان در بیابان، فقط تكه‌ای دست می‌دیدی، سری، یا تكه‌ای از پا كه بیرون زده بود از سپیدی مه و ملافه‌ها. به كابوس می‌مانست. باید چند سالی می‌گذشت، آتش جنگی در می‌گرفت، تا باز همان سرها و پاها و دست‌ها را ببینی، تكه‌تكه، غرقه در خون، میان سپیدی كفن‌ها. اما هنوز خیلی مانده بود تا برسیم به سال‌های كفنچیز حتی نور مهتاب را خیس عرق كرده بود، این معلم انشاء از كوچه‌مان می‌گذشت. چند سالی بود ندیده بودمش. درست‌تر بگویم، احتراز می‌كردم. خوش بود و سرش گرم باده. مرا كه دید جلو آمد. هر دو در وضعی بلاتكلیف بودیم. نشست بر لبه‌ی تخت. حالا من هفده ساله بودم، محصل دبیرستان؛ و او ناظم دبستان. آنروزها نخستین كار من در مجله‌ی خوشه چاپ شده بود و این در شهرستان كوچكی مثل بندر ماهشهر صدا می‌كرد. وقتی گفت نمایشنامه‌ی مرا خوانده، گفتم: «این نتیجه‌ی ساعت وست اند واچ شماست.»
سكوت مرموزی كرد. ذرات ملتهب آشفتگی، مثل شرجی و نور مهتاب، خیمه زده بود در اطراف. چیزی روی قلبم سنگینی می‌كرد. حال كسی را داشتم جفا دیده. نتوانستم در دل نگه دارم، گفتم: «حالا انشایمان را بجای آنكه در مسجد بخوانیم در مجله می‌نویسیم. امیدواریم دیگر برای این یكی سیلی‌مان نزنید.»
گفت: «منظورت را نمی‌فهمم.»
گفتم: «دوران مدرسه برای بچه‌ها دوران عجیبی است. آدم از بعضی معلم‌ها می‌ترسد، از بعضی نفرت پیدا می‌كند، و به بعضی عشق می‌ورزد. من به شما ارادت عجیبی داشتم. انتظار نداشتم شما را در ساواك ببینم.»
گفت: «به جده‌ام زهرا من ساواكی نیستم.»
«به جده‌ام ...»! چه فلاكت غریبی در این كلمات بود. دیگر هیچ چیزی از این خدای كاغذی سر پا نمانده بود. گفتم: «پس آنجا چه می‌كردید؟»
گفت: «سرهنگ همشهری ماست. رفته بودم سری بزنم.»
فایده‌ای نداشت. چرا باید بیش از این ویرانش می‌كردم؟ كه از او اعتراف می‌گرفتم؟ و مگر این همان كاری نبودكه ساواك با دیگران می‌كرد؟ سعی كردم سر و ته قضیه را هم بیاورم. گفتم: «به هر حال بابت آن ساعت مچی ممنون.»
در پرتو نور مهتاب، یك آن، همان برقی را در چشمانش دیدم كه آن روز پس از خواندن انشاء دیده بودم. اما چیز شومی در فضا بود كه می‌رفت همه‌ی ذرات مهتاب را از جنس خود كند.
برخاست و همین‌طور كه با من دست می‌داد گفت: «آن ساعت را پدرت خریده بود. خواسته بود وقتی انشاء تمام شد به عنوان جایزه به تو بدهم!»
معلم انشاء از خم كوچه پیچید و گم شد در غبار شرجی و شب. و من، ویران از ضربه‌ای كه فرود آمده بود، روی تخت دراز كشیدم. یعنی می‌دانست كه آن انشاء را هم پدر نوشته بود؟
خیره شدم به آسمان. آنجا هم، در فضای تاریك میان ستارگان، چیزی ویران شده بود. برخاستم. خیره شدم به انتهای كوچه. آنجا كه معلم انشاء در غبار شرجی و شب گم شده بود. چه فرقی می‌كرد؟ آن معلم انشاء هم كه روزگاری مظهر عطوفت بود، مثل آن پدر خندان، سال‌ها پیش گم شده بود. نگاه كردم به بیابان؛ به پرهیب ترس‌آور تختخواب‌هایی كه شرجی و دم هوا رانده بودشان تا دوردست تاریكی؛ نگاه كردم به سپیدی ملافه‌ها؛ به انبوه خفتگانی كه به بقایای قتل‌عامی مهیب شباهت داشت.
دوباره دراز كشیدم روی تخت و خیره شدم به آسمان. یادم آمد به شبی كه از یك غیبت چند روزه‌ی پدر استفاده كردم و رفتم سراغ آن كشوی سحرآمیز. همین كه بازش می‌كردی عطری گیج‌كننده به مشام می‌رسید. هر چیز كه آنجا بود رمز و رازی داشت كه برای كشفش باید سال‌ها می‌گذشت. مثل همان كتاب كه سرگذشت روزگار جوانی‌اش بود و من حق نداشتم تا زنده است بخوانم. برش داشتم. تا صبح می‌خواندم و می‌گریستم. همه‌اش شرح رویاهایی كه خاكستر شده بود. مثل همین رویای نویسنده شدنش. برای تحقق این رویا تا آنجا پیش رفته بود كه خاطراتش را داده بود تایپ كرده بودند بعد هم برده بود، لابد به اصفهان، داده بود صحافی‌اش كرده بودند و عنوانش را هم با حروف چاپی كنده بودند روی جلد گالینگور.
چهل و پنج سال پیش، در شهرستانی دور افتاده كه نه چاپخانه‌ای داشت، نه كتابخانه‌ای، نه كتابفروش و نه كتابخوانی، پدر در كشو میزش كتابی چاپ شده داشت، كتابی در تیراژ یك نسخه.
نویسنده شدن من حاصل یك تبانی بود؛ حاصل توطئه‌ی پدری كه برای نویسنده شدن محتاج توطئه‌ی كسی نبود. اما این مردی كه همه‌ی زندگی‌اش در طنینی آخرالزمانی گذشت، بزرگ‌ترین شكست زندگی‌اش نه ناكامی خودش در نویسندگی، كه نویسنده شدن من بود. توطئه را به وقت جوانی كرده بود؛ به وقت لامذهبی. و رویایش وقتی متحقق شده بود كه بزرگ‌ترین آرزویش دیگر نه نویسنده شدن من، كه دیدن من در «لباس روحانیت» بود. وقتی دید حریف نمی‌شود،‌گفت: « پس، اقلا دكتر شو!»
یك سال تمام بازی‌اش دادم. گمان می‌كرد پزشكی ثبت‌نام كرده‌ام. شبی كه فهمید تئاتر می‌خوانم، تا صبح می‌گریست. می‌گفت: «پسرم مطرب شده است!» بیچاره نمی‌دانست كه دو سال بعد آن پسر «مطرب» اولین مشق‌های موسیقی‌اش را آغاز خواهد كرد!
حالا من می‌نویسم بدون هیچ رویایی. می‌نویسم تا فراموش كنم كه نوشتنم را توطئه‌ی پدر رقم زده است. بر علیه این سرنوشت به اشكال مختلف شورش كرده‌ام. در بیست سالگی نوشتن را رها كردم. سه سال تمام نه كتابی می‌خواندم، نه كلمه‌ای می‌نوشتم. سه سال تمام تلویزیون را تا برفك‌هایش، و روزنامه‌ی كیهان را تا آگهی‌های ترحیمش نگاه می‌كردم. تا آن شب شوم زمستانی كه دستی نامریی گریبانم را گرفت و از رختخواب بیرون كشید.
نیمه‌های شب بود. دراز كشیده بودم كنار زنم اما ساعت‌ها بود ضجه‌های شهوانی دو گربه خوابم را ضایع كرده بود. در آن هنگام گمان می‌كردم این ضجه‌ها شهوانی است. سال‌ها باید می‌گذشت تا بدانم كه دو گربه وقتی روی دیواری باریك به هم برسند باید یكی برگردد تا راه باز شود برای دیگری. و چون هیچ‌یك كوتاه نمی‌آید این كشاكش آنقدر ادامه پیدا می‌كند تا سرانجام زور یكی بچربد به دیگری.
آن دست نامریی دست كدام‌یك از گربه‌های درونم بود؟
قلم را برداشتم. اغراق نمی‌كنم اگر بگویم حال كسی را داشتم كه با پس‌گردنی نشانده باشندش پشت میز. نمایشنامه‌ی «نامه‌های بدون تاریخ ...» حاصل این پس‌گردنی بود. اما آن دو گربه تا سال‌ها بعد باز هم روی دیواری باریك مقابل هم در آمدند. از آن پس، بر علیه این سرنوشت تحمیلی، به شكل‌های دیگری تمرد كردم. خودم را شقه‌شقه كردم: كارگردانی تئاتر، نوازندگی، آهنگسازی ... تا حد زیادی هم موثر بود. كمتر از هر نویسنده‌ی هم‌نسلم نوشته‌ام. اما حالا چند سالی است كه تسلیم سرنوشتم شده‌ام.
اگر ترس زائیده‌ی ناآگاهی به چیزهایی است كه در اطراف‌مان می‌گذرد، باید بگویم «نوشتن» تنها چتری است كه زیر آن احساس ایمنی می‌كنم؛ چتری كه زیر آن واقعیت‌ها خودشان را برهنه می‌كنند. سی و چهار سال تمام، آن ساعت «وست اند واچ» و آن كتاب خاطرات برای من دو واقعیت مجزا بودند؛ بی‌هیچ ارتباطی با هم. (ساعت نشانه‌ی ذوق و ابتكار پدری بود مراقب وضع درسی فرزند، و كتاب خاطرات نشانه‌ی استعدادی كه اگر محیط مناسبی می داشت نویسنده‌ای می‌شد شاید بزرگ.) تنها در لحظه‌ی نوشتن همین سطرهاست كه میان آن دو چیز مجزا، یعنی كتاب و ساعت، ارتباطی را كشف می‌كنم كه راه می‌برد مرا به درك واقعیتی دیگر؛ واقعیتی دلهره‌آور؛ اینكه هستی من چیزی نبوده است مگر عرصه‌ی نبرد رویاهای متناقض پدر. نبردی كه در آن برنده و بازنده هر دو یك نفرند؛ همان پدر. تسلایی اگر هست این است كه میان آن همه چیز كه گم شدند برای ابد، آن چتر گم شده شاید همین چتری باشد كه حالا زیر سابه‌اش احساس ایمنی می‌كنم. برای من، نوشتن یعنی همین.

نویسنده: رضا قاسمی


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در 1388/12/26 و ساعت 13:44
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات

 اسب | داستان ,


آشنایی و دوستی من و او را باید نتیجه یك تصادف دانست. اگر آن روز معلم مرا در كلاس در جای دیگری نشانده بود، ممكن بود من با دیگری دوست شوم. آشنایی و دوستی من و او را باید نتیجه یك تصادف دانست. اگر آن روز معلم مرا در كلاس در جای دیگری نشانده بود، ممكن بود من با دیگری دوست شوم. روزی كه همراه ناظم دبیرستان به معلم كلاس اول معرفی شدم، در نیمكت جلو یك جای خالی بود و معلم مرا آنجا نشاند. او هم آنجا سمت چپ من نشسته بود. پسر بچه‌ای بود با رنگی پریده، دندانهایی درشت و سفید و صورتی استخوانی و كمی بلند، با پوستی صاف و كمی تیره و چشمانی كه در گودی آنها نگاهی افسرده و شرمگین داشت. گاهی هر چه فكر می‌كنم نمی‌توانم علت دیگری برای این دوستی پیدا كنم. باید قبول كرد كه آدم وقتی بچه است همبازی می‌خواهد و بعد وقتی بزرگ می‌شود باید دست كم یك نفر را داشته باشد كه بتواند خیلی از حرف‌هایش را به او بگوید. گاهی هم دلسوزی و ترحم باعث آشنایی‌ها می‌شود. همین علت‌ها به اضافه تصادف سبب این دوستی من با او شد. كم‌كم بزرگتر می‌شدیم و قد می‌كشیدیم. اما رشد او از همه بچه‌های مدرسه بیشتر بود؛ به خصوص این رشد در صورتش بیشتر به چشم می‌خورد.
در سال دوم دبیرستان گونه‌هایش برآمده شد و چانه‌اش درشت و كشیده گردید و پیشانی پهن و برجسته‌ای پیدا كرد، به طوری كه در سال سوم بچه‌های كلاس به شوخی به او لقب اسب دادند. این اسم به سرعت دهان به دهان گشت و مدرسه را پر كرد. حتی به كوچه‌ها هم رفت و دكاندارهای محله هم از آن آگاه شدند. او دیگر با لقب اسب به رفت و آمد خود ادامه می‌داد.
روزهای اول از شنیدن این اسم ناراحت می‌شد. حتی چند بار با بچه‌ها گلاویز شد؛ به آنها ناسزا گفت و برایشان سنگ پرت كرد. اما رفته رفته از ناچاری با این اسم، مثل عادت كردن به یك درد كهنه، خو گرفت.
اسب اسم او بود. شاید وقتی در آینه نگاه می‌كرد و سر سنگین و چشمان درشت و بی‌حالت خود را می‌دید، در دل به بچه‌ها حق می‌داد و خود را سرزنش می‌كرد. او دیگران را مسئول نمی‌دانست و هر چه فكر می‌كرد نمی‌توانست دیگری را سرزنش كند.
پدر و مادر و برادران و خواهرانش همه چهره و اندام عادی داشتند و اثری از رشد بی‌اندازه استخوان‌ها در آنها دیده نمی‌شد. من این موضوع را بعدها فهمیدم، یعنی خودش برایم درد دل كرد. این موضوع مثل یك كلاف سردرگم بود كه او بارها در آن به جستجو پرداخته بود و هیچوقت هم نتوانسته بود سررشته را به دست بیاورد. خودش می‌دید كه روز به روز به شكل یك اسب واقعی نزدیك‌تر می‌شود. پس تسلیم سرنوشت شد و با همان سر سنگین اسب مانندش به سازگاری خودش با بچه‌ها ادامه داد. من گاهی كه درچهره‌اش خیره می‌شدم، از دیدن نگاه شرمنده و لب‌های درشت و دندان‌های بزرگ و سفید او نوعی ترس وجودم را فرا می‌گرفت و پشتم تیر می‌كشید. فكر می‌كردم چه خوب بود كه او به راستی اسب می‌شد و از مدرسه از میان ما می‌رفت. اما این تنها یك فكر بود، و او دوست من بود و در كلاس پهلوی من می‌نشست. برای من هم ممكن نبود از دوستی او چشم بپوشم. نوعی ترحم و دلسوزی نسبت به او در خودم حس می‌كردم. به نظرم می‌آمد كه او به دوستی من احتیاج دارد و اگر من ازاو كنار بكشم، میان بچه‌ها تنها خواهد ماند. وقتی بچه‌ها خیلی سر به سرش می‌گذاشتند، به من پناه می‌آورد. در این موقع حالتی چهره‌اش را می‌گرفت كه من حس می‌كردم از من كمك می‌خواهد.
سر سنگینش را پائین می‌انداخت، و پلك‌هایش فرو می‌افتاد. صدای به هم خوردن دندان‌هایش خشم او را نشان می‌داد و پاهایش را كه به زمین می‌كوفت میل او را به انتقام بازگو می‌كرد. بعضی وقت‌ها هم حالت عجیبی به او دست می‌داد: از من هم دور می‌شد؛ می‌رفت در گوشه خلوت و تاریكی دور از بچه‌ها كز می‌كرد و به فكر فرو می‌رفت. آیا نقشه انتقام می‌كشید یا اینكه دلش می‌خواست فرار كند و از میان بچه‌ها برود؟ كسی نمی‌دانست. من می‌رفتم و او را می‌كشیدم و می‌آوردم و شروع به بازی می‌كردیم. از بازی‌ها دویدن را دوست داشت. وقتی با چند شلنگ از همه جلو می‌افتاد، خوشحال می‌شد و دندان‌های درشتش نمایان می‌گردید. با مشت به سینه‌اش می‌كوفت و از پیروزی‌اش بر دیگران خرسند می‌شد. در یك كار دیگر هم شهرت داشت. ضربه‌های پایش محكم و سریع بود. وقتی بچه‌ها دوره‌اش می‌كردند و سر به سرش می‌گذاشتند و او به خشم می‌آمد، با ضربه‌های پایش به بچه‌ها حمله می‌كرد. این ضربه‌ها مثل لگدهای اسب كاری و دردآور بود. بروبچه‌ها از نزدیكش می‌گریختند و در گوشه و كنار پنهان می‌شدند. او در این موقع از دیدن اینكه بروبچه‌ها از قدرت او می‌ترسند و از برابرش می‌گریزند احساس غرور می‌كرد. گردنش را بالا می‌گرفت، سینه‌اش را جلو می‌داد و درست مثل یك اسب به هیجان می‌آمد: پا به زمین می‌كوفت و فریاد می كشید.
پس از سه چهارسالی كه از دوستیمان می‌گذشت، در كلاس‌ای آخر دبیرستان دیگر شباهت او به اسب خیلی زیاد شده بود و روزبه روز به یك اسب واقعی نزدیك‌تر می‌شد. همین موضوع باعث شده بود كه او بیشتر از مردم كناره بگیرد. سرش را پایین می‌انداخت تا نگاه‌های حیرت‌زده دیگران را بر چهره‌اش نبیند. كمتر درچشم كسی نگاه می‌كرد و به ندرت در كوچه‌ها پیدایش می‌شد. از همه بریده بود. رفت و آمدش در كوچه‌ها منحصر به راهی بود كه از خانه به مدرسه می‌آمد، آن هم در وقتی كه كوچه‌ها خلوت بود و او می‌توانست دور از چشم دیگران خودش را به مدرسه برساند. درسالهای بعد دیگر آن شور واشتیاق بچه‌ها برای سر به سر گذاشتن او فرو نشسته بود و گرچه او از این جهت كمتر به خشم می‌آمد، اما خودش می‌دانست كه این آرامش و سكوت نتیجه ترحم است و واقعیت هرگز تغییری نكرده است. شاید از این جهت بود كه او بیشتر به انزوا كشیده می‌شد. فكر می‌كنم تنها من بودم كه هیچگاه از شباهت او به اسب با وجود این اگر من هم در دوستی با او پیش‌قدم نمی‌شدم و به سراغش نمی‌رفتم، او هرگز به طرف من نمی‌آمد. دیگر در بازی بچه‌ها شركت نمی‌كرد و با كسی كاری نداشت. تنها وقتی كه من به سراغ او می‌رفتم از خانه بیرون می‌آمد.
كوچه‌های خلوت را خوب می‌شناخت. از همین كوچه‌ها بود كه مرا با خود به بیرون شهر می‌برد. در آنجا زمانی در اطراف كشتزارها، كه خلوت بود، قدم می‌زدیم و در فراز و نشیب تپه‌های دور از شهر می‌دویدیم. وقتی من از دویدن خسته می‌شدم، او هنوز سر حال بود. من می‌نشستم و دویدن او را در طرف كشتزارها و پستی و بلندی تپه‌ها تماشا می‌كردم. در هوا جست خیز می‌كرد وفریادهای بلند می‌كشید. من نگران حالش می‌شدم. همیشه فكر می‌كردم سرنوشت این جوان با این شكل و هیبت اسب‌آسا چه خواهد بود و او در آینده به چه كاری مشغول خواهد شد؟ با این مردمی كه با نگاه‌های كنجكاو و پر از بدگمانی به او نگاه می‌كنند چگونه رفتار خواهد كرد؟ آیا ممكن است سالها در گوشه انزوا بماند و خودش را نشان ندهد و تنها در هوای تاریك و روشن غروب‌ گاه در بیابان‌های خارج شهر، دور از چشم مردم به جست وخیز بپردازد و فریاد بكشد؟ خودش هم گرچه از این بابت چیزی نمی‌گفت اما به خوبی آشكار بود كه از وضع استثنایی خود آگاه است. همین آگاهی موجب گریز او از مردم بود، تا جائی كه كمتر به مدرسه می‌آمد و تا آنجا كه می‌توانست برای این غیبت‌ها بهانه می‌تراشید.
در سال پنجم دبیرستان در امتحانات آخر سال دیگر موفقیتی نداشت؛ گرچه در سالهای پیش از آن هم لازم بود در تابستان‌ها كاركند تا موفق شود. ولی آن سال دیگر شكست او در امتحانات پایان كارش بود. سال ششم دیگر به مدرسه نیامد و در خانه ماند. شاید فكر می‌كرد اگر دیپلمش را بگیرد، این یك ورق كاغذی دردی از او دوا نخواهد كرد.
آن سال در غیبت او من دچار ناراحتی عجیبی شدم. پس از پنج سال تمام كه با او بر سر یك میز نشسته بودم، یكباره خودم را تنها و بی‌پناه می‌دیدم. مثل این بود كه دور و برم خالی شده بود و من در بیابانی پهناور رها شده بودم. برای گریز از این حالت هر روز پس از پایان وقت دبیرستان یكسر به خانه او به دیدارش می‌رفتم.
وضع طوری بود كه پدر و مادر من هم كه از این دوستی باخبر بودند، به او روی خوش نشان نمی‌دادند. گرچه از این موضوع چیزی به من نمی‌گفتند، ولی من خوب می‌فهمیدم كه نمی‌خواهند من با كسی كه چنان وضعی دارد رفت و آمد كنم. در دلشان نسبت به او دلسوزی و ترحم وجود داشت ولی نمی‌خواستند پسرشان پا در زندگی كسی بگذارد كه از مردم گریزان است و چهره‌اش را در تاریكی می‌پوشاند. حتی آنها زمانی خواستند مرا به دبیرستان دیگری بگذارند؛ بهانه‌شان این بود كه آنجا بهتر است. اما من كه می‌دانستم مقصودشان چیست زیر بار نرفتم و نخواستم او را تنها بگذارم. نمی‌دانم چطور بود كه حس می‌كردم سرانجام اتفاقی برای او خواهد افتاد و او با این وضع نخواهد توانست مدتها سر كند. تا اینكه یكی از روزهای ماه بهار به دیدارش رفتم. قافیه گرفته‌ای داشت. صدایش به طور عجیبی تغییر كرده بود. خیلی از كلماتش برایم نامفهوم بود. از خانه كه بیرون آمدیم، به من پیشنهاد كرد كه به بیرون شهر برویم و كمی قدم بزنیم.
طرف غروب بود. شاید یك ساعت دیگر هوا تاریك می‌شد. ما به طرف مغرب پیش می‌رفتیم. زمین پست و بلند بود و راه ما از بالای تپه‌ها می‌گذشت و در دو طرفمان عمق دره‌ها با سایه‌های تاریك قرار داشت. در برابرمان افق مغرب سرخ بود، با تكه ابرهای سیاه. مدتی هر دو ساكت بودیم. بعد من برگشتم و به او نگاه كردم. او دیگر یك اسب حسابی بود. وقتی از او پرسیدم كه به كجا می‌رویم، سرش را برگرداند و مرا نگاه كرد. درچشمانش دیگر نگاه آدمیزاد نبود. نگاهی بود از یك اسب بی‌زبان، نامفهوم و خالی از اندیشه‌ها و خواهش‌های آدمی. دلم فرو ریخت: من با یك اسب واقعی قدم می‌زدم. او به زحمت توانست به من حالی كند كه دیگر خیال ندارد به شهر باز گردد. كلمات را به سختی ادا می‌كرد. صدایش از گلوی یك اسب بیرون می‌آمد. در همین وقت بود كه خم شد و دست‌هایش را بر زمین گذاشت. من چه می‌توانستم بكنم؟ آیا برایم ممكن بود او را به دنیای آدم‌ها باز گردانم؟ آیا می‌توانستم آن سر سنگین، آن هیكل اسبی را عوض كنم؟‌ یا می‌توانستم به مردم بگویم كه رفتارشان را با او تغییر دهند؟ نه، این غیرممكن بود. تصمیم گرفتم به شهر بازگردم. اما او اصرار داشت كه باز مدتی قدم بزنیم؛ وقتی من اظهار خستگی كردم مرا بر گرده‌اش سوار كرد و من تا آمدم به خود بجنبم ناگهان خیز برداشت. من به یال‌های بلند او چنگ انداختم. حالا او از بالای تپه‌ها چهار نعل می‌رفت و مرا بر پشتش می‌برد. صدای برخورد پاهایش با زمین در گوشم طنین می‌انداخت. در همان حالی كه سرم را كنار گوش او گذاشته بودم، ترس وجودم را گرفته بود و در این اندیشه بودم كه سرانجام كارم در این سواری به كجا خواهد كشید.
باد در گوش‌هایم صدا می‌كرد. در میان صفیر باد صدای نفس‌های تند او را كه از بینی‌اش خارج می‌شد می‌شنیدم. نمی‌دانم این سواری چقدر طول كشید. یك ساعت بود؟ دو ساعت بود؟ یا اینكه همه شب را رفتیم؟ اینقدر می‌دانم كه وقتی او در حاشیه دشتی هموار ایستاد، باز هنگام غروب بود. افق باز هم سرخ رنگ و پوشیده از ابرهای سیاه بود. اما دشت برابرمان روشن بود. چمنزاری بود وسیع با كوه‌هائی در دوردست كه چند اسب دیگر به آزادی و بدون زین وافسار در آنجا به چرا مشغول بودند. من با خستگی از اسب پیاده شدم و او به طرف اسب‌هایی رفت كه به سویش می‌آمدند. با حیرت دیدم كه اسب‌ها او را بو كردند و چرخی دورش زدند و بعد همه به صورت گله‌ای چهارنعل در چمنزار به حركت درآمدند. یال‌هایشان از باد درهوا موج می‌زد و دم‌هایشان افشان بود. آنقدر دور رفتند كه من مدتی آنها را كم كردم. بعد دوباره پیدایشان شد. رنگ او ازهمه درخشان‌تر بود. اسب سمندی بود با یال‌های بلند و دمی انبوه.
هوا داشت تاریك می‌شد و من در اندیشه تنهائی خود در آن سرزمین ناشناس بودم كه اسب سمند پیش آمد. گرده‌اش خم شد و من دانستم كه باید سوار شوم. باز با پنجه‌هایم یال‌هایش را در مشت گرفتم و باز سر بیخ گوشش گذاشتم؛ و بزودی حس كردم كه در هوا پرواز می‌كنم. در گوش او خیی حرف‌ها زدم: از دوستیمان و از دوران مدرسه. از او خواستم به شهر باز گردد و به خانه‌اش برود. اما او بی‌اعتنا به این سخنان هوا را می‌شكافت و جلو می‌رفت.
دنبال ما اسب‌های دیگر به تاخت می‌آمدند و من بعضی از آنها را كه از ما جلو می‌زدند می‌دیدم. سمند بادپا هوا را می‌شكافت و از بیابان‌های خلوت می‌گذشت. وقتی از زمین پرنشیب و فرازی عبور كردیم و از بالای یك تپه چراغ‌های شهر دیده شد، در خودم احساس آرامش كردم. ما در مرز شهر و بیابان بودیم. اسب سمند ایستاد و اسبان دیگر نیز كمی دورتر ایستادند، و من دانستم كه باید پیاده شوم. آنقدرها تا شهر راه نبود. یك قدم كه برمی‌داشتم به میان چراغ‌ها و خیابان‌های جدول‌بندی شده می‌رسیدم. گفتار بی‌فایده بود. ما دیگر زبان هم را نمی‌فهمیدیم.
او به دنیای اسب‌ها تعلق داشت و من باید به میان آدم‌ها برمی‌گشتم. به علامت خداحافظی و دوستی سال‌هایمان دستی از مهر بر پیشانی‌اش كشیدم. سرش را پائین آورد. نفس گرمش به صورتم رسید و دستم از اشكی كه از چشمانش جاری بود تر شد. او به عادت گذشته مثل آدم‌ها گریه می‌كرد.
* * *
چندی گذشت. در این مدت من گاه و بیگاه به یاد دوست اسب خود می‌افتادم، كم‌كم وضع روحی‌ام طوری شد كه همیشه به فكر سرنوشت او بودم. دلم می‌خواست كه هر طور شده او را پیدا كنم.
عاقبت روزی زیر فشار این خواهش آزاردهنده دل به دریا زدم و از همان راهی كه خیال می‌كردم مرا به آن چراگاه خواهد برد از شهر بیرون رفتم. ساعت‌ها راه رفتم و از تپه‌ها و دره‌ها گذشتم و بر بسیاری از سرزمین‌ها سر كشیدم. اما هرگز نتوانستم اطمینان پیدا كنم كه به آن سرزمین رسیده‌ام. تنها در یك زمین هموار، در یك دشت پرت افتاده و خلوت و محصور در میان كوه‌ها كه چمن‌ها و علف‌هایش خشك شده بود، ولی می‌شد تصور كرد كه روزگاری چراگاهی بوده است، ایستادم. می‌توانستم به خودم بقبولانم كه همان سرزمین است. مثل این بود كه در كودكی آن را دیده باشم. یك چنین یادی از آن داشتم. اما از اسب‌ها خبری نبود. دشتی بود خلوت كه پرنده در آن پر نمی‌زد. تنها صدای باد را می‌شنیدم كه بوته‌های خشكیده را با خود می‌برد. در راه بازگشت از آنجا به مردی برخوردم. مسافری بود كه كوله‌باری بر پشت، از دشت می‌گذشت. می‌گفت به خانه‌اش كه در دهی در كوه‌های آن سوی دشت است می‌رود. از او درباره دشت و چراگاه اسبان پرسیدم. مرد فكری كرد و بعد سری تكان داد و گفت:
«بله، همین جاست. چند سال پیش چمن خوبی بود، اما از خشكسالی از دست رفت و حالا می‌بینید به چه روزی افتاده است؛ اسب‌ها را همان سال صاحبانشان آمدند و به شهر بردند و فروختند.»
* * *
بعد تنها ماندم. دیگر دوستی مثل او نداشتم. شاید باز مدتی طول می‌كشید تا یكی مانند او كه با من جور باشد پیدا شود. ولی دیگر احتیاجی هم به دوست نبود. بهتر این بود كه خودم به تنهایی در میان مردم آمد و شد كنم. تنها بودن بهتر از آن بود كه باز بلایی به سر رفیقم بیاید و تنها بمانم. به خود فشار آوردم كه این اتفاق را فراموش كنم. یك چیز هم در این كار به من كمك كرد و آن این بود كه در یك سازمان دولتی به كار مشغول شدم. كار در اداره مدتی مرا سرگرم كرد، ولی بیهوده تصور می‌كردم كه ممكن است آن پیشامد را فراموش كنم. این موضوع گاه و بیگاه مثل آتشی كه از بادی از زیر خاكستر بیرون بیاید، از لابلای گرفتاریهای زمانه خودش را نشان می‌داد. همین كافی بود كه فیل من یاد هندوستان بیفتد و باز چند روزی همه حواسم دنبال آن روزها باشد. دست و دلم به كار نمی‌رفت و دلم می‌خواست از حال و روز او خبر داشته باشم و بدانم كجاست و چه می‌كند. باز به خود فشار می‌آوردم. باز خود را سرگرم نشان می‌دادم تا مگر او و آن پیشامد مثل همه چیزهای كهنه فراموش شوند. به همین جهت بود كه از رفتن به مسابقه‌های اسب‌دوانی،‌ با علاقه فراوانی كه به آن داشتم،‌ چشم پوشیدم. به درشگه‌هائی كه با اسب كشیده می‌شد سوار نشدم. به گری‌های اسبی نگاه نكردم و حتی از رفتن به میدان‌ها و كاروانسراهایی كه در آنها اسبی وجود داشت خودداری كردم. اما همه كارها كه دست من نبود. گاه می‌شد كه غافلگیر با اسبی روبرو می‌شدم. نمی‌شد كه در برابر دیگران فرار كنم و بروم. خیلی به خودم فشار می‌آوردم كه بایستم و اسب را ببینم. چند بار خیال كردم با او روبرو شده‌ام و رفیقم را در حال كشیدن گاری و یا درشگه‌ای دیده‌ام. در همة آن سرهای سنگین و صروت‌های بزرگ استخوانی همان چشم‌های شرمناك وجود داشت كه به آدمها نگاه نمی‌كردند. تصمیم گرفتم بر خودم مسلط باشم تا چنین پیشامدی همة زندگی‌ام را به هم نریزد. مگر تنها من بودم كه چنین حادثه‌ای را دیده بودم؟ مگر این همه مردمی كه من میانشان می‌لولیدم و با آنها داد و ستد می‌كردم، خالی از این گونه اندیشه‌ها و خاطره‌ها بودند؟ نه! اطمینان داشتم كه بعضی از آنها از این‌گونه واقعه‌ها بسیار داشته‌اند. اگر می‌خواستند آنها را بگویند شاید ماه‌ها و سال‌ها طول می‌كشید. پس من نباید ضعف نشان بدهم و بگذارم یاد آن پیشامد مثل موریانه‌ای كه از داخل چوب را می‌خورد روحم را بخورد و آنوقت ناگهان روزی مثل یك تیر پوسیده از پا درآیم. نه! اتفاقی افتاد. آدمی اسب شد. فرار كرد و از میان ما رفت و من رفیقی را از دست دادم. باشد. سرنوشت چنین بود. دنیا كه به آخر نرسیده. من باید راه خودم را ادامه بدهم. این اسب اگر آزاد است و در چمن‌ها می‌دود و اگر بار می‌كشد و از آدم‌ها شلاق می‌خورد، مال دنیای اسب‌هاست و من كه در دنیای آدم‌ها هستم باید با آدم‌ها باشم و مثل آنها قدم بردارم. بر اسب‌ها سوار شوم و از آنها بار بكشم و اگر اطاعت نكردند و خودشان را خسته نشان دادند، باید با شلاق و با چوب و حتی با لگد آنها را بزنم.
خیلی از این گونه اندیشه‌ها و بگومگوها با خودم داشتم. گاه یك بعد از ظهر تمام تنها در اتاقم قدم می‌زدم و با خودم به بحث و گفتگو می‌پرداختم. هزار دلیل می‌تراشیدم تا شاید راضی شوم و در عمق روحم در این باره هیچگونه لكه‌ای نباشد. وقتی كه خیال می‌كردم راحت شده‌ام، تازه می‌دیدم در روی آن تخته سیاه خط‌ها و نوشته‌های درهم برهمی هست كه پاك نشده‌اند. كوشش برای پاك كردن آنها بی‌ثمر است. باز محكم به روی آنها دست می‌كشیدم، باز فشار می‌آوردم. پوشش غبارمانندی روی آنها را می‌گرفت. خیال می‌كردم تمام شده است. اما چند لحظه بعد، فقط چند لحظه، آن خط‌ها و نوشته‌ها باز بیرون می‌زدند،‌ تندتر و پررنگ‌تر.
* * *
در میان تمام این تردیدها و نگرانی‌ها تنها به یك چیز اطمینان داشتم و آن این بود كه خاطرم جمع بود كه سرانجام روزی، به طریقی، دوباره با او روبرو خواهم شد و یكی از ما، من یا او، در پیشامد تازه حرف‌هایش را خواهد زد و كارش تمام خواهد شد. همین طور هم شد و آن چنین پیش آمد كه صاحب خانه‌ای كه من در آن زندگی می‌كردم از من خواست كه در جستجوی خانه دیگری باشم. می‌گفت كه به خانه‌اش احتیاج دارد. من پس از مدتی سرگردانی خانه‌ای پیدا كردم و روزی تصمیم گرفتم اسباب و خرده‌ریزم را جمع كرده از آن خانه بروم. برای این كار كسی بود كه به من كمك می‌كرد و من با اطمینان خاطر به خانه تازه رفتم و به انتظار رسیدن اسباب بودم كه آن مرد سراسیمه خبر آورد كه گاری اسباب‌كشی واژگون شده و اسباب در میان گل و لای كوچه ریخته است.
دلم فرو ریخت. ترسی مبهم در روحم جوشید. نمی‌دانستم از ریختن اسباب دچار دلهره شدم یا از شنیدن اسم گاری. به هر صورت همراه او رفتم و در كوچه باریكی به گاری واژگون شده رسیدم. گاریچی كه اسباب را در كنار كوچه جمع كرده بود، وقتی چشمش به من افتاد، پیش رفت و لگدی محكم بر شكم اسب گاری زد و گفت:
«این لامذهب دستش در این سوراخ راه آب رفت و به زمین افتاد و گاری وارونه شد.»
دیگر نگذاشتم حرفش را بزند. پیش رفتم تا اسب را از نزدیك ببینم. همان اسب بود. با این تفاوت كه از فشار و سنگینی كار استخوان‌های كفل و دنده‌هایش بیرون زده بود و رنگ سمند طلائی‌اش در زیر پوششی از گرد و خاك و گل و لای تیره و چرك دیده می‌شد. وقتی برای اطمینان از این پندار سر پیش بردم كه صورتش را ببینم،‌ به چشمانم نگاه كرد. نگاهی شرمگین، سنگین، پر از نومیدی و مملو از سرزنش، چه كاری از من ساخته بود؟ اسبی بود مال دیگری با دست و پایی شكسته. من باید اسبابم را جمع می‌كردم و به خانة تازه‌ام می‌رفتم.
* * *
و حالا سال‌ها از آن پیشامد می‌گذرد. رفیق اسب من حتماً مرده است و من به یاد او در و دیوار اتاقم را از عكس‌ها و تابلوهای گوناگون اسب‌ها پوشانده‌ام: اسب‌هایی كه می‌دوند، اسب‌هایی كه چرا می‌كنند، اسب‌هائی كه سینه بر سینه مالبند گاری‌ها داده و بارهای سنگین را از یك شیب تند بالا می‌كشند و اسب‌هائی كه در زیر فشار و سنگینی بارها در میان گل و لای غلتیده‌اند و دست و پایشان شكسته است، با سرهایی سنگین و نگاه‌هائی شرمناك.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در 1388/12/25 و ساعت 20:19
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات

 گل آفتابگردان | داستان ,


گل آفتاب گردان رو به نور خورشید می‌چرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتاب گردانیم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست! آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبتی ندارد.
اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می‌کردم که خورشید کوچکی بود در زمین که هر گلبرگش شعله‌ای بود و دایره‌ای داغ در دلش می‌سوخت.
آفتابگردان به من گفت : وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می‌کاردل، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد ... آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی‌گیرد... اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می‌گیرد!
آفتابگردان راهش را و کارش را می‌داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد! او همه زندگی‌اش را وقف نور می‌کند، در نور به دنیا می‌آید و در نور می‌میرد، نور می‌خواهد و نور می‌زاید.
آفتابگردان گفت : روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی دیگر "تویی" نمی ماند و گفت: من فاصله‌هایم را با نور پر می‌کنم ... تو فاصله‌ها را چگونه پر می‌کنی؟ آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.
گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند، زیرا که او در آفتاب غرق شده بود!
جلو رفتم و بوییدمش بوی خورشید می‌داد .تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم داشتم می‌رفتم که نسیمی رد شد و گفت : نام آفتابگردان همه را یاد آفتاب می‌اندازد، نام انسان آیا کسی را یاد خدا خواهد انداخت؟
آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم ...


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در 1388/12/24 و ساعت 19:37
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات

 آزادِ آزاد | داستان ,


زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابیده بود. از رخت‌خواب بیرون رفت. باد پرده‌ها را آهسته و بی‌صدا تكان می‌داد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوی سیگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را دید. در بالكن روی زمین نشسته بود و سیگاری به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در این بیست سالی كه با او زندگی می‌كرد، مردش را چنین آشفته و غمگین ندیده بود. كنارش نشست. - چیزی شده؟
جوابی نشنید.
-با توام. سرد است بیا بریم تو. چرا پكری؟
باز پرسید. این بار مرد به او نگاهی كرد و بعد از مكثی گفت.
- می‌دانی فردا چه روزی است؟
-نه. یك روز مثل بقیه‌ی روزها.
-بیست سال پیش یادت هست.
مرد گفت.
زن ادامه داد.
- تازه با هم آشنا شده بودیم.
-مرد گفت: بله.
سیگارش را روی زمین خاموش كرد و ادامه داد.
-اما بیست سال پیش، پدرت به ماجرای من و تو پی برد. مرا خواست.
- آره، یادم هست، دو ساعتی با هم حرف زدید و تو تصمیم گرفتی با من ازدواج كنی.
- می‌دانی چه گفت؟
-نه. آنقدر از پیشنهاد ازدواجت شوكه شدم كه به هیچ چیز دیگری فكر نمی‌كردم.
مرد سیگار دیگری روشن كرد و گفت.
-به من گفت یا دخترم را بگیر یا كاری می‌كنم كه بیست سال آب‌خنك بخوری؟
- و تو هم ترسیدی و با من ازدواج كردی؟
زن با خنده گفت.
-اما پدرت قاضی شهر بود. حتما این كار را می‌كرد.
زن بلند شد.
گفت من سردم است می‌روم تو.
به مرد نگاهی كرد و پرسید
-حالا پشیمانی؟
مرد گفت. نه.
زن ادامه نداد و داخل اتاق شد.
مرد زیرلب ادامه داد. فردا بیست سال تمام می‌شد و من آزاد می‌شدم. آزادِ آزاد.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در 1388/12/24 و ساعت 19:35
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات

 آیا شیطان وجود دارد؟ | داستان ,


استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند. آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد.
چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد.
استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر
انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی
اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
نام آن مرد جوان آلبرت انیشتن بود


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در 1388/12/23 و ساعت 19:33
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات

 عشق بدون قید و شرط | داستان ,


داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد.
داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد.
سرباز قبل از این که به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.»
پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.»
پسر ادامه داد:« ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.»
پدرش گفت:« پسر عزیزم، متأسفیم که این مشکل برای دوست تو بوجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.»
پسر گفت:« نه، من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند.»
آنها در جواب گفتند:« نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.»
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.
با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و پا داشت.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در 1388/12/23 و ساعت 19:30
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات


-=-=- برای حمایت از سافتستان روی بنر های زیر تنها یك كلیك بكنید -=-=-


    حقوق این سایت محفوظ است و کپی از آن تنها با ذکر نام مجاز می باشد
All Rights Reserved 2005-2011 © http://yasin16380.mihanblog.com

 Resolution: 1024 * 768


    آدرس:زاهدان - صندوق پستی: 9815648619


منوی اصلی

موضوعات


اخبار اینترنت(1841)
زنگ تفریح(458)
متافیزیك(159)
داستان(209)
دعوتنامه جی میل(1)
اینترنت رایگان(4)
سینما(685)
ترفند یاهو(9)
ترفند(198)
کانال تلویزیون(8)
اینترنت مجانی(1)
اخبار ورزشی(456)
کد جاوا و قالب(25)
بازی(562)
موزیك مجاز(149)
فیلم مجاز(9)
آموزش(139)
کتاب آموزشی(118)
اکانت اینترنت(7)
مزاحم تلفنی(7)
هاست رایگان(3)
اینترنت نامحدود(2)
نرم افزار سیاه(88)
نرم افزار کاربردی(1317)
نرم افزار پرتابل(530)
نرم افزار آنتی ویروس(356)
نرم افزار طراحی لوگو(8)
نرم افزار فشرده ساز(45)
کلیپ و ملودی موبایل(360)
نرم افزار دوربین زنده(13)
آموزش ساخت وبلاگ(3)
نرم افزار رایت و کپی(93)
سیستم عامل ویندوز(89)
سیستم عامل لینوکس(12)
سیستم عامل ویستا(21)
نرم افزار جستجو(5)
نرم افزار تلویزیون و رادیو(37)
نرم افزار دسکتاپ(317)
نرم افزار صدا(132)
نرم افزار تصویر(296)
نرم افزار تلفن(5)
نرم افزار برنامه نویسی(7)
نرم افزار آفیس(28)
نرم افزار سرگرمی(37)
نرم افزار طراحی سایت(16)
نرم افزار مدریت دانلود(118)
نرم افزار گرافیک(367)
نرم افزار مسنجر(65)
نرم افزار مرورگر(52)
نرم افزار فتوشاپ(168)
نرم افزار اینترنت(99)
نرم افزار اتوکد(9)
نرم افزار ایمیل(20)
نرم افزار انیمیشن(50)
آموزش نرم افزار(24)
تماشای تلویزیون(6)
فروشگاه سایت(13)
قرعه کشی(7)
تبلیغات(3)
دامین رایگان(2)
نام و کد شهرهای ایران(1)
بازی پلی استیشن در رایانه(10)
ویژوال بیسیك(3)
هاست و دامین (3)
آشپزخانه سافتستان(101)
مشکل گشا(11)
نام های اصیل ایرانی(1)
دنیای اتومبیل(144)
آموزش رانندگی(21)
بیوگرافی (51)
سیر و سیاحت(18)
ابزار دی وی دی(44)
زیرنویس فیلم(2)
ابزار وب مستر(78)
پرسش و پاسخ(15)
کار و تجارت(61)
راهنمای خودرو(51)
ارسال اس ام اس(3)
جواب مسابقات(308)
گیاه شناسی(35)
سیدی مجانی(2)
گالری عكس(356)
متن قرآن کریم(114)
حمایت از سایت(1)
مقالات سایت (51)
سافتستان در رسانه ها(16)
فناوری اطلاعات و ارتباطات(19)
آموزش زبان انگلیسی(24)
آموزش اچ تی ام ال(41)
پزشکی و سلامت(517)
طالع بینی مصری(12)
طالع بینی و فال(54)
زاهدان(22)
روانشناسی و زناشویی(315)
جن و روح(25)
گفته بزرگان(143)
اس ام اس و عاشقانه(468)
اخبار سایت (45)
مدیر سایت(4)



آرشیو


مرداد 1391 (1)
اسفند 1390 (19)
بهمن 1390 (121)
دی 1390 (429)
آذر 1390 (391)
آبان 1390 (339)
مهر 1390 (461)
شهریور 1390 (244)
مرداد 1390 (272)
تیر 1390 (425)
خرداد 1390 (228)
اردیبهشت 1390 (171)
فروردین 1390 (111)
اسفند 1389 (168)
بهمن 1389 (269)
دی 1389 (153)
آذر 1389 (81)
آبان 1389 (115)
مهر 1389 (107)
شهریور 1389 (97)
مرداد 1389 (66)
تیر 1389 (31)
خرداد 1389 (34)
اردیبهشت 1389 (81)
فروردین 1389 (35)
اسفند 1388 (38)
بهمن 1388 (36)
دی 1388 (85)
آذر 1388 (31)
آبان 1388 (39)
مهر 1388 (31)
شهریور 1388 (98)
مرداد 1388 (93)
تیر 1388 (345)
خرداد 1388 (393)
اردیبهشت 1388 (284)
فروردین 1388 (545)
اسفند 1387 (656)
بهمن 1387 (340)
دی 1387 (424)
آذر 1387 (364)
آبان 1387 (356)
مهر 1387 (257)
شهریور 1387 (414)
مرداد 1387 (248)
تیر 1387 (265)
خرداد 1387 (46)
اردیبهشت 1387 (126)
فروردین 1387 (251)
اسفند 1386 (61)
بهمن 1386 (60)
دی 1386 (71)
آذر 1386 (92)
آبان 1386 (101)
مهر 1386 (89)
شهریور 1386 (91)
مرداد 1386 (386)
تیر 1386 (168)
خرداد 1386 (428)
اردیبهشت 1386 (178)



لینکستان

لینکدونی


فروش فوق العاده كوله پشتی های آمریكایی آغاز شد - قیمتی باور نكردنی
فروش تعداد محدودی پالتوی آلمانی ، كت گرم و چكمه های جذاب زنانه و مردانه
بهترین و زیباترین هدیه روز زن و روز مادر - محصولاتی باور نكردنی
كسب در آمد راحت و آسوده ... با ضمانت ما میلیونر شوید
فروش پستی زیور آلات و بدلیجات و جواهر آلات
سافتستان 6 ساله شد !
کابوس "هارپ" در ایران تعبیر خواهد شد؟
سافتستان پنج ساله شد
مجموعه كارتونی اگی و سوسكها _ پت و مت _ پلنگ صورتی _ ارزان تر از همه جا
مقاله جن شناسی و ارتباط با جنیان
یادم باشد با صدای یاسین قاسمی داغ داغ داغ
بغض
سایت دوستیابی و همسریابی دلبر
خداحافظی یاسین قاسمی + مناجات + داستان زیبا
بیماران قلبی حتما بخونند...خیلی مهم
فروش مجموعه كتاب های الكترونیكی كامپیوتر فوق العاده كم نظیر
منو شكستن... تكست زیبا از یاسین
سافتستان سه ساله شد...بدو بیا تو جشن و شادی
تماشای بیش از ۲۰۰ دوربین مخفی و زنده در کشورهای مختلف از جمله ایران و اسرائیل
نرم افزار دعاهای ماه مبارک رمضان هدیه سافتستان به تمام مسلمانان
خدمتی دیگر برای کاربران سایت...تشکر از خانوم هما روستا بازیگر معروف سینما
ابزار پخش زنده رادیو و تلویزیون های اینترنتی ایران 15 كیلوبایت!!!
ترفند جدید: پخش بوق اشغال برای مخاطبین سونی اریكسون
آموزش زبان انگلیسی...اگه میخوای انگلیسی یاد بگیری بیا اینجا رایگان رایگان
معرفی نرم افزار سافتستان توسط سایت آمریكایی...افتخاری دیگر برای سافتستان
پولدار شدن واقعی...صد در صد تضمینی و مطمئن کلیک کن دیگه...میلیونر شوید
انتقاد از كانال هامون سیستان و بلوچستان...بسیار مهم
ده میلیون ایمیل تبلیغاتی مخصوص وب مستر ها و فروشندگان و...
Softestan Farsi Game یه بازی ماشینی تقدیم به ایرانی های عزیز از طرف سافتستان
Softestan Portable Collection هدیه سافتستان به تمام کاربران اینترنت
علوم غریبه-متافیزیک-ارواح-ماوراطبیعه-جن
آتش سوزی بزرگ در زیباشهر زاهدان داغ داغ داغ
ترسناک ترین مستند جهان احضار روح و جن
مستند تکان دهنده فقر و فحشا
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم...حامی سایت شوید
طالع بینی مصری...طالع بینی و تحلیل شخصیت بر اساس ماه تولد و دهه
سال ۱۳۸۷ بر تمام شما خوبان مبارک باد
سافتستان در پیام نمای شبکه سوم سیمای جمهوری اسلامی ایران!!!
اسکریپت های زیبا
برای شفای همه بیماران دعا كنیم
سافتستان دو ساله شد!!!
یاسین قاسمی مدیریت سافتستان دانشجو میشود!!! رشته مهندسی کشاورزی
طعم واقعی تجارت الکترونیکی با عضویت رایگان در این سایت
جواب سوالات سایت بزرگ تبیان فقط در این قسمت
آموزش فتوشاپ از مقدماتی تا پیشرفته
دیدن شماره تلفن اشخاص هنگام چت کردن...جدید
عضویت در لاوستان مساوی است با برنده شدن یک جایزه نفیس
مطالب سایت سافتستان در روزنامه ابرار اقتصادی
لیست ده هزار ایمیل ایرانی فقط با ۵۰۰ تومان هات هات هات
زیرنویس فارسی سریال محبوب جواهری در قصر بصورت کاملا رایگان
Links Archive


مطالب گذشته سایت

كتاب رازهای جنسی و زناشویی منتشر شد !
دلبر
تصاویر سحر قریشی در کنار برادرش سپهر قریشی!
سرنوشت اسرارآمیز ۴ دختر بچه ناپدید شده + عکس
هجوم اسرائیلی‌ها برای دیدن جدایی نادر از سیمین + عکس
طنز/سرنوشت كارتونهایی كه دیدیم چی شد؟
یک داستان کوتاه خنده دار اما غمناک
جدایی نادر از سیمین در اسکار تاریخ ساز شد + عکس
4 عکس جدید و متفاوت از الناز شاکردوست
سال ۱۳۹۱ سال نهنگ است +طالع بینی
شباهت دختر بی ادب روسی به پاریس هیلتون! + عکس
عكس/ یک خیابان عجیب در آبادان
چگونه یک تاجر موفق باشیم؟
10 موبایل جالبی که به‌ زودی‌ در بازارخواهید دید! + عکس
تیم ملی بازی باخته را به تساوی کشاند
عکس / اشکان دژاگه و همسرش
صحنه ای که باید از فیلم 'بوسیدن روی ماه' سانسور شود + عکس
آرزو دارید دندانهایتان مثل هالیودی ها سفید، زیبا و درخشان باشد؟
شان استون: آنجلینا جولی زن قدرتمندی است! + تصاویر
مشایی هم تأیید صلاحیت شد
فروشگاه اینترنتی دلبر افتتاح شد
جنجال تازه همسر سارکوزی + عکس
مرگ خواننده هالیوودی جنجالی شد + عکس
گزارشی تکان دهنده از تجاوز به زنان!
اجبار سربازان آمریكایی به نوشیدن خون و دل و روده + عکس
عکس های جدید از نیکول کیدمن در کنار دخترانش
عکس / دار زدن یکی از اشرار در سال 1290
عکس‌ های فرزاد حسنی در برنامه عمو پورنگ
تاثیر پرخاشگری شوهران برروی زنان!
چاق ترین زن در کل تاریخ جهان؛ ۷۲۷ کیلوگرم + عکس


Copyright © 2005-2013 by Yasin Ghasemi. All rights reserved